حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها

مسلمانان به سوی میدان نبرد در احد

به دستور پیامبر اسبش را میآورند وسوار میشود. کمان خویش بدوش میگیرد و نیزهای با پیکان مسین در دست. مسلمانان جامهی رزم پوشیدهاند و یکصد تن زره بر تن دارند. سعد بن عباده و سعدبن معاذ زره پوشیده پیشاپیش سردار شتابانند و مجاهدان از راست و چپ وی در حرکتند واز بدائع عبور میکنند و از زقاق حی گذشته به دو برجک شیخان میرسند که در جاهلیت پیرمردی و پیرزنی نابینا درآن نشسته بودند و سخن میگفتند. از آنجا هم گذشته به سر گردنه میرسند. ناگهان میبیند واحدی انبوه همهمهای بلند از پشت سر میآیند. میپرسد: «اینها چه کسانی هستند؟» میگویند: «ای پیامبر خدا، اینها همپیمانان یهودی بن ابی هستند». میفرماید: «برای جنگیدن با [ صفحه ۲۴۹] مشرکان یاری جستن از مشرکان روا نباشد».عمرو بن جموح مردی لنگ است، چهار پسر دارد که با پیامبر در جنگها مثل شیر میجنگند. چون جنگ احد پیش میآید خویشاوندانش مانع شرکت وی شده میگویند: پایت لنگ است و وظیفهی جهاد از دوش تو برداشته شده است و پسرانت با پیامبر به جنگ میروند». میگوید: «به! آنان به بهشت بروند، و من اینجا پیش شما بمانم!» همسرش- هند دختر عمرو بن حرام – وی را میبیند که سپرش را حمایل کرده به جنگ میرود در حالیکه این دعا را بر لب دارد: «خدایا، مرا سرافکنده پیش خویشاوندانم برمگردان». پسرانش خود را به او رسانده اصرار میکنند که از شرکت در جنگ خودداری کند. به خدمت پیامبر آمده عرض میکند: «ای رسولخدا، پسرانم میخواهند نگذارند در این سفر جنگی همراه تو شرکت کنم. به خدا آرزوی من این است که همین پای لنگم را بر زمین بهشت بسایم». پیامبر میفرماید: «تو را خداوند متعال معذور داشته و وظیفهی جهاد را از دوش تو برداشته است». نمیپذیرد. در نتیجه پیامبر به پسران وی میفرماید: «گناهی بر شما نیست اگر مانع او نشوید. شاید خدا شهادت را نصیب او گرداند» آزادش میگذارند و شرکت میکند و به شهادت میرسد. [۳۱۰] .در گردنه اردو میزند. نوجوانی داوطلب جهاد به حضور وی میآیند که عباتند از: عبدالله بن عمر، زید بن ثابت، اسید بن ظهیر، عرابه بن اوس، ابوسعید خدری، سمره بن جندب، و رافع بن خدیج. با شرکت آنان در جنگ موافقت نمیفرماید. ظهیر بن رافع اشاره به رافع بن خدیج [ صفحه ۲۵۰] میگوید: «ای پیامبر خدا، او تیرانداز است». رافع هم در حالیکه دو موزه بر پای دارد تظاهر به بلند قدی میکند. پیامبر به او اجازهی شرکت میدهد. سمره بن جندب به ناپدریاش – مری بن سنان حارثی – میگوید: «پدرجان، پیامبر خدا به رافع بن خدیج اجازهی شرکت مرحمت فرمود و به من اجازه نفرمود حال آنکه من رافع را در کشتی بر زمین میزنم». مری بن سنان حارثی میگوید: «ای پیامبر خدا، پسرم را منع فرمودی و به رافع اجازهی شرکت دادی حال آنکه پسرم او را بر زمین میزند». رسولخدا میفرماید: «کشتی بگیرید». سمره، رافع را بر زمین میزند، و رسولخدا به وی – که مادرش از بنیاسد است – اجازهی شرکت میدهد.ابن ابی آمده در آن طرف اردو فرود میآید. همپیمانان او و منافقانی که همراه اویند به او میگویند: «تو نظر صائب را به وی دادی و راهنمایی دلسوزانه کردی و گفتی که این رای نیاکان تو نیز بوده است. رای او هم با رای تو یکی بود ولی سر از پذیرفتن آن پیچید و از این نوجوانی که با او هستند تبعیت کرد!» میبینند ناخالصی و نفاق مینماید.عبدالله بن جحش به پیامبر عرض میکند: «ای رسولخدا، دشمن در آنجا که میدانی اردو زده است. من قبلا از خدای عزوجل و پیامبرش تمنا کردهام که خدایا، ترا قسم میدهم که فردا با دشمن درگیر شویم ومرا بکشند و شکمم را بدرند و پیکرم را مثله کنند تا تو را با چنین وضعی دیدار کنم و بپرسی: در چه راهی با تو چنین کردهاند؟ و بگویم: در راه تو. من ای پیامبر خدا تقاضای دیگری از تو دارم و آن اینست که متولی میراثم شوی». میفرماید: «میپذیرم» [۳۱۱] . [ صفحه ۲۵۱] پیامبر شب را در شیخان میگذراند، و ابنابی نیز همراه دار و دستهاش میماند. پیامبر از سپاهش بازدید میکند. چون خورشید ناپدید میگردد بلال اذان مغرب میگوید و پیامبر نماز را به جماعت میخوانند. سپس اذان گفته میشود و نماز عشاء را به جماعت میخوانند. پیامبر را بنینجار در برگرفتهاند. آنشب، محمد بن مسلمه را همراه پنجاه مجاهد مامور پاسداری میفرماید تا به گرد اردو در گشت و دیدهبانی باشند.مشرکان مراقب پیامبر و اردو زدن وی در شیخاناند. اسبها و شتران خود را گرد میآورند و عدهای از سواره نظام خود را به فرماندهی عکرمه بن ابی جهل به نگهبانی میگمارند. سراسر شب اسبها شیهه میکشند. هرگاه طلایهداران آنها پیش میآیند و به حره نزدیک میشوند هنوز چیزی بالا نرفته است اسبها از مشاهدهی پاسدارانی که به فرماندهی محمد بن مسلمه در حره مترکزند رمیده و پس مینشینند.سحرگاهان پیامبر میپرسد: «راه بلدها کجایند؟ چه کسی میتواند راهی نشان ما بدهد تا به نقطهای برویم که دشمن را از نزدیک و دقیق ببینیم؟» ابوحثمه میگوید: «من». پیامبر سوار بر اسب از محلهی بنیحارثه میگذرد، سپس از مزارع عبور میکند تا به باغ مربع بن قیظی که منافقی نابیناست میرسد. چون با یارانش وارد باغ وی میشود بنا میکند خاک پاشیدن بر چهرهی آنان و میگوید: «اگر تو پیامبر خدایی نباید وارد باغ من شوی!» سعد بن زید اشهلی با کمانی که در دست دارد بر سر او میکوبد تا خون از آن میریزد. یکی از بنیحارثه که هم مسلک اوست به خشم آمده میگوید: «ای بنی عبدالاشهل، این از دشمنی دیرینهای است که با ما دارید واز آن دست بردار نیستید». اسید بن حضیر میگوید: «نه بخدا، بلکه از نفاق شماست. بخدا قسم چون نمیدانم که پیامبر راضی است یا نه گردن تو و گردن کسانی را که با تو [ صفحه ۲۵۲] هم عقیدهاند نمیزنم». در نتیجه، لب فرومیبندد.رسولخدا در راه است که اسب ابوبرده دمش را تکان میدهد و به میخی که در قبضهی شمشیر اوست گیر میکند و شمشیر از نیام کشیده میشود. پیامبر که فال نیک را دوست میدارد و از فال بد زدن نفرت دارد میفرماید: «ای صاحب شمشیر، شمشیرت را ببوی که من چنین میبینم که شمشیرها بسیار از نیام کشیده خواهد گشت» [۳۱۲] .پیامبر که از شیخان تا رسیدن به احد یک زره پوشیده است، زره دیگری میپوشد و کلاهخودی بر سر مینهد.سپاه مشرکان با اطلاع از حرکت پیامبر از شیخان، در مواضع خویش مستقر میشوند و تا زمینی که امروز (اواخر قرن دوم) متعلق به ابنعامر است پیش میآیند. سپاه اسلام هم چون به احد و محل پل کنونی میرسند هنگام نماز میشود و پیامبر در حالیکه مشرکان را میبیند به بلال دستور میدهد تا بانگ اذان و اقامه بردارد. آنگاه نماز صبح را به جماعت بجا میآورد. ابنابی هم در حالیکه چون شترمرغی پیشاپیش دار و دستهی خویش روان است بازمیگردد. عبدالله بن عرمو بن حرام از پی آنان روانه شده به آنها میگوید: «خدا ودینتان و پیامبرتان را به یادتان میدهم و آن تعهداتی را که کردید که از او چون خودتان و فرزندان و زنانتان دفاع کنید». ابنابی میگوید:«فکر نمیکردم جنگی بین آنها اتفاق بیافتد. اگر گوش به من بسپاری تو هم باید برگردی چون صاحبنظران و اشخاص خردمند همه برگشتهاند. ما در شهر خویش از او دفاع میکنیم. با این که رای صحیح را به او نشان دادیم باز بر خلاف آن و مطابق میل نوجوانان عمل کرد». وقتی حاضر نمیشوند به توصیهی عبدالله بن عمرو عمل کنند و وارد کوچههای مدینه میشوند به آنها [ صفحه ۲۵۳] میگویند: «خدا شما را گم گرداند، بیشک خدا پیامبر و مومنان را از کمک شما بینیاز خواهد فرمود». ابنابی در حالیکه میگوید: «حرف مرا گوش نمیکند و گوش به حرف بچهها میکند!» راه خود را میگیرد. عبدالله بن عمرو هم دوان بازمیگردد و به پیامبر که در حال آراستن سپاه اسلام است میرسد.
برگفته از کتاب پیامبری و جهاد نوشته جلال الدین فارسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *