حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها

غزوه ذات السلاسل

محمّد بن اسحاق، رحمه اللّه علیه، گوید که:
چون سیّد، علیه السّلام، خواست که، از قبایل عرب که در حوالی شام مقام داشتند، لشکر انگیزی کند و ایشان را بغزو شام فرستد، عمرو بن
______________________________
[ (۱-)] تعوذ، پناه بردن.
[ (۲-)] در اصل: فمن کلامها یا أسامه.
[ (۳-)] این حکایت در مج نیامده است.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۷۰
العاص با جماعتی از مهاجر و أنصار بفرستاد، و آن لشکر از قبایل عرب جمع کردند و روی در جانب شام نهادند، تا آن وقت که بمنزلی رسیدند که آن را سلسل خواندندی. و خبر به عمرو بن العاص آوردند که لشکر شام بسیار است و این لشکر که با تو است مقاومت با ایشان نتوانند کردن. پس عمرو ابن العاص هم در آن منزل بنشست و مرد بخدمت پیغمبر، علیه السّلام، فرستاد و زیادت مدد خواست. سیّد، علیه السّلام، أبو عبیده بن الجرّاح را بفرستاد با لشکر مهاجران، از جمله ایشان أبو بکر و عمر، رضی اللّهُ عنهما بودند، و أبو عبیده جرّاح بر سر ایشان أمیر کرد. و سیّد، علیه السّلام، او را وصیّت کرده بود که، چون پیش عمرو بن العاص شود، با وی خلاف و گفتاره نکند در کارها. پس چون أبو عبیده با لشکر مهاجر برسید، عمرو بن العاص مردی طرّار کاردان بود و در أمور ریاست و منصب هیچ دقیقه فرونگذاشتی، و نهاد أبو عبیده، رضی اللّهُ عنه، بر خلاف وی بود و منصب و کار دنیا [را] پیش وی وقعی نبود. پس عمرو بن العاص، چون أبو عبیده و لشکر مهاجر را جمله بدید، گفت: یا أبا عبیده، تو از بهر مدد آمدی یا از بهر آنکه تو أمیر من باشی و من مأمور؟ أبو عبیده، رضی اللّه عنه، گفت: ای عمرو، من در بند آن نیستم و تو بحال خود می باش که تو دانی و لشکر که با تواند، و من دانم و لشکری که با من اند. عمرو بن العاص گفت: نه که ترا از بهر مدد من فرستاده اند و تو مأموری و من أمیرم، و غرض عمرو بن العاص از این سخن طلب تقدّم بود. پس چون با وی لجاج کرد، أبو عبیده، رضی اللّه عنه، گفت: پیغمبر، علیه السّلام، مرا فرموده است که با تو لجاج نبرم و هیچ گفتاره* نکنم، و اگر تو بر من عصیان نمائی من ترا فرمان برم. پس عمرو بن العاص، چون چنان دید [۱]، از أبو عبیده فرصت یافت و وقت نماز در آمد، برخاست و تقدّم نمود بر وی و در پیش ایستاد و نماز با قوم بکرد.
______________________________
[ (۱-)] روا: چون چنان بشنید.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۷۱
و رافع بن أبی رافع الطّائی [۱] حکایت کرد که:
من در غزو ذات السّلاسل بودم و مردی بودم که در میان بیابان و رمل چنان راه بردمی که هیچ کس با من برنیامدی، چنانکه در جاهلیّت، چون خواستمی که بر قومی تاختن بردمی و ایشان را غارت کردمی که میان رمل و بیابان بودی و آب در راه نبودی، من آب برگرفتمی و در میان خایه شتر مرغ پنهان کردمی، و چون بمیان بیابان رسیدمی. آن خایه شترمرغ در زیر گوده رمل در رمل پنهان کردمی و برفتمی و گلهای شتر در پیش گرفتمی و سر در بیابان نهادمی، و لشکری که از دنباله من بیامدندی، چون پاره ای راه بیامدندی، از بیم تشنگی باز گردیدندی، و من برفتمی و آن آب که در میان خایه شتر مرغ پنهان کرده بودمی از زیر گوده رمل برگرفتمی و بخوردمی و اشتر براندمی و برفتمی، پس چون مسلمان شده بودم، و سیّد، علیه السّلام، ما را با لشکر مهاجر بفرستاد بغزو ذات السّلاسل، من چون می رفتم در راه صحبت أبو بکر، رضی اللّه عنه، اختیار کردم و در خدمت وی می بودم. و أبو بکر، رضی اللّه عنه، گلیمی داشت، هر گاه که در راه بودی آن را در برگرفتی و هر گاه که جائی بنشستی آن را فرش خود ساختی، و از این جهت أهل یمن، چون مرتدّ شدند در عهد خلافت أبو بکر، رضی اللّه عنه، تعییر کردند و گفتند:
نحن نبایع ذا العباءه؟
گفتند: ما چگونه بیعت کنیم با کسی که خداوند گلیمی بوده باشد؟
رافع حکایت کرد و گفت: چون از غزو ذات السّلاسل فارغ شده بودیم و نزدیک مدینه آمده بودیم، أبو بکر را گفتم، رضی اللّه عنه، که:
مرا وصیّتی و نصیحتی بکن. أبو بکر، رضی اللّه عنه، گفت: اگر نه تو گفته بودی، من هم ترا وصیّت کردمی، فکیف که درخواست کردی.
بعد از ان أبو بکر در باب مسلمانی مرا نصیحت ها و وصیّت ها فرمود و در آخر
______________________________
[ (۱-)] در اصل: رافع بن الرافع، و بمتابعت از متن عربی بر طبق روا ضبط شد.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۷۲
نصیحتها و وصیّتها که کرده بود مرا [۱] این نصیحت بکرد و گفت:
یا رافع، لا تتأمّر [۲] علی رجلین من المسلمین أبدا.
گفتا: ای رافع، نباید* که بر دو کس از مسلمانان فرمان دهی یا طلب آن کنی که بر سر ایشان أمیر شوی.
رافع می گوید که: من گفتم، یا أبا بکر، هر چه مرا گفتی در باب مسلمانی و وصیّت فرمودی جمله، همچنانکه فرمودی، بجای آورم، لیکن این یکی که می فرمائی که بر دو کس فرمان ندهم و طلب ریاست نکنم و آن أمیری [۳]، مرا سخت می آید، از برای آنکه می بینم که مردم که در حضرت پیغمبر و آن دیگر ملوک اند به [۴] امارت و ریاست در پیش می افتند و بحکم و فرمان شریف می شوند، و من هیچ کس را نمی بینم که ترک جاه و فرمان می کند یا از سر منصبی برمی خیزد. پس تو چرا مرا می فرمائی که طلب جاه و ریاست نکنم؟ أبو بکر، رضی اللّه عنه، گفت: یا رافع، سؤالی سخت از من بکردی، لکن جواب آن بشنو: پس بدان که، حق تعالی محمّد را بخلق فرستاد که ایشان را براه اسلام خواند و ایشان را از گمراهی و ضلالت نهی کند، و سیّد، علیه السّلام، در آمد و کوشش بسیار بکرد که مردم بدین مسلمانی دعوت کند، و طوعا أو کرها بمسلمانی در آیند، پس بعضی مسلمان شدند و بعضی بکفر بماندند، اکنون که ایشان که به اسلام در آمده اند، جیران حق تعالی اند و در زینهار و أمان وی اند، و کسانی که بر سر ایشان أمیر شوند و [عدل [۵]] کار نفرمایند، همچنان باشد که زینهار حق تعالی خورده باشند و در أمانت وی خیانت کرده باشند، پس بر تو بادا، ای رافع، که تا تو باشی پرهیز کنی و زینهار حق تعالی نخوری و مسلمانان را
______________________________
[ (۱-)] در اصل: ما را، و بر طبق سایر نسخ ضبط شد.
[ (۲-)] در اصل: لا تأتمر.
[ (۳-)] روا: طلب ریاست و امیری نکنم. ایا: طلب ریاست نکنم و از امیری.
[ (۴-)] روا: که مردم نزد پیغامبر و دیگر ملوک به.
[ (۵-)] از روا نقل شد.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۷۳
نیازاری. که حق تعالی به آزردن مسلمانان خشم می گیرد، و چنانکه خشم وی بر آن کس که مسلمانی بیازرده باشد زیادت باشد از خشم کسی که وی را همسایه شفیق باشد، بیگانه ای در آید و آن همسایه وی برنجاند و او از سر غبنیّت [۱] همه شب بخواب نشود، تا کی باشد که صبح برآید و انتقام همسایه خود از وی باز کند، که آزارنده همسایه وی بوده است و شرط تعصّب و حمیّت در حقّ وی بجای آورد.
رافع گفت که: چون مرا از خدمت [۲] أبو بکر، رضی اللّه عنه، مفارقت افتاد و مدّتی بر آمد. و سیّد، علیه السّلام، وفات یافت و أبو بکر، رضی اللّه عنه، باز خلافت نشست، و من باز پیش أبو بکر، رضی اللّه عنه، آمدم و او را در آن* حالت خلافت و حکم بر مسلمانان بدیدم، در خلوت به وی رسیدم و گفتم: یا أبا بکر، نه تو مرا نصیحت می کردی که طلب امارت مکن و بر دو تن از مسلمانان فرمان مده، اکنون چونست که تو أمر خلافت قبول کرده ای و فرمان بر جمله مسلمانان می دهی؟ پس أبو بکر، رضی اللّه عنه، مرا جواب داد و گفت:
لا أجد من [۳] ذلک بدّا، خشیت علی أمّه محمّد الفرقه گفت: ضرورت افتاد مرا قبول کردن أمر خلافت و ترسیدم که اگر قبول نکنم، مسلمانان ضایع شوند و تفریق در میان أمّت محمّد افتد و ظاهر گردد. ۱۷۳
برگرفته از کتاب سیرت رسول الله مشهور به سیرت النبی نوشته آقای ابن هشام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *