گفتار در ذکر امام صادق

وی امام ششم است از ائمه اثنی عشر علیهم السلام. مادرش ام فروه دختر قاسم بن محمّد ابا بکر بود. آن حضرت خلایق را ارشاد می فرمود و طریق مستقیم به گمراهان بادیه ضلالت می نمود و پیوسته می فرمود: ما حجت خداییم بر خلقان و احکام حلال و حرام به بندگان می رسانیم. و این شیعه علی- علیه السلام- که امروز دست ولا در دامن آل عبا زده اند، مذهب و ملت خود را از طریق آن حضرت درست کرده اند و نجات خود را از متابعت ایشان می دانند. کشف و کرامات آن حضرت بسیار است و خارق عادات بی شمار.
از آن جمله است که میان دو کس نزاع شد: یکی تولا به اهل بیت داشت و ایشان را تفضّل می نمود و دیگری به تولّای بنو امیه منسوب بود و پیوسته آن گروه مکروه را می ستود. هر دو نزدیک ابو حنیفه رفتند و او را در آن دعوی حکم کردند. ابو حنیفه گفت: نزد کسی روید که بهترین خلق خدا است از روی حسب و نسب و پاکیزه ترین اولاد مصطفی است از ممر عزّت و ادب. گفتند: آن کس کیست؟ گفت: جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام. پس هر دو نزد آن حضرت رفتند و مجلس بغایت عالی بود و او مردم را به حلال و حرام تعلیم می نمود.
بی آنکه ایشان سؤال کنند و مقصود خود بیان نمایند آن حضرت رو به ناصبی کرد و گفت: مخالفان اهل بیت را نزد مطیعان خدا مرتبه ای نیست. بعد از آن متوجه شد به مولای خود و فرمود: فَرِیقٌ فِی الْجَنَّهِ؛ «۱» دوستان مایند وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ؛ «۲» اعدای ما.
و از آن جمله است که ابی بصیر می گوید: من نزد امام جعفر صادق- علیه السلام- رفتم و در آن وقت جنب بودم. مرا فرمود: دعوی دوستی ما می کنی و جنب به حضرت
______________________________
(۱ و ۲)- شوری ۴۲/ ۷٫
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۱۱
ما می آیی؟ برخیز و غسل کن! من غسل کردم، چون به خدمت وی رسیدم و آنچه می خواستم از او پرسیدم و جواب شنیدم در محل مراجعت مرا گفت: چون حمزه را ملاقات کنی سلام من برسان و بگو در فلان ماه و فلان روز وفات کنی. چون بازگردیدم به اندک زمان چنانچه فرموده بود وفاتش رسید.
و از آن جمله است که ابن ثعلب گفت: روزی از خانه بیرون آمدم و متوجه خدمت امام جعفر صادق- علیه السلام- شدم. جمعی را دیدم که بیرون می آیند در غایت صفا و نهایت لطافت و به مردمان آن زمان هیچ گونه شبیه نبودند و به یک بار از نظر من غایب شدند. مرا حیرت عجب پدید آمد. نزد آن حضرت رفتم و گفتم: یا بن رسول اللّه! قومی به این صفت مشاهده نمودم. فرمود که جمعی از ملائکه بودند که مرا به صحبت خود مشرف کردند و حالا به زیارت جدّم حسین [ع] رفتند.
و از آن جمله است که فضل بن عبد اللّه می گوید: من به همراهی امام جعفر صادق- علیه السلام- در نواحی مکه می رفتم، زنی و طفلی دیدم، هر دو می گریستند که گاو ایشان مرده بود. آن حضرت متوجه ایشان شد. آن زن گفت: من و این پسر صغیر من به شیر این گاو به سر می بردیم و حالا دیگر چیزی نداریم. آن حضرت فرمود که دوست می داری که گاو تو را زنده گردانم؟ زن گفت: ای مرد! مزاح بگذار و دست از- مصیبت زدگان بدار. آن حضرت دعا کرد و نعلین خود بر آن گاو زد. آن گاو فی الحال برخاست.
آن زن گفت: تو کیستی که مانند عیسی بن مریم- علیه السلام- مرده زنده می سازی؟ آن حضرت از او درگذشت و پنهان شد.
و از آن جمله است که داود بن کثیر می گوید که ابو الخطاب دو کس را که تولّا به اهل البیت می کردند و تبرّا از بنی امیه، دشنام داد و ناسزا گفت. من نزد آن حضرت رفتم به خدا سوگند از آن مقوله هیچ سخنی نگفتم. فرمود که این ابو الخطاب دوستان ما را به محبت دشمنان ما دشنام می دهد و سنت پدران خود را به عمل می آورد.
و از آن جمله است که [ابا عبد اللّه بلخی می گوید:] «۱» آن حضرت با جمعی به
______________________________
(۱)- فقط در الف.
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۱۲
سفری می رفت، به سر چاهی رسید و گفت: ای عبد اللّه! ما را از این چاه آب بده. گفتم:
یا بن رسول اللّه! آب در قعر چاه است و ما را دلوی و رسنی نیست. آن حضرت به جانب آن چاه آمد و فرمود: ای چاه! اگر مطیع به حکم خدایی ما را آب کرامت نما. من دیدم به چشم خود که آب به جوش آمد و بر سر چاه رسید، آب برداشتیم و سیر آب شدیم و آب بازگردید تا به مقام خود رسید.
و از آن جمله است که آن حضرت به درخت خرمایی رسید و از اطراف و جوانب خود مردم بسیار دید، آنجا بایستاد و گفت: ای درخت خرما! اگر می شنوی آنچه می گویم به حق خدا که ما را خرما ده از آنچه خدای تعالی در تو ودیعت نهاده. پس خرما از آن درخت به زمین می ریخت و ما برداشته می خوردیم تا جمله سیر خرما شدیم.
و از آن جمله است که ابی بصیر می گوید: در طواف بودیم در خدمت امام جعفر صادق- علیه السلام- و کثرت بسیار بود از مردم متفرقه، و موالیان بنی امیه از اهل نفاق بسیار بودند و موالیان اهل البیت طریقه وفاق مرعی نمی داشتند. مرا از حال مخالفان و مآل دوستان چیزی در دل گذشت. امام مرا گفت: آن جماعت در حقیقت خوکان و سگانند و گاوان و خرانند که به این صورت برآمده اند. گفتم: یا بن رسول اللّه! ایشان را به صفت قالب ایشان به من بنما. آن حضرت لب بجنبانید و دست بر چشم من کشید، آن جماعت مخالفان را به آن صورت [های] مختلفه دیدم، دیگر باره دست بر چشم من نهاد، آن جماعت را به حال اوّل دیدم.
و از آن جمله است که هارون می گوید: یکی از موالیان امام جعفر صادق- علیه السلام- از مردم دامنه کوه، تحفه ای چند آورد. آن حضرت همه را قبول نمود الّا قدری قدید بود که فرمود بردارید و آن را طعمه سگان سازید. آن مرد گفت: ای امام! خدا می داند که من این را از مرد مسلمان خریدم و قیمت آن را به تمام بدادم و تحفه به جهت شما بیاوردم. فرمود: او را به گوشه خانه برید و بپوشید و گوش فرا دارید تا از او چه می شنوید. آن چنان کردند. آواز آمد که مرا زکی نکرده اند و من حرامم.
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۱۳
و از آن جمله است که زید می گوید: من نزد آن حضرت رفتم و گفتم: یا بن رسول اللّه! من از این آیت که فَخُذْ أَرْبَعَهً مِنَ الطَّیْرِ «۱» خبر می دهد، متعجبم. فرمود: اراده داری که به تو بنمایم. گفتم: آری. فریاد برداشت و فرمود: یا غراب! یا باز! یا طاوس! یا حمامه! فی الحال این مرغان همه حاضر شدند. بفرمود تا همه را کشتند و پاره پاره کردند و به هم بر آمیختند و به خدا سوگند که خون مرغان بر دست و پا و کارد و زمین آلوده بود که آن حضرت یکان یکان را بخواند. دیدم اعضای هر یک به جای خود رفتند و به همدیگر پیوستند و مثل اوّل گردیدند.
و از آن جمله است که سعد بن ابراهیم می گوید: با جمعی بودم و هر یک از ولایت اهل البیت سخنی بازمی نمودیم. یکی از منکران آنجا حاضر بود، گفت: من بسیار سخنان شنیده ام اما هیچ ندیده ام. ناگاه دیدم که امام جعفر صادق [ع] به آنجا رسید.
بعضی ماهی نمک سوده آوردند. آن حضرت به آن مرد نگریست و گفت: هیچ می خواهی که چیزی از ولایت ما مشاهده کنی؟ گفت: آری. آن حضرت آن ماهی را از آن مرد گرفت و دست خود بر وی مالید. فی الحال تازه گردید و در حرکت آمد. آن حضرت دست مبارک بر زمین زد، دجله پدید آمد، آن ماهی خود را در آنجا افکند و برفت.
و از آن جمله است که عبد اللّه سنان می گوید: روزی از آن حضرت صفت کوثر پرسیدم. آن حضرت وصفش نمود. به خاطرم گذشت که من آن حوض را توانم دید و مرا نصیب گردد یا نی؟ فی الحال آن حضرت اظهار ما فی الضمیر من کرد و فرمود که می خواهی که آن را ببینی و از آنجا آب بیاشامی؟ گفتم: آری. دست مرا گرفت و از مدینه بیرون برد و در صحرا درآورد. پس چشمم را بپوشانید و پای مبارک بر زمین مالید و فرمود: نگاه کن. جویی دیدم که کنارش پدید نبود، از یک جانب آب صافی و از جانب دیگر شیر در غایت شفّافی و در میان هر دو شیر و آب، آبی بود چون یاقوت احمر و برّ کنار آن جو، درختان بود که مثل آن ندیده بودم و کنیزکان دیده در غایت صفا و نهایت
______________________________
(۱)- سوره ۲/ ۲۶۰٫
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۱۴
لطافت، جامه های حریر پوشیده و در دست هر یکی قدحی بود و از آنجا آب بر می داشتند و به آن حضرت می دادند. یک قدح آب به من داد، بنوشیدم، خوشبوی تر از مشک و گلاب و شیرین تر از قند و عسل. بعد از آن فرمود: چشم بر هم بنه. چون چشم بر هم نهادم و گشودم در صحرایی که اوّل بودم خود را یافتم.
و از آن جمله است که منصور آن حضرت را نزد خود خواند و گفت: از مردم مال می ستانی و به جهت حکومت از خلق بیعت برای خود می گیری؟ آن حضرت فرمود:
نه از خلق مال می گیرم و نه از مردم بیعت می ستانم. یکی از آن مردم که نزد منصور بودند بر طبق دعوی منصور گواهی داد. حضرت امام فرمود: سوگند می خوری؟ گفت:
آری و خواست سوگند بخورد. آن حضرت فرمود: من تو را به دو کلمه سوگند دهم اگر دروغ گویی همین ساعت بمیری. منصور گفت: سوگندش ده! آن حضرت فرمود که بگو: از حول و قوه الهی بیزارم و به حول و قوه خود رجوع دارم. آن بدبخت لحظه ای توقف کرد و آن عبارت را بگفت، در حال رنگش متغیر گردید و بمرد.
و از آن جمله است که ابی بصیر می گوید که داود بن علی شخصی معلی را نزد خود طلبید و از او پرسید که تولّا به که داری؟ گفت: به اهل البیت. پرسید که تبرّا از چه کس داری؟ گفت: از اعدای ایشان. داود این سخن را به کنایت برداشت و او را شهید گردانید و بر دارش کشید. چون این خبر به سمع اشرف آن حضرت- علیه السلام- رسید، به حضور وی آمد و پرسید که او را چرا کشتی و مال و عیال او را ضایع کردی؟
گفت: او را نکشتم و از این نیز خبر ندارم. فرمود: من امشب خدا را به اسم المنتقم بخوانم و در حق تو نفرین کنم. داود گفت: من از نفرین تو نمی ترسم. چون از شب پاره ای بگذشت مناجات به قاضی الحاجات کرد و گفت: الهی! تیری از تیرهای غیب بر وی زن و دل او را چاک گردان. همین لحظه از جانب خانه وی آواز آمد که داود بن علی بمرد. چون این خبر به سمع آن حضرت رسید رخساره خود بر زمین مالید و گفت:
شکرا للمجیب المضطرّ.
و از آن جمله است که آن حضرت با جمعی به موضعی می رفتند. در راه گرگی پیش
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۱۵
آمد، خواستند که او را به ضرب تیر بکشند. آن حضرت فرمود: دست از او بدارید. پس آن گرگ نزد آن حضرت آمد، سر بالا کرد و در گوش وی سخنی گفت. آن حضرت نیز شبیه به آواز وی سخنی فرمود و او برفت. سپس حضرت فرمود که این گرگ آمده و استدعا نموده که در عقب این پشته جفت من حامله است و درمانده دعا کن که به آسانی وضع حمل او شود و آن پسر باشد. آن حضرت دعا موافق مدعای او نمود، به اجابت مقرون شد.
و از آن جمله است که معلی می گوید: من از ولایت فارس به مکه رفتم و بعد از مراجعت خبر گرفتم که در فارس وبا شده و در همه بلاد مردم بسیار مردند. مراغم و اندوه بی حد بود. برخاستم و به خدمت آن حضرت رفتم که احوال خود گویم. چون نزد وی رسیدم فرمود: به جهت فرزندان و کسان خود بغایت متألمی، ایشان به صحت اند و هیچ کس از اهل بیت تو نمرده اند. من در دل گذرانیدم که این سخن راست باشد یا نه؟
فی الحال از ضمیر من اعلام نمود و فرمود: می خواهی که ایشان را ببینی؟ گفتم: آری.
فرمود: چشم بر هم نه و بازپس نگر. چنان کردم، خانه خود را در فارس بدیدم و تمامی اهل و عیال را در آنجا مشاهده نمودم. دیگر باره فرمود: چشم بر هم نه و بگشا. چنان کردم، آنجا بودم که بودم و آنچه به نظرم درآمد غایب گردید.
و از آن جمله است که عبد اللّه ابی لیلی گفت: [ابو] جعفر دوانقی از سرهنگان خود جمعی را فرستاد و امام جعفر صادق- علیه السلام- را نزد خود طلبید و گفت: من او را می کشم و این زمین را از خون او آب می دهم، خدا مرا نیامرزد اگر او را نکشم و مقتدای شیعه را هلاک نگردانم! در این محل سرهنگان درآمدند و او را درآوردند و آن حضرت لب می جنبانید. جعفر نگریست و بی اختیار بر جست و قدمی چند استقبال نمود و گفت: مرحبا! مرحبا! یا بن رسول اللّه! و او را به تعظیم تمام به مقام خود بنشاند و صحبت از روی عزّت بداشت و او را عذر خواهی نموده روان گردانید. مردم گفتند:
یا بن رسول اللّه! او قصد کشتن تو داشت، چه کردی که دست از تو بداشت؟ فرمود:
خدا را یاد کردم و اسم اعظم خواندم و بر خود دمیدم، از وی خلاص گردیدم. گفتم:
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۱۶
یا بن رسول اللّه! جان من فدای تو باد! من از وی ترسانم مرا نیز تعلیم فرما تا من نیز در وقت بلا بخوانم و خلاص شوم. فرمود: ما شاء اللّه ما شاء اللّه لا یأتی بالخیر الّا اللّه ما شاء اللّه ما شاء اللّه لا یصرف السّوء الّا اللّه ما شاء اللّه ما شاء اللّه کلّ نعمه فمن اللّه ما شاء اللّه ما شاء اللّه لا حول و لا قوّه الّا باللّه. به خدا سوگند که در چندین محنت و بلا بخواندم و خلاص گردیدم.
و از آن جمله است که اسماعیل انصاری می گوید: من در خدمت آن حضرت بودم و ایشان با خواص خود برای خود ترتیب طعام می داد و یکی از ملازمان را به جهت آب زمزم فرستاد. غلام دیر آمد و آب نیاورد. از سبب دیر آمدن و آب نیاوردن از غلام پرسید. غلام گفت: صاحب زمزم مرا آب نداد و گفت: [خداوند] اهل عراق را از مولای تو خلاص دهاد. آن حضرت کلمه ای چند بر زبان راند و فرمود: خداوند تعالی او را هلاک گردانید و خلایق را از جفای او برهانید، و مرا به جهت آب فرستاد. چون به کنار زمزم رسیدم دیدم آن ملعون مرده و خلقی به تماشا بر او جمع شده اند. من آب برداشتم و متوجه خدمت آن حضرت شدم.
… و از آن جمله است که ابن ورقی می گوید از مکّه دو برادر بیرون آمدند و به مدینه متوجه زیارت امام جعفر- علیه السلام- شدند. در راه تشنگی بر یکی غلبه کرد و بمرد.
برادر دیگر دست مناجات به حضرت قاضی الحاجات برداشت و گفت: الهی! به حرمت پیغمبر و به حرمت علی و اولادش- تا به امام جعفر- علیه السلام- نام برد- و از درماندگی و تنهایی خود شمه ای بازگفت. او عقب خود آوازی شنید که ای درویش! از عواطف ربانی و از لطایف مواهب سبحانی، مرهم راحت از دار الشفای عنایت الهی رسید. بازپس نگریست. مردی را دید که به مجرد دیدارش دل او روشن گردید. فرمود:
این چوب را بردار و نزد دماغ برادر خود بدار. من چنان کردم، عطسه ای زده زنده گردید و آن مرد از نظر من غایب شد. چون ما هر دو به مدینه رسیدیم و به خدمت امام جعفر- علیه السلام- مشرف گردیدیم بعد از طلب نمودن چوب و معذرت گفتن ما از فراموشی آن چوب، احوال ما را به تمام بیان فرمود که آن شب که شما را آن صورت دست داد و
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۱۷
تو مناجات می کردی برادرم خضر با من بود من آن چوب را به وی داده نزد شما فرستادم و حالا آن چوب نزد من است، آن را بیرون آورد و به ما نمود.
و از آن جمله است که یکی از دوستان مخلص و یاران خالص آن حضرت که او را عبد الرحمن گفتندی می گوید: به همراهی آن حضرت به تماشای صحرا رفتم و به جهت نشاط و انبساط از هر جانب سخنی می گفتم و من دراهمی چند داشتم و از روی فراغت خاطر هر لحظه آن را می شمردم و اظهار بشاشت و فرح می کردم. در این محل به خاطرم رسید که چیزی از آن مال به آن حضرت دهم و او را روزی چند از این محنت برهانم. در من تیز تیز نگریست و فرمود: سنگریزه بیار! آوردم. آن حضرت آن را از من گرفت و در دامن من ریخت، همه دانه های قیمتی شده بود. بعد از آن فرمود: ما را به متاع دنیا احتیاج نیست. گفتم: یا بن رسول اللّه! در ولایت تو شکی ندارم اما از حضرت تو التماس دارم که بفرمایی که سزاوار امام چیست؟ فرمود که اگر این کوه را گوید بیا فرمان وی برد. به خدا سوگند که دیدم آن کوه را که به جنبش درآمد و حرکت به جانب وی نمود. آن حضرت فرمود: تو را نمی خواهم، بایست! پس کوه باز به جای خود قرار گرفت.
و از آن جمله است که منصور دوانقی از کرامات امام جعفر صادق- علیه السلام- در تاب بود و نزد خواص از این معنی اضطراب می نمود. ربیع که از ندمای وی بود اندیشه کرد که آن غم از دل منصور بردارد و داغ ملال بر سینه بی کینه آن حضرت بگذارد. چهل تن از سحره بابل را که آن علم به میراث از سحره فرعون گرفته بودند حاضر گردانید و گفت: اگر امام جعفر صادق- علیه السلام- را در مجلس خلیفه به علم سحر و شعبده شرمنده کنید، هر یک از شما را چندان عطا دهد که شما را بعد از فوت احتیاج نماند.
آن جماعت به التفات منصور و به امید مال، طرح سحر افکندند و بساط ساحری بگسترانیدند و هر یک از ایشان صورت سباع ترتیب دادند و در جوف وی قدری سیماب ریخته به عمل شعبده متحرک گردانیدند که حاضران ندانستند که مصنوعات منصور، سحر است. پس منصور بر جایی رفیع بنشست و سرهنگان را به احضار امام
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۱۸
– علیه السلام- امر فرمود. آن حضرت چون به مجلس درآمد و از افعال سحره و اقوال منصور واقف گردید فرمود: ای قوم! من حجت آن خدایم که سحر پدران شما را در نظر فرعون باطل گردانید. منصور آن سخن را به کنایت برداشت و از خجالت سر در پیش افکنده بالا بر نداشت. حضرت امام جعفر صادق- علیه السلام- فرمود: ای صورتها! به حکم خدا هر یکی از شما صاحب خود را بگیرید و فرو برید. آن صورتها به حکم خدا هر یک به جانب صاحب خود نهیب بردند و او را گرفتند و در لحظه فرو بردند. چون منصور آن حال بدید بیهوش گردید، چون به هوش آمد گفت: یا بن رسول اللّه! توبه کردم! مرا عفو کن و از کرده من در گذر و ای سیّد و مولای من! سباع را امر فرما که آن مردمان را رد کنند. امام- علیه السلام- فرمود: هیهات! هیهات! این خیالی باطل است و آرزویی بغایت بی حاصل، عصای موسی- علیه السلام- سحره فرعون را رد نکرد، چگونه تواند بود که سباع آنان، اینان را رد کند؟!
و از آن جمله است که علی بن حمزه می گوید: به همراهی آن حضرت به سفر مکّه می رفتم، درختی خرما دیدم خشک شده. یکی گفت: یا بن رسول اللّه! این موضعی است که اصحاب رسول در زمان آن سرور تا زمان خلافت امیر المؤمنین حیدر اینجا نزول و ارتحال می نمودند و رطب تناول می کردند. امام- علیه السلام- کلمه ای بر زبان راند. فی الحال آن درخت سبز گردید و خوشه خرمای رسیده به ظهور رسانید. حضرت صادق- علیه السلام- فرمود: بسم اللّه بگویید و خرما تناول کنید. مردم خرما خوردند و گفتند: و اللّه که خرمایی از این بهتر نخورده ایم. یکی از حاضران گفت: من در میان ساحران بزرگ شده ام جادویی به این عظمت ندیدم! امام- علیه السلام- فرمود: ای کاذب! این رشحه نبوّت است و نشئه امامت و ولایت. این اثر اسم اعظم است نه میراث سحر و کهانت، و من از هر دو بیزارم و چون ولایت ما را که از خواص اسم اعظم است قبول نداری، اگر خواهی تو را سگ گردانم. آن لعین از بسیاری عناد و کین گفت:
اگر توانی چنان کن. حضرت صادق- علیه السلام- اسم اعظم را وسیله گردانید در حال آن لعین سگ گردید. او را به زجر از آنجا براندند. چون خواری خود را بدید و در میان
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۱۹
قوم و قبیله خود به آن رسوایی رسید، نزد آن حضرت آمد و در خاک غلطید تا آن حضرت رحم فرموده دعا کرد و به صورت اصلی بازآمد و گفت: یا بن رسول اللّه! توبه کردم و اعتراف به امامت و ولایت تو نمودم.
و از آن جمله است که ملک هند به جهت آن حضرت عددی چند از نفایس اقمشه و مبلغی زر و نقره و جاریه ای بغایت زیبا از روی صباحت و بی نهایت پاکیزه لقا از ممر ملاحت فرستاد. آن حضرت جمله را قبول نمود و کنیزک را رد فرمود. آن مرد الحاح بسیار کرد که جاریه را هم قبول فرمایید. آن حضرت گفت: ای ملعون! با این جاریه خیانت کردی، اگر قبول نداری این پوستین را که دربرداری به سخن در آرم و بر تو گواهی دهد که چنین عملی کرده ای. بعد از آن گفت: ای پوستین! به حکم خداوند آسمان و زمین گواهی ده به آنچه از این زن و مرد دیده ای. آواز برآمد که این مرد با این زن در بالای من خیانت کرده است. القصه قاصد بازگردید و کنیزک را به ملک هند رسانید. آن پادشاه با دانش و آن شهریار با عقل و بینش در آن اندیشه بود که حضرت امام را چه بر آن داشت که جاریه را رد فرمود؟ آخر به هر بهانه که بود صورت خیانت را معلوم نمود و بعد از آن هر دو را به سرهنگان سپرده به قتل ایشان امر فرمود.
و از آن جمله است که منصور می گوید: من با زوجه خود صحبت داشتم و از خانه بیرون آمده متوجه حمام شدم. جمعی را دیدم که به خدمت آن حضرت می روند، با ایشان موافقت نموده به مجلس آن حضرت درآمدم. فی الحال در من تیز نگریست و فرمود: نزد انبیا و اولیا، جنب رفتن روا نیست. من از آنجا بیرون آمدم و غسل کردم و توبه نمودم که من بعد جنب به خدمت آن حضرت نروم. چون به مجلس ایشان رسیدم به من لطف نمود و فرمود: توبه کردی و غسل به جای آوردی، آن هر دو به درگاه الهی مقبول شد.
و از آن جمله است که ابن علی می گوید: زنی آمد و از درشتی و زشتی اقوال و افعال شوهر شکایت کرد. آن حضرت فرمود که سه روز دیگر تحمل کن که خلاص می شوی.
بعد از سه روز او را دیدم به حضور آن حضرت آمد. حالش از او پرسیدم. گفت: از دفن
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۲۰
وی فارغ شدم و از محنت او خلاص گردیدم. آثار احمدی، استرآبادی ۵۲۰ گفتار در ذکر امام دین دار، و مدار دین احمد مختار، مقتدای مشارق و مغارب، امام بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق علیه التحیه و الثناء ….. ص : ۵۱۰
از آن جمله است که ابن عبد اللّه می گوید: من از خویشان نزدیک خود زن بردم و او را با جمعی از متعلقان او به خانه آورده خدمت می کردم و مطالب ایشان را به حصول موصول می گردانیدم اما آزار من می کردند و مرا از خود می رنجانیدند. نزد آن حضرت رفتم و گفتم: زوجه خود را طلاق می دهم، فرمود: صبر کن! یک سال تحمل نمودم و بازآمدم و خواستم که از اهل بیت خود شکایت کنم. فرمود: صبر کن! رفتم و در سال سیوم آمد و از جور و جفای ایشان نزد آن حضرت شمه ای تقریر کردم. فرمود: اندک روز دیگر صبر کن. هنوز سال به نصف نرسیده بود که زوجه و باقی خویشان از دنیا رحلت نمودند. نزد آن حضرت رفتم و پیش از آنکه آغاز سخن کنم فرمود: خلاص گردیدی از خویشان و از جفای ایشان؟
[و از آن جمله است که مفضل می گوید که من به نزد یکی از منکران آن حضرت می رفتم. مرا گفت: اگر مولای تو امام مفترض الطاعه باشد کرامات و خارق عادات ظاهر سازد. چون قدمی چند رفتم گفت: شنیدم که جدش علی بن ابی طالب با حضرت پیغمبر دعوی می نمود و از این جهت گاهگاهی او را سایه نبود. چون به در خانه آن حضرت رسیدیم بی آنکه آواز دهم یا حلقه بر در زنم از درون خانه آواز آمد که فلان و فلان درآیید. چون به خانه درآمدیم، دیدیم در صحن سرا بر پا ایستاده با وجود آفتاب، سایه نداشت. در ما نگریست و لب شیرین کرده گفت: ما حجت خداییم بر خلقان و از پرتو مشکاه علی بن ابی طالب راهنماییم به گمراهان] «۱».
و از آن جمله است که شعیب می گوید که من صد دینار تحفه برداشتم و به واسطه بسیاری اخلاص و محبت که به آن حضرت داشتم آن مبلغ را کم انگاشته بی اجازت برادر از مال او مبلغ دویست دینار برداشتم و جمله سیصد دینار را در بدره ای کرده نزد آن حضرت بگذاشتم. سر بدره را گشود و دست برده مقداری را برداشت و باقی را در آن بدره بگذاشت و فرمود از همانجا که برداشتی بگذار. به خدا سوگند که همان
______________________________
(۱)- فقط در الف.
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۲۱
دویست دینار برادرم بود که بگذاشت، من برداشتم و به محل خود بازبردم.
و از آن جمله است که بعضی از دوستان به واسطه بسیاری مشاهده کرامات و خارق عادات به یکدیگر گفتند: این مرد را از الوهیت نصیبی هست. چون نزد وی رفتیم وضو می ساخت، در ما نگریست و فرمود: دوستی ما به درگاه خدا موجب نجات عقبی است اما افراط محبت موجب ندامت است، ما بنده ایم از بندگان خدا و مخلوقیم از مخلوقات حضرت خدای تعالی.
و از آن جمله است که آن حضرت فرمود به لقای پروردگار خود آرزومندم و در این ماه رجب یا شوّال- علی اختلاف الاقوال- به سفر آخرت متوجّه می شوم و از زندان سرای دنیا به فضای دلگشای جنه المأوی به اجابت دعوت وَ اللَّهُ یَدْعُوا إِلی دارِ السَّلامِ «۱»
توجه خواهم نمود، بعد از آنکه اعدای دغا مرا زهر داده باشند و لباس سعادت شهادت پوشانیده. راوی گوید: و اللّه چنان بود که آن حضرت فرمود.
گویند عمر آن حضرت شصت و پنج سال بود. در زمان منصور در ماه مذکور به زهر مقتول گردید. مردم به جهت موضع قبرش متردد بودند آوازی شنیدند و کسی را نمی دیدند که این بنده صالح را بردارید و به نزدیک پدر و جدش به خاک سپارید.
برگرفته از کتاب آثار احمدی تاریخ زندگانی پیامبراسلام و ائمه اطهار علیهم السلامنوشته آقای احمد بن تاج الدین استر آبادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *