حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها

پیامبر (ص) و اصحاب در شعب ابی طالب

از ابن شهاب زهری روایت است که پس از هجرت مسلمانان به حبشه، کفار بر مسلمانان باقی مانده بیشتر سخت گرفتند بطوری که بیش از تاب و توان مسلمانان بود و گرفتاری ایشان سخت شد و قریش گرد آمدند و تصمیم گرفتند که آشکارا پیامبر (ص) را بکشتند، چون ابو طالب نیت ایشان را فهمید، فرزندان عبد المطلب را گرد آورد و دستور داد که پیامبر را در محله خود نگهداری کنند و او را از هر کسی که قتلش را اراده نماید پاسداری و حفاظت کنند و فرزندان عبد المطلب چه آنها که مسلمان بودند و چه آنها که کافر، به این کار هماهنگ شدند، و گروهی بواسطه ایمان و یقین.
و چون قریش متوجه شدند که بنی هاشم و بنی عبد المطلب مانع از کشتن پیامبر (ص) هستند و در این مساله همه ایشان متفقند، گرد آمدند و تصمیم گرفتند
______________________________
[ (۱۵)]- ظاهرا مقصود این است که پیامبر (ص) پس از مرگ نجاشی برای او نماز میت غائب خواندند که این رسم هم اکنون هم در کشورهای عربی بخصوص عربستان متداول و معمول است.
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۶۶
(۱) که با آنها همنشینی و خرید و فروش نکنند و به خانههای آنها رفت و آمد ننمایند مگر اینکه پیامبر را تسلیم ایشان نمایند تا بقتل برسانند. و در این مورد عهد نامهای هم نوشتند و در آن هم پیمان شدند که هرگز با بنی هاشم صلح ننمایند و بر ایشان مهر و شفقت نورزند تا اینکه پیامبر را تسلیم کنند.
بنی هاشم سه سال در این تلاش خود باقی بودند و سخت گرفتار و بزحمت، بازارها بروی ایشان بسته بود، و هر آذوقه که به مکه میرسید مشرکان آن را میخریدند و منظورشان این بود که شاید با این وسیله بتوانند پیامبر را از پای در آورند و خونش را بریزند. و چنین بود که ابو طالب هنگامی که میخواستند بخوابند به پیامبر میگفت تا در رختخواب خود بخوابد تا اگر کسی بخواهد سوء قصدی انجام دهد تصور کند که آن حضرت در رختخواب خودش خفته است و چون مردم میخفتند به یکی از فرزندان یا برادران و پسر عموها دستور میداد که در رختخواب پیامبر بخوابد و آن حضرت در رختخواب دیگری بخواب رود. چون سه سال گذشت برخی از بزرگان عبد مناف و فرزندان قصی و مردان دیگری از قریش که از سوی مادر هاشمی بودند ملایمتر شده و متوجه گردیدند که پیوند خویشاوندی را گسستهاند و حق را خوار شمردهاند این بود که شبی تصمیم گرفتند تا فردا آن عهدنامه سراپا مکر و فریب را بشکنند و باطل نمایند. و میگویند که عهدنامه را از سقف کعبه آویخته بودند و خدا موریانه بر آن افکنده بود و همه مواد آن را خورده و از میان برده بود و مخصوصا همه نامهای پروردگار عز و جل را موریانه خورده بود، و فقط آن چه مربوط به اصطلاحات شرک و کفر و ستم و قطع رحم بود باقی مانده بود و خداوند متعال پیامبر خود را از این مطلب آگاه فرمود و آن حضرت این موضوع را با عموی گرامی خود ابی طالب بیان کرد، ابو طالب با خود گفت سوگند به ستارگان درخنشده که هرگز دروغ نگفته سات، این بود که همراه گروهی از جوانان نیرومند بنی عبد المطلب براه افتاد تا به مسجد الحرام رسید و آن انباشته از قریشیان بود، قریشیان چون ایشان را دیدند که روی میآورند تعجب کرده و پنداشتند که سرانجام از شدت گرفتاری بستوه آمده و برای تسلیم نمودن پیامبر (ص) میآیند.
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۶۷
(۱) ابو طالب بسخن آمد و گفت شما در حق ما کارهایی انجام میدهید که گویا مورد مذاکره قرار نگرفته است، اکنون آن عهدنامه را بیاورید شاید بتوان راه صلحی میان ما و شما پیدا کرد، این مطلب را ابو طالب از ترس اینکه مبادا آنها عهدنامه را پیش از آنکه بیاورند مورد مراجعه قرار دهند اظهار داشت، آنها با خوشحالی عهدنامه را آوردند و تردید نداشتند که پیامبر را بآنها تسلیم خواهند نمود، پس از اینکه عهدنامه را آوردند خطاب به ابو طالب و افراد دیگر بنی هاشم گفتند، گویا زمان آن رسیده است که از عقیده خود برگردید و به همان کاری که همه در آن اتفاق دارند هماهنگ شوید، و میبینید که فقط یک نفر رابطه میان ما و شما را بریده است و شما با طرفداری از او خطری برای خود و قبیله خویش فراهم آوردهاید که منجر به نیستی شما خواهد شد.!
ابو طالب گفت من آمدهام مطلبی را با شما بیان کنم که در آن نسبت به شما انصاف خواهیم داد، برادرزادهام که هرگز دروغ نگفته است بمن خبر داد که خداوند متعال از این عهد نامه که در دست شماست بیزار و متنفر است و تمام جملات و نامهای مربوط بخود را از آن محو فرموده و جملاتی را که مربوط به غدر و مکر شما و ستم شما نسبت بماست باقی گذارده است، اکنون بنگرید اگر همان طور است که او اظهار میدارد بخود آیید و بدانید که بخدا قسم هرگز او را تسلیم شما نخواهیم کرد مگر اینکه همه کشته شویم، و اگر آنچه میگوید دروغ بود، او را به شما تسلیم میکنیم و خودتان میدانید که او را زنده بگذارید یا بکشید، گفتند راضی هستیم، و عهدنامه را گشودند همچنان بود که پیامبر راستگو (ص) فرموده بود، اما چون آن را دیدند گفتند این هم یکی دیگر از جادوگریهای محمد (ص) است و سر بر تافتند و همچنان در کفر، و آزار پیامبر و مسلمانان و قبیله او پافشاری نمودند و مواد عهدنامه را با شدت بیشتری اعمال کردند، گروهی از بنی عبد المطلب در پاسخ آنها گفتند، دیگران به جادو و جادوگری شایستهترند تا ما، چه خیال میکنید، اجتماع و اتفاق شما در ظلم نسبت به ما به جادوگری و شیطان نزدیکتر است، اگر کار شما کار باطلی نبود عهدنامه که در دست شماست این گونه تباه نمیشد که خداوند تمام اسامی خود را از آن نابود نماید و
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۶۸

(۱) آنچه را که ستم و نارواست باقی بگذارد، با این حساب آیا ما جادوگری یا شما؟
در این هنگام گروهی از بنی عبد مناف و بنی قصی و مردان دیگری از قریش که مادرانشان هاشمی بودند و ابو البختری و مطعم بن عدی و زیهر بن ابی امیه و زمعه بن اسود و هشام بن عمرو که از فرزندان عامر بن لوی و نگهبان پیمان نامه بود و گروه دیگری از بزرگان و اشراف مکه گفتند ما از این عهدنامه بیزاریم، ابو جهل گفت معلوم میشود شبانه در این کار اتفاق کردهاید؟ در این هنگام ابو طالب اشعاری درباره سرانجام پیمان نامه و ستایش از گروهی که آن را شکستند و لغو نمودند و مدح نجاشی سرود.
موسی بن عقبه این اشعار را آورده است، ابو عبد الله حافظ اهم این قصه را از قول عروه بن زبیر روایت میکرد، و همو با اسناد خود از ابن اسحاق روایت میکند، که چون پیامبر (ص) در راه نشر وظیفه رسالت خود پافشاری میفرمود و بنی هاشم و بنی مطلب هم از آن حضرت حمایت میکردند و از تسلیم نمودن او خود داری نمودند هر چند که گروه زیادی از خویشان پیامبر در مخالفت با اسلام مثل قریش بودند ولی بهر حال تسلیم کردن پیامبر را برای خود خواری و مایه سرافکندگی میدانستند.
چون قریش متوجه شدند که با طرفداری بنی هاشم راهی برای بچنگ آوردن پیامبر (ص) ندارند، گرد آمدند و پیمان نامهای علیه ایشان تنظیم کردند که نه بایشان همسر دهند و نه از ایشان همسر بگیرند و نه چیزی از ایشان بخرند و نه چیزی بآنها بفروشند و آن عهد نامه را از سقف کعبه آویختند، و نسبت به مسلمانان بسیار سخت گرفتند آنها را به بند و زنجیر میکشیدند و کار بر مسلمانان دشوار شد و گرفتاری بزرگ پیش آمد و مسلمانان در تزلزل شدید افتادند، بقیه داستان را از ورود مسلمانان در شعب ابو طالب و گرفتاری شدید ایشان تا بحدی که بچهها غالبا از گرسنگی میگریستند و تنفر قریش از این سخت گیری را همچنان که موسی بن عقبه روایت کرده است منتهی کامل تر آورده است.
موسی بن عقبه میگوید چون خداوند متعال پیمان نامه سراپا مکر ایشان را نابود فرمود. پیامبر و خویشاوندش از شعب ابی طالب بیرون آمدند و با مردم
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۶۹
(۱) معاشرت کرده و میان ایشان زندگی نمودند
. آیات و معجزاتی که درباره مسخره کنندگان پیامبر (ص) صورت گرفته است
خداوند متعال فرموده است.
فَاصْدَعْ بِما تُوْمَرُ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ إِنَا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ «آشکار کن آنچه را که بآن ماموری و از مشرکان روی برگردان ما کفایت میکنیم از تو استهزا کنندگان را» آیات ۹۵ و ۹۶ سوره ۱۵٫ ترجمه دلائل النبوه ج۲ ۶۹ آیات و معجزاتی که درباره مسخره کنندگان پیامبر(ص) صورت گرفته است ۱۳٫ ….. ص : ۶۹
ابن عباس در تفسیر این آیه روایت شده است که میگفت ولید بن مغیره و اسود بن عبد یغوث زهری و اسود بن مطلب و حارث بن عطیل [۱۶] و عاص بن وائل کسانی بودند که پیامبر (ص) را استهزاء میکردند، چون جبرئیل پیش پیامبر (ص) آمد، از آنها باو شکایت فرمود، و نخست ولید بن مغیره را به جبرئیل نشان داد جبرئیل اشارهای به رگ بزرگ پای ولید نمود. پیامبر پرسید چه کردی؟ گفت او را کفایت کردم. سپس اسود بن مطلب را نشانش داد و جبرئیل بچشم او اشاره کرد و گفت او را هم کفایت کردم و چون اسود بن عبد یغوث را به او نشان داد به سرش اشارهای کرد و گفت او را هم کفایت کردم، سپس حارث را به او نشان داد و او به سریا شکم حارث اشارهیی کرد و گفت شرش را کفایت کردم و سرانجام عاص بن وائل را بجبرئیل نشان داد که به کف پای او اشارهای نمود و گفت او را هم کفایت کردم.
ولید بن مغیره از کنار مردی از قبیله خزاعه که تیر میتراشید گذشت، تراشه تیزی به رگ پایش خورد و آن را قطع کرد.
اسود بن مطلب کور شد بعضی میگویند بطریق عادی کور گردید و بعضی میگویند زیر درخت بزرگ پرخاری نشست و شروع به داد و بیداد نمود که این را از من دور کنید! گفتند چیزی نمیبینیم گفت همین جاست و با خار
______________________________
[ (۱۶)]- در سیره ابن هشام (حارث بن طلاطله) ثبت است و برای اطلاع بیشتر در این مورد مراجعه فرمائید به ص ۵۱ ج ۲ سیره چاپ مصر ۱۳۵۵ هجری و در متون فارسی به ص ۱۴۹ جلد ۵ تفسیر گازر چاپ استاد فقیه آقای جلال الدین محدث ارموی چاپخانه دانشگاه تهران ۱۳۸۲ قمری.
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۷۰
(۱) بچشم من فرو میکند، گفتند ما هیچ چیزی نمیبینیم و او کور شد.
اسود بن عبد یغوث گرفتار چند دمل شد که در سرش بیرون آمد و کشته شد.
حارث گرفتار صفرا گردید، چنانکه آب زرد رنگ استفراغ میکرد تا در گذشت.
عاص بن وائل روزی نشسته بود که خاری بر سرش فرو رفت و از آن در گذشت.
بعضی ها هم میگویند که بمنظور رفتن به طائف سوار شده بود و اتفاقا از روی خر بپائین پرید و روی خار افتاد، خاری به کف پایش فرو رفت و همان سبب مرگش گردید
برگرفته از کتاب ترجمه دلائل النبوه نوشته آقای ابوبکر احمد بن الحسین بن علی البیهقی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *