اصحاب و شاگردان

طبقات – راویان و محدثان زمان پیامبر – سفیان بن سعید

سفیان بن سعید
ابن مسروق بن حبیب بن رافع بن عبد الله بن موهبه بن ابیّ بن عبد الله بن منقذ بن نصر بن حارث بن ثعلبه بن عامر بن ملکان بن ثور بن عبد مناه بن ادّ بن طابخه بن الیاس بن مضر بن نزار. کنیه ابو عبد الله داشته است.
محمد بن سعد میگوید که محمد بن عمر واقدی گفت سفیان به سال نود و هفت هجری به روزگار خلافت سلیمان بن عبد الملک زاده شد. محدثی مورد اعتماد، امین، استوار و پرحدیث و سخن او حجت بود. و همگان برای ما اتفاق نظر دارند که او رد شعبان سال یکصد و شصت و یک به روزگار خلافت مهدی در حالی که در شهر بصره مخفی بود درگذشت.
عفان بن مسلم از گفته خالد بن حارث، از سفیان ما را خبر داد که حماد بن ابی سلیمان میگفته است در این جوان شایستگی و نبوغی است، یعنی در سفیان.
قبیصه بن عقبه ما را خبر داد و گفت از سفیان شنیدم میگفت پدرم با من مدارا میکرد و بر کار من نظارت مینمود و آنچه از حدیث فرا میگرفتم او را خوش نمیآمد- به آن اندازه خشنود نبود.
خلف بن تمیم ما را خبر داد و گفت از سفیان شنیدم که میگفت دل خود را چنان مییابم که در مکه و مدینه و همراه با قومی که غریب و فقط خانه و عبایی دارند اصلاح میپذیرد.
قبیصه بن عقبه ما را خبر داد و گفت مردی از گفته سفیان مرا خبر داد که میگفته است این دانش- حدیث- را فرا گیرید و چون فرا گرفتید آن را نیکو حفظ کنید و چون آن را حفظ کردید آن را خود به کار بندید و چون خود به آن عمل کردید و آن را به کار بستید آن گاه آن را منتشر سازید.
بکّار ما را خبر داد و گفت سفیان ثوری بسیار عرضه میداشت بار خدایا از گزند به سلامت دار به سلامت.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۶،ص:۸۲۹
(۱) گوید یحیی بن ابی بکیر میگفت از شعبه شنیدم که میگفت سفیان هر حدیثی را که از سدّی برای من نقل میکرد همان گونه بود که اگر از خود سدی هم میپرسیدم بیکاست و فزونی همانگونه بود.
گوید نقل میکردند که سفیان یک بار از یکی از حکمرانان مال و صلهیی گرفت و پذیرفت و سپس آن کار را رها کرد و از هیچ کس هیچ چیز نمیپذیرفت. او به یمن میرفت و بازرگانی میکرد و سرمایه خود را میان گروهی از یاران خود پخش میکرد که برای او کالا خرید و فروش کنند. و همه ساله در مراسم حج شرکت میکرد و آنان را میدید و حساب میکرد و سودی را که برده بودند میگرفت. سرمایه او حدود دویست دینار بود. سفیان فقط یک پسر داشت و فرزند دیگری نداشت. و سفیان میگفت: در دنیا چیزی دوست داشتنیتر از او برای من نیست و خوش میدارم از او بر مرگ پیشی بگیرم- پیش از او بمیرم. گوید:
قضا را آن پسر مرد و سفیان پس از مرگ پسرش همه اموال خود را برای خواهر و پسر خواهر خود قرار داد- به آن دو صلح کرد. در نتیجه میراثی برای برادر خود مبارک بن سعید بر جای ننهاد.
گوید: حکومت به جستجوی سفیان پرداخت و او به مکه رفت. امیر مومنان مهدی عباسی به محمد بن ابراهیم که والی مکه بود نامه نوشت که به جستجوی او بپردازد.
محمد بن ابراهیم کسی پیش سفیان فرستاد و او را از موضوع آگاه ساخت و گفت: اگر میخواهی پیش ایشان بروی خود را آشکار ساز تا تو را پیش آنان بفرستم و اگر نمیخواهی خود را پوشیدهدار. گوید: سفیان خود را پوشیده داشت و محمد بن ابراهیم به ظاهر به جستجوی او پرداخت و دستور داد جارچی در مکه جار بزند که هر کس سفیان را بیاورد برای او چه پاداشی خواهد بود. بدین گونه سفیان همچنان در مکه پوشیده زندگی میکرد و فقط برای اهل علم و کسانی که از آنان بیم نداشت آشکار میشد.
عبد الرحمان بن اسحاق از گفته سعید بن سلیمان، از ابو شهاب حنّاط مرا خبر داد که میگفته است خواهر سفیان ثوری همراه من کیسهیی که در آن نان روغنی خشک و کلوچه بود برای سفیان که در آن هنگام در مکه بود فرستاد. من چون به مکه رسیدم از مردم در باره سفیان پرسیدم. مرا گفتند که او گاهی پشت کعبه و حدود در گندم فروشان مینشیند.
______________________________
[۱]. محمد که نوه محمد بن علی بن عبد الله بن عباس معروف به امام است از امیران عباسی و دو بار والی مکه بوده است برای آگهی بیشتر به معجم الانساب و الاسرات الحاکمه، زامباور، قاهره، ۱۹۵۱، ص ۹- ۲۸ مراجعه فرمایید.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۶،ص:۸۳۰
(۱) من همان جا پیش او رفتم و او را دیدم بر پشت خوابیده است. من که با او دوست بودم سلامش دادم ولی او پاسخ سلام مرا آن چنان که از او انتظار داشتم نداد و حال مرا هم بدانگونه که باید نپرسید. من گفتم: خواهرت همراه من کیسهیی که در آن کلوچه و نان روغنی خشک است برای تو فرستاده است. همان دم برخاست و بر جای خود درست نشست و گفت: زود آن کیسه را به من بده. من گفتم: ای ابو عبد الله من دوست تو هستم پیش تو آمدم، سلامت دادم آن چنان که شاید و باید پاسخ ندادی و همینکه تو را آگاه ساختم که کیسهیی محتوی نان خشک و کلوچه که به چیزی نمیارزد آوردهام برجستی و نشستی و با من سخن گفتی. سفیان گفت: ای ابو شهاب بر من خرده مگیر و مرا سرزنش مکن که امروز سومین روزی است که هیچ خوراکی را نچشیدهام. من عذر او را پذیرفتم.
گویند: چون سفیان در مکه از جستجو و تعقیب ترسید و به ستوه آمد آهنگ بصره کرد و چون به آن شهر رسید نزدیک خانه یحیی بن سعید قطان فرود آمد و منزل ساخت.
سفیان به یکی از ساکنان آن خانه گفت: آیا نزدیک شما کسی از اهل حدیث زندگی میکند؟
او گفت: یحیی بن سعید قطان همین جا منزل دارد. سفیان گفت: او را پیش من بیاور. او رفت و یحیی بن سعید را پیش سفیان آورد. سفیان به یحیی گفت: من شش هفت روزی است که این جایم. یحیی او را به خانه دیوار به دیوار خانه خود برد و میان خانه خود و آن خانه دری گشود. یحیی محدثان بصره را پیش سفیان میآورد که بر او سلام میدادند و از او حدیث میشنیدند. از جمله کسانی که پیش او میآمدند جریر بن حازم و مبارک بن فضاله و حمّاد بن سلمه و مرحوم عطّار و حمّاد بن زید و دیگران بودند. عبد الرحمان بن مهدی هم به حضور سفیان آمد و ملازم او شد. در آن روزها یحیی و عبد الرحمان حدیثهایی را که سفیان نقل میکرد مینوشتند. آن دو با ابو عوانه هم گفتگو کردند که پیش سفیان بیاید. ابو عوانه خودداری کرد و گفت: چگونه پیش مردم بیایم که مرا نمیشناسد؟ و چنان بوده که ابو عوانه در مکه به سفیان سلام داده بوده است و سفیانش پاسخ نداده بود. و چون در این باره با سفیان سخن گفته شد پاسخ داده بود که من او را نمیشناسم.
گوید: و چون سفیان ترسید که جایگاه او در بصره و همسایگی او با یحیی بن سعید آشکار شود، به یحیی گفت: مرا از این جا به جای دیگر منتقل کن. یحیی او را به خانه هیثم
______________________________
[۱]. در متن کلمه «خشکنانج» است که معرب شده است. به جوالیقی، المعرب، چاپ احمد محمد شاکر، مصر، ص ۱۳۴ مراجعه شود.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۶،ص:۸۳۱
(۱) بن منصور اعرجی که از قبیله سعد بن زید بن مناه بن تمیم بود منتقل ساخت. و سفیان همواره میان ایشان مقیم بود.
گوید: حماد بن زید در باره دوری جستن او از درگاه حاکم با او سخن گفت که این کار اهل بدعت است وانگهی در باره تو از ایشان بیمی نیست. سر انجام سفیان و حماد بن زید هر دو تصمیم گرفتند به بغداد بروند.
گوید: سفیان به مهدی نامه نوشت یا به یعقوب بن داود و در نامه نخست نام خود را نوشت. به سفیان گفته شد آنان از این کار خشمگین میشوند. نامه را تغییر داد و نام ایشان را مقدم بر نام خود نوشت. پاسخ نامهاش رسید که در آن سخن از مقرب و گرامی داشتن و نصایح او را شنیدن و اطاعت کردن رفته بود. سفیان آماده برای رفتن پیش ایشان بود که تب کرد و سخت بیمار شد و چون مرگش نزدیک شد بی تابی کرد. مرحوم بن عبد العزیز او را گفت: ای ابو عبد الله این بی تابی چیست؟ که تو به پیشگاه پروردگاری میروی که او را عبادت میکردهای. سفیان آرام گرفت و گفت: بنگرید چه کسانی از یاران کوفی ما اینجا هستند. به آبادان کسی را گسیل داشتند که عبد الرحمان بن عبد الملک بن ابجر و حسن بن عیاش برادر ابو بکر بن عیاش پیش او آمدند. او به عبد الرحمان بن عبد الملک وصیت کرد و او را سفارش کرد بر پیکرش نماز بگزارد. عبد الرحمان و حسن پیش سفیان ماندند تا درگذشت. جنازه او را بدون آگاهی و به صورت ناگهانی برای مردم بصره بیرون آوردند و چون مردم بصره خبر مرگ او را شنیدند برای تشییع او حاضر شدند. عبد الرحمان بن عبد الملک که مردی نکوکار بود و سفیان او را برگزیده بود بر پیکرش نماز گزارد.
عبد الرحمان همراه خالد بن حارث و کسان دیگری جز آن دو به گور در آمدند و پیکر سفیان را به خاک سپردند. عبد الرحمان و حسن بن عیاش سپس به کوفه رفتند و خبر مرگ سفیان را که خدایش رحمت کناد به کوفیان دادند.
______________________________
[۱]. از وزیران بزرگ عباسیان که همه کارهای مهدی عباسی را بر عهده داشته است و سپس به سبب توجه به علویان مورد خشم مهدی قرار گرفته و چندان در زندان مانده که کور شده است و سرانجام به سال یکصد و هشتاد و هفت در مکه درگذشته است، به زرکلی، الاعلام ج ۹، ص ۲۵۸ مراجعه فرمایید.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۶،ص:۸۳۲
(۱)
برگرفته از کتاب طبقات الکبری نوشته: ابن سعد، محمد بن سعد ترجمه: محمود مهدوی دامغانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *