گفتار در ذکر امام علی بن موسی الرضا

آن حضرت امام هشتم است از ائمه اثنی عشر علیهم السلام. مکاشفات سری واردات غیبی او بیش از آن است که به معاونت و یاری قلم، عشر عشیر آن بیان توان نمود. آن حضرت حجت خدا است بر خلقان و حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- ستایش وی بسیار کرده و سفارش بی شمار نموده به امّتان، و جناب قطب الاقطاب خواجه محمّد پارسا در کتاب فصل الخطاب، آداب زیارت آن حضرت را نوشته و خلق را به زیارت آن آستانه بسیار ترغیب نموده و حدیثی از حضرت مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله- روضه مقدس و تربت اقدس امام رضا- علیه التحیه و الثناء- آورده که حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- چنین فرموده: ستدفن بضعه منّی بارض خراسان، من زاره عارفا بحقّه فکأنّما زار الکعبه سبعین مرّه. بیت:
یک طواف درش از قول رسول قرشی تا به هفتاد حج نافله یکسان آمد خارق عادات آن مقتدای آدمیان و کشف و کرامات آن پیشوای خلایق انس و جان بسیار و بی شمار است.
از آن جمله است که مادرش می گوید: چون به رضا حامله شدم در خود هیچ گونه قفل مشاهده ننمودم، گاهی آواز تهلیل و گاهی آواز تسبیح می شنیدم. صورت حال را به
______________________________
(۱)- امروزه قبر حضرت امام موسی کاظم (ع) در کاظمین است ولی در هنگام وفات ایشان کاظمین یکی از محلات بغداد بوده است. در ترجمه تاریخ یعقوبی آمده: و او را در طرف غربی مقابر قریش دفن کردند (ص ۴۲۰، ج ۲). در معجم البلدان ذیل «مقابر قریش» آمده: مقبره قریش ببغداد و هی مقبره مشهوره …… و هی التی فیها قبر موسی الکاظم بن جعفر الصادق. در انیس المؤمنین نیز چنین آمده: قبر منورش در مقابر قریش است در بغداد (ص ۱۹۳).
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۳۰
پدرش تقریر نمودم. فرمود: مژده باد تو را به پاکیزه ترین آدمیان و برگزیده ترین ایشان.
من از این خبر مسرّت اثر خوش حال گردیدم و بعد از نماز شام و خفتن گفتم: الهی! سخن موسی را حق می دانم و لیکن اطمینان قلبی می خواهم که یقین من زیاده شود. از درون من آواز آمد که ای مادر! خدا مرا برگزید و حجت بر خلقان گردانید.
و از آن جمله است که سعد بن سالم می گوید: بعضی مردمان در باب امامت و خلافت آن حضرت اختلاف آغاز کردند و زبان تعرض دراز. مرا شکی در دل پدید آمد.
نزد آن حضرت رفتم و با خود گفتم: اگر امامی، مرا به نور ولایت و خلافت از گمراهی شک و تردید بیرون آر. در آن محل آن حضرت سوار بود و به مسجد می رفت. همین که چشمش بر من افتاد اسب را جانب من نهیب داد. از آن اسب آواز آمد که ای امام زمان و ای خلیفه دوران! امر چیست؟ مرا از حیرت، مجال مقال نماند. آن حضرت به مسجد درآمد، در و دیوار مسجد بر امامت و خلافت وی سلام کردند. در این محل آن سرور در من نگریست و فرمود: دوستان از راه امتحان می آیند و کرامات می طلبند و محبان ما به قدم بی ثباتی پیش می آیند و به جهت خلافتم خارق عادات می جویند.
و از آن جمله است که حبیب طوسی می گوید: من در خواب حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- را دیدم در مسجد طوس نشسته و طبق خرما نزد وی نهاده از آن تناول می نماید. کف خرمایی به من داد. شمردم، هیجده عدد بود. بعد از بیست روز حضرت امام رضا- علیه التحیه و الثناء- به طوس آمد، به زیارتش رفتم، او را دیدم در همان موضع به همان صورت و به همان کسوت و طبقی خرما به همان دستور نزد وی نهاده خرما می خورد. کفی خرما برداشت و بر دستم نهاد. گفتم: یا بن رسول اللّه! از این بیشتر بده! فرمود: جدم تو را اینجا زیاده از این خرما نداد من نیز نمی دهم! شمردم، هیجده عدد بود. آن حضرت از روی نشاط و انبساط تمام فرمود که ما از مشکات نبوتیم و بر کافه خلایق از نزد خالق حجتیم.
و از آن جمله است که قاسم بن جعفر می گوید: من از آن حضرت چیزی طمع نمودم. او مرا وعده به فردا داد. روز دیگر رفتم، از خانه بیرون آمد و به استقبال والی
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۳۱
مدینه روی به صحرا نهاد، آنجا درختی بود در سایه آن درخت فرود آمد و انتظار والی می کشید. گفتم: یا بن رسول اللّه! عید رسید و مرا یک دینار نیست!. تازیانه خود بر زمین زد و قدری بکاوید. سبیکه ای زر بیرون آمد، آن را برداشت و بر دستم گذاشت و فرمود: پوشیده دار آنچه دیدی و همان انگار که ندیدی.
و از آن جمله است که غفاری گفته: مرا به ابی رافع بیست و هشت دینار بایستی دادن و قادر به ادای آن نبودم و تقاضای زشت می کرد و سخنان درشت می گفت.
درمانده شدم و چاره ندیدم الّا آنکه به خدمت امام رضا- علیه السلام- روم و حال خود با وی بگویم. به خدمت آن حضرت رسیدم و خواستم که احوال خود بگویم. فی الحال که مرا دید درون خانه رفت و غلامی بیرون آمد و مبلغی زر بر دستم گذاشت و گفت:
مولای من می گوید: بیست و هشت دینار به قرض ابو رافع بده و باقی از آن تو است.
و از آن جمله است که سهیل می گوید: من به جهت آن حضرت نقود بسیار آوردم و گذرانیدم، چون فرح از وی ندیدم غمناک شدم، غلامش طشت و ابریق حاضر گردانید و دست شست. دیدم قطرات آب، زر می شد و در آن طشت می ریخت و فرمود:
غمناک مشو، کسی را که حال به درگاه الهی چنین باشد به این نقود چه خرسند شود؟
و از آن جمله است که عمّار بن زید می گوید: به همراهی آن حضرت به حج می رفتم و رفیقم بیمار بود و آرزو به انگور می نمود. نزد آن حضرت رفتم که از حال بیمار شمه ای بازنمایم. چون نظرش بر من افتاد پیش از آنکه ما فی الضمیر خود معروض دارم تبسّم نمود و فرمود: ای عمّار! بازنگر! نگریستم، بوستانی دیدم پر از انگور و انار، [درآمدم و از هر دو جنس قدری چیدم و نزد بیمار بردم. بعد از فراغ از حج به بغداد مراجعت نمودم و این واقعه را به فرزندان سعد گفتم. به نزد آن حضرت آمدند تا از صورت واقعه بپرسند. پیش از سؤال، آن حضرت فرمود: اگر انگور و انار میل دارید به جانب راست خود نگرید. نگاه کردند. بوستانی دیدند پر از انگور و انار] «۱»، درآمدند و آن مقدار که خواستند بخوردند و هر کدام چیزی برداشته به خانه خود بردند.
______________________________
(۱)- فقط در الف.
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۳۲
و از آن جمله است که محمّد بن قاسم می گوید که چون مأمون آن حضرت را ولیّ عهد خود گردانید و در آن ایام هوا بغایت گرم بود سبزه صحرا روی به زردی نهاد و و حوش و طیور را کار به هلاکت رسید مردم گفتند: یا بن رسول اللّه! دعا کن تا خدای تعالی ما را باران دهد. آن حضرت به اتّفاق خلایق بعضی به جهت باران و بعضی به جهت امتحان و گروهی از مردم تماشایی به صحرا رفتند. آن حضرت بر بلندیی برآمد و گفت: الهی! به حرمت مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله- و اهل بیت او بر بندگان خود که امروز به وسیله من باران می طلبند به فضل و کرم خود باران بر این لب تشنگان بباران.
در حال باد پیدا گردید و ابر پدید آمد و برق و رعد جستن گرفت. خلایق به هم برآمدند و آغاز رفتن کردند. آن حضرت فرمود: به حال خود باشید و تماشای قدرت حق کنید.
قطعه ای ابر رسید فرمود: این قطعه ابر به فلان موضع می رود، و یکی بعد از دیگری، تا چند ابر رسید. آن حضرت هر ابری را به شهری حواله می فرمود تا آخر ابری رسید، فرمود که این ابر تعلق به طوس دارد، برخیزید و به سرعت تمام به خانه های خود روید.
راوی گوید و اللّه که تمام به شهر نیامده بودیم که ابر رسید و چنان ببارید که به اندک لحظه ای تمام حوض و برکه ها پرآب شد و مزارع به مدعا سیر آب گشت.
و از آن جمله است که محمّد طوسی می گوید که خلایق به واسطه حسن معاشرت آن حضرت و لطف بی نهایت وی زبان به مدح و ثنای وی گشودند. عباسیان از روی حسد به مأمون گفتند: ابو طالبی را که وضیع بود رفیع کردی و پنهان بود آشکارا کردی و قوم خود را در معرض ذلت و خواری انداختی. مأمون از کرده پشیمان شد و حمید مهران را که اعلم زمان می دانست طلبید و گفت: اگر امام رضا را شرمنده کنی مراد تو بر آرم و از مال آنچه اراده نمایی، بدهم. آن لعین در مجلس عالی از سر کین به حضرت رضا- علیه السلام- گفت: دعا کردی باران شد و باریدن باران عادت است آن را کرامات نام کردی و جمعی از مردان کوته اندیشه و گروهی از زنان ناقص پیشه اعتقاد نمایند و ستایش کنند عیب و عار است آن را قبول مکن. امام رضا- علیه السلام- فرمود: اگر مردان و اگر زنان نعمت الهی را یاد کنند چه عیب و اگر اولاد رسول را ستایش کنند چه
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۳۳
عار؟ آن ملعون گفت: دعوی کردی که پاره ای از پیغمبرم و ستوده آن سیّد و سرورم، اگر راست می گویی و از مشکات نبوّت و ولایت بهره داری این صورت شیر را که بر مسند مأمون است بر من مسلط گردان. امام علیّ رضا- علیه السلام- در خشم شد، گفت: این فاسق را به حکم خدا بگیر و طعمه کن! پس آن صورت، شیر شد و برجست و او را گرفت و فرو برد و باز به جای خود رفت و به صورت اصلی بازگشت. مأمون گفت: یا بن رسول اللّه! هیچ شبهه نیست که از کان نبوتی و معدن ولایتی، اما عداوتش در دل گرفت تا که او را شهید کرد.
و از آن جمله است که علی بغدادی می گوید: روزی نزد امام علی بن موسی الرضا- علیه السلام- رفتم. فرمود که علی کوفی امروز مرده و او را دفن کردند در فلان گورستان کوفه و مالکان دوزخ به واسطه تبرّا از اهل بیت، عذابش می کنند. من آن را پنهان از غیر بر جایی نوشتم و با خود گفتم: اگر مردن و موضع دفن وی راست باشد، عذاب گور واقع خواهد بود. اندک زمانی [بعد] مردم از کوفه آمدند و آن دو خبر را موافق گفتند.
همان لحظه نزد آن حضرت رفتم، فرمود: ای علی! آنچه نوشتی و انتظار بردی موافق یافتی؟! ما بقیه آل رسولیم و از کذب گفتن دوریم.
و از آن جمله است که هاشم می گوید: نزد علی بن موسی الرضا- علیه السلام- رفتم و تشنه بودم. درنگی برآمد. آن حضرت خادم را خواند و فرمود که آب بیار. چون آورد قدری بیاشامید و مرا گفت: بستان و بیاشام تا از تشنگی خلاص گردی. پس آن را بیاشامیدم و سیر آب گردیدم.
و از آن جمله است که ابی الصلت می گوید: آن حضرت به نیشابور می رفت. آفتاب بگردید و به آب نرسید، از اسب فرود آمد و به دست مبارک خود قدری خاک از موضعی برداشت، چشمه ای پیدا گردید، آنجا به اتّفاق همراهان وضو ساخت و آن چشمه هنوز باقی و مشهور است به چشمه امام رضا [ع].
و از آن جمله است که محمّد رازی می گوید که اولاد مأمون لعین از کثرت حسد به حضرت امام رضا- علیه السلام- یکی را بر انگیختند و به کشتن وی امر فرمودند. آن مرد
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۳۴
با کارد زهرآلود پاره ای راه رفت و با خود گفت: این مرد را شأن عظیم است مبادا که بر حق باشد و من خون به ناحق کرده باشم، نزد وی می روم و از وی حجت امامت می طلبم، اگر امام نباشد خلق را از او خلاص می سازم. چون نزد آن حضرت رفتم آن حضرت تیز تیز در من نگریست و فرمود: من به حکم خدا بر خلقان حجتم و تو را از آن آگاه گردانم به شرط آنکه چون حجت ظاهر سازم از آن خرسند شوی و از خیال باطل درگذری. من حیران شدم و گفتم: قبول نمودم. آن حضرت فرمود: جمعی از روی حسد تو را بر قتل من امر فرمودند، کاردی به زهر آلوده در آستین داری و از آن اندیشه پشیمان گردیدی. آن مرد آن کارد بیرون آورد و آن را بشکست و دست و پای آن حضرت بوسه داد و اعتراف به امامت وی نمود.
و از آن جمله است که نصر می گوید: علی الرضا- علیه السلام- نزد مأمون رفت.
زینب کذّابه آنجا بود. مأمون گفت: یا بن رسول اللّه! زینب می گوید: من از اولاد علی بن ابی طالبم. فرمود: دروغ می گوید: مأمون گفت: چون معلوم کنم که وی دروغ می گوید؟
فرمود: گوشت اهل البیت بر سباع حرام است. زینب گفت: در میان این سباع رو تا من بعد از تو بروم. آن حضرت در میان سباعی که آنجا بودند درآمد. شیران برجستند و گرد آن حضرت گردیدند و روی خود بر پای وی مالیدند، آن حضرت بیرون آمد. زینب را گفتند: برو نزد شیران! آن ملعونه ابا نمود، مأمون گفت: آن کذابه را نزد سباع افکندند، همان لحظه او را بخوردند.
و از آن جمله است که حسن بن محمد می گوید که حضرت امام علی الرضا- علیه السلام- نزد مأمون آمد و گفت: داعیه دارم که به چشمه گرماب «۱» روم و تا هفت روز آنجا به جهت مهمی به سر برم و در این ایام با کسی صحبت ندارم. بفرمود تا ملازمان را تا خیمه در آن منزل زدند و مردم را به اطراف وی منزل گرفتند و امر فرمود هیچ احدی را رخصت دخول به این خیمه ندهند و آن حضرت شبی به دیدن فرزند خود محمّد تقی متوجّه مدینه شد. چون به مدینه رسید، پسر خود را بدید و والی مدینه آنجا رسید و
______________________________
(۱)- الف: «گرمابه» ج: «کرمات».
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۳۵
شرایط ملازمت به تقدیم رسانید. روزی دیگر به جانب مکه معظمه شتافت و زیارت خانه کعبه دریافت. حاکم مکه چون امام علی بن موسی الرضا [ع] را بدید متردد و مضطرب گردید اما بجز ملازمت و خدمت هیچ چاره ای ندید. آن حضرت از آنجا بیرون آمد و به خانه خود درآمد. روز هشتم مأمون با حشم خود نزد آن حضرت آمد و به اتّفاق به لشکرگاه رفتند. بعد از چند روز، نامه والی مکه و حاکم مدینه به مأمون رسید که علی بن موسی- علیه السلام- در فلان تاریخ در فلان روز در مکه و مدینه بود.
مأمون نزد آن حضرت آمد و گفت: یا بن رسول اللّه! فرمودی به چشمه می روم و آنجا مهمی دارم و به مکه و مدینه رفتی. به خدا که تو حجت خدایی و مرا و جمله خلایق را مقتدایی. آن حضرت فرمود: من خضر نیستم که در چندین زمان، قطع چندین مسافت کنم. من یکی رعیتم، عاملان تو به توهّم چیزی نوشته اند. پس مأمون بخندید و گفت:
تو والی ولایت و سزاوار خلافت و امامتی و می دانم که علوم غریبه می دانی و مرا به تعلیم آن شایسته نمی دانی.
و از آن جمله است که ابی الصلت روایت می کند که آن حضرت شبی نماز بسیار می کرد و می گفت: الهی! به مقتضیات تقدیر در ساختم و سر رضا و تسلیم به اراده مشیت تو گذاشتم: فالحکم للّه العلیّ الکبیر و الیه المرجع و المصیر. در این محل مرا دید، گریان گفت: ای ابی الصلت! عمرم به آخر رسید و قطره ای چند از دیده ببارید و برخاست و نماز بامداد کرد و نزد مأمون رفت. مأمون خوشه ای انگور برداشت و به آن حضرت داد. آن حضرت دانه ای یا بیشتر تناول فرمود و از جای خود برخاست و گفت:
ای مأمون! آنچه می جستی به آن رسیدی، و به خانه آمد و ابی الصلت را بخواند و گفت: این غدّار مکّار، سیرت پدر خود مرعی داشت و مرا همچون پدرم به زهر هلاک کرد. در این محل در سرا بسته بود، جوانی دیدم در میان سرا ایستاده، گفتم: کیستی؟
گفت: من حجت خدایم و پسر صاحب این سرایم. ناگاه آواز آمد که ای محمّد! درآی و بشتاب و نفس آخرین پدرت دریاب! پس پدر، پسر را در برکشید و اسرار الهی را به اتمام رسانید و چیزی از دهان شریف خود بیرون کرد و در دهان وی گذاشت و فرمود
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۳۶
که اسرار نبوت و دایره ولایت را به نقطه «۱» امامت تو گذاشتم و امانت را به صاحبش سپردم. در این محل صدای ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ «۲» به گوش وی رسید.
گویند: عمر آن حضرت چهل و نه سال بود که روح مقدس آن حضرت از تنگنای هیکل جسمانی به فضای دلگشای روحانی به معموره صوامع قدس برین و مقصوره مجامع اعلی علیین پرواز نمود. بیت:
رخت از این منزل فانی بربست به طربخانه باقی بنشست
برگرفته از کتاب آثار احمدی تاریخ زندگانی پیامبراسلام و ائمه اطهار علیهم السلامنوشته آقای احمد بن تاج الدین استر آبادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *