گفتار در ذکر امام محمد باقر

وی امام پنجم است از ائمه اثنی عشر علیهم السلام. به بدایت فضایلش پی نتوان بردن و به نهایت کمالاتش نمی توان رسیدن. آن حضرت فرمود که ما حجت خداییم بر خلقان و راه نماینده ایم به گمراهان. هر که موافقت ما کند نجات یابد و هر که مخالفت ما نماید هلاک گردد. علمای زمان وی در نظرش خرد بودند و کسی را مجال مقال با وی نبود با وجود عبد اللّه «۲» و حکم عیینه که به جلالت قدر و عظمت فضیلت در برابر آن حضرت مانند کودکی بودند در نظر معلم یا ذره ای در برابر خورشید یا قطره ای در برابر دریا، و حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- از حال وی خبر داده بود و او را به علم و کمال بسیار ستوده. و از جابر بن عبد اللّه انصاری از حدیث طویل حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- روایت است که آن حضرت فرمود: ای جابر! مژده باد تو را که فرزندم محمّد را دریابی، انّه یبقر العلم بقرا؛ به درستی که وی می شکافد علوم را همچنان که می شکافد گاو زمین را و به درستی که در علم اوّلین و آخرین تصرف کند و از احکام الهی چیزی بر او مشکل نماند، سلام من به وی برسان و این خرمای چند که به تو سپردم تسلیم وی کن. چون به شرف خدمت آن حضرت رسیدم سلام حضرت پیغمبر به وی رسانیدم. جواب سلام داده فرمود: ای جابر! دیری است که آرزوی خرما دارم و انتظار خرمای جد خود که امانت نزد تو است می برم. من آن خرما را دادم الّا آنکه نصفی از آن خرما که حضرت پیغمبر به دندان مبارک خود برداشته و نصفی را گذاشته
______________________________
(۱)- یعقوبی وفات حضرت امام زین العابدین علیه السلام را در سال ۹۹ در زمان حکومت عمر بن عبد العزیز و مسعودی در سال ۹۵ در پادشاهی ولید نوشته اند (ترجمه تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۶۳؛ مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۶۹).
(۲)- مقصود عبد اللّه بن ابی نجیح است.
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۰۴
بود ندادم. آن حضرت فرمود که ای جابر! آن نصف خرما را نیز بده، آن نصف را نیز تسلیم نمودم و روی خود بر پشت پای وی مالیدم.
خارق عادات و کرامات آن حضرت بسیار است و بی شمار. از آن جمله است که:
حباب می گوید: من نزد وی رفتم، فرمود: ای حباب! تو از جمله احبابی، بغایت عجب است که دیر دیر به خدمت ما می آیی. گفتم: یا بن رسول اللّه! بعضی موی روی و سرم سفید شده می ترسم که بیاض ناخوش باشد. از خجالت آن به حضرت شما نمی آیم. آن حضرت مرا نزد خود طلبید و دست مبارک خود بر آنجا مالید و آینه به دست من بداد، مانند باقی مویها سیاه بود.
و از آن جمله است که ابو بصیر می گوید: نزد آن حضرت رفتم و گفتم: تویی وارث پیغمبر؟ فرمود: آری! گفتم: پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- نابینا را بینا می گردانید تو نیز چشم مرا بینا گردان. آن حضرت دست خود بر چشم من مالید و فرمود: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ*. در حال آفتاب را بدیدم و آسمان و زمین را مشاهده نمودم.
و از آن جمله است که جابر بن زید می گوید: نزد آن حضرت رفتم و از قول خدای عزّ و جلّ: وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ «۱» پرسیدم. آن حضرت دست برداشت و دعایی مختصر به قاضی الحاجات معروض داشت و مرا گفت:
سر بردار و به جانب آسمان نظر افکن. دیدم سقف خانه از هم دور افتاده، نوری دیدم از آسمان تا زمین درخشنده و عجایب مخلوقات و غرایب مصنوعات به نظر من درآمد.
دیگر باره مرا بخواند و مشغول کرد و فرمود: نظر کن! دیدم سقف خانه برقرار بود. گفتم: یا بن رسول اللّه! احوال ملکوت السماوات را معلوم کردم، مهم زمین چون خواهد بود؟ آن حضرت برخاست و از خانه بیرون آمد و مرا فرمود: چشم خود بر هم نه و مگشا و قدمی چند برفت و فرمود: چشم بگشا. دیدم موضعی تاریک که همین بر آسمان ستارگان می دیدم. گفتم: یا بن رسول اللّه! این موضع چه موضع است؟ فرمود:
این موضعی است که ذو القرنین به اینجا رسیده. بعد از آن قدمی چند برفت و فرمود:
______________________________
(۱)- انعام ۶/ ۷۵٫
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۰۵
این موضع را می دانی؟ گفتم: نی یا بن رسول اللّه! فرمود: این چشمه حیات است و اسکندر به طلب وی مرده و خضر از این چشمه آب خورده. و از آنجا گذشت و چندین ولایت و مواضع به من نمود که مسافر به مدت چند سال قطع نتواند کرد. آنگاه فرمود:
چشم بر هم بنه و فراز کن، دیدم در همان موضع که از خانه برآمده بود، ایستاد و فرمود:
ابراهیم آسمان و زمین چنین می دید.
و از آن جمله است که [ابو] جعفر دوانقی می گوید: روزی نزد آن حضرت رفتم.
فرمود: تو را چه بر آن می دارد که نزد ما نمی آیی و اختلاط نمی نمایی؟ گفتم: از بسیاری جفای بنی امیه. آن حضرت تبسم نمود و فرمود که ایام ایشان برفت و نوبت به تو می رسد. در آن روز من بغایت حیران شدم به واسطه استیلای بنی امیه و خواری عباسیان. پس به اندک روزی دوانقی بر مسند شهریاری متمکّن گردید و نگونساری بنی امیه به ظهور انجامید.
و از آن جمله است که آن حضرت با جمعی از دوستان به سفری می رفتند. در اثنای طریق مردی را دیدند ایستاده و مرکبش مرده و بارش آنجا ریخته و بر درماندگی و تنهایی خود می نالید و رهایی خود از حضرت الهی می طلبید. آن حضرت او را چون به آن حال بدید دست به دعا برداشت و همچنان در دعا بود تا درازگوش گوش بجنبید و آواز بر کشید.
و از آن جمله است که لیث بن سعد می گوید: مردی را دیدم بر بالای پشته و پیشانی وی از اثر نماز به خون آغشته. مناجات دور و دراز به قاضی الحاجات می کرد و مرا ذوق آن دریافت. من نیز دورتر از عقب وی آمین می گفتم. در آخر گفت: الهی! برهنه ام مرا بپوشان و آرزوی انگور دارم کرامت فرمای. و آن وقت انگور نبود، ابری دیدم آمد، بر آنجا انگور و دو جامه بود. مرا بدید و به حضور خود طلبید و فرمود که از این دو جامه یکی بردار. گفتم: مرا به جامه حاجت نیست، با وی انگور بخوردم، بعد از آن یک جامه را پوشید و فرمود: روی بازپس کن، جامه دیگر را ازار کرد و آن کهنه ها در هم پیچید و از آن پشته به زیر آمد و آن کهنه را به یکی بداد و برفت. من پرسیدم که این کیست؟
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۰۶
گفتند: محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب است علیهم السلام.
و از آن جمله است که ابو بصیر می گوید: نزد آن حضرت بودم. مردی از خراسان به زیارت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- آمده بود. آن حضرت را در آن روضه بدید. گفت:
من پدری دارم و برادری و پسری، ایشان را خواب پریشان می بینم. آن حضرت فرمود:
پدرت مرده و برادرت کشته گشته و پسرت را عمش کدخدا ساخته، چون به خراسان برسی او را خدا پسری دهد «علی» نام کن که از جمله محبان ما خواهد بود. چون به خراسان رسید آنچه آن حضرت فرموده بود، موافق یافت. و هم وی روایت می کند که روزی در روضه رسول نزد آن حضرت بودم. مردمان می آمدند و زیارت رسول کرده بیرون می رفتند و بر آن حضرت سلام نمی کردند و آن بر من بسیار گران آمد. مرا فرمود:
از این مردمان بپرس که مرا می بینند یا نی؟ از هر کس پرسیدم گفت: اینجا نیست تا آنکه نابینایی درآمد. آن حضرت فرمود: او مرا می داند که اینجا هستم. مرا این سخن در تعجّب افکند که مردمان بینا او را نمی بینند چون تواند بود که نابینا او را ببیند؟ چون درآمد سلام کرد و نام آن حضرت برد. گفتم: ابو جعفر اینجا نیست. گفت: دروغ می گویی، اینجا ایستاده. گفتم: تو را چون معلوم شد؟ گفت: اثر نور وی بر رخسارم می تابد و از آنجا بر دل من عکس می اندازد.
و از آن جمله است که ابن کثیر از آن حضرت پرسید که حق مؤمن موحد بر خدا چیست؟ فرمود: حق مؤمن موحد نزد خداوند واحد آن است که اگر گوید: این درخت خرما را که بیا، فی الحال به حکم ملک متعال بیاید. پس گفت: و اللّه به چشم خود دیدم که آن درخت در حرکت آمد. آن حضرت به آن درخت نگریست و فرمود: تو را نمی خوانم، قرار گیر، فی الحال از حرکت بازآمد.
و از آن جمله است که ابو بصیر می گوید: زنی را تعلیم قرآن می کردم و گاهی با وی مزاح از روی رغبت می نمودم. روزی نزد آن حضرت رفتم، با من عتاب کرد و فرمود: در خلوت ارتکاب گناه مکن. من توبه کردم.
و از آن جمله است که محمّد مسلم نزد آن حضرت آمد و گفت: یا بن رسول اللّه! من
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۰۷
از اهل شامم و تولّا به حضرت شما دارم و از دشمنان شما بیزارم و پدرم- که خدا بر او رحمت مکناد- تولّای بنی امیه داشت و مرا به واسطه محبّت شما در عداد فرزندان نمی دانست و او را مال بسیار بود، بمرد و به غیر از من حالا او را وارث نمانده و مالش اکنون در زیر زمین پنهان مانده. آن حضرت فرمود: دوست می داری که حال پدر بدانی و موضع مال معلوم نمایی؟ گفتم: آری. پس آن حضرت نوشته ای به من داد که به فلان گورستان برو، مردی به این صفت نزد تو آید، این نوشته به وی ده. چون به آن موضع رسیدم مردی به آن صفت نزد من رسید، نامه بدادم ببوسید و برخواند و بر سر و چشم خود مالید و مرا گفت: اینجا باش! و برفت و زود بازآمد و سیاهی را رسن در گردن کرده و زبانش از حرارت بیرون آمده و پیراهن سیاه پوشیده آورد و گفت: اینک پدر تو. چون او را به آن حال بدیدم پرسیدم: تو را چه چیز به این بلا رسانید؟ گفت: تولّای بنی امیه و دشمنی تو به سبب تولّای اهل البیت. بعد از آن گفت: مال من در فلان موضع مدفون است و آن مقدار یکصد و پنجاه هزار دینار است، پنجاه هزار نزد محمّد باقر- علیه السلام- بر و پشیمانی حال پدر بگو و باقی از آن تو است. محمّد مسلم می گوید: من مال برداشتم و نزد آن حضرت رفتم و آن تحفه را نزد وی بگذاشتم. آن را بر فقرا قسمت نموده فرمود: او را به سبب پشیمانی از عداوت ما و فرستادن این تحفه نزد ما نجات حاصل شد.
و از آن جمله است که جابر جعفی می گوید: به همراهی آن حضرت می رفتم به دامن کوهی رسیدیم، آنجا نزول کردیم، مرغی آمد و بر کنار محمل آن حضرت نشست، خواستم که او را بگیرم، از اندرون محمل آواز آمد که آن مرغ پناه به ما آورده و از جفای ظالمی به شکایت آمده او را بگذار. آن مرغ گفت: یا بن رسول اللّه! مرا در این شکاف کوه خانه ای است و هر سال اینجا بچّه می کنم. حال سه سال است که هر سال ماری می آید و فرزندان مرا می خورد و مرا از این جهت به مرتبه هلاکت رسانیده. آن حضرت فرمود: من دعا کردم و هلاکت مار را از خدا طلبیدم. راوی می گوید: چون از حج مراجعت نمودیم آنجا ماری عظیم کشته دیدم و مرغان در آن آشیان به نشاط مشاهده
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۰۸
نمودم.
و از آن جمله است که عکاشه می گوید: نزد آن حضرت رفتم، دیدم پسرش جعفر را که نزد وی برپا ایستاده، جوانی رسیده در کمال آراستگی. گفتم: چرا او را کدخدا نمی سازی؟ فرمود: زود باشد که از بربر تاجران آیند و از ایشان کنیزکی بخرم و به وی دهم. چون روزی چند برآمد شنیدم که تجار آنجا آمده اند، من به واسطه کثرت محبّت جعفر نزد آن حضرت رفتم و گفتم: تجار آمدند، بدره ای زر بود مهر بر آن نهاده فرمود:
این را بردار و برو و به آنچه در اینجا است جاریه ای بخر و بیار. من رفتم و دیدم که تجار جمله متاع را فروخته اند الّا کنیزکی مانده بیمار و ضعیف، او را قبول نمودم و قیمت وی پرسیدم. بعد از گفت و گوی بسیار گفت که به هفتاد دینار کمتر نمی فروشم. من گفتم که به آنچه در این بدره است می خرم، چون گشودم و شمردم هفتاد دینار بود نه بیش و نه کم. چون نزد آن حضرت آمدم و آوردم او را پرسید چه نام داری؟ گفت: حمیده. آن حضرت فرمود: حمیده فی الدنیا و الآخره. دیگر پرسید که بکری یا نی؟ گفت: بکرم.
آن حضرت تبسّم نمود و فرمود: از دست این طایفه چون بکر ماندی؟ گفت: هرگاه قصد من می کردند از غیب دستی پیدا می گردید و طپانچه ای محکم بر رخسارش می کشید و او را از من دفع می کرد. بعد از آن دو سه روز برآمد، آن حضرت پسر خود جعفر را طلبید و فرمود: این جاریه را به خود گیر، زود باشد که از او فرزندی در وجود آید که بهترین اهل زمان باشد. پس از او حمل گرفته موسی کاظم [ع] متولّد شد.
و از آن جمله است که عبد اللّه جعفی می گوید که به همراهی آن حضرت به سفری می رفتیم. به جایی رسیدیم که خلایق تشنه شدند و چهارپایان زبان از تشنگی بیرون کردند. مردمان گفتند: یا بن رسول اللّه! به فریاد رس. آن حضرت از شتر فرود آمد و قدمی چند برفت و بفرمود تا از موضعی قدری ریگ واپس کردند، دیدند سنگی مربع پیدا شد، آن را برداشتند، آب صافی پدید آمده جمله سیر آب شدند. از آنجا برفتیم به موضعی رسیدیم، درختی خرما دیدیم خشک شده. آن حضرت گفت: الهی! سیرآب کردی ما را، خرما نیز کرامت کن. فی الحال آن درخت سبز شد و خرم گردید و خرما بار
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۰۹
آورد چندان که همه خرما خوردیم و سیر گردیدیم. اعرابی ای همراه بود، آهسته گفت:
من سحر می دانم و اللّه که سحری چنین ندیدم و نشنیدم. آن حضرت او را نزد خود خواند و گفت: ای اعرابی! این سحر نیست و کهانت، این اثر امامت است و نشانه ولایت که از برکت اسم اعظم از پدران به میراث گرفته ام و ایشان از پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- آموخته اند. اعرابی دست آن حضرت ببوسید و به صدق دل، اعتراف به ولایت آن حضرت نموده از گفته پشیمان گردید.
و از آن جمله است که ابی بصیر می گوید که نزد آن حضرت آمدم و گفتم: مولایی و سیّدی! اگر ولای من به حضرت شما ظاهر است ولایتی به من نما که آن سبب زیادتی محبت و واسطه تضاعف مودّت به حضرت شما شود. آن حضرت دست بر چشم من نهاد و برداشت. به خدا سوگند که جمعی را که تولّای بنی امیه داشتند، ایشان را به صورت آدمیان مشاهده ننمودم. به خاطرم رسید که محبّت ایشان سبب نجات است و مزید درجات. فرمود که ای ابی بصیر! دوستان خود را ضامن شدم به بهشت.
و از آن جمله است که ابن عطا می گوید: به واسطه کثرت اشتیاق و بسیاری اخلاص که به حضرت امام محمّد باقر- علیه السلام- داشتم از مکه متوجه مدینه شدم. در راه سرمای بسیار دیدم و جامه های من از باران تر گردید، بعد از نیم شب به مدینه رسیدم.
با خود اندیشیدم که حلقه بر در زنم و گستاخی نموده خود را از سرما برهانم یا طریق ادب رعایت کنم و شب را به صباح رسانم. ناگاه از درون خانه آوازی شنیدم که ای جاریه! زنجیر از دروازه بردار و ابن عطا را که سرما خورده و جامه های او از باران تر شده به خانه در آر.
و از آن جمله است که ابن عطا می گوید که طواف خانه کعبه کردم و بعد از نیم شب به در خانه ای که آن حضرت در آن استراحت نموده بود، رفتم. از درون خانه آواز آمد که آن کس که بیرون در خانه است، در آید.
مدت عمر آن حضرت پنجاه و هفت سال بود و در زمان هشام بن عبد الملک «۱»
______________________________
(۱)- هر سه نسخه: «ابراهیم ولید».
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۱۰
شربت شهادت چشیده متوجه لقای الهی گردید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *