اصحاب و شاگردان, حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها

طبقات – مسلمان شدن عمر

اسحاق بن یوسف ازرق از قاسم بن عثمان بصری، از انس بن مالک نقل میکند عمر در حالی که شمشیر به دست گرفته بود بیرون آمد، مردی از بنی زهره او را دید و پرسید کجا میروی؟ گفت: میخواهم محمد (ص) را بکشم. آن مرد گفت: بر فرض که چنین کاری بکنی آیا از بنی هاشم و بنی زهره در امان خواهی بود؟ عمر گفت: خیال میکنم تو هم از دین و آیینی که بر آن بودهای برگشتهای. آن مرد گفت: آیا تو را از موضوع عجیبتری خبر بدهم که خواهرت و شوهرش از آیین برگشتهاند و دین تو را رها کردهاند، عمر خشمگین به راه افتاد و خود را به خانه آن دو رساند، مردی از مهاجران به نام خبّاب پیش آن دو بود که چون هیاهوی عمر را شنید خود را گوشهای پنهان کرد. عمر وارد خانه شد و گفت: این آوایی که در خانه شما شنیدم چیست؟ گوید: آنان سوره طه را میخواندند. به عمر گفتند:
چیزی نبود با خود سخن میگفتیم، گفت: شاید شما هم از دین برگشتهاید؟ شوهر خواهرش گفت: ای عمر آیا تصور نمیکنی که حق در غیر دین تو باشد؟ عمر به او پرید و او را سخت
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۳،ص:۲۳۰
(۱) بر زمین کوبید. خواهرش برای دفاع از شوهر جلو آمد و عمر چنان سیلی بر چهره خواهر زد که خونین شد. خواهرش که سخت خشمگین شده بود گفت: آری حق در غیر دین و آیین توست گواهی میدهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و گواهی میدهم که محمد (ص) رسول اوست، چون عمر نا امید شد گفت: همان صفحهای را که پیش شماست بدهید تا بخوانم، و گوید عمر خواندن میدانست. خواهرش گفت: تو نا پاکی و هیچ کس جز پاکان نباید بر آن دست بزنند، بر خیز غسل کن یا حداقل وضو بگیر، عمر برخاست وضو گرفت و آن صفحه را بستد و در آن سوره طه را خواند تا به این گفتار الهی رسید که میفرماید «همانا من خدایم و خدایی جز من نیست مرا عبادت کن و نماز را برای من به پا دار»، گوید، عمر گفت: مرا پیش محمد (ص) ببرید و چون خباب این سخن عمر را شنید از حجره بیرون آمد و گفت: ای عمر مژده بده که امیدوارم دعای پیامبر (ص) که شب پنجشنبه میفرمود و از خداوند میخواست تا اسلام را به مسلمان شدن تو یا ابو جهل نیرو بخشد، در مورد تو پذیرفته شده باشد. گوید: در آن هنگام رسول خدا (ص) در خانهای که کنار کوه صفاست بود و عمر راه افتاد تا بر در آن خانه رسید، حمزه و طلحه و گروهی دیگر از اصحاب پیامبر بر در خانه بودند. چون حمزه، عمر را دید و متوجه شد مسلمانان از او بیم دارند گفت:
چیزی نیست اگر خداوند برای او خیر و سعادت را اراده فرموده باشد مسلمان خواهد شد و از رسول خدا پیروی خواهد کرد و در غیر آن صورت کشتن او برای ما آسان است. در آن هنگام پیامبر (ص) داخل خانه بود که بر او وحی میشد، رسول خدا بیرون آمد یقه عمر و حمائل شمشیرش را گرفت و فرمود: ای عمر بس میکنی یا منتظری خداوند همان بدبختی و درماندگی را که بر ولید بن مغیره نازل فرموده است بر تو نازل فرماید؟ خدایا این عمر بن خطاب است پروردگارا دین را به عمر نیرومند گردان، و عمر گفت: گواهی میدهم تو رسول خدایی و مسلمان شد. و گفت: ای رسول خدا از این خانه بیرون بیا.
واقدی از ابراهیم بن اسماعیل بن ابی حبیبه، از داود بن حصین همچنین معمر، از زهری نقل میکنند عمر بن خطاب پس از آنکه پیامبر (ص) به خانه ارقم رفته بودند و پس از آنکه چهل یا چهل و چند تن از مردان و زنان مسلمان شده بودند مسلمان شد.
پیامبر (ص) روز پیش گفته بودند: خدایا اسلام را با مسلمانی عمر بن خطاب یا عمرو بن
______________________________
[۱]. آیه ۱۴ سوره بیستم- طه.- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۳،ص:۲۳۱
(۱) هشام هر کدام که خودت دوست میداری نیرومند گردان. گوید، و چون عمر مسلمان شد جبرئیل فرود آمد و گفت: ای محمد (ص) اهل آسمان از اسلام عمر شادمان شدند.
واقدی از محمد بن عبد الله، از زهری، از سعید بن مسیب نقل میکند عمر پس از آنکه چهل مرد و ده زن مسلمان شدند اسلام آورد و چون عمر مسلمان شد اسلام در مکه آشکار گردید.
واقدی از علی بن محمد، از عبید الله بن سلمان اعزّ، از پدرش، از صهیب بن سنان نقل میکند که میگفته است همین که عمر مسلمان شد اسلام در مکه ظاهر و آشکار شد و آشکارا مردم را به اسلام دعوت میکردند و ما آزادانه حلقه حلقه گرد کعبه مینشستیم و طواف میکردیم و از کسانی هم که به ما ستم میکردند و درشت سخن میگفتند دادخواهی میکردیم و به آنان پاسخ میدادیم.
واقدی میگوید محمد بن عبد الله، از قول پدرش برایم نقل میکرد از قول عبد الله بن ثعلبه بن صعیر نقل شده که عمر پس از مسلمان شدن چهل و پنج مرد و یازده زن، مسلمان شده است.
واقدی از اسامه بن زید بن اسلم، از پدرش، از جدش نقل میکند که میگفته است از عمر بن خطاب شنیدم میگفت: چهار سال پیش از جنگ بزرگ فجار متولد شدم و در ذی حجه سال ششم هجرت در حالی که بیست و شش ساله بودم مسلمان شدم. عبد الله بن عمر هم میگفته است: عمر هنگامی که من شش ساله بودم مسلمان شد.
عبد الله بن نمیر و یعلی و محمد پسران عبید از قول اسماعیل بن ابو خالد، از قیس بن ابو حازم نقل میکنند که میگفته است از عبد الله بن مسعود شنیدم میگفت از هنگامی که عمر اسلام آورد ما همواره عزیز و محترم بودیم. محمد بن عبید در دنباله حدیث خود میگوید، عبد الله بن مسعود میگفته است: نمیتوانستیم کنار کعبه نماز بگزاریم تا عمر اسلام آورد و او با مشرکان به ستیز پرداخت و ما را در نمازگزاردن آزاد گذاردند.
یعلی و محمد پسران عبید، و عبد الله بن موسی و فضل بن دکین و محمد بن عبد الله اسدی همگی، از مسعر، از قاسم بن عبد الرحمن نقل میکنند که عبد الله بن مسعود میگفته است اسلام عمر فتح و هجرتش پیروزی و امیری او رحمت بود، ما نمیتوانستیم در مسجد الحرام و کنار کعبه نماز بگزاریم تا اینکه عمر مسلمان شد و با مشرکان به ستیز پرداخت و ما را رها کردند و نماز میگزاردیم.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۳،ص:۲۳۲
(۱) یعقوب بن ابراهیم بن سعد از پدرش، از صالح بن کیسان، از ابن شهاب نقل میکند که میگفته است به ما خبر رسیده است که برای نخستین بار یهودیان و مسیحیان (اهل کتاب) به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان هم از آنان این سخن را گرفتهاند و به ما خبری نرسیده است، ولی در زمره مناقب عمر از عبد الله بن عمر نقل شده که رسول خدا (ص) فرموده است: خدایا دین خودت را به عمر بن خطاب تایید فرمای.
احمد بن محمد ازرقی مکی از عبد الرحمن بن حسن، از ایوب بن موسی نقل میکند رسول خدا (ص) فرمودهاند: خداوند حق را بر زبان و دل عمر نهاده است و او فاروق است، و خداوند به وسیله او میان حق و باطل را فرق گذارده است.
واقدی از ابو حزره یعقوب بن مجاهد، از محمد بن ابراهیم، از ابو عمرو ذکوان نقل میکند که میگفته است به عایشه گفتم: چه کسی به عمر لقب فاروق را داده است؟
گفت: پیامبر (ص).
برگرفته از کتاب طبقات الکبری نوشته: ابن سعد، محمد بن سعد ترجمه: محمود مهدوی دامغانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *