گفتار در ذکر امام محمد مهدی

آن حضرت امام دوازدهم است از ائمه اثنی عشر- علیهم السلام. کنیتش را ابو القاسم و لقب شریفش را مهدی صاحب الزمان خوانند. طایفه ای بر آنند که از اولاد علی بن ابی طالب- علیه السلام- شخصی به این اسم و لقب پیدا خواهد شد و زینت زمان و مهبط امن و امان خواهد بود و طایفه ای دیگر که او را خلیفه و امام زمان ائمه اثنی عشر می دانند بر آنند که آن حضرت پسر امام حسن عسکری است و الیوم موجود است و به واسطه حکمت مخفیه الهی در پرده غیب است و ظهورش بلا شک و ریب. هیچ احدی از فرق اسلامیه در وجود مهدی [عج] خلاف ندارند به واسطه حدیث صحیح متّفق علیه که از حضرت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- منقول است: لو لم یبق من الدّنیا الّا یوم واحد لطوّل اللّه تعالی ذلک الیوم حتّی یخرج رجل من اهل بیتی اسمه اسمی و کنیته کنیتی یملأ الارض قسطا و عدلا کما ملئت جورا و ظلما. آن حضرت خروج خواهد کرد و بساط عدل خواهد گسترانید و داد مظلوم از ظالم خواهد گرفت. از آن حضرت کرامات بسیار دیده اند و خارق عادات بی شمار مشاهده نموده اند.
از آن جمله است که حکیمه خاتون می گوید که من و نرجس خاتون که مادر آن حضرت است به وقت وضع حمل به فرموده پدرش حسن عسکری إِنَّا أَنْزَلْناهُ می خواندیم. آن حضرت نیز در شکم مادر می خواند، از آن ترسیدم، دیگر باره آواز برآمد که السّلام علیکما ای عمه و مادر! مترسید و تعجّب مکنید و چون متولد شد از او نوری ظاهر شد که بر نور چراغ غلبه کرد و به زانو درآمد و سر سوی آسمان کرد. و در بعضی کتب سیر چنان است که پیشانی بر زمین بگذاشت و گفت: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ*.
و از آن جمله است که ابی ادیان می گوید: به رسم رسالت از پدر آن حضرت به مداین می رفتم و در محل وداع استشمام مفارقت کلی از آن حضرت نمودم و گفتم:
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۵۳
مولای و سیّدی! امام و پیشوا و خلیفه و مقتدا بعد از شما که خواهد بود؟ فرمود: آن که جواب نامه بستاند و از نقود آنچه بر تو باشد بعد از نشانی از تو طلب نماید. بعد از آمدن من از مداین آن حضرت به جوار حضرت به جوار حضرت حق رفته بود و مردم جعفر را که برادر آن حضرت و عم حضرت امام محمّد مهدی بود، تعزیت می دادند. من تعزیت رسانیدم، مرا هیچ نگفت. درنگی برآمد، یکی آمد که محمّد تو را می طلبد، رفتم و سلام کردم، فرمود: کتابت فلان و فلان را که آورده ای تسلیم کن و هر چه دراهم و دینار هر کس فرستاده بودند به نام آن کس و مقدار دراهم [نام برد و فرمود] آن را هم تسلیم کن.
دست وی بوسیدم و روی خود بر پایش مالیدم و جمله را تسلیم وی نمودم ……
و از آن جمله است که علی فدکی می گوید: سالی به حج می رفتم آنجا جوانی خردسال دیدم بغایت پاکیزه روی و مردم بسیار گرد وی درآمده بودند و مسائل حرام و حلال از وی می پرسیدند. من پرسیدم که این کیست؟ گفتند: پسر رسول خدا است. من نزد وی رفتم و از وی سؤال کردم. دست کرد و سنگریزه ای برداشت و در دامن من گذاشت. با خود گفتم: پسر رسول خدا است و با من سخریه می کند و سنگ در دامن من می اندازد؟! آن حضرت فرمود که: إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ «۱». نگاه کردم آن سنگ، طلای احمر بود. گفتم: به حرمت جدّت مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله- بگو چه نام داری؟
فرمود: انا المهدی و انا القائم.
و از آن جمله است که علی بن ابراهیم می گوید: من شبی در طواف بودم و در آن مطاف آرزوی دیدار مهدی هادی می نمودم. جوانی دیدم بر من گذشت و دلم از پرتو دیدارش روشن گشت. برخاستم و از عقب وی رفته سلام کردم. پرسید: علی بن ابراهیم تویی؟ گفتم: بلی. فرمود: میان تو و امام حسن عسکری [ع] نشانه ای است آن را بیرون آر، و کس بر آن نشانه غیر علّام الغیوب اطلاع نداشت، آن را به وی نمودم، بگریست. با خود گفتم: این جوان نام مرا و نام پدر مرا و نشانه را دانست همانا که آرزوی من اوست، گفتم: به عزّت خدا و حرمت مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله- مرا از
______________________________
(۱)- حجرات ۴۹/ ۱۲٫
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۵۴
نام خود آگاهی ده. فرمود: من محمّد بن حسن عسکری ام، قائم آل محمّد، و من به حکم و مشیّت خداوند اکبر در میان مردم نمی باشم و اگر باشم پنهان می باشم، حالا تقیّه می کنم و موالیان خود را امر به تقیه می فرمایم، بعد از آن مرا دستوری داد.
و از آن جمله است که محمّد بن ابراهیم گفت: چیزی از مال امام حسن عسکری- علیه السلام- پیش من بود و آن حضرت گفته بود که این مال از آن کسی است که نشانه ها بگوید و صفت کند و طلب نماید وقتی که من نباشم. چون آن حضرت به جوار حق پیوست من بعد از مدتی آن مال را برداشتم و از راه دریا به عراق درآمدم به آن نیت که صاحب مال را دریابم و تسلیم کنم [و الّا آن مال را بفروشم و به هر محلی که خدا خواهد صرف نمایم] «۱» دیدم که جمعی نزد من آمدند و گفتند: محمّد بن حسن می فرماید: تو را مال چندین و چندین است و صفت وی چنین و چنین، تسلیم کن، پس مالها را تسلیم نمودم.
و از آن جمله است که حسن ابو الفضل می گوید: مرا پسری شد خواستم که صحبت ترتیب دهم و او را ختنه کنم. آن حضرت را دیدم، بسیار خرد بود، مرا فرمود: چهار روز صبر کن. چنان کردم. روز چهارم آن پسر وفات کرد. نزد وی رفتم. مرا بدید و فرمود که خدا پسری دیگر به عوض به تو دهد و عمرش دراز باشد، او را احمد نام کن. اندک زمانی بعد خدا پسری داد، او را احمد نام کردم.
و از آن جمله است که عبد الملک مروان «۲» را وفات رسید، فرمود: اسب و شمشیر و کمر مرا به مولای من دهید. من او را بعد از فوت امام حسن عسکری فروختم به هفتصد دینار و کسی را از آن خبر نبود. آن حضرت به من نامه ای نوشت که هفتصد دینار بهای شمشیر و اسب و کمر که نزد تو است حق ما است آن را بفرست. من آن را به خدمت وی فرستادم.
و از آن جمله است که ابن حبش می گوید: جمعی به جهت آن حضرت تحفه
______________________________
(۱)- الف ندارد.
(۲)- با عبد الملک مروان خلیفه اموی اشتباه نشود.
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۵۵
فرستادند و در آن میان یکی بود که او را محمّد می گفتند. در محلی که نام مردم در مفصل می نوشتند نام او را فراموش کردم و نام پدرش را نوشتم. آن حضرت جواب فصول از روی وصول نوشت و در آخر نوشت که محمّد بیست دینار فرستاده بود، رسید، و نام پدرش را هیچ ننوشت.
و از آن جمله است که ابو القاسم می گوید که جمعی از موالیان به رسم هدیه هر کس تحفه ای فرستادند و دختر عمه من نیز از برای آن حضرت تحفه ای فرستاد. من همه را نوشتم و در آخر مفصل نام او را نیز نوشتم و آرزوی من آن بود که آن حضرت در حق او دعای به خیر نکند به واسطه عدم ایمان او. چون جواب نامه بازآمد در زیر نام هر یک علی حده نوشته بود: تقبّل اللّه منهم و احسن الیهم و در زیر نام دختر عمه هیچ ننوشت.
و از آن جمله است که محمّد راشد می گوید: من با جمعی به سفر مکه می رفتم. در راه جوانی دیدم بغایت زیبا و پاکیزه لقا و خوش گوی، اثر سفر از وی مشاهده نمی شد و بر جامه و نعلینش گردی ننشسته بود. به رسم طمع نزد وی رفتم، پیش از آنکه سؤال کنم پاره ای سنگ برداشت و بر دست من نهاد و غایب شد. چون نگاه کردم آن سنگ پاره ها طلای احمر بود در غایت صفا. وزن نمودم، بیست مثقال بود. من از آن تعجّب نمودم و از مردم تفحّص احوال او کردم. یکی گفت که آن جوان علوی بود و دیگری گفت: امام محمّد مهدی [عج] بود.
و از آن جمله است که محمد بن یوسف می گوید: مرا جراحتی پدید آمد، هر چند علاج کردم و به جراحان مال بسیار دادم هیچ فایده نداد و روز بروز زیاده می شد تا به مرتبه هلاکت رسیدم. نامه ای نوشتم و از آن حضرت استدعای شفا نمودم. جواب فرستاد: أسألک اللّه العافیه و جعلک معنا فی الدّنیا و الآخره. پنج روز تمام نگذشت که آن جراحت نیکو شد که گویا هرگز نبود.
و از آن جمله است که حسن بن محمّد می گوید: مردی از ولایت استرآباد به آرزوی لقای آن حضرت متوجه بلاد عرب شد تا به در خانه آن حضرت رسید و سی دینار نذر آن حضرت داشت و از آن جمله یک دینار شامی بود. چون به آنجا رسید بی آنکه آواز
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۵۶
دهد یا حلقه بر در زند جاریه ای بیرون آمد و گفت: مولای من می فرماید: آنچه آورده ای تسلیم کن. گفتم: با من چیزی نیست! به خانه درون رفت و فی الحال بیرون آمد و گفت: مولای من می فرماید: سی دینار در خرقه زرد بسته و در آن میان یک دینار شاهی است و با وی خاتم است و توبه آن طمع داری آن را بردار و باقی را بسپار. همه را سپردم و خاتم را قبول نمودم.
و از آن جمله است که محمد بن نعمان می گوید: دراهم ناشمرده به شخصی دادم و به جهت آن حضرت تحفه فرستادم. آن شخص چیزی از آنجا برداشت و باقی دراهم را نزد آن حضرت گذاشت. چون نظر امام- علیه السلام- بر آن دراهم افتاد، فرمود: این مقدار برداشته و به فلان محل به فسق و فجور صرف شده. آن شخص گفت: این تهمت است بر من. این سخن بر آن حضرت گران آمده فرمود: راضی هستی که اگر خیانت کرده باشی و مرا به کذب نسبت داده ای این چشم تو نابینا گردد؟ گفت: آری. و اللّه من او را هفته دیگر دیدم و یک چشمش نابینا شده بود. حال پرسیدم، گفت: سزای کسی که بر محمّد هادی کذب روا دارد این است.
و از آن جمله است که علی بن عبد الله می گوید: من به جهت آن حضرت تحفه ای فرستادم و حسب الالتماس پدر خود کفن از او طلبیدم. کفن فرستاد و نوشت که این کفن حالا ضرورت نیست چون سال هشتادم تمام شود آن زمان احتیاج به کفن خواهد بود.
و اللّه که چون پدرم وفات یافت از روز ولادت وی حساب نمودم هشتاد بود نه زیاده و نه کم.
روایت است از مقتدای فرق اسلام شیخ شهاب الدین ابی طلحه که در کتاب خود آورده که چون پدر آن حضرت امام حسن عسکری- علیه السلام- به جوار رحمت حق پیوست وی به یکبارگی از خلق انقطاع نمود و به هیچ وجه به دوستان، چه جای دشمنان اختلاط نمی نمود. یک چند وی را ندیدند، در وجود و عدم او سخنان گفتند و اختلاف در میان امت افکندند اما غیبت آن حضرت و انقطاع خبر وی موجب
آن نیست که در قید حیات نباشد و چون در قدرت کامله کامل القدرت عجیب نیست و
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۵۷
غریب نمی نماید که غایب باشد بعد از مدتی ظاهر گردد. به صحت رسیده و کسی از فرقه اسلامیه مخالفت آن نکرده اند که از مقبولان درگاه الهی چون خضر و الیاس- علیهم السلام- زنده و موجودند و محافظت بر و بحر می نمایند و از مردودان درگاه پادشاهی چون دجال و شیطان زنده اند و در اقطار عالم به فساد و افساد آدمیان مشغولند.
و جماعتی که قائل به وجود آن حضرت شده اند غیبت آن حضرت را به دو طریق ایراد نموده اند:
طریق اوّل آنکه شقیق بلخی می گوید که چون پدر آن حضرت را وفات رسید جعفر که عم آن حضرت بود خواست که بر او نماز کند. پسری در سن پنج سالگی ظاهر گردید و جعفر را بازپس کشید و گفت: من سزاوارترم که بر این میت نماز گزارم. جعفر چون آن حجّت از وی بدید و چنان جرأت مشاهده کرد برنجید و عداوت وی در دل گرفت و به اتّفاق جماعت نزد خلیفه برفتند و چندان غمازی نمودند که خلیفه بفرمود که شقیق با جمعی سرهنگان به خانه وی بروند و هر که را آنجا دریابند بکشند. آن جماعت با شمشیرهای کشیده به سرای وی درآمدند و کسی را ندیدند. در گوشه خانه پرده ای دیدند آویخته، آنجا رفتند، کسی هم به نظر ایشان در نیامد. در گوشه خانه حجره ای دیدند و در آن حجره همه به یک بار به عنف درآمدند، در آنجا سردابه ای پرآب بود و در کنار آن سردابه صفه ای بود و جوانی به کمال جوانی و خوبی به نماز مشغول بود و اصلا التفات به شدّت و صلابت آنها ننمود. یکی خود را در آب افکند تا او را بگیرد و بیرون آورد، به قدرت الهی به آب فرو رفت، او را به صد مشقت بیرون آوردند. دیگر خواست که در آب در آید و او را گریبان گرفته بیرون آرد یا سرش به حکم خلیفه از تنش بردارد، او نیز غرق گردید. سعی نمودیم و از این افکار باطل در گذشتیم و گفتیم: المعذره الی اللّه و الیک یا بن رسول اللّه و از آنجا بیرون آمدیم و دیگر او را ندیدیم. نزد خلیفه رفتیم و از روی راستی آنچه دیده بودیم تقریر نمودیم. گفت: این راز را فاش مسازید و پنهان دارید.
طریق دوّم آنکه مادرش نرجس خاتون می فرماید: نزد پسر خود محمّد رفتم و گفتم:
ای نور دیده من و ای سرور سینه غم رسیده من! انّ القوم عزموا ان یقتلوک. به درستی و
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۵۸
راستی که که دشمنان عزم جزم کرده اند تا تو را به دست آرند و به نفس کشیدن امان ندهند تا نکشند. فرمود که من سلاح حرز الله پوشیده ام و زره حمایت الله در بر افکنده ام: حسبی اللّه و نعم النّصیر. خلایق مرا دیگر نخواهند دید و اگر ببینند نخواهند شناخت تا آن زمان که وعده رسد. این بگفت و از نظر غایب شد. بعد از آن کسی او را ندید.
چنین می گویند که در پایان مغرب شهری است بغایت زیبا و معظم و پرمردم و در تحت ید و تصرف آن حضرت است. حضرت حق جلّ و علا بهتر می داند و هیچ چیز نزد وی پوشیده و پنهان نیست. إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ وَ ما یَخْفی «۱». به درستی که خدای تعالی پنهان و آشکار را بهتر می داند. بیت:
هر نکته که آن زما نهان است در علم خدای ما عیان است منقول است از ابن مزاحم که وی گفت: روزی از امیر المؤمنین علی- علیه الصلاه و السلام- یکی پرسید که دجال کی بیرون خواهد آمد. آن حضرت فرمود: زمان بیرون آمدن او را نمی دانم و لیکن می دانم که محل خروج وی زمانی است که سلطان بر رعیت ظلم کند و انصاف از رعیت برخیزد و مردم نماز نگزارند و اگر گزارند شرایط وی مرعی ندارند و جماعت را ضایع سازند و ترک مساجد نمایند و سوگند دروغ خورند و در امانت از روی خیانت تصرف نمایند و مصلحت دنیا را بر دین ترجیح دهند و حکام علما را ضایع سازند و مخذول، و جهال را معتبر شناسند و مقبول، و قاریان، قرآن را وسیله معیشت سازند و سائلان از ذلّت سؤال شرمنده و منفعل نشوند و قضات، رشوه گیرند و عاملان قضا به جانب باطل روند و گواهی فسّاق را معتبر دارند و امر به معروف و نهی از منکر ننمایند و مساجد را بی فرش گذارند و عمارات آن را بیارایند و نماز در آن کم گزارند و مصاحف را به نقره و طلا و امثال آن زینت دهند و تلاوت کمتر نمایند و
______________________________
(۱)- الاعلی ۸۷/ ۷٫
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۵۹
خویشان به یکدیگر دشمن «۱» شوند و همسایگان را بیازارند و زکات مال ندهند و حرام و حلال را به غیر علم جواب دهند و دیگر علامات بسیار فرمود اما بدین قلیل اکتفا نموده شد. و اللّه اعلم بالصّواب.
تمام شد کتاب موسوم به آثار احمدی فی سنه ۱۲۳۶ فی شهر رجب المرجب از مال عالی جاه معلی جایگاه مستوفی الممالک میرزا رضا نوری زید عمره و دولته. اللهم اغفره و لوالدیه و جمیع امواته و جعل مسکنه فی اعلی درجه الجنان مع ائمه الابرار الاخیار بحق محمد و آله. بید اقل الطلبه و تراب اقدام الکسبه العلوم الدینیه و المعارف الیقینیه حسن بن محمد بن قدیر سمنانی فی بلده دار الدوله کرمانشاهان. التمس من طالبه فی وقت المناظره ان یطلب له استغفار الذنوب و المعاصی. اللهم اغفر طالبه و ناظره و کاتبه بحق محمد و آله الطیبین الطاهرین «۲».
______________________________
(۱)- نسخه الف در اینجا پایان می گیرد.
(۲)- ب: «و حرام و حلال را به غیر علم جواب دهند. بیت:
چون که بدین پایه رساندم کلام به که کنم ختم سخن و السلام قد فرغت و تمت الکتاب آثار احمدی بعون الملک الوهاب بتاریخ یوم الاثنین رابع عشرون شهر ربیع الثانی من شهور سنه ۱۲۳۳ ثلاث و ثلاثین و مأتین بعد الف من الهجره النبویه الاحمدیه المصطفویه علی هاجرها. کتبه العبد المذنب الخاطی الراجی عند الربانی ابن مرحوم رجب علی ابراهیم یوسکانی ساکن قصر الدشت.
غریق رحمت یزدان کسی بادکه کاتب را به الحمدی کند یاد .

آثار احمدی تاریخ زندگانی پیامبر اسلام و ائمه اطهار علیهم السلام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *