اصحاب و شاگردان

طبقات – اصحاب رسول خدا که در یمن – ابیض بن حمال

ابیض بن حمّال
او مازنی و از قبیله حمیر است.
محمد بن سعد گوید، عبد المنعم بن ادریس بن سنان میگفت ابیض از قبیله ازد بود.
از گروه فرزندزادگان عمرو بن عامر که در مارب مقیم شده بودند.
گوید موسی بن اسماعیل، از محمد بن یحیی بن قیس مازنی، از پدرش، از ثمامه بن شراحیل، از سمیّ بن قیس، از شمیر، از خود ابیض بن حمال ما را خبر داد که میگفته است به حضور پیامبر (ص) رفته و خواهش کرده است منطقه ملح را در اختیار او بگذارند و رسول خدا چنان فرمودهاند. گوید همینکه ابیض پشت کرد و رفت مردی به پیامبر (ص) گفت: ای رسول خدا! متوجه بودید که چه چیزی را در اختیار او گذاشتید؟ آب سرشار و پیوسته را که کاستی نمیپذیرد به او واگذار کردید. پیامبر (ص) از تصمیم خود برگشت. او میگوید به پیامبر (ص) عرض کردم چه بخشهایی از درختان اراک در اختیارم قرار میگیرد؟
فرمود: آنچه که در دسترس شتران سالخورده- دامهای چرا کننده- نباشد.
گوید عبد الله بن زبیر حمیدی از فرج بن سعید، از عمویش، از پدرش، از گفته جد خود ابیض بن حمّال ما را خبر داد که میگفته است در مدینه به حضور رسول خدا رسیده
______________________________
[۱]. قلقشندی در نهایه الارب فی معرفه انساب العرب، چاپ علی خاقانی، بغداد، ۱۳۷۸، ص ۳۷۶ میگوید مازنیها شاخهیی از قبیله ازد هستند.
مارب. شهری که مرکز حکومت پادشاهان نبّع یمن بوده و در سه یا چهار منزلی صنعاء قرار داشته و در دامنه کوههای حضرموت بوده است. سد مارب آن جا بوده و به آن سبا نیز گفته میشده است. به ترجمه تقویم البلدان، ابو الفداء، ص ۱۳۳ مراجعه شود.
[۲]. ملح از سرزمینهای مارب است. این حدیث در لسان العرب ذیل کلمه خف و هم در نهایه ابن اثیر آمده و توضیح داده شده و با توجه به گفته آنان ترجمه شد.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۶،ص:۴۰۸
(۱) است و اسلام آورده است به شرط آنکه سه برادر از قبیله کنده که در جاهلیت برده او بودند از لحاظ وابستگی به او وابسته باشند و با رسول خدا با پرداخت هفتاد حلّه صلح کرد. و از آن حضرت خواست منطقه ملح یعنی ملح شذا را که در ناحیه مارب است در اختیارش بگذارند. پیامبر (ص) نخست پذیرفتند و سپس از او خواستند که آن را فسخ کند و او چنان کرد. آن گاه رسول خدا زمین و آبی و بیشهیی را در منطقه جوف که جایگاه قبیله مراد است در اختیار او گذاشتند.
گوید عبد الله بن زبیر حمیدی از فرج بن سعید، از عمویش، از پدرش و او از گفته پدر بزرگ خود یعنی ابیض بن حمّال ما را خبر داد که میگفته است بر چهرهاش لکهیی بدون مو و همراه با خارش و سوزش وجود داشته که از دور دیده میشده و چهرهاش را مشخص میساخته است. رسول خدا (ص) او را فراخوانده و بر چهرهاش دست کشیدهاند و از آن هنگام نشانی از آن برجای نمانده است.
برگرفته از کتاب طبقات الکبری نوشته: ابن سعد، محمد بن سعد ترجمه: محمود مهدوی دامغانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *