گفتار در ذکر امام محمد تقی

آن حضرت امام نهم است از ائمه اثنی عشر- علیهم السلام- و در میان خلایق به واسطه فضل و کمال همچون خورشید نمایان بود و مانند ماه تمام در میان ستارگان می نمود و مأمون با وجود عداوت امام رضا شیفته «۳» وی گشت و از روی مهر و محبت دختر خود را به زنی به وی داد و هر سال به جهت معیشت و کفایت مهمات آن حضرت از مال خود هزار هزار دینار نزد وی می فرستاد. کرامات و خارق عادات آن حضرت بسیار است و بی شمار.
از آن جمله است که معتصم قومی را فرمود گواهی دهند که محمّد بن رضا- علیه السلام- داعیه خروج کرده و خطبه به نام خود خوانده، پس جمعی به دروغ گواهی دادند. آن حضرت گفت: الهی! به حرمت مصطفی و به عزّت اهل بیت که اگر این قوم دروغ گفته باشند زمین را امر فرما تا ایشان را بگیرد و مجال رفتن ندهد. آن جماعت هر چند اهتمام نمودند که از آن مقام برخیزند نتوانستند. گفتند: یا بن رسول اللّه! از این تهمت توبه کردیم و پشیمان شدیم. آن حضرت فرمود: الهی! اگر راست می گویند ایشان را رهایی ده. برخاستند و دست آن حضرت را بوسه دادند و به ولایتش اعتراف
______________________________
(۱)- الف: «نطفه».
(۲)- فجر ۸۹/ ۲۸٫
(۳)- الف: «شیعه».
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۳۷
نمودند.
و از آن جمله است که علی بن خالد می گوید: مردی را در زندان کوفه دیدم و سبب گرفتاری وی پرسیدم. گفت: در ولایت شام بودم و به مسجد رأس الحسین خدا را عبادت می نمودم شبی مردی آنجا رسید و مرا بر آن مسجد طلبید. چون دو سه قدم به همراهی وی رفتم خود را در مدینه به روضه حضرت رسالت- صلّی اللّه علیه و آله- دیدم. آنجا نماز کردیم و بعد از آن بیرون آمدیم و خود را به کعبه دیدم، طواف به تقدیم رسانیدم و از آنجا بیرون آمده به شام به موضع خود رسیدیم. گفتم: به حق خدا و به حرمت تربت مصطفی بگو تو کیستی و نام تو چیست؟ فرمود: من حجت خداوند اکبرم محمّد بن علی بن موسی بن جعفر. چون این سخن از من فاش گردیده به سمع محمد بن عبد الملک زیات «۱» رسید از من برنجید و مرا از شام بند کرده به عراق آوردند و در زندان کردند. بعد از طول زمان حال خود به وی نوشتم و از درماندگی خود شمه ای در آنجا درج کردم و نزد وی فرستادم. بر پشت نامه نوشت: آن کس که تو را شبی از شام به مدینه برد و به مکه رسانید و باز به شام برد از زندان خلاص کردن نیز می تواند. اتفاقا صباح بر در زندان رسیدم و از سرهنگان و زندانبانان تردد و اضطراب دیدم، تفحّص احوال نمودم، گفتند: این زندانی که عبد الملک به ما سپرده و در محافظت وی اهتمام نمودیم پیدا نیست و در زندان بسته است نمی دانیم به آسمان رفته یا به زمین فرو رفته؟
و از آن جمله است که عمران بن محمّد می گوید: روزی آن حضرت از درخت زیتون برگ می چید و در دامن حاضران می ریخت، جمله سیم می شد، آن را در بازار می بردند و می فروختند و متاع می خریدند.
و از آن جمله است که محمّد بن سنان «۲» می گوید: مرا درد چشم بود به نوعی که تحمّل آن مقدور نبود. نزد امام رضا- علیه السلام- رفتم و از الم آن بسیار شکایت کردم.
نامه ای نوشت و به من داد و نزد پسر خود محمّد تقی- علیه السلام- فرستاد، و از عمر
______________________________
(۱)- در متن: «عبد الملک». محمد بن عبد الملک زیات والی آن حدود بوده است انیس المؤمنین، ص ۲۱۷).
(۲)- ب: «محمد شادان» ج: «محمد شان».
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۳۸
وی یک سال و چهار ماه گذشته بود. من نامه را بردم و به دست دایه دادم. آن حضرت نامه بدید و دست برآورد و سر سوی آسمان کرد. به خدا که از الم چشم خلاص شدم و بوسه بر کف پای وی نهادم.
و از آن جمله است که ولید هاشم «۱» می گوید: روزی نزد آن حضرت رفتم و در میان صحبت تشنه شدم. در من نگریست و فرمود: تو را تشنه می بینم. قدحی آب آورد، به خاطرم رسید که زهر کرده و بر کشتن من همّت بسته! تبسّم نمود و خادم را فرمود: قدح را به من ده و بسیار بخورد، بعد از آن به من داد و فرمود: این آب زهر ندارد و از ما کشتن کسی نمی آید بستان و بیاشام!
و از آن جمله است که زید بن علی می گوید: من بیمار بودم و طبیب بر سر خود آوردم، به جهت علاج دارویی چند طلبید که در آن فصل در آن حدود ممکن نبود.
همان لحظه از پیش آن حضرت قاصدی آمد و کیسه ای سر به مهر آورد. چون گشودم همان داروها بود که طبیب طلبیده بود.
و از آن جمله است که یحیی قاضی می گوید: بسیار سؤال کردم در مسائل مشکله و بی توقف جواب می داد با وجود صغر سن، خواستم که از امام زمان بپرسم که بعد از پدرت کیست و نشانه وی چیست؟ پیش از سؤال گفت: ای یحیی! آنکه می طلبی منم و نشانه وی این عصا است که در دست دارم، و آن را بجنبانید. آواز آمد از آن عصا که ای محمّد! امام زمانی و حجتی بر خلقان از نزد خدا.
و از آن جمله است که ابو هاشم می گوید که پدرم به سکته بمرد و مال وی مخفی بماند. من نزد آن حضرت رفتم و از پنهان بودن مال پدر سؤال کردم. فرمود: بعد از نماز خفتن بر حضرت مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله- درود فرست که پدر خود را به خواب بینی و تو را از مال خود نشان دهد. چنان کردم و پدر خود را در خواب دیدم و نشان مال پرسیدم. گفت: در فلان موضع مدفون است، صباح آنجا رفتم و مال را بر گرفتم.
[و از آن جمله است که صالح می گوید: آن حضرت از مدینه مرا برداشت و روی به
______________________________
(۱)- ب و ج: «ولد هاشم».
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۳۹
صحرا نهاد. چون قدمی چند برفتیم مرا فرمود: تا آمدن من اینجا توقف نما و از نظر غایب شد و بعد از زمانی طویل حاضر گردید. گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد! کجا بودی؟ فرمود: به طوس رفتم و پدر مقتول خود را آنجا مدفون کرده مراجعت نمودم.
من آن روز و آن ساعت را رقم کردم، بعد از مدت زمانی به ابی الصلت ملاقات نمودم، آنچه آن حضرت فرموده بود موافق بود] «۱».
و از آن جمله است که عمران بن محمّد «۲» می گوید: از مکه بیرون آمدم و به جانب مدینه می رفتم. زنی مرا گفت که از حضرت برای من جامه خاصه بستان تا کفن کنم.
چون به مدینه رسدم و پیغام آن زن رسانیدم آن حضرت فرمود: حالا به جامه احتیاج ندارد. حیران شدم و بیرون آمدم. بعد از بیست روز از مکه جمعی آمدند و از مردن آن زن به چند روز خبر دادند.
و از آن جمله است که احمد حدید می گوید که با جمعی از مکه به زیارت آن حضرت متوجه مدینه شدیم. در راه دزدان بر ما زدند و آنچه داشتیم بردند. چون به مدینه درآمدیم اتفاقا به آن حضرت ملاقات نمودیم. از حال راه به تمامی اعلام نمود و هر کس را خلعت لایق کرامت فرمود. بعد از آن مقداری دراهم داد و گفت: از اینجا بردارید آن مقدار که از شما دزد برده. به خدا سوگند که در میان یکدیگر قسمت کردیم همان مقدار بود که دزد برده بود نه زیاده و نه کم.
و از آن جمله است که یحیی بن عمران می گوید: جمعی از موالیان آن حضرت به زیارتش می رفتند. مردی به جهت امتحان به مجلس آن حضرت به همراهی جماعت درآمد. آن حضرت غلام را فرمود که فلان را بگیر و از مجلس من بیرون بر که اعتقاد به امامت و ولایت من ندارد. آن مرد زیدی فی الحال گفت: یا بن رسول اللّه! اعتراف به ولایت و امامت تو نمودم و از اعتقاد پیشین برگردیدم.
و از آن جمله است که آن حضرت به استقبال مأمون می رفت، فرمودند: اسبان را بر
______________________________
(۱)- فقط در الف.
(۲)- ب: «عمران» ج: «عمرون».
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۴۰
پهلوی اسبان بندید. موافقان سخن شنیدند و مخالفان طریق مخالفت مرعی داشتند.
اتفاقا به زمینی رسیدند که آب و گل بسیار بود و عبور اسبان از آن موضع دشوار بود، جامه های مخالفان از لای خراب شد و موافقان با جامه های پاکیزه به کنار رفتند.
و از آن جمله است که ابو هاشم می گوید: من به دروغ گفتن عادت کرده و هر روز قدری گل بی اختیار می خوردم. به حضرت امام محمّد تقی- علیه السلام- گفتم: دعا کن تا خدای تعالی مرا از این دو بلا نجات دهد. آن حضرت گفت: الهی! او را از این دو محنت رهایی ده. و اللّه که دیگر هرگز گل نخوردم و زبان به دروغ گفتن متحرک نگردانیدم.
و از آن جمله است که ابو الصلت هروی می گوید «۱»: نزد آن حضرت رفتم. چون مرا بدید اشک بر رخساره دوانید. من نیز به گریه درآمدم و از حالات امام علی بن موسی الرضا- علیه التحیه و الثناء- یاد کردم و بی طاقت شده جزع نمودم. مرا به صبر تسلّی داد و فرمود: زود باشد که مرا طلب کنی و نیابی. گویند: آن حضرت را بیست و پنج سال از عمرش گذشته بود که ام الفضل به واسطه خاطر پدرش مأمون و به روایتی به واسطه خاطر معتصم زهر در کار وی کرد. آن حضرت ام الفضل را در خلوت طلبید و گفت: از خدا هیچ شرمت نیامد و مواصلتم دامن گیرت نشد؟ آخر دوستان به دوستان این کنند و با همچو منی بی سبب چنین کنند؟ بیت:
ای دوست کسی بی سببی یار کشدوانگاه چو من یار وفادار کشد؟ این بگفت و پسر خود علی نقی- علیه السلام- را طلبید و شرایط وصیّت به تقدیم رسانید و امانت امامت را تسلیم وی گردانید و طایر جان پاک آن معصوم صدای ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ «۲» شنود و به آشیانه فَادْخُلِی فِی عِبادِی «۳» توجه نمود.
______________________________
(۱)- الف و ب: «ابن الصلت گوید».
(۲ و ۳)- فجر ۸۹/ ۲۸ و ۲۹٫
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۴۱
برگرفته از کتاب آثار احمدی تاریخ زندگانی پیامبراسلام و ائمه اطهار علیهم السلامنوشته آقای احمد بن تاج الدین استر آبادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *