گفتار در ذکر امام حسن عسکری

آن حضرت امام یازدهم است از ائمه اثنی عشر علیهم السلام. کرمش را نهایت نبود و مروتش به اعلی درجه رسیده بود. با وجود صغر سن هیچ کس از بنی هاشم بر او تقدّم نکردند و علمای زمان از حنفی و شافعی در بعضی مسائل مشکله به قول آن حضرت عمل می نمودند. احمد بن عبد اللّه می گوید: پدرم بغایت متکبّر بود و هیچ احدی را برای تعظیم قیام نمی نمود. روزی دیدم مردی گندمگون بلند قامت که از او آثار هیبت و صلابت ظاهر می شد، نزد پدرم آمد. هنوز دور بود که پدرم بی اختیار بر جست و بعد از شرایط استقبال، کمر فرمانبرداری وی بر میان بست. من بغایت حیران شدم و متفکر در کار پدر خود گردیدم تا صحبت به نهایت رسید. گفتم: ای پدر! تو را هرگز ندیدم که خلیفه ای را چنین تعظیم کنی، این مرد کیست و این تعظیم را سبب چیست؟ گفت:
راست بگویم و اگر چه در این گفتن خطر جان می بینم. این مقتدای عالمیان و پیشوای
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۴۷
اهل جهان است، این حسن بن علی بن محمّد بن علی بن موسی الرضا- علیهم السلام- است، این حجت خدا است، من دوست وی گردیدم و به امامت وی معترف شدم.
و اللّه هیچ دوستی و دشمنی نبود الّا که ثنا و ستایش وی می نمود. خارق عادات آن حضرت بسیار و فضایل و کرامات وی بی حد و بی شمار است.
از آن جمله است که عبد اللّه بن علی می گوید: نزد آن حضرت رفتم و از فقر خود شکایت کردم و قسم یاد کردم که هیچ ندارم نه ظاهر و نه باطن. مرا صد دینار زر بداد و فرمود که سوگند به دروغ خوردی آنچه در فلان موضع دفن کردی آن را نیابی. من آمدم و هر چند مدفون خود را جستم نیافتم.
و از آن جمله است که علی بن عبد اللّه می گوید: نامه ای به حسن عسکری- علیه السلام- نوشتم و از او سؤالی چند پرسیدم و خواستم که از تب ربع که ملازم من بود بپرسم، فراموش کردم. جواب مسأله ها نوشت و در آخر فرمود: خواستی که از تب ربع که ملازم تو است سؤال کنی، فراموش کردی، بنویس بر کاغذ دعای تب و در گردن افکن این آیت را که: یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ «۱». چنان کردم و شفا یافتم.
و از آن جمله است که از عراق مالی به جهت آن حضرت می بردند به رسم تحفه و در کیسه کرده و چهارصد درهم از آن دیگری در آنجا بود، فراموش کردند و جمله را نزد آن حضرت بردند. سر بدره را گشود و چهارصد دینار از آنجا برداشت و به وی داد که این را به صاحبش بده.
و از آن جمله است که آن حضرت را به موضعی دور به مهمانی بردند. روز بغایت گرم و فصل تابستان بود. آن حضرت از خانه بیرون آمد کلاه بارانی بر سر نهاده و جامه ای به جهت دفع باران و سرما پوشیده و مردم را به چنین جامه ها ارشاد می فرمود اما معاندان آن را حمل بر جنون می کردند و محبان فرمان بردند. چون قدمی چند برفتند بادی برخاست و ابر پدید آمد و باران و سرمای عظیم شد، اهل فرمان به سلامت رفتند و مخالفان از سرما و باران به سر حدّ هلاکت رسیدند.
______________________________
(۱)- انبیاء ۲۱/ ۶۹٫
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۴۸
و از آن جمله است که عبد اللّه می گوید: ما جمعی به آن حضرت کتابت می نوشتیم و از کرامات وی یاد می کردیم. آنجا مخالفی بود، گفت: من نیز بی سیاهی کتابتی نویسم اگر به جواب آن واقف گردید به ولایت و امامت وی اعتراف نمایم. پس کاغذی برداشت و به اشاره انگشت نامه ای نوشت و کتابتها در میان آن پیچید و روان گردانید.
حضرت همه را جواب نوشت و بر پشت کاغذ وی نامش را و نام پدر و مادرش را نوشت و جواب را به اتمام رسانید و در آخر نوشت که اگر اعتراف به ولایت و امامت ما کنی تو را بهتر باشد.
و از آن جمله است که زید بن علی می گوید: روزی با آن حضرت صحبت دور و دراز داشتیم، نماز دیگر خواستم به خانه روم مرا فرمود: این صد دینار بستان و جاریه ای در فلان محل است به جهت خود بخر و به خانه برکه فلان کنیز تو مرده. من تعجّب نمودم که وی بیمار نبود. چون به خانه آمدم و جاریه ای را که فرموده بود خریده با خود آوردم آن جاریه را دیدم وفات کرده.
و از آن جمله است که محمّد بن ابراهیم می گوید: فقر بر من و بر پسرم غلبه کرد، برخاسته روی به راه آوردیم، در راه من گفتم: چه خوش باشد که آن حضرت پانصد درهم به من دهد تا چندی به جهت کسوت خود و چندی به جهت عیال و چندی به جهت طعام و ادام و نفقه صرف کنم. پسرم گفت: اگر مرا سیصد درهم دهد تا چندی را درازگوش گوش بخرم و چندی به قرض دهم و چندی را کسوت کنم، مرادم حاصل است.
چون به در خانه آن حضرت رسیدیم بی آنکه حلقه بر در زنیم یا کسی را آگاه کنیم یکی بیرون آمد و گفت: امام- علیه السلام- پدر و پسر را می طلبد. درآمدیم. خادم آمد و پانصد دینار به من و سیصد دینار به پسر من داد و فرمود: ای موالی! پانصد دینار را خرج کن به آن دستور که در راه گفته بودی و پسرم را نیز فرمود: سیصد دینار به موجب مذکور صرف کن. گفتم که هیچ شبهه نیست که وی حجت خدا است که مراد ما برآورد و مقصود ما دانست.
و از آن جمله است که مهتدی یا مستعین آن حضرت را حبس فرمود و در آن ایام
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۴۹
مردم به طلب باران می رفتند و دعا می کردند و مستجاب نمی شد. ترسایی پیدا گردید و هر وقت دعا کردی باران شدی. خلیفه را این معنی گران آمد، فرستاد و آن حضرت را از حبس بیرون آورد و گفت: دریاب امت جدّت را که میل به ترسایی نکنند. پس آن حضرت و رهبان هر دو به همراهی خلیفه و عامه خلایق به صحرا رفتند. ترسا به جهت باران دست برآورد، ابر عظیم و باد خنک پیدا گردید. آن حضرت یکی از خواص خود را امر فرمود که برو و آنچه در دست ترسا است بگیر. چون چنان کردند- استخوانی بود- پس قطعات ابر ناپدید شد و ترسا منفعل شد و خلیفه حیران گردید. فرمود: یا بن رسول اللّه! این چه حالت است که دیدم و این چه استخوان است که مشاهده نمودم؟ آن حضرت- علیه السلام- فرمود که این استخوان پیغمبر است و خاصیت وی آن است که هرگاه ظاهر سازند باد و باران شود.
و از آن جمله است که ابو هاشم می گوید: به خدمت آن حضرت رفتم و در دل گذرانیدم که از وی خاتمی طلب کنم و آن را تیمن و تبرک نگاه دارم. شرم داشتم که از او سؤال کنم. مرا فرمود که این خاتم به تو دادم که در دل داشتی و این نگین بر آن افزودم.
و از آن جمله است که علی بن زید می گوید که از خانه بیرون آمدم و عزیمت صحبت آن حضرت نمودم و مرا صد دینار بود، بر چیزی بسته در راه افکندم و بعد از آنکه به شرف صحبت آن حضرت مشرف گردیدم یادم آمد که زر گم گشته، در دل اضطراب کردم اما به زبان نیاوردم. آن حضرت فرمود: خاطر جمع دار که زر تو را برادرت یافته و به خانه برده. چون به خانه آمدم آن چنان بود که آن حضرت فرموده بود.
و از آن جمله است که فصّاد متوکل می گوید که من آن حضرت را فصد گشودم و زیاده از مقدار خون که متعارف بود گرفتم. بعد از آن مقداری دیگر خون چون شیر سفید بیرون آمد. آن صورت را بدیدم و واقعه را به استاد خود که ملک الاطباء و ترسا بود معروض داشتم. آن فاضل کامل الطب گفت: اگر این واقع باشد دین وی بر حق است، تابع وی می شوم و از دیر خود بیرون آمد و با مردم خود نزد آن حضرت رفت.
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۵۰
چون به در خانه رسید شب بود و مردم به خواب رفته بودند، پیش از آنکه حلقه بر در زند یا آواز کند دید خادمی می آید و چراغ دارد، فرمود که راهب طبیب کدام است؟ او را برداشت و دیگران را در دهلیز خانه بگذاشت و نزد آن حضرت برد. ترسا کرامات آن حضرت بدید و مشکلات خود را جواب شافی شنید و اعتراف به امامت آن حضرت و اقرار به ولایت وی نمود. پس جامه رهبانی انداخت و خلعت مسلمانی پوشید و از آنجا بیرون آمده گفت: شبیه مسیح- علیه السلام- دیدم و به دست وی مسلمان شدم.
و از آن جمله است که بشر می گوید: چون آن حضرت به جوانی رسید بغایت زیبا و پاکیزه خوی بود. گفتم: اگر رغبت می نمایی از اشراف عرب به جهت تو دختری طلب نمایم. تبسّم نموده فرمود: زود باشد که به رسم تجارت به بغداد روی و آنجا جاریه ای کریم النسب شریف الحسب بخری و بیاری. دیگر روز امام علی نقی بدره ای زر او را داد سر به مهر و کاغذی داد و به جانب بغداد فرستاد و فرمود: چون به کنار آب برسی آنجا جاریه ای باشد به این صفت و اشراف آنجا خواهند او را بخرند. راضی نشود، این نامه را به وی ده که راضی شود. چون جاریه کتابت را خواند رضا داد و او را بخریدم به مبلغ معیّن و مهر از بدره برداشتم و شمردم، نه زیاده آمد و نه کم. چون به خانه آوردم و او را شادان و خندان دیدم و نامه را می بوسید و بر چشم می نهاد، گفتم: صاحب خود را ندیدی عجب است که این همه شادی داری. گفت: من وی را دیده ام و از این کتابت صفت وی را خواندم و از تقدیرات الهی شمه ای از حال خود بازنمایم. من دختر قیصر رومم، شبی در واقعه دیدم که ماه از آسمان فرود آمد و در گریبان من درآمد و مدتی مدید ناپدید شد و بماند. بعد از آن دیدم بیرون آمد بزرگتر و روشنتر و به جانب آسمان مایل گردید و چون به وسط السماء رسید مانند خورشید عالم را روشن کرد. بیدار گردیدم و منجم و معبر را طلبیدم. گفت: زود باشد که یکی از اولاد پیغمبر آخر الزمان تو را بخواهد و از تو فرزندی در وجود آید که مشرق و مغرب را فروگیرد. در این اندیشه بودم که شبی به خواب دیدم که نزد پیغمبرم و او آواز می دهد که ای حسن! فرزندم! ناگاه جوانی دیدم که حاضر آمد، مرا به وی داد و من از خواب بیدار شدم. چون بر ملّت
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۵۱
عیسی- علیه السلام- بودم آن خواب را پنهان داشتم اما از آتش محبت وی می سوختم و در محنت مفارقت می ساختم، بیمار گشتم و اطبا به جهت علاج، تغییر هوا داده مرا به شهر دیگر فرستادند، لشکر اسلام به آنجا رسید و اسیر گردیدم و کارم به اینجا رسید و در آن کاغذ اثر خوابم ظاهر گردید، از این جهت خوش حال گردیدم. پس آن جاریه را بردم و به پدرش سپردم، فرایض و سنن تعلیم نموده به آن حضرت سپردند و متولد شد از وی امام محمّد مهدی هادی علیه و علی آبائه السلام.
و از آن جمله است که یکی از اولاد جابر انصاری را آب سیاه در دیده درآمد و بی نور گردید. نزد آن حضرت آمد و گفت: یا بن رسول اللّه! حال مرا می دانی و اخلاص من به حضرت تو معلوم است، دعا کن تا چشم من بینا گردد. آن حضرت دست حق پرست خود بر چشمش مالید، روشن گردید.
و از آن جمله است که محمّد بن اسحاق می گوید: نزد آن حضرت رفتم و از وی سخنی شنیدم که رایحه مفارقت می آمد، خواستم که بپرسم خلیفه تو کیست؟ شرم داشتم و برخاستم. فرمود: آنچه را که در دل گذرانیدی چرا نپرسیدی؟ گفتم: سیّدی و مولای! مرا از حال خلیفه و قائم مقام خود اعلام فرمای. به خانه درآمد و محمّد را بر کتف خود نشانده بیرون آمد و فرمود: خلیفه من و قائم مقام من او است و حال او چون حال خضر- علیه السلام- و ذو القرنین خواهد بود.
گویند: عمر آن حضرت زیاده از بیست و هشت سال نبود و از بی ادبان تحمل می نمود و از جفای آدمیان فضول پیشه و بی ادبان کج اندیشه شکایت نمی نمود تا عاقبت به سعی باطل مستعین «۱» مرغ روحش از محبس خاک به آشیانه افلاک پرواز نمود و صدای ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً «۲» شنود.
______________________________
(۱)- حضرت امام حسن عسکری- علیه السلام- در زمان معتمد و به دستور مستقیم او مسموم گشتند.
(۲)- فجر ۹/ ۲۸٫
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۵۲
برگرفته از کتاب آثار احمدی تاریخ زندگانی پیامبراسلام و ائمه اطهار علیهم السلامنوشته آقای احمد بن تاج الدین استر آبادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *