اصحاب و شاگردان, حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها

طبقات – حاضران در جنگ بدر – عباس بن عبد المطلب

عباس بن عبد المطلب
ابن هاشم بن عبد مناف بن قصیّ بن کلاب بن مرّه بن کعب بن لویّ بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن کنانه بن خزیمه بن مدرکه بن الیاس بن مضر بن نزار بن معدّ بن عدنان. مادر عباس، نتیله دختر خباب بن کلیب بن مالک بن عمرو بن عامر بن زید مناه بن عامر است. این عامر همان ضحیان و پسر سعد بن خزرج بن تیم الله بن نمر بن قاسط بن هنب بن اقصی بن دعمی بن جدیله بن اسد بن ربیعه بن نزار بن معدّ بن عدنان است. کنیه عباس، ابو الفضل است.
واقدی از خالد بن قاسم بیاضی، از شعبه آزاد کرده ابن عباس نقل میکند که میگفته است از عبد الله بن عباس شنیدم که میگفت پدرم عباس سه سال پیش از آمدن اصحاب فیل متولد شد و از پیامبر (ص) سه سال بزرگتر بود. گفتهاند، فرزندان عباس به این شرح بودهاند: فضل که بزرگترین پسر اوست و کنیه عباس از نام اوست و بسیار زیبا بوده و پیامبر (ص) در سفر حجّ خود، او را بر مرکوب و پشت سر خود سوار فرمود. او در طاعون
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۲
(۱) عمواس در شام درگذشت و اعقابی از او باقی نمانده است. عبد الله که دانشمند بود و هموست که به حبر مشهور است و پیامبر (ص) برای او دعا فرمودند و او در طائف درگذشته و اعقاب او باقی هستند. عبید الله که مردی بخشنده و سخاوتمند و توانگر بود و در مدینه درگذشته است و نسل او باقی است. عبد الرحمن که در شام درگذشته است و نسلی از او باقی نیست. قثم که شبیه پیامبر (ص) بود و برای جهاد به خراسان رفت و در سمرقند درگذشت و نسلی از او باقی نیست. معبد که در افریقا شهید شد و نسل او باقی هستند و ام حبیبه دختر عباس که مادرشان لبابه کبری دختر حارث بن حزن بن بجیر بن هزم بن رویبه بن عبد الله بن هلال بن عامر بن صعصعه بن معاویه بن بکر بن هوازن بن منصور بن عکرمه بن خصفه بن قیس بن عیلان بن مضر است و به کنیه خود ام الفضل مشهور است.
درباره این فرزندان ام الفضل از عباس، عبد الله بن یزید هلالی چنین سروده است:
«هیچ بانوی نجیبی از مردی در کوه و دشت نمیشناسی که همچون این شش فرزند ام الفضل زاییده باشد، گرامی باش به آن از نرینه و مادینه.»
هشام بن محمد بن سائب کلبی از قول پدرش برای ما نقل کرد که میگفته است هرگز ندیدهایم فرزندان پدر و مادری گورهایشان از یک دیگر دورتر از گورهای فرزندان عباس و ام الفضل باشد.
عباس فرزندانی هم از غیر ام الفضل داشته است که عبارتاند از: کثیر که مردی فقیه و محدث بوده است و تمّام که از نیرومندان روزگار خود بوده است و دو دختر به نامهای صفیّه و امیمه که مادرشان کنیز بوده است و حارث که مادرش حجیله دختر جندب بن ربیع بن عامر بن کعب بن عمرو بن حارث بن کعب بن عمرو بن سعد بن مالک بن حارث بن تمیم بن سعد بن هذیل بن مدرکه بن الیاس بن مضر بن نزار است. نسل حارث باقی هستند و از جمله ایشان سریّ بن عبد الله فرماندار یمامه است، امروز از نسل کثیر و تمّام کسی باقی
______________________________
[۱]. طاعون عمواس که از نواحی شام است، در سال هیجدهم هجرت به روزگار عمر اتفاق افتاده و شرح آن در غالب کتابهای تاریخ آمده است- م.
[۲]. شرح حال عبد اللّه بن عباس بن تفصیل در صفحات آخر جلد دوم ضمن شرح حال جمع کنندگان قرآن آمده است- م.
[۳]. نام او را در معجم مرزبانی و الموتلف و المختلف آمدی و الشعر و الشعرای ابن قتیبه پیدا نکردم. در عقد الفرید، ج ۲، ص ۴۶۸ مینویسد فرماندار ارمنیه بوده است- م.
[۴].
ما ولدت نجیبه من مخلبسجیل تعلمه او سهل
کستّه من بطن ام الفضلاکرم بها من کهله و کهل
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۳
(۱) نمانده است.
واقدی از عبد الله بن یزید هذلی، از ابو البدّاح بن عاصم بن عدی بن عبد الرحمن بن عویم بن ساعده، از پدرش نقل میکند که میگفته است چون به مکه آمدیم سعد بن خیثمه و معن بن عدی و عبد الله بن جبیر گفتند: ای عویم ما را به حضور رسول خدا ببر که بر او سلام دهیم، زیرا به او ایمان آوردهایم و هنوز او را ندیدهایم. من همراه ایشان بیرون آمدم و گفتند که پیامبر (ص) در خانه عباس بن عبد المطلب است. پیش عباس رفتیم و سلام دادیم و به او گفتیم چه هنگامی با پیامبر ملاقات خواهیم کرد. عباس گفت: کسانی از اقوام شما همراه شمایند که با شما مخالفاند، اکنون کار خود را پوشیده دارید تا این حاجیان برگردند و ما بتوانیم با شما ملاقات کنیم و کار برای شما روشن شود و در کاری روشن و آشکار درآیید.
پیامبر (ص) با آنان شب آخر اقامت حاجیان (دوازدهم یا سیزدهم ذی حجه) را قرار گذاشت که پایین گردنه (عقبه) همان جا که امروز مسجد است، جمع شوند و فرمود، هیچ خفتهای را بیدار نکنند و منتظر هیچ غایبی هم نشوند.
همچنین واقدی از عبید بن یحیی، از معاذ بن رفاعه بن رافع نقل میکند که میگفته است در آن شب که شب دوازدهم بود، انصار آن جا رفتند و پیامبر (ص) پیش از آنان آن جا حاضر شده بودند و فقط عباس همراه ایشان بود و هیچ کس دیگر از مردم همراه آن حضرت نبود. پیامبر (ص) در تمام کار خود به عباس اعتماد میفرمود. چون انصار جمع شدند، نخستین کس که سخن گفت عباس بود که گفت: ای گروه خزرج و معمولًا به اوس و خزرج کلمه خزرج اطلاق میشد، شما محمد (ص) را دعوت کردهاید به آنچه خود میدانید و بدانید که محمد (ص) میان قوم خود بسیار گرامی است و به خدا سوگند کسانی از ما که بر آیین و گفتار اویند از او دفاع و حمایت میکنند و کسانی هم که با او هم عقیده نیستند به تعصب و شرف قومی از او دفاع و حمایت میکنند، و همانا همه مردم از پذیرفتن تقاضای محمد (ص) غیر از شما سر برتافتهاند. اکنون اگر شما اهل نیرو و چابکی و آشنا به امور جنگ هستید و دشمنی تمام عرب را با خود اندک میشمرید که آنها به زودی همگان از یک کمان بر شما تیر خواهند زد، درست بیندیشید و در کار خود رایزنی کنید و پراکنده مشوید و هماهنگ باشید و بدانید که نیکوترین سخن راستتر آن است. دیگر آنکه برای من توصیف کنید که با دشمن خود چگونه جنگ میکنید. گوید، انصار همه سکوت کردند و عبد اللّه بن عمرو بن حرام چنین گفت: به خدا سوگند ما اهل جنگیم برای آن پرورش یافته و در آن
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۴
(۱) ورزیده شدهایم و آن را از پدران خود بزرگی از پس بزرگی به میراث بردهایم. نخست چندان تیر میاندازیم تا تیرها تمام شود و سپس چندان نیزه میزنیم که نیزهها شکسته شود.
آنگاه با شمشیر آخته پیش میرویم و چندان شمشیر میزنیم تا هر کدام که مرگش فرا رسیده باشد، زودتر کشته شود، چه از خود ما و چه از دشمن ما. عباس گفت: آری شما مردان جنگاید، آیا شما زره هم دارید؟ گفتند: آری همگان. در این هنگام براء بن معرور به عباس گفت: آنچه گفتی شنیدیم، به خدا سوگند اگر در دلهای ما چیز دیگری غیر از آنچه گفتیم باشد، میگفتیم. بلکه ما طالب راستی و وفا و جانبازی در راه رسول خدا (ص) هستیم. آنگاه پیامبر (ص) برای ایشان قرآن تلاوت فرمود و آنان را به سوی خداوند فرا خواند و به مسلمانی ترغیب و تشویق فرمود و یادآور شد که برای چه کاری جمع شدهاند. براء بن معرور در پاسخ پیامبر (ص) ایمان و تصدیق انصار را به عرض رساند و پیامبر (ص) با ایشان بیعت فرمود و عباس دست پیامبر را در دست گرفته بود و در آن شب درباره بیعت آن حضرت با انصار تاکید میکرد.
واقدی از ابو بکر بن عبد اللّه بن ابی سبره، از حارث بن فضل، از سفیان بن ابی العوجاء نقل میکند که میگفته است کسی که در شب بیعت عقبه حاضر بوده است برایم گفت که در آن شب عباس بن عبد المطلب دست پیامبر را در دست گرفته بود و میگفت: ای گروه انصار آهسته و پوشیده سخن گویید که بر ما جاسوسانی گماشتهاند و بزرگان و سالخوردگان خود را پیش فرستید که آنان سخن ما را بشنوند که ما از قوم شما بر شما بیم داریم و چون بیعت کردید پراکنده شوید و به جایگاه خویش بازگردید و کار خود را پوشیده بدارید و چه بهتر که تا پایان این موسم حج آن را آشکارا نکنید که شما مردانی هستید که برای پس از این خواهید بود. براء بن معرور گفت: ای ابو الفضل اکنون سخن ما را بشنو و عباس سکوت کرد.
براء گفت: به خدا سوگند آنچه را دوست داری پوشیده داریم ما هم بر همان عقیدهایم و پوشیده میداریم و آنچه را دوست داشته باشی اظهار کنیم آشکار میسازیم و جانبازی میکنیم و طالب خشنودی خداوند خود هستیم و ما دارای سلاح فراوان و اهل عزت و دفاع هستیم. قبلًا که در بدبختی پرستش بتان سنگی بودیم از لحاظ دفاع و نیروی سلاح آن چنان بودیم، تا چه رسد به امروز که خداوند متعال ما را به کاری بینا ساخته است که بر دیگران آن را پوشیده داشته است و ما را به وجود محمد (ص) تایید فرموده است. ای رسول خدا دست فراز آر و نخستین کس که دست در دست پیامبر (ص) نهاد براء بن معرور بود و هم
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۵
(۱) گفته شده است نخستین کس ابو الهیثم بن تیهان یا اسعد بن زاره بودهاند.
واقدی از ابو بکر بن عبد الله بن ابی سبره، از سلیمان بن سحیم نقل میکند که میگفته است دو قبیله اوس و خزرج درباره اینکه شب بیعت عقبه کدام کس نخست با پیامبر (ص) بیعت کرده است با یک دیگر تفاخر میکردند، سرانجام گفتند هیچ کس به این موضوع داناتر از عباس بن عبد المطلب نیست و از او پرسیدند. او گفت: آری، هیچ کس در این باره از من داناتر نیست. نخستین کس که در آن شب دست بر دست رسول خدا نهاد اسعد بن زراره بود.
پس از او براء بن معرور و پس از او اسید بن حضیر.
عبد الله بن نمیر و اسباط بن محمد و اسحاق بن یوسف ازرق از زکریاء بن ابی زائده، از عامر شعبی نقل میکنند که میگفته است پیامبر (ص) برای بیعت با هفتاد تن انصار در عقبه و زیر درختی که آن جا بود با عباس بن عبد المطلب که مردی خردمند بود تشریف فرما شد.
عباس گفت: سخنگوی شما سخن بگوید و خطبه را مختصر کند که جاسوسانی از مشرکان بر شما گماردهاند، و اگر بر این کار شما آگاه شوند، شما را رسوا میکنند. سخنگوی انصار که ابو امامه اسعد بن زراره بود گفت: ای محمد (ص) نخست آنچه برای خدای خود از ما میخواهی بخواه و سپس برای خود هر چه میخواهی بگوی و پس از آن آنچه برای اصحاب خود میخواهی بیان فرمای. آنگاه به ما خبر بده که اگر چنان کنیم، خداوند چه ثوابی به ما عنایت میفرماید و شما برای ما چه پاداشی منظور میدارید؟ پیامبر فرمود: برای پروردگار خود از شما میخواهم که او را بپرستید و هیچ چیزی را شریک و همتای او قرار ندهید و برای خودم و یارانم از شما میخواهم که ما را پناه و یاری دهید و از آنچه خود و خاندان خود را حفظ میکنید ما را هم حفظ و از ما دفاع کنید. اسعد بن زراره گفت: چون این چنین کنیم برای ما چه خواهد بود؟ فرمود: بهشت. اسعد گفت: آنچه فرمودی برای تو خواهد بود. اسحاق بن یوسف میگفته است، شعبی هر گاه این سخن را نقل میکرد میگفت:
هرگز پیران و جوانان خطبهای به این کوتاهی و به این بلاغت و رسایی نشنیدهاند.
علی بن عیسی بن عبد الله بن حارث بن نوفل از پدرش عیسی، از عمویش اسحاق، از پدرش عبد الله بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب نقل میکند چون قریش برای جنگ بدر حرکت کردند و به مرّ الظهران رسیدند، ابو جهل از خواب برجست و فریاد
______________________________
[۱]. اسعد و براء از قبیله خزرجاند و اسید از قبیله اوس است. شرح حال هر سه در نقیبان دوازدهگانه انصار گذشت- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۶
(۱) برآورد که ای گروه قریش وای بر شما و اندیشه شما. چه کار بدی کردید که بنی هاشم را پشت سر خود در مکه باقی گذاشتید که اگر محمد (ص) بر شما پیروز شود، آنان هم در صدد پیروزی بر مکه بر میآیند و اگر شما به محمد پیروز شوید، آنها از نزدیک انتقام خود را از فرزندان و خاندان شما خواهند گرفت. آنان را در شهر مهم خود باقی مگذارید و رها مکنید که کنار خانههای شما باقی بمانند. بلکه باید آنان را با خود بیاورید هر چند کاری در این جنگ از ایشان ساخته نباشد. قریش به مکه برگشتند و عباس بن عبد المطلب و نوفل و طالب و عقیل را به زور و اجبار با خود آوردند.
هشام بن محمد بن سائب کلبی از پدر خود، از ابی صالح، از ابن عباس نقل میکند که میگفته است افراد خانواده بنی هاشم و کسانی از ما که در مکه بودند غالباً مسلمان شده بودند، ولی اسلام خود را پوشیده میداشتند و میترسیدند آن را آشکار سازند که مبادا ابو لهب و قریش ایشان را بگیرند و به بند و زندان اندازند. چنانکه بنی مخزوم، سلمه بن هشام و عباس بن ابی ربیعه و کسان دیگری را چنان کرده بودند، و به همین جهت پیامبر (ص) روز جنگ بدر به یاران خود فرمود: هر کس از شما با عباس و طالب و عقیل و نوفل و ابو سفیان رو به رو شد ایشان را نکشد که آنان را به زور و اجبار بیرون آوردهاند.
رویم بن یزید مقری از هارون بن ابی عیسی شامی و احمد بن محمد بن ایوب از ابراهیم بن سعد و همگی از ابن اسحاق، از حسین بن عبد الله بن عبید الله بن عباس، از عکرمه، از قول ابو رافع آزاد کرده و خدمتکار پیامبر (ص) نقل میکنند که میگفته است من غلام عباس بن عبد المطلب بودم و اسلام در خانه ما آمده بود. عباس و همسرش ام الفضل و من مسلمان شده بودیم. ولی عباس از قوم خود میترسید و دوست نمیداشت با ایشان مخالفت کند، و اسلام خود را پوشیده میداشت و اموال او میان قریش پراکنده بود. او با ایشان در جنگ بدر بیرون آمد و حال آنکه عقیدهاش همچنان بود.
همچنین رویم بن یزید مقری از هارون بن ابی عیسی و احمد بن محمد، از ابراهیم بن
______________________________
[۱]. طالب و عقیل پسران جناب ابو طالب و برادران امیر المومنین علی (ع) هستند. نوفل پسر حارث پسر عبد المطلب است.
شرح حال عقیل و نوفل به زودی خواهد آمد- م.
[۲]. از دانشمندان بزرگ قرن دوم و آغاز قرن سوم هجری، در گذشته ۲۰۴ یا ۲۰۶٫ واقدی و محمد بن سعد با او معاصر بودهاند. برای اطلاع از شرح حال او در کتابهای فارسی، ر ک: به مقدمه فاضلانه استاد سید محمد رضا جلالی نائینی بر کتاب الاصنام، تهران، ۱۳۴۸٫ ص ۷۵- ۳- م.
[۳]. ابو سفیان برادر نوفل و پسر حارث و نوه عبد المطلب است، شرح حالش به زودی در صفحات بعد خواهد آمد- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۷
(۱) سعد، از ابن اسحاق، از عباس بن عبد الله بن معبد، از یکی از خویشاوندان خود، از ابن عباس نقل میکردند که میگفته است پیامبر (ص) روز جنگ بدر به یاران خود فرمودند: میدانم برخی از مردان بنی هاشم و دیگران را به زور به جنگ آوردهاند و آنان نیازی به جنگ کردن با ما ندارند. هر یک از شما با هر کس از بنی هاشم رویاروی شد او را نکشد و هر کس عباس بن عبد المطلب عموی پیامبر را دید او را نکشد که به یقین او را به اجبار و زور با خود بیرون آوردهاند. گوید، ابو حذیفه پسر عتبه بن ربیعه گفت: در این جنگ پدران و پسران و برادران و خویشاوندان خود را باید بکشیم، ولی عباس را رها کنیم؟ به خدا سوگند اگر من با او رو به رو شوم شمشیر را در گوشت و استخوانش فرو مینشانم. گوید، این سخن ابو حذیفه به اطلاع پیامبر (ص) رسید و به عمر بن خطاب فرمود: ای ابو حفص، و عمر میگوید به خدا سوگند نخستین بار بود که پیامبر مرا با کنیهام مورد خطاب قرار دادند، آیا بر چهره عموی پیامبر شمشیر کشیده میشود؟ و بر روی او شمشیر میزنند؟ عمر گفت:
بگذارید تا گردن ابو حذیفه را با شمشیر بزنم که به خدا سوگند منافق شده است.
گوید، ابو حذیفه هم از این سخن خود پشیمان شد و میگفت: به خدا سوگند هرگز از این سخن خود که آن روز گفتم از عذاب خدا ایمن نیستم مگر اینکه خداوند کفاره آن را با شهادت و کشته شدن من بپذیرد. ابو حذیفه در جنگ یمامه شهید شد.
محمد بن کثیر از کلبی، از ابی صالح، از ابن عباس نقل میکند که میگفته است روز جنگ بدر همین که پیامبر (ص) با مشرکان رویاروی شد، فرمود: هر کس فردی از بنی هاشم را دید و با او رویاروی شد، او را نکشد، زیرا آنان را به زور آوردهاند. ابو حذیفه پسر عتبه گفت: به خدا سوگند با هیچ مردی از ایشان رویاروی نخواهم شد مگر اینکه او را خواهم کشت. این سخن به اطلاع پیامبر (ص) رسید و به او فرمودند: تو چنین گفتهای؟ گفت: آری ای رسول خدا بر من سخت و گران آمد که دیدم پدر و عمو و برادرم کشته شدند و آن سخن را گفتم. پیامبر (ص) به او فرمودند: پدر و عمو و برادر تو به طور جدی برای جنگ با ما بیرون آمدند و خود میخواستند و کسی ایشان را مجبور نکرده بود، و حال آنکه آنان را به زور آوردهاند و خودشان به میل و رغبت نیامدهاند.
علی بن عیسی بن عبد الله نوفلی از پدرش، از عمویش اسحاق، از پدرش عبد الله بن حارث نقل میکند که میگفته است روز جنگ بدر قریش افراد خاندان هاشم و همپیمانان ایشان را در خیمهای جمع کردند و آنان را بیم دادند و کسانی را گماشتند که با شدت از
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۸
(۱) ایشان مواظبت کنند که از جمله ایشان حکیم بن حزام بود.
واقدی از محمد بن صالح، از عاصم بن عمر بن قتاده، از محمود بن لبید، از قول عبید بن اوس مقرّن که از بنی ظفر است نقل میکند که میگفته است روز جنگ بدر عباس بن عبد المطلب و عقیل بن ابی طالب و دو تن از همپیمانان عباس را که فهری بودند، اسیر کردم و عباس و عقیل را در یک بند و ریسمان بستم و چون پیامبر (ص) آن دو را در آن حال دیدند، به من لقب مقرن دادند و فرمودند: در اسیر کردن آن دو فرشته بزرگواری به تو کمک کرده است.
رویم بن یزید از هارون بن ابی عیسی شامی و احمد بن محمد از ابراهیم بن سعد و همگان، از محمد بن اسحاق نقل میکنند که میگفته است یکی از مشایخ ما از قول مقسم پدر قاسم، از ابن عباس نقل میکنند که عباس را کعب بن عمرو معروف به ابو الیسر که از خاندان بنی سلمه است اسیر کرد. ابو الیسر شخص کوچک اندامی بود و عباس مردی تناور و نیرومند. پیامبر (ص) پرسیدند ای ابو الیسر عباس را چگونه اسیر کردی؟ گفت: مردی که شکل و هیات او چنین و چنان بود و من قبلًا او را ندیده بودم و بعد هم ندیدم یاریام داد.
پیامبر (ص) فرمودند: فرشته بزرگواری تو را بر ضد او یاری داده است.
کسی غیر از محمد بن اسحاق در همین باره میگوید روز جنگ بدر ابو الیسر به عباس بن عبد المطلب رسید که همچون مجسمه و بتی ایستاده بود. ابو الیسر به او گفت:
جزا دهندگان جزای تو را بدهند، آیا با پسر برادرت جنگ میکنی. عباس گفت: محمد چه کرد آیا کشته شده است؟ ابو الیسر گفت: خداوند گرامیتر و یاری دهندهتر است. عباس گفت:
آری هر چیز جز محمد تباهی است. اکنون میخواهی چه کنی؟ گفت: رسول خدا (ص) از کشتن تو منع فرموده است. عباس گفت: این نخستین نیکی و پیوند او نیست.
رویم بن یزید مقری و احمد بن محمد بن ایوب با همان اسناد، از ابن اسحاق، از عباس بن عبد الله بن معبد، از یکی از بستگان خود، از ابن عباس نقل میکنند که میگفته است چون مسلمانان روز بدر را به شب آوردند و اسیران در بند و زندان بودند، پیامبر (ص) آن شب نتوانستند بخوابند. یاران آن حضرت گفتند: ای رسول خدا شما را چه میشود که نمیخوابید؟ فرمود: صدای ناله عباس را در بند شنیدم. برخاستند و بندهای عباس را گشودند و رسول خدا (ص) خوابیدند.
کثیر بن هشام از جعفر بن برقان، از یزید بن اصمّ نقل میکند که میگفته است عباس
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۹
(۱) میان اسیران بدر بود، پیامبر (ص) آن شب نتوانستند بخوابند و بیدار ماندند. یکی از اصحاب گفت: ای رسول خدا چه چیز موجب بیدار خوابی شما شده است؟ فرمودند: صدای ناله عباس. مردی برخاست و بندهای عباس را سست کرد. پیامبر فرمودند: چه شده است که ناله عباس را نمیشنوم. آن مرد گفت: من اندکی ریسمانهای او را باز و سست کردم. فرمودند:
این کار را نسبت به همه اسیران انجام بده.
واقدی از محمد بن صالح، از عاصم بن عمر بن قتاده، از محمود بن لبید نقل میکند که میگفته است هنگامی که عباس بن عبد المطلب را با اسیران به مدینه آوردند، برای او در جستجوی پیراهنی برآمدند و در تمام مدینه پیراهنی که به تن او اندازه باشد نیافتند، جز پیراهن عبد الله بن ابیّ، که آن را بر عباس پوشاندند و همان بر تن او بود.
واقدی از سفیان بن عیینه، از عمرو بن دینار، از جابر بن عبد الله هم نقل میکند که میگفته است چون عباس بن عبد المطلب اسیر شد، پیراهنی که به تن او اندازه باشد، نیافتند، جز پیراهن عبد الله بن ابیّ.
رویم بن یزید مقری از هارون بن ابی عیسی و احمد بن محمد بن ایوب از ابراهیم بن سعد و همگی، از ابن اسحاق نقل میکنند چون پیامبر (ص) از بدر به مدینه رسیدند، به عباس فرمودند: فدیه خودت و برادرزادگانت عقیل پسر ابو طالب و نوفل پسر حارث و همپیمان خودت عتبه بن عمرو بن جحدم را که از خاندان حارث بن فهر است بپرداز که تو مردی توانگری. عباس گفت: ای رسول خدا من مسلمان بودم و مسلمانم و قریش مرا به اجبار و زور آوردند. فرمودند: خداوند به اسلام تو داناتر است. اگر آنچه میگویی درست باشد، خداوند تو را بر آن پاداش میدهد، اما ظاهر کار تو چنین است که بر ضد ما بودهای.
پیامبر (ص) بیست وقیه طلا از او غنیمت به دست آورده بودند. عباس گفت: ای رسول خدا آن طلا را به حساب فدیه من منظور فرمای. فرمودند: نه، آن چیزی است که خداوند به ما ارزانی فرموده است. عباس گفت: من مالی و ثروتی ندارم. فرمودند: آن مالی که هنگام بیرون آمدن از مکه به ام الفضل دختر حارث (همسر عباس) پرداختی و هیچ کس جز شما دو تن با شما نبود و گفتی اگر در این سفر کشته شدم این مقدار به فضل و این مقدار به عبد الله بپرداز کجاست؟ عباس گفت: سوگند به کسی که تو را بر حق مبعوث فرموده است، هیچ کس این موضوع را جز من و او نمیدانسته است و من به درستی میدانم که تو فرستاده خداوندی.
عباس فدیه خود و برادر زاده و همپیمانش را پرداخت.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۱۰
(۱) اسماعیل بن عبد الله بن ابی اویس از اسماعیل بن ابراهیم بن عقبه برادرزاده موسی بن عقبه، از ابن شهاب، از انس بن مالک روایت میکند مردی از انصار به رسول خدا گفت:
به ما اجازه فرمایید که فدیه برادرزاده خود عباس بن عبد المطلب را ببخشیم. فرمود: نه حتی یک درم آن را هم اجازه نمیدهم.
علی بن عیسی نوفلی از پدرش، از عمویش اسحاق بن عبد الله، از عبد الله بن حارث نقل میکند که میگفته است عباس فدیه خود و برادرزادهاش را هشتاد وقیه طلا پرداخت کرد و هم گویند هزار دینار پرداخت. گویند: عباس به مکه برگشت و فدیه خود و برادرزادهاش را فرستاد، ولی فدیه همپیمانان خود را نفرستاد. پیامبر (ص) حسان بن ثابت را احضار فرمود و این خبر را به او گفت. ابو رافع هم که از سوی عباس فدیه را آورده بود، پیش عباس برگشت. عباس از او پرسید پیامبر به تو چه فرمود؟ او داستان را گفت. عباس گفت: چه سخنی از این سختتر است؟ پیش از آنکه زین مرکوب خود را پیاده کنی سوار شو و باقی مانده فدیه را ببر و فدیه همپیمان خود را هم پرداخت کرد.
محمد بن کثیر از کلبی، از ابی صالح، از ابن عباس درباره این آیه که خداوند میفرماید: «ای پیامبر به کسانی از اسیران که در دست شمایند بگو که اگر خداوند در دلهای شما نیکی را بداند به شما بهتر از آنچه از شما گرفته شده است میدهد و شما را میآمرزد و خداوند آمرزنده مهربان است.» میگفته است این آیه درباره اسیران جنگ بدر نازل شده است که عباس بن عبد المطلب و نوفل بن حارث و عقیل بن ابی طالب هم از ایشان بودند.
عباس هم از اسیران بود و بیست وقیه طلا داشت که از او گرفته شد. ابو صالح آزاد کرده ام هانی میگفته است، از عباس شنیدم که میگفت: بیست وقیه طلای مرا گرفتند. من با پیامبر سخن گفتم که آن را از فدیه من حساب کنند و ایشان نپذیرفتند. خداوند متعال به جای آن بیست وقیه طلا بیست برده به من عنایت فرمود که همگان برای من بازرگانی میکردند، و خداوند سرپرستی چاه زمزم را به من ارزانی فرمود که آن را از تمام اموال مردم مکه بیشتر دوست میدارم، وانگهی از پروردگارم آرزو و امید مغفرت دارم. پیامبر (ص) پرداخت فدیه عقیل را هم بر عهده من نهادند و گفتم: ای رسول خدا در این صورت مرا در حالی رها خواهی فرمود که از این پس اگر زنده باشم مجبور خواهم بود از مردم گدایی کنم. فرمود:
______________________________
[۱]. آیه ۷۱ سوره هشتم- انفال-، در تفاسیر هم نقل شده است که این آیه درباره عباس و یاران او نازل شده است. ر ک:
ابو الفتوح رازی، تفسیر، ج ۵، چاپ مرحوم آقای شعرانی، ص ۴۴۲- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۱۱
(۱) ای عباس آن طلاها کجاست؟ گفتم: کدام طلا؟ فرمود: همان طلا که روزی که از مکه بیرون آمدی به ام الفضل دادی و گفتی نمیدانم در این سفر چه بر سرم خواهد آمد و این برای تو و فضل و عبد الله و عبید الله و قثم باشد. گفتم: ای رسول خدا چه کسی این خبر را به شما داد؟
به خدا سوگند جز من و همسرم هیچ کس از این موضوع آگاه نبود. فرمود: خداوند مرا آگاه کرد. گفتم: من گواهی میدهم که تو رسول بر حق خدایی و راستگویی و گواهی میدهم که پروردگاری جز خداوند نیست و تو رسول اویی و این شان نزول همان آیه است و خداوند متعال به جای آن بیست وقیه طلا، بیست برده به من ارزانی فرمود و من انتظار آمرزش از پروردگار خود دارم.
هاشم بن قاسم پدر نضر از سلیمان بن مغیره، از حمید بن هلال عدوی نقل میکند که میگفته است علاء بن حضرمی از بحرین برای پیامبر (ص) هشتاد هزار فرستاد و هیچگاه نه پس از آن و نه پیش از آن چنین مالی برای پیامبر (ص) نرسیده بود. دستور فرمود آن را روی بوریایی ریختند و ندای دعوت همگانی دادند و پیامبر (ص) کنار آن بوریا ایستادند و مردم چون مال را دیدند آمدند و در آن روزگار هنوز وزن و شمار معمول نبود و هر کس فقط مشتی بر میداشت. عباس آمد و گفت: ای رسول خدا من در جنگ بدر فدیه خودم و عقیل را پرداختم و عقیل مالی نداشت. اکنون از این مال به من ارزانی فرمای. فرمود: بردار.
عباس با گلیمی که بر دوش داشت نشست و چندان از آن مال در دامن خود ریخت که از سنگینی آن نتوانست از جای برخیزد. سر خود را به سوی رسول خدا بلند کرد و گفت: ای رسول خدا کمکم فرمای. پیامبر چنان لبخند زدند که دندانهای ایشان نمودار شد و فرمودند:
در این مال رعایت دیگران را هم بکن و چندان که یارای برخاستن داشته باشی بردار. عباس چنان کرد و آن مال را برداشت و میگفت: خداوند متعال وعده نخست خود را برآورد و نمیدانم در مورد وعده دوم چه خواهد فرمود. مقصودش این بود آنچه اکنون به من رسید بیشتر از آن است که از من گرفته شده بود و نمیدانم در مورد آمرزش چه میفرماید.
هشام بن محمد بن سائب از پدرش، از ابو صالح، از ابن عباس نقل میکند که میگفته است تمام اشخاص خاندان بنی هاشم که در جنگ بدر همراه مشرکان بودند، مسلمان شدند و عباس فدیه خود و برادرزادهاش عقیل را پرداخت کرد و همگان به مکه برگشتند و
______________________________
[۱]. معدود حذف شده ولی ظاهراً باید دینار باشد نه درم- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۱۲
(۱) سپس به مدینه هجرت کردند.
علی بن عیسی نوفلی از اسحاق بن فضل، از قول مشایخ خود نقل میکند عقیل پسر ابو طالب به پیامبر (ص) عرض کرد: کسانی از اشراف قریش و مکه را که به حضور میپذیری و عذرشان را قبول میکنی آیا ما هم از ایشانیم؟ پیامبر فرمودند: حالا که ابو جهل کشته شده است. عقیل گفت: راه برای شما صاف و هموار شد وانگهی هیچ کس از اهل بیت تو نمانده است مگر اینکه مسلمان شده است. فرمود: اگر چنین است به آنان بگو به من ملحق شوند و چون عقیل این سخن را برای آنان گفت همگی بیرون آمدند و به مدینه رفتند. و هم گفته شده است که عباس و نوفل و عقیل به مکه برگشتند و به ایشان چنین دستور داده شد که بتوانند امور مربوط به آب رسانی و میزبانی و سرپرستی حاجیان را عهدهدار باشند و این پس از مرگ ابو لهب بود. در دوره جاهلی هم آب رسانی و میزبانی و سرپرستی حاجیان بر عهده بنی هاشم بود. آنان بعدها همراه زنان و فرزندان خویش به مدینه هجرت کردند.
علی بن عیسی بن عبد الله از برادرش عباس نقل میکند که میگفته است پیر مردان قرشی مکه و کسان دیگری غیر از ایشان نقل میکردند که عباس بن عبد المطلب و نوفل بن حارث هنگام جنگ خندق از مکه بیرون آمدند تا به حضور پیامبر برسند. ربیعه بن حارث بن عبد المطلب آن دو را تا ابواء بدرقه کرد و چون خواست به مکه برگردد، عمویش عباس و برادرش نوفل بدو گفتند: کجا به مرکز شرک که با رسول خدا جنگ میکنند برمیگردی، آنان پیامبر را تکذیب میکنند و حال آنکه پیامبر نیرومند و شمار یارانش بسیار شدهاند، همراه ما بیا. ربیعه هم همراه ایشان رفت و هر سه در حالی که مسلمان و مهاجر بودند به حضور پیامبر (ص) رسیدند.
اسماعیل بن عبد الله بن ابی اویس مدنی از قول پدرش، از عباس بن عبد الله بن معبد بن عباس نقل میکند که میگفته است عباس بن عبد المطلب و ابو هریره در کاروانی که به آن کاروان ابی شمر میگفتند بودند و روز فتح خیبر در جحفه فرود آمدند و به پیامبر (ص) خبر دادند که آنان در جحفهاند و میخواهند به حضور ایشان بیایند و پیامبر (ص) برای عباس و ابو هریره سهیم از غنایم خیبر پرداخت فرمودند.
محمد بن سعد میگوید: این سخن را به واقدی گفتم. گفت: اشتباه است، هیچ یک از
______________________________
[۱]. ابواء، نام جایی در راه مکه و مدینه، میان آن و جحفه بیست و سه میل است. اسپرنگر میگوید: ابواء همان جایی است که امروز به آن مستوره میگویند. ر ک: دائره المعارف الاسلامیه، ج ۱، ص ۳۰۷- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۱۳
(۱) اهل علم و روایت در این شک ندارد که هنگام فتح خیبر عباس در مکه بوده است و چون پیامبر (ص) خیبر را گشودند، حجاج بن علاط سلمی به مکه آمد و به قریش اخباری را که آنها دوست میداشتند و حقیقت نداشت گفت و اظهار داشت که یهودیان خیبر بر پیامبر پیروز شده و گروهی از یاران رسول خدا کشته شدهاند و قریش شاد شدند. عباس هم که پنداشت این خبر صحیح است ناراحت شد در خانه خود را گشود و پسرش قثم را گرفت و بر سینه خود نهاد و میگفت:
«ای قثم، ای قثم ای کسی که شبیه دارنده کرامتی». [در چند صفحه قبل ملاحظه فرمودید که گفت قثم شبیه پیامبر بوده است.] تا اینکه حجاج بن علاط به خانه عباس آمد و به او از سلامتی پیامبر (ص) و فتح خیبر و اینکه خداوند اموال آن را به ایشان غنیمت داده است خبر داد و عباس سخت خشنود شد. جامه خود را پوشید و صبح زود وارد مسجد الحرام شد و طواف کرد و به قریش خبر داد که حجاج خبر سلامتی پیامبر و فتح خیبر و غنیمتها را داده است و مشرکان دل شکسته شدند و ایشان را خوش نیامد و دانستند که حجاج به ایشان راست نگفته است. مسلمانانی که در مکه بودند شاد شدند و به خانه عباس آمدند و سلامتی پیامبر را به او شاد باش گفتند و عباس پس از این به مدینه رفت و به پیامبر (ص) پیوست و رسول خدا سالیانه دویست خروار از محصول خیبر را برای او قرار دادند. عباس در فتح مکه همراه پیامبر (ص) بوده و سپس در جنگهای حنین و طائف و تبوک هم همراه بوده است و در جنگ حنین که مسلمانان نخست گریختند، عباس همراه دیگر افراد خاندان پایداری کردند.
اسماعیل بن عبد الله بن ابی اویس او عبد العزیز بن محمد، از محمد بن عبد الله، از عمویش ابن شهاب، از کثیر بن عباس بن عبد المطلب، از پدرش نقل میکند که میگفته است در جنگ حنین همراه رسول خدا بودم. ابو سفیان پسر حارث بن عبد المطلب هم با من بود و ما از پیامبر (ص) جدا نمیشدیم و آن حضرت سوار بر استری سپید بود که فروه بن نفاثه جذامی تقدیم کرده بود. چون مسلمانان و کافران رویاروی شدند و مسلمانان روی به گریز نهادند، رسول خدا (ص) استر خود را برای حمله به سوی کافران راند. من لگام را گرفته بودم و آن را میکشیدم که استر رم نکند و ابو سفیان بن حارث رکاب پیامبر (ص) را گرفته بود.
______________________________
[۱]. در این صورت روایت قبلی که مربوط به جنگ خندق و پیش از خیبر است نیز نمیتواند درست باشد- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۱۴
(۱) پیامبر (ص) به من فرمودند: عباس ندا بده که ای یاران بیعت شجره. عباس گوید: من مردی بلند آوایم و با تمام قدرت خود بانگ برداشتم که یاران و اصحاب بیعت شجره کجایید؟ و به خدا سوگند همین که یاران پیامبر صدای مرا شنیدند همگان همچون ماده گاوی که به صدای گوسالهاش به آن توجه میکند بانگ برداشتند که گوش به فرمانیم، گوش به فرمان. و با کفار شروع به جنگ کردند. انصار نخست یک دیگر را با شعار ای گروه انصار، ای گروه انصار فرا میخواندند و سپس خاندان حارث بن خزرج یک دیگر را فرا میخواندند و پیامبر (ص) همچنان که سوار بر استر خود بود و برای جنگ با کافران خود را به هر سو میکشاند، فرمود: اکنون آتش و تنور جنگ تافته شد، و سپس مشتی شن برگرفت و بر چهره کافران پاشاند و فرمود: سوگند به خدای محمد باید بگریزید و پراکنده شوید. عباس میگوید: تا آن لحظه چون میگریستم جنگ همچنان بر شدت و هیات خود بود و به خدا سوگند همین که پیامبر (ص) آن سنگ ریزهها را بر روی ایشان پاشاند حدت و شدت کافران فرو نشست و کار پشت به ایشان کرد و خدایشان به هزیمت راند.
عبد الوهاب بن عطاء از سعید بن ابی عروبه، از قتاده نقل میکند که میگفته است در جنگ حنین همین که مردم نخست گریختند عباس کنار پیامبر (ص) بود و به او فرمودند:
مردم را ندا بده، و عباس مردی بلند آوا بود. پیامبر فرمودند: بگو ای گروه مهاجران، ای گروه انصار و عباس شروع به صدا کردن خاندانهای انصار کرد. پیامبر (ص) فرمودند: بگو ای یاران بیعت رضوان و درختی که زیر آن بیعت کردید، ای یاران سوره بقره و همواره عباس جار میزد تا آنکه مسلمانان همگان باز آمدند.
زید بن یحیی بن عبید دمشقی میگوید سعید بن عبد العزیز، از ابو عبد الله ایلی نقل میکرد در تبوک اسقف غزّه پیش پیامبر (ص) آمد و گفت: ای رسول خدا، هاشم و عبد شمس که هر دو بازرگان بودند، در خانه من درگذشتند و این اموال ایشان است.
پیامبر (ص) عباس را فراخواندند و فرمودند: اموال هاشم را میان بزرگان خاندانش تقسیم کن، و ابو سفیان بن حرب را فرا خواندند و فرمودند: اموال عبد شمس را میان بزرگان خاندانش تقسیم کن.
علی بن عیسی بن عبد الله نوفلی از اسحاق بن فضل، از سلیمان بن عبد الله بن حارث بن نوفل نقل میکند چون عباس بن عبد المطلب و نوفل بن حارث به مدینه آمدند پیامبر (ص) میان ایشان عقد برادری بستند و به هر دو در یک محله زمینی برای احداث خانه دادند و
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۱۵
(۱) میان آن دو دیواری بود و همسایه بودند. آن دو در دوره جاهلی هم شریک در اموال یک دیگر و هم سخن و دوست بودند. زمین خانهای که پیامبر (ص) به نوفل داده بودند در محل میدان قضا تا حدود مسجد پیامبر بوده و امروز در میدان قضاست و رو به روی دار الاماره است که به آن خانه مردان میگویند. زمینی هم که به عباس داده شده بود، کنار آن و همان است که در فاصله خانه مروان تا مسجد قرار گرفته و همان دار الاماره یا خانه مروان است. همچنین زمین خانه دیگری را که در محل بازار و معروف به جایگاه ابن عباس است به او دادند.
اسباط بن محمد از هشام بن سعد، از عبید الله بن عباس نقل میکند که میگفته است عباس در خانه خود ناودانی داشت که بر مسیر راه عمر بن خطاب بود. روز جمعهای برای عباس دو جوجه کشته بودند و آب ریخته و آن را شسته بودند و آب آمیخته با خون از ناودان فرو ریخت. اتفاق را عمر هم جامه تمیز پوشیده و عبور میکرد و از آن آب بر او ریخت و عمر دستور داد آن ناودان را کندند و برگشت و آن لباس را بیرون آورد و لباسی دیگر پوشید و آمد و با مردم نماز جمعه گزارد. عباس پیش او آمد و گفت: به خدا سوگند آن ناودان را پیامبر (ص) همان جا نهاده بودند. عمر به عباس گفت: و من از تو به جد میخواهم که بر پشت من سوار شوی و آن را همان جا نصب کنی که رسول خدا نصب فرموده بودند و عباس چنان کرد.
محمد بن ربیعه کلابی و عبید الله بن موسی عبسی هر دو گفتند موسی بن عبیده، از یعقوب بن زید نقل میکند عمر بن خطاب روز جمعه برای نماز بیرون آمد و از ناودان خانه عباس چند قطره آب بر لباس او چکید، عمر دستور داد آن ناودان را که در راه او بود بردارند و کندند. عباس به او گفت: ناودان مرا کندی و حال آنکه به خدا سوگند آن را رسول خدا (ص) همان جا نهاده بود و به دست خویش آن را نصب فرموده بود. عمر گفت:
اکنون برای نصب آن نردبانی جز من نخواهی داشت و کسی جز خودت و به دست خودت آن را نصب نخواهد کرد. گوید: عمر، عباس را بر دوش خود گرفت و عباس پاهای خود را بر شانههای عمر نهاد و ناودان را آن جا که بود نصب کرد.
یزید بن هارون از ابو امیّه بن یعلی، از سالم پدر نضر نقل میکند که میگفته است چون به روزگار عمر شمار مسلمانان بسیار و مسجد بر ایشان تنگ شد، عمر خانههای اطراف مسجد جز خانه عباس و حجرههای همسران پیامبر (ص) را خرید. آن گاه عمر به
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۱۶
(۱) عباس گفت: ای ابو الفضل مسجد مسلمانان برای ایشان تن و کوچک شده است، من خانههای اطراف آن را خریدم که مسجد مسلمانان را توسعه دهم غیر از خانه تو و حجرههای همسران پیامبر (ص)، در مورد حجرههای ایشان چارهای ندارم و مرا بر آن راهی نیست، اما تو خانهات را به من بفروش و بهای آن از بیت المال مسلمانان پرداخت خواهد شد، تا آنکه خانهات را ضمیمه مسجد کنم و مسجد مسلمانان گسترش و توسعه یابد.
عباس گفت: هرگز چنین کاری را نخواهم کرد. عمر به او گفت: یکی از سه پیشنهاد مرا بپذیر، نخست اینکه آن را به هر قیمتی که میگویی به من بفروش و بهای آن از بیت المال پرداخت خواهد شد، یا آنکه قطعه زمینی از هر جای مدینه که بخواهی به تو میدهم و آن را برای تو به هزینه بیت المال مسلمانان میسازم، یا آنکه خانهات را در راه خدا به مسلمانان ببخش که آن را ضمیمه مسجد کنیم. عباس گفت: نه و هیچ کدام از سه پیشنهادت را نمیپذیرم. عمر گفت: در این مورد هر کس را میخواهی حکم قرار بده. گفت: ابیّ بن کعب. هر دو پیش ابیّ بن کعب رفتند و داستان را برای او گفتند. ابیّ گفت: اگر بخواهید برای شما دو تن حدیثی را که از پیامبر (ص) شنیدهام بگویم؟ گفتند: بگو. گفت: از پیامبر (ص) شنیدم میفرمود که خداوند متعال به داود وحی فرمود برای من خانهای بساز که در آن مرا یاد کنند. داود نقشه و محل بیت المقدس (مسجد الاقصی) را تعیین کرد و قضا را خانه مردی از بنی اسرائیل در محدوده آن قرار گرفت. داود از آن مرد خواست که خانه را به او بفروشد و او خودداری کرد. داود با خود گفت: خانه را با زور از او خواهم گرفت. خداوندش وحی فرمود که ای داود دستور دامت که برای من خانهای بسازی که در آن یاد کرده شوم، اکنون اراده کردهای در خانه من زمین غصبی داخل کنی، و حال آنکه غصب شایسته و سزاوار من نیست و عقوبت تو این خواهد بود که موفق به ساختن آن نمیشوی. داود عرضه داشت: پروردگارا آیا فرزندانم موفق میشوند؟ حق تعالی فرمود: آری یکی از پسرانت موفق میشود. عمر یقه جامه ابی بن کعب را گرفت و گفت: مسالهای را پیش تو طرح کردم و تو مساله دشوارتری را طرح کردی و باید از عهده اثبات آنچه گفتی برآیی. او را با خود به مسجد آورد و کنار گروهی از یاران پیامبر (ص) که ابو ذر هم میان ایشان بود نگه داشت و گفت: شما را به خدا سوگند میدهم هر مردی که از پیامبر (ص) موضوع بیت المقدس را که خداوند به داود دستور فرموده شنیده است، بگوید. ابو ذر گفت: من آن را از پیامبر شنیدم و دو تن دیگر هم گفتند از پیامبر شنیدهایم. در این هنگام عمر، ابیّ بن کعب را رها کرد و او رو به عمر کرد و
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۱۷
(۱) گفت: ای عمر آیا به من در مورد جعل حدیث پیامبر تهمت میزنی؟ عمر گفت: ای ابو منذر نه به خدا سوگند تو را متهم نمیسازم، ولی خوش نمیداشتم و ظاهراً نمیتوانستم باور کنم که این حدیث نبوی باشد.
در این هنگام عمر به عباس گفت: برو که متعرض تو و خانهات نمیشوم. عباس گفت:
اکنون که چنین کردی من هم خانهام را به مسلمانان بخشیدم. آن را ضمیمه مسجد کن ولی اگر میخواستی با من مخاصمه و دشمنی کنی نه. گوید: عمر زمین خانه امروزی عباس را برای او تعیین کرد و آن را از درآمد بیت المال مسلمانان بنا کرد.
سلیمان بن حرب و عارم بن فضل از حماد بن سلمه، از علی بن زید، از یوسف بن مهران، از ابن عباس نقل میکند که میگفته است عباس خانهای کنار مسجد مدینه داشت.
عمر گفت: این خانه را به من ببخش یا بفروش تا آن را ضمیمه مسجد کنم. عباس نپذیرفت.
عمر گفت: مردی از یاران رسول خدا را میان من و خود حکم قرار بده و به حکم ابی بن کعب راضی شدند. ابیّ به زیان عمر حکم کرد و عمر گفت: میان یاران پیامبر نسبت به من هیچ کس گستاختر از ابیّ نیست. ابی گفت: آیا برای تو خیر خواهی نکنم؟ مگر داستان آن زن را نمیدانی که چون داود میخواست بیت المقدس را بسازد، خانه زنی را بدون رضایت و اذن او ضمیمه زمین آن کرد و چون دیوارها به قامت مردی رسید توفیق بنای آن از داود سلب شد. داود عرض کرد: پروردگارا اکنون که توفیق آن را از من سلب فرمودی، فرزندانم پس از من این توفیق را داشته باشند. پس از آن عباس به عمر گفت: آیا به نفع من حکم شد؟
گفت: آری. عباس گفت: اکنون آن خانه از توست و من آن را برای خداوند قرار دادم.
محمد بن حرب مکی از سفیان بن عیینه، از عمرو بن دینار، از ابو جعفر محمد بن علی (ع) نقل میکند عباس پیش عمر آمد و گفت: پیامبر (ص) بحرین را در اقطاع من قرار دادهاند. عمر گفت: این موضوع را چه کسی میداند؟ عباس گفت: مغیره بن شعبه و او را آورد و گواهی داد. ولی عمر شهادت مغیره را نپذیرفت و آن را برای عباس قبول نکرد.
عباس با عمر تندخویی و درشتی کرد و عمر به عبد الله پسر عباس گفت: ای عبد الله دست پدرت را بگیر. [او را از این کار بازدار.] سفیان در مورد روایت بالا از کس دیگری غیر از عمرو بن دینار نقل میکند که عمر به عباس گفت: ای ابو الفضل به خدا سوگند من از مسلمانی تو بیشتر از آن خشنود شدم که پدرم خطاب مسلمان میشد و تسلیم فرمان پیامبر میگردید.
اسماعیل بن عبد الله بن ابی اویس از محمد بن طلحه بن عبد الرحمن بن طلحه بن
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۱۸
(۱) عبد الله بن عثمان بن عبید الله قرشی تیمی، از اسحاق بن ابراهیم بن عبد الله بن حارثه بن نعمان، از پدرش، از عبد الله بن حارثه نقل میکند که میگفته است چون صفوان بن امیه بن خلف جمحی به مدینه آمد، پیامبر (ص) به او فرمودند: ای ابا وهب به خانه چه کسی وارد شدهای؟
گفت: به خانه عباس بن عبد المطلب. فرمودند: به خانه کسی از قریش وارد شدهای که قریش را از همگان بیشتر دوست میدارد.
همان راوی از عبد العزیز بن محمد، از یزید بن عبد الله، از هند دختر حارث، از ام الفضل همسر عباس نقل میکند که میگفته است پیامبر (ص) به خانه ایشان آمدهاند و عباس بیمار و دردمند بوده و در محضر رسول خدا آرزوی مرگ کرده است، و پیامبر (ص) به او فرمودهاند: ای عمو تقاضای مرگ مکن که اگر نیکوکار باشی چون مرگت به تاخیر افتد بر نیکی خود میافزایی و برای تو بهتر خواهد بود، و اگر گناهکار باشی در صورتی که مرگت به تاخیر افتد، فرصت معذرت خواهی و پوزش از گناهت خواهی داشت و مرگ را آرزو مکن.
مالک بن اسماعیل نهدی از کامل، از حبیب، یعنی پسر ابی ثابت نقل میکند که میگفته است گوش عباس از همه مردم به آسمان نزدیکتر بود. [کنایه از بزرگی و برآمدگی گوش بیرونی است.]
عبد الله بن نمیر از اسرائیل، از عبد الاعلی، از سعید بن جبیر، از ابن عباس نقل میکند که میگفته است میان عباس و گروهی از مردم کدورت خاطری بود. پیامبر (ص) فرمودند:
همانا عباس از من و من از عباسم.
عبید الله بن موسی عبسی و محمد بن کثیر از اسرائیل، از عبد الاعلی نقل میکنند که از سعید بن جبیر شنیده که میگفته است ابن عباس برایم نقل کرد مردی به یکی از نیاکان عباس که در دوره جاهلی میزیسته است، دشنام داده و عباس به صورت آن مرد سیلی زده است. قوم آن مرد جمع شدهاند و گفتهاند به خدا قسم که به عباس همانگونه سیلی خواهیم زد، و سلاح پوشیدهاند و چون خبر به پیامبر (ص) رسید، آمدند و به منبر رفتند و نخست نیایش و ستایش خدا را به جا آوردند و سپس فرمودند: ای مردم چه کسی را در محضر خداوند از همه گرامیتر میدانید؟ گفتند: شما را. فرمود: عباس از من است و من از عباسم.
مردگان ما را دشنام مدهید که موجب آزار زندگان ما شوید. آن قوم آمدند و گفتند: ای رسول خدا از غضب شما به خدا پناه میبریم و برای ما طلب آمرزش فرمای.
عبد الوهاب بن عطاء از اسرائیل، از عبد الاعلی، از سعید بن جبیر، از ابن عباس نقل
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۱۹
(۱) میکند که میگفته است پیامبر (ص) به منبر رفتند و پس از نیایش و ستایش خداوند فرمودند: ای مردم چه کسی از اهل زمین در محضر الهی گرامیتر است؟ گفتند: شما.
فرمودند: عباس از من و من از عباسم، عباس را میازارید که مرا آزردهاید، و فرمودند:
هر کس به عباس دشنام دهد مرا دشنام داده است.
یزید بن هارون از داود بن ابی هند، از عباس بن عبد الرحمن نقل میکند مردی از مهاجران عباس بن عبد المطلب را دید و به او گفت: ای ابو الفضل آیا میدانی و اعتقاد داری که خداوند عبد المطلب و غیطله زن کاهنه بنی سهم را در جهنم با یک دیگر جمع خواهد فرمود؟ عباس از او گذشت کرد و پاسخی نداد. آن مرد مهاجر بار دیگر عباس را دید و همان سخن را گفت، باز هم عباس گذشت و سکوت کرد. آن مرد برای سومین بار که عباس را دید، همان سخن را تکرار کرد. عباس دست برآورد و چنان سیلی به او زد که بینی او درم شکست. آن مرد به همان حال به حضور پیامبر (ص) رفت و چون حضرت او را دیدند، پرسیدند چه خبر است؟ گفت: عباس. پیامبر (ص) به عباس پیام دادند به حضورشان آمد.
پرسیدند از این مرد مهاجر چه میخواستهای و این چه کاری است که نسبت به او کردهای؟
عباس گفت: ای رسول خدا من میدانم که عبد المطلب در دوزخ است، ولی این مرد چون مرا میدید میگفت: ای ابو الفضل آیا اعتقاد داری که عبد المطلب بن هاشم و غیطله کاهنه بنی سهم را خداوند با یک دیگر در دوزخ انداخته است؟ و من چند بار از او گذشت کردم و به خدا سوگند این بار نتوانستم خودداری کنم و منظور او عبد المطلب نیست، بلکه مقصودش آزار من است. پیامبر (ص) فرمودند: چرا باید کسی از شما برادر خود را در کاری که بر حق و درست هم باشد برنجاند؟
قبیصه بن عقبه از سفیان، از موسی بن ابی عایشه، از عبد الله بن ابی رزین، از پدرش، از علی (ع) نقل میکند که میفرموده است به عباس گفتم: از پیامبر (ص) پردهداری خانه کعبه را برای ما بخواه و او از پیامبر چنان استدعایی کرد. فرمودند: بهترین چیز برای شما سقایت و آب رسانی است که آن را به شمار وامیگذارم و بر این کار خرده و خشم مگیرید.
انس بن عیاض لیثی و عبد الله بن نمیر همدانی از عبید الله بن عمر، از نافع، از ابن عمر نقل میکنند عباس بن عبد المطلب از پیامبر (ص) اجازه خواست که شبهایی را که حاجیان در منی هستند او برای عهدهداری سقایت و آب رسانی در مکه بماند و آن جا باشد و پیامبر (ص) اجازه فرمودندش.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۲۰
(۱) محمد بن فضیل از غزوان، از لیث، از مجاهدت نقل میکند که میگفته است پیامبر (ص) در حالی که سوار بر ناقه خود بودند طواف کردند و چوبدستی در دست داشتند که هر گاه کنار حجر الاسود میرسیدند با آن حجر را استلام میفرمودند. آن گاه کنار ظرفهای آب آمدند که آب بنوشند، عباس گفت: ای رسول خدا آیا برای شما آبی که دست نخورده باشد بیاوریم؟ فرمودند: آری و آوردند و نوشیدند. آن گاه کنار چاه زمزم آمدند و فرمودند: برای من یک سطل آب از چاه بالا بکشید. چنان کردند و رسول خدا مقداری از آن آب را مضمضه فرمودند و در سطل ریختند و فرمودند: این آب را در چاه بریزید. آن گاه فرمودند: شما عهدهدار کاری شایستهاید، و سپس فرمودند: اگر نه این است که ممکن است با شما در این باره بگو مگو کنند، شخصاً پیاده میشدم و همراه شما از چاه آب بیرون میکشیدم.
فضل بن دکین از مندل بن علی، از حسین بن عبد الله بن عبید الله بن عباس، از جعفر بن تمّام نقل میکند که میگفته است مردی پیش ابن عباس آمد و گفت: این آب مخلوط با کشمش و مویز که به مردم مینوشانید، آیا سنتی است که از آن پیروی میکنید یا آنکه این کار را از پذیرایی با شیر و عسل بر خود آسانتر و سبکتر میبینید؟ ابن عباس گفت:
پیامبر (ص) پیش عباس که مشغول آب دادن به مردم بود آمدند و فرمودند: به من هم آب بده. عباس کاسههایی از همین آب مخلوط با کشمش و مویز پیش آورد. پیامبر (ص) کاسهای برداشتند و نوشیدند و فرمودند: بسیار خوب است همین گونه بسازید. ابن عباس میگوید: اگر به جای آن شیر و عسل باشد هرگز نمیتواند جای گفتار رسول خدا را بگیرد که فرمودهاند بسیار خوب است همین گونه انجام دهید.
محمد بن فضیل از غزوان، از حجاج، از حکم، از مجاهد نقل میکند که میگفته است از آبی که خاندان عباس میدهند بیاشامید که از سنت حج است.
سعید بن منصور از اسماعیل بن زکریای اسدی، از حجاج بن دینار، از حکم، از حجیّه بن عدی، از علی بن ابی طالب (ع) نقل میکند عباس بن عبد المطلب از پیامبر (ص) پرسید که آیا میتواند زکات خویش را پیش از موقع آن بپردازد؟ و پیامبر (ص) در این مورد به او اجازه فرمودند.
یزید بن هارون از حجاج، از حکم بن عتیبه نقل میکند پیامبر (ص) عمر را برای جمع کردن زکات گسیل فرمود. عمر پیش عباس آمد و زکات مال او را خواست، عباس
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۲۱
(۱) گفت: زکات دو سال خود را به پیامبر (ص) پیش پرداخت کردهام. عمر موضوع را به عرض پیامبر رساند و آن حضرت فرمودند: آری عمویم راست میگوید، ما زکات دو سال او را از پیش دریافت کردهایم.
فضل بن دکین گوید ابو اسرائیل، از حکم نقل میکرد که پیامبر (ص) عمر را برای جمع کردن زکات گسیل فرمودند. او پیش عباس آمد و از او زکات مطالبه کرد. عباس به او درشتی کرد. او پیش علی (ع) آمد و به وسیله او از پیامبر (ص) یاری خواست. پیامبر به عمر فرمودند: دستهای تو کم برکت باد [خداوند به دستهایت برکت دهاد] مگر نمیدانی عموی انسان برادر و همتای پدر اوست؟ عباس زکات امسال خود را پیشاپیش با ما پرداخته است.
عفان بن مسلم از حمّاد بن سلمه، از ثابت، از ابو عثمان نهدی نقل میکند پیامبر (ص) به عباس فرمودند: بیا اینجا بنشین که تو همتا و برادر منی.
محمد بن حمید از معمر، از قتاده نقل میکند بین عمر بن خطاب و عباس بگو مگویی بود و عباس از اندازه فزون گفت. عمر پیش پیامبر (ص) آمد و گفت: آیا میبینید که عباس به من چنین و چنان میکند؟ میخواستم پاسخش دهم منزلت او را پیش شما به یاد آوردم و از او دست برداشتم. پیامبر فرمودند: خدایت رحمت کناد. عموی انسان همتا و برادر پدر اوست.
عبد الوهاب بن عطاء از شعبه، از عماره بن ابی حفصه، از ابی مجلز نقل میکند پیامبر (ص) فرمودند: عباس همتا و برادر پدر من است، هر کس او را بیازارد چنان است که مرا آزرده است.
عبد الله بن جعفر رقّی از ابو الملیح، از عبد الله وراق نقل میکند پیامبر فرمودند:
عباس جسد مرا غسل ندهد که او همچون پدر من است و پدر بر بدن برهنه پسرش نباید بنگرد.
قبیصه بن عقبه از سفیان، از موسی، از ابی عایشه، از عبد الله بن ابی رزین، از ابی رزین، از علی علیه السّلام نقل میکند که فرموده است به عباس گفتم: از پیامبر بخواه که تو را برای جمعآوری زکات بگمارند و او خواست. پیامبر (ص) فرمودند: تو را بر چیزی که آب شستشوی گناهان مردم است نمیگمارم.
______________________________
[۱]. عبارت عربی «تربت یداک» است و این عبارت هم برای مدح و تعجب و هم برای نکوهش به کار میرود، گرچه قرینه موجود است که برای ستایش نیست، ولی خواستم هر دو معنی شده باشد- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۲۲
(۱) محمد بن عبد الله اسدی و قبیصه بن عقبه هر دو از سفیان، از محمد بن منکدر نقل میکنند عباس به پیامبر عرض کرد: ای رسول خدا آیا مرا به امیری جایی نمیگمارید؟
فرمودند: نفسی که آن را نجات دهی بهتر از امارتی است که آن را حفظ نکنی. ابو سفیان حمیری واسطی کفشدوز هم از ضحاک بن حمزه نظیر همین را نقل کرده است.
عفان بن مسلم از حماد بن سلمه، از شعیب بن حبحاب، از ابو العالیه نقل میکند که میگفته است عباس برای خود حجرهای ساخت. پیامبر فرمودند: ویرانش کن. گفت:
اجازه میفرمایید معادل ارزش آن را در راه خدا بدهم؟ فرمودند: ویرانش کن.
محمد بن عبد الله انصاری و عبد الله بن بکر سهمی از ابو یونس حاتم بن ابی صغیره قشیری، از قول مردی از خاندان عبد المطلب نقل میکردند که میگفته است علی بن عبد الله بن عباس پیش ما آمد و گفت: پدرم از قول پدرش عباس نقل میکرد که به حضور پیامبر (ص) رفته و گفته است ای رسول خدا من عموی توام، سال من افزون و مرگم نزدیک شده است چیزی به من بیاموز که خداوند در قبال آن بهرهای به من عنایت فرماید. فرمودند:
ای عباس تو عموی منی، ولی من نمیتوانم در قبال امر خداوند و وظایف تو برای تو کاری کنم و چارهای بسازم. ولی از پروردگار خود تقاضای عفو و عافیت کن.
عارم بن فضل از حماد بن زید، از ایوب نقل میکند عباس گفت: ای رسول خدا به من دعایی بیاموز و از خدا چه بخواهم، فرمودند: از خداوند عفو و عافیت بخواه.
واقدی از عبد الله بن جعفر زهری، از عثمان بن محمد اخنسی و اسماعیل بن محمد بن سعد بن ابی وقاص نقل میکند که هر دو میگفتهاند به هر کس از مردم که برخوردیم عباس بن عبد المطلب را از لحاظ عقل در دوره جاهلی و اسلام بر همگان ترجیح میداد.
عثمان بن یمان بن هارون مکّی از ابو بکر بن ابی عون، از عبد الله بن عیسی بن عبد الرحمن بن ابی لیلی، از جدش نقل میکند در کوفه شنیدم علی (ع) دو بار پیاپی فرمود:
ای کاش از عباس اطاعت میکردم. گوید: عباس به علی (ع) گفته بود بیا پیش رسول خدا برویم که اگر خلافت از ماست معلوم شود و گر نه در مورد ما به مردم سفارش فرماید. به حضور پیامبر رفتند و شنیدند در حالی هستند که میفرمایند خداوند یهود را لعنت کناد که گورهای پیامبران خود را سجدهگاه خویش قرار دادند و از محضر آن حضرت برگشتند و چیزی نگفتند.
محمد بن عبد الله انصاری از قول پدرش، از ثمامه بن عبد الله، از انس بن مالک نقل
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۲۳
(۱) میکند که میگفته است به روزگار حکومت عمر هر گاه گرفتار قحطی و بیبارانی میشدیم عمر با عباس بیرون میآمد و به وسیله او طلب باران میکرد و عمر میگفت: پروردگارا در گذشته هر گاه خشکسالی بود به وجود مقدس پیامبرت به تو توسل میجستیم و برای ما باران نازل میفرمودی، اکنون با عموی پیامبر خود به تو متوسل شدهایم، خدایا ما را سیراب فرمای.
عبد الوهاب بن عطاء از عمرو بن ابی مقدام، از یحیی بن مقله، از پدرش، از موسی بن عمر نقل میکند که میگفته است مردم گرفتار خشکسالی شدند. عمر بن خطاب برای طلب باران بیرون آمد، دست عباس را گرفت و روی به قبله ایستاد و گفت: پروردگارا این عموی پیامبرت (ص) است، آمدهایم و با او به تو توسل میجوییم برای ما باران فرو فرست. گوید، هنوز برنگشته بودند که برای ایشان باران آمد. ترجمه الطبقات الکبری ج۴ ۲۳ عباس بن عبد المطلب ….. ص : ۱
قدی از عبد الله بن محمد بن عمر بن حاطب، از یحیی بن عبد الرحمن بن حاطب، از پدرش نقل میکند که میگفته است عمر را دیدم که دست عباس را گرفت و برخاست و گفت: خدایا ما عموی پیامبرت را که سلام و درود خداوند بر او باد، به پیشگاهت شفیع آوردهایم.
واقدی از داود بن عبد الرحمن، از محمد بن عثمان، از ابن ابی نجیح نقل میکند عمر بن خطاب برای عباس در دیوان بیت المال هفت هزار درم مقرری سالیانه معین کرد.
واقدی میگوید: برخی هم گفتهاند برای او به مناسبت خویشاوندی نزدیکاش با پیامبر (ص) همان پنج هزار درمی را معین کرد که برای شرکت کنندگان در جنگ بدر مقرر ساخته بود و هیچ کس جز همسران رسول خدا (ص) را بر اهل بدر ترجیح نداد.
یزید بن هارون و عفان بن مسلم و سلیمان بن حرب همگی از حماد بن سلمه، از علی بن زید، از حسن بصری، از احنف بن قیس نقل میکنند که میگفته است از عمر شنیدم که میگفت قریش سران و سالارهای مردماند کسی از ایشان از دری وارد نمیشود مگر اینکه مردم یا گروهی از مردم با او وارد میشوند [هر کاری را شروع کند با او شروع میکنند.]، و من نمیدانستم معنی سخن او چیست، تا آنکه او را ضربت زدند و چون محتضر شد دستور داد صهیب سه روز با مردم نماز گزارد و دستور داد برای مردم سفره و غذا آماده دارند و آنان را اطعام کنند تا آنکه کسی را به خلافت برگزینند. گوید، چون از دفن جنازه او برگشتند و سفره نهادند و مردم از اندوهی که داشتند دست به سوی سفره و خوراک دراز
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۲۴
(۱) نکردند. عباس بن عبد المطلب گفت: ای مردم رسول خدا (ص) رحلت فرمودند و ما پس از آن حضرت خوردیم و آشامیدیم، ابو بکر مرد و پس از او خوردیم و آشامیدیم. و از مرگ چاره نیست. از این خوراک بخورید و عباس دست دراز کرد و خورد و مردم دست دراز کردند و خوردند و آن گاه معنی سخن عمر را فهمیدم که میگفت قریش سران مردماند.
معلی بن اسد از وهیب، از داود بن ابی هند، از عامر نقل میکند عباس در کاری نسبت به عمر اصرار و پافشاری کرد و به عمر گفت: ای امیر مومنان اگر عموی موسی (ع) پیش تو بیاید نسبت به او چه میکنی؟ گفت: به خدا سوگند نسبت به او نیکی خواهم کرد.
عباس گفت: من عموی محمد پیامبر (ص) هستم. عمر گفت: ابی ابو الفضل نظر تو چیست؟ و حال آنکه سوگند به خدا پدر تو در نظر من محبوبتر از پدرم خودم هست، و به خدا میدانم که او در نظر رسول خدا محبوبتر از پدر من بوده است و به همین جهت است که محبت رسول خدا را بر محبت خود برمیگزینم و ترجیح میدهم.
عارم بن فضل از حماد بن سلمه، از علی بن زید، از حسن بصری نقل میکند یک بار پس از اینکه عمر بیت المال را میان مردم بخش کرد، چیزی از آن باقی ماند. عباس به عمرو مردم گفت: اگر عموی موسی (ع) میان شما بود آیا او را گرامی میداشتید؟ گفتند: آری عباس گفت: من به گرامیداشت سزاوارترم زیرا که عموی پیامبرتانم. عمر با مردم در این باره گفتگو کرد و بقیهای که مانده بود به او پرداختند.
فضل بن دکین از زهیر بن معاویه، از لیث، از مجاهد، از علی بن عبد الله بن عباس نقل میکند که میگفته است عباس به هنگام مرگ خود هفتاد برده آزاد کرد.
واقدی از خالد بن قاسم بیاضی، از شعبه آزاد کرده ابن عباس نقل میکند که ابن عباس میگفته است عباس تا هنگام مرگ کشیده قامت بود. [پشتش خمیده نشده بود.] و میگفت هنگامی که عبد المطلب درگذشت از من راستقامتتر بود. عباس روز جمعه چهاردهم رجب سال سی و دوم هجرت به روزگار حکومت عثمان بن عفان در سن هشتاد و هشت سالگی درگذشت و او را در بقیع در مقبره خاندان هاشم دفن کردند. خالد بن قاسم میگوید: علی بن عبد الله بن عباس را هم راست قامت و خوش اندام دیدم و با آنکه پیر سالخوردهای بود، خمیدگی در قامت نداشت.
واقدی از ابن ابی حبیبه، از داود بن حصین، از عکرمه، از ابن عباس نقل میکند که میگفته است عباس پیش از آنکه پیامبر (ص) به مدینه هجرت فرمایند، مسلمان شده بود.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۲۵
(۱) واقدی از ابن ابی سبره، از حسین بن عبد الله، از عکرمه، از ابن عباس نقل میکند که میگفته است عباس در مکه پیش از جنگ بدر مسلمان شد. ام الفضل همسرش هم همان هنگام مسلمان شد و مقیم مکه بود و تمام اخبار را برای پیامبر (ص) مینوشت و گزارش میداد. او در مکه مایه تقویت و یار و یاور مسلمانان بود و ایشان در کارهای خود به او مراجعه میکردند. عباس از پیامبر کسب اجازه کرد که حضور ایشان برود و پیامبر برایش مرقوم فرمودند که بودن تو در مکه بهتر است و او به فرمان رسول خدا مقیم مکه بود.
واقدی از علی بن علی، از سالم آزاد کرده ابو جعفر محمد بن علی، از قول ایشان نقل میکند پیامبر (ص) روزی در جلسهای در مدینه ضمن گفتگو درباره بیعت عقبه فرمودند:
در آن شب من به عمویم عباس مویّد شدم که او تعهداتی از انصار میگرفت و در قبال آن تعهداتی میکرد.
واقدی از عبد العزیز بن محمد، از عباس بن عبد الله بن معبد نقل میکند چون عمر بن خطاب دیوان پرداخت مقرری مسلمانان را مدون ساخت، نخست اسامی خاندان هاشم را نوشت و نخستین نام از بنی هاشم نام عباس بود و این ترتیب همین گونه در تمام مدت حکومت عمر و عثمان رعایت میشد.
واقدی از موسی بن محمد بن ابراهیم، از عباس بن عبد الله بن معبد، از ابن عباس نقل میکند که میگفته است در دوره جاهلی هم عباس سرپرست بنی هاشم بود.
واقدی از یحیی بن علاء، از عبد المجید بن سهیل، از نمله بن ابی نمله، از پدرش نقل میکند چون عباس بن عبد المطلب درگذشت، بنی هاشم موذن و بانگ زنی را فرستادند که برای مردم مناطق بالای مدینه جار بزند که خداوند رحمت کناد هر که را به تشییع جنازه عباس بن عبد المطلب بیاید. گوید، مردم جمع شدند و از آن مناطق آمدند.
واقدی از ابن ابی سبره، از سعید بن عبد الرحمن بن رقیش، از عبد الرحمن بن یزید بن حارثه نقل میکند در منطقه قبا نخست جارزنی در حالی که سوار بر خری بود آمد و خبر درگذشت عباس را برای ما گفت. پس از او جارزن دیگری هم آمد و او هم بر خر سوار بود.
گفتم: آنکه اول آمد که بود؟ گفتند: اولی از وابستگان بنی هاشم و دومی فرستاده عثمان بود.
او به تمام دهکدههایی که انصار در آنها سکونت داشتند رفت و خبر داد تا به محله بنی حارثه و اطراف آن رسید و مردم جمع شدند. زنها هم آمدند و چون پیکر عباس را در جایی که جنازهها را میگذاشتند آوردند، به واسطه ازدحام مردم جا تنگ بود، ناچار
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۲۶
(۱) جنازه را به بقیع بردند. آن روز که ما بر جنازه عباس در بقیع نماز گزاردیم، هرگز جمعیتی آن چنان ندیده بودم و هیچ کس از مردم نمیتوانستند به تابوت نزدیک شوند. حتی بنی هاشم هم از آن جدا مانده بودند و چون کنار گور بسیار ازدحام شد خودم دیدم که عثمان به گوشهای رفت و پاسبانان را فرستاد تا مردم را کنار بزنند و برای بنی هاشم راه بگشایند و جنازه تسلیم بنی هاشم شد و آنان وارد گور او شدند و جسدش را در گور نهادند. بر سریر او برد سیاه رنگی دیدم که از شدت ازدحام مردم قطعه قطعه شده بود.
واقدی از عبیده دختر نابل، از عایشه دختر سعد نقل میکند که میگفته است ما در کوشک خود در ده میلی مدینه بودیم که فرستاده عثمان آمد و گفت عباس درگذشته است.
پدرم سعد و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل و ابو هریره حرکت کردند. عایشه میگفته است، پدرم روز بعد برگشت و گفت: از بسیاری مردم نتوانستیم به جنازه نزدیک شویم و ما را کنار زدند و حال آنکه دوست میداشتم تابوت او را بر دوش بکشم.
واقدی از یعقوب بن محمد، از محمد بن عبد الرحمن بن عبد الله بن ابی صعصعه، از حارث بن عبد الله بن کعب، از ام عماره نقل میکند که میگفته است ما زنان انصار همگی در تشییع جنازه عباس حاضر شدیم و از نخستین کسانی بودیم که بر او گریستیم. زنان مهاجران نخستین که همگان مسلمان و بیعت کننده بودند، نیز همراه ما حاضر بودند.
واقدی از ابن ابی سبره، از عباس بن عبد الله بن سعید نقل میکند چون عباس درگذشت عثمان به بازماندگانش پیام داد که اگر میل داشته باشید به من اجازه دهید در مراسم غسل او حاضر باشم و آنان به او اجازه دادند. حاضر شد و گوشه خانه نشست و جنازه عباس را علی علیه السّلام و عبد الله و عبید الله و قثم پسران عباس غسل دادند، و زنان بنی هاشم یک سال عزادار بودند.
واقدی از عبد العزیز بن محمد، از عباس بن عبد الله بن معبد، از عکرمه، از ابن عباس نقل میکند عباس وصیت کرد او را در بردی یمنی کفن کنند و گفت: پیامبر (ص) هم در چنان بردی کفن شدند.
واقدی از ابن ابی سبره، از عبد المجید بن سهیل، از عیسی بن طلحه نقل میکند که میگفته است عثمان را دیدم در بقیع بر جنازه عباس تکبیر میگوید و نماز میگزارد و بقیع گنجایش مردم را نداشت و مردم به منطقه حشان هم رسیده بودند و هیچ یک از مردان و زنان و کودکان از شرکت در تشییع جنازه عباس خودداری نکرده بودند.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۴،ص:۲۷
(۱)
برگرفته از کتاب طبقات الکبری نوشته: ابن سعد، محمد بن سعد ترجمه: محمود مهدوی دامغانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *