فرزندان و نوادگان

طبقات – آنچه درباره انگشتری و خضاب بستن حسن و حسین (ع) آمده است

فضل بن دکین از حاتم بن اسماعیل، از جعفر بن محمد، از پدرش برای ما نقل کرد که
______________________________
[۱]. امام حسن (ع) این خطبه را پس از شهادت پدر ایراد فرمود و به همان مناسبت سیاه پوش بوده است. ابن ابی الحدید هم از گفته مدائنی همین موضوع را در شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۲۲ آورده است.
[۲]. ابو رافع به سنن اسلامی آشناتر از حضرت مجتبی (ع) نبوده است و بزرگان اهل سنت از جمله سخاوی و طبرانی و سمهودی و ابن حجر هیثمی و سیوطی نقل کردهاند که پیامبر فرمودهاند به اهل بیت من چیزی میاموزید که از شما داناترند. به سیوطی، تفسیر درّ المنثور، ج ۲، ص ۶۰ مراجعه فرمایید.
[۳]. حافظ طبرانی در معجم الکبیر، ج ۸، ص ۳ با اختلاف لفظی اندکی آورده است.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۳۰
(۱) حسن و حسین انگشتری خود را در دست چپ میداشتهاند! معن بن عیسی از سلیمان بن بلال، از جعفر، از پدرش برای ما نقل کرد که حسن بن علی (ع) انگشتری خود را بر دست چپ میداشته است.
فضل بن دکین از حاتم بن اسماعیل، از جعفر بن محمد، از پدرش برای ما نقل کرد که نقش انگشتری حسن و حسین «ذکر الله» بوده است.
فضل بن دکین از سفیان، از عبد العزیز بن رفیع، از قیس آزاد کرده و وابسته خبّاب برای ما نقل کرد که میگفته است حسن (ع) را دیدم با رنگ سیاه خضاب بسته بود.
حجاج بن نصیر از یمان بن مغیره، از مسلم بن ابی مریم به ما خبر داد که میگفته است حسین بن علی (ع) را دیدم با رنگ سیاه خضاب بسته بود.
عبد الوهاب بن عطاء از شعبه، از ابو اسحاق، از عیزار به ما خبر داد که میگفته است حسین بن علی (ع) با رنگ سیاه خضاب میبست.
همین راوی از ابو الربیع سمّان، از عبد الله بن ابی یزید به ما خبر داد که میگفتهاست حسن بن علی را دیدم که با رنگ سیاه خضاب بسته بود. ولی موهای زیر لب پایین و چانهاش سپید رخشان بود.
حسن بن موسی و احمد بن عبد الله بن یونس هر دو از زهیر بن معاویه، از ابو اسحاق از عمرو اصمّ به ما خبر دادند که میگفتهاست به حسن بن علی گفتم: این شیعیان چنین میپندارند و میگویند که علی (ع) پیش از رستاخیز برانگیخته و زنده میشود. فرموده: یاوه پنداشته و دروغ میگویند. به خدا سوگند که آنان شیعه نیستند، اگر میدانستیم که او زنده و برانگیخته میشود هرگز همسرانش را شوهر نمیدادیم و اموالش را تقسیم نمیکردیم.
کثیر بن هشام از جعفر بن برقان، از میمون بن مهران به ما خبر داد که میگفته است حسن بن علی (ع) پس از رحلت علی بن ابی طالب (ع) از مردم عراق دو بیعت گرفت.
یکی بیعت امیری و دیگری بیعت بر این که به هر کار درآید ایشان هم درآیند و بر هر چه که
______________________________
[۱]. بخاری در تاریخ الکبیر، ج ۷، ص ۱۵۱، و طبرانی در معجم الکبیر، ج ۳، ص ۱۰۲ آوردهاند.
[۲]. عبد الله پسر احمد حنبل این روایت را در مسند، ج ۱، ص ۱۴۸ به شماره ۱۲۶۵ و اسناد دیگری به شماره ۳۴۴ در فضائل علی (ع) آورده است و با اسناد دیگری به شماره ۲۵۰ هم نقل کرده است. این همان عقیده به رجعت است و معلوم میشود از روزگار حضرت امیر المومنین میان شیعه شایع بوده است. دانشمندان شیعه برای اثبات این موضوع از قرن سوم رسالههای بسیاری نوشتهاند. خداوند متعال در قرآن، آیه ۲۴۳، سوره بقره موضوع زنده شدن هزاران تن را که پس از مرگ زنده فرموده است، بیان کرده است.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۳۱
(۱) او راضی شود راضی شوند.
محمد بن عبید از صدقه بن مثنی، از پدر بزرگش ریاح بن حارث به ما خبر داد که میگفته است پس از رحلت علی (ع) حسن بن علی برای سخنرانی برخاست و پس از ستایش و نیایش پروردگار چنین گفت: هر آنچه آمدنی است نزدیک است، و فرمان خدا صورت میگیرد هر چند مردم خوش نداشته باشند. به خدا سوگند دوست نمیدارم که چیزی از کار و فرمانروایی بر شما امت محمد (ص) را هر چند به اندازه بخشی از دانه خشخاش باشد بر عهده بگیرم که در آن به اندازه خون گرفتن، خونی به زمین ریخته شود. آنچه را که به من زیان میرساند از آنچه سود میرساند به خوبی دانستهام، پی کار خود بروید.
یزید بن هارون از عوّام بن حوشب، از هلال بن یساف برای ما نقل کرد که میگفته است خود شنیدم حسن بن علی در حالی که سخنرانی میکرد چنین میگفت: ای مردم کوفه! درباره ما از خدا بترسید که ما از سویی فرمانروایان شما و از دیگر سو میهمانان شماییم. وانگهی ما افراد خاندانی هستیم که خداوند فرموده است: «ای اهل بیت، جز این نیست که خدای اراده کرده است تا پلیدی را از شما بزداید و پاکتان کند پاک کردنی».
گوید: هرگز روزی را که بیش از آن گریه کننده باشد، ندیدهام.
ابو داود سلیمان طیالسی از شعبه، از یزید بن خمیر، از عبد الرحمان بن جبیر بن نفیر حضرمی، از گفته پدرش به ما خبر داد که میگفته است به حسن بن علی (ع) گفتم: مردم چنین میپندارند که تو آهنگ خلافت داری؟ فرمود: سران عرب همگان در اختیارم بودند که با هر کس جنگ کنم جنگ کنند و با هر کس آشتی کنم آشتی کنند، من به پاس خدا و برای خشنودی او خلافت را رها کردم. اینک به یاری بزهای حجاز فتنه انگیزی کنم؟! ابو عبید از مجالد، از شعبی و از یونس بن ابی اسحاق، از پدرش و از ابو السفر و کسان دیگر برای ما نقل کرد که همگی میگفتهاند پس از اینکه مردم عراق بعد از رحلت
______________________________

[۱]. احمد حنبل به شماره ۱۷ در فضائل و ابن عساکر به شماره ۳۱۳ با اندک تفاوتی آوردهاند.
[۲]. آیه ۳۳، از سوره سی و سوم- احزاب.
[۳]. ابن عساکر به شماره ۳۰۷ و ذهبی سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۱۸۰ آوردهاند.
[۴]. مردم چنان از یاری دادن آل محمد (ص) خودداری کردند که امیر المومنین علی (ع) نتوانست آنان را به جنگ معاویه ببرد، تا چه رسد به حضرت مجتبی (ع) که خواستهاند با این سخن خویش تهمتی را که میزدند پاسخ دهند. این گفتگو را ابن عساکر به شماره ۳۳۱ و حاکم نیشابوری در مستدرک، ج ۳، ص ۱۷۰ و ابو نعیم اصفهانی در حلیه الاولیاء، ص ۳۷ و ابن حجر در تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۳۰۰ و دیگران آوردهاند.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۳۲
(۱) امیر المومنین علی (ع) با حسن بن علی بیعت کردند به او گفتند به سوی این قوم که نسبت به خدا و پیامبرش سرپیچی کرده و مرتکب گناه بزرگ شدهاند و با زور حکومت بر مردم را به چنگ آوردهاند حرکت کن که امیدواریم خداوند ما را بر آنان چیره سازد. امام حسن به سوی مردم شام حرکت کرد و قیس بن سعد بن عباده را همراه دوازده هزار سپاهی که شرطه الخمیس نام داشتند در مقدمه سپاه گسیل فرمود. کس دیگری میگوید- گروهی بر این عقیدهاند- که امام حسن، عبید الله بن عباس را همراه قیس بن سعد به شام گسیل فرمود. قیس بن سعد همراه سپاهیان حرکت کرد و در ناحیه مسکن و انبار فرود آمد. امام حسن در مدائن فرود آمد. معاویه هم با شامیان برای مقابله با امام حسن حرکت کرد و کنار پل منبج استقرار یافت. هنگامی که امام حسن در مدائن بود ناگاه جارچی میان لشکر به دروغ جار کشید که قیس بن سعد کشته شد. مردم بر حجره امام حسن هجوم بردند و هر چه در آن بود به تاراج بودند تا آنجا که فرشها و کنیزکان را در ربودند و ردای او را از دوشش غارت کردند. در آن میان مردی از بنی اسد که به او ابن اقیصر میگفتند با خنجری زهر آلود ضربتی به تهیگاه او زد. امام حسن از آنجا که همه چیز را به غارت برده بودند حرکت کرد و کنار کاخ سپید- ایوان خسرو- فرود آمد و فرمود: ای مردم این سرزمین! نفرین خدا بر شما باد که دیروز پدرم را کشتید و امروز با من چنین کردید، میدانم که هیچ خیری در شما نیست.
امام حسن، عمر بن سلمه ارحبی را فراخواند و او را همراه نامهیی پیش معاویه بن ابو سفیان گسیل داشت و از او تقاضای صلح کرد که با سه شرط حکومت را به او واگذارد.
نخست اینکه بیت المال در اختیار امام حسن قرار گیرد تا وامها و تعهدهای خود را پرداخت کند و هزینه سفر خود و همراهانش را که افراد خانواده و فرزندان خودش و امیر المومنین علی علیه السلام بودند فراهم آورد. دوم آنکه در حضور او و هنگامی که او میشنود به علی (ع) دشنام داده نشود. سوم آنکه خراج فسا و داراب گرد از مناطق فارس تا هنگامی که او زنده است همه ساله برای او فرستاده شود. معاویه با قبول پیشنهادهای او، صلح را پذیرفت. و گفته شده است، امام حسن (ع)، عبد الله بن حارث بن نوفل را پیش معاویه گسیل داشته است تا از معاویه تعهد انجام خواستههای او را بگیرد. معاویه هم عبد الله بن عامر بن کریز و عبد الرحمان بن سمره بن حبیب بن عبد شمس را گسیل داشت که به مدائن و حضور امام حسن آمدند و آنچه را خواسته بود، پذیرفتند و مورد تاکید قرار دادند. در این هنگام امام حسن برای معاویه نوشت تا بیاید، و معاویه پس از پنج روز از پل منبج به مسکن آمد و روز
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۳۳
(۱) ششم به مسکن در آمد و امام حسن حکومت را به او سپرد و با او بیعت کرد. هر دو حرکت کردند و چون به کوفه رسیدند، امام حسن در ساختمان حکومتی و معاویه در نخیله ساکن شدند. امام حسن چند بار در لشکرگاه معاویه به دیدار او آمد. معاویه بیت المال را که در آن هنگام شش میلیون درم موجودی آن بود به امام حسن واگذار کرد و ایشان آن مبلغ را برای فراهم کردن لوازم سفر خود و خانوادهاش به مدینه تصرف کرد و معاویه از دشنام دادن به علی (ع) در جایی که امام حسن بشنود خودداری کرد.
معاویه مردم بصره را تحریک کرد و آنان کارگزار امام حسن را از بصره بیرون کردند و گفتند نباید مالیات و در آمد ما یعنی خراج فسا و داراب گرد برای کس دیگری غیر از خودمان فرستاده و هزینه شود. معاویه برای حسن (ع) سالیانه یک میلیون درم مقرری برقرار ساخت و امام حسن پس از آن ده سال زندگی کرد.
ابو الولید هشام طیالسی از ابو عوانه، از حصین، از ابی جمیله برای ما نقل کرد که چون علی (ع) کشته شد و حسن بن علی به خلافت رسید، در حالی که نماز میخواند مردی بر او هجوم برد و خنجری بر او زد. حصین چنین میگفته که به او خبر رسیده است که امام حسن در حال سجده بوده است و مردی از قبیله اسد او را زخم زده است، و میافزوده است که عموی من این موضوع را دیده است.
گوید: گفتهاند که زخم بالای ران امام حسن بود و چند ماه بر اثر آن بیمار و بستری بود و سپس بهبود یافت و آن گاه بر منبر نشست و چنین فرمود: ای مردم عراق! درباره ما از خدا بترسید که ما امیران و میهمانان شماییم. افراد خاندانی هستیم که خداوند فرموده است:
«جز این نیست که خدای اراده کرده است تا پلیدی را از شما خاندان بزداید و شما را پاکیزه فرماید پاکیزه کردنی» گوید: امام حسن چندان این سخن را تکرار فرمود که هیچ کس از حاضران نبود مگر اینکه آهسته و بدون صدا میگریست.
______________________________
[۱]. ابن عساکر به شماره ۲۹۸ و مزّی در تهذیب الکمال و هر دو از ابن سعد آوردهاند.
[۲]. آیه ۳۳، از سوره سی و سوم- احزاب. امام حسن علیه السلام پس از بیمهری مردم تا آنجا که بر او زخم زدند و وسائل او را به تاراج بردند، در صدد تحریک عواطف ایشان برآمد که حداقل حرمت میهمان خود را بدارند. این موضوع را ابن عساکر به شماره ۳۰۴ با اسناد خود از ابن سعد، و طبرانی در معجم الکبیر، ج ۳، ص ۹۶ به شماره ۲۷۶۱ و هیثمی به نقل از آن در مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۷۲ آوردهاند.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۳۴
(۱) موسی بن اسماعیل، از عون بن موسی، به شنیده از هلال بن خبّاب برای ما نقل کرد که میگفته است حسن بن علی (ع) سران یاران خویش را در کاخ مدائن جمع کرد و چنین گفت: ای مردم عراق اگر هیچ چیز دیگر هم نباشد به سبب این سه موضوع که پیش آوردید از شما رنجیده شدهام و روی گردانم. کشتن شما پدرم را، زخم زدن شما بر استر من و به تاراج بردن بار و بنهام، گفته شد یا آن که ردای مرا از دوشم در ربودید. شما با من بیعت کردید که با هر کس آشتی کنم آشتی کنید و با هر کس جنگ کنم جنگ کنید. من با معاویه بیعت کردم نسبت به او شنوا و فرمانبردار باشید. سپس از منبر فرود آمد و به اندرون رفت.
یزید بن هارون از حریز بن عثمان، از گفته عبد الرحمان بن ابی عوف جرشی به ما خبر داد که میگفته است پس از اینکه حسن بن علی با معاویه بیعت کرد، عمرو عاص و ابو الاعور عمرو بن سفیان سلمی به معاویه گفتند: مناسب است به حسن فرمان دهی به منبر رود که با ناتوانی و پیچیدگی سخن گوید تا مردم نسبت به او بیرغبت شوند. معاویه گفت:
چنین مکنید، به خدا سوگند خودم پیامبر (ص) را دیدم که لب و زبان او را میبوسید و میمکید و لبها و زبانی که پیامبر آنها را بوسیده و مکیده است هرگز ناتوان و پیچیده گفتار نخواهد بود. آنان از معاویه نپذیرفتند. معاویه بالای منبر رفت و سپس از امام حسن خواست و او هم بالای منبر رفت. معاویه به حسن گفت تا به مردم بگوید که من با معاویه بیعت کردهام. حسن نخست سپاس و ستایش خدا را انجام داد و سپس چنین گفت:
ای مردم! همانا که پروردگار شما را به یاری نخستین ما راهنمایی فرمود و به یاری واپسین ما خونهای شما را نگاه داشت. من برای شما از معاویه پیمان گرفتهام که میان شما دادگری کند، و بر غنیمتهای شما بیفزاید و درآمد شما را میان خودتان پخش کند. آن گاه روی به معاویه کرد و پرسید همین گونه است؟ گفت: آری. حسن از منبر فرود آمد و در حالی که با انگشت خود به معاویه اشاره میکرد این آیه را میخواند: «گرچه نمیدانم، شاید این- واگذاشتن و شتاب نکردن در عذاب- آزمایشی است شما را و برخورداری اندک تا یک چندی».
______________________________
[۱]. فسوی در المعرفه و التاریخ، ج ۲، ص ۷۵۳ و ابن حجر در الاصابه، ج ۱، ص ۳۳۰ و خطیب بغدادی در تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۳۹ با اختلاف اندکی آوردهاند. برای آگاهی بیشتر درباره اینگونه روایات به شیخ راضی آل یاسین صلح الحسن که مکرر چاپ شده است مراجعه فرمایید.
[۲]. آیه ۱۱۰، سوره بیست و یکم- انبیاء. ابو الفتوح رازی، ضمن تفسیر این آیه، سخنان حضرت امام حسن را بر منبر به گونه دیگری که درست تر و مناسبتر با حال و مقام ایشان است آورده است. به تفسیر، ج ۸، چاپ مرحوم شعرانی، ص ۶۶ مراجعه فرمایید. ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۳۵
(۱) این کار بر معاویه سخت گران آمد. عمرو عاص و ابو الاعور به معاویه گفتند: مناسب است او را فراخوانی و به سخن گفتن واداری. گفت: آرام. آنان پیش حسن رفتند و او را فراخواندند. دعوتشان را پذیرفت. عمرو عاص روی به حسن کرد و حسن به او گفت: تو چنانی که دو مرد درباره پدری تو ستیز کردند. مردی از قریش و دیگری که قصاب شهر بود.
هر دو مدعی پدری تو شدند و نمیدانم کدامیک پدر تو بود. و چون ابو الاعور به او روی کرد، حسن به او گفت: مگر پیامبر (ص) قبیلههای رعل و ذکوان و عمرو بن سفیان را لعنت نفرموده است؟! در این هنگام معاویه برای یاری آن دو روی به حسن کرد، حسن به او گفت: مگر خود نمیدانی که پیامبر (ص) سالار و راننده چارپایان احزاب را لعنت فرموده است، یکی ابو سفیان و دیگری ابو الاعور سلمی نبودند؟! هوذه بن خلیفه از عوف، از محمد به ما خبر داد که میگفته است به روزگاری که معاویه به کوفه آمد و مردم گرد او جمع شدند و حسن بن علی با او بیعت کرد، برخی از یاران معاویه چون عمرو عاص و ولید بن عقبه و امثال آن دو به او گفتند: حسن بن علی به سبب خویشاوندی نزدیک که با پیامبر (ص) دارد در نظر مردم بلند مرتبه است. با این حال چون هنوز جوان و پیچیده گفتار است مناسب است او را فرمان دهی که سخنرانی کند. او در سخنرانی ناتوان خواهد شد و بدین گونه از دیده مردم خواهد افتاد. معاویه نخست نپذیرفت و آنان همچنان پافشاری کردند تا معاویه از حسن خواست که سخنرانی کند. حسن بن علی (ع) بر منبر فروتر از معاویه نشست و نخست سپاس و ستایش خدای را بر زبان آورد و سپس چنین گفت: به خدا سوگند اگر میان جابلقا و جابلسا- خاور و باختر- به جستجوی مردی برآیید که نیای او پیامبر باشد کسی جز من و برادرم را نخواهید یافت. ما با معاویه بیعت کردیم و اندیشیدیم و دیدیم آنچه که خون مسلمانان را حفظ کند بهتر از کاری است که خون مسلمانان را بریزد. و در حالی که با دست خود به معاویه اشاره میکرد گفت: به خدا سوگند نمیدانم «شاید آزمایشی برای شما باشد و بهرهوری اندکی تا یک چند».
گوید: معاویه خشمگین شد و پس از سخنرانی خطبهای بسیار نارسا ایراد کرد و چون از منبر فرو آمد، به حسن گفت: از این آیه که خواندی چه چیز را اراده کردی؟ فرمود: همان
______________________________
[۱]. ابن عساکر در شرح حال ابو الاعور در تاریخ دمشق و ذهبی در تاریخ الاسلام، ج ۲، ص ۲۱۸ آوردهاند.
[۲]. بخشی از آیه ۱۱۱، سوره بیست و یکم- انبیاء.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۳۶
(۱) چیزی را اراده کردم که خداوند از آن اراده فرموده است.
هوذه از عوف برای ما نقل کرد که میگفته است کسی غیر از محمد برای من نقل کرد که در آن سخنرانی، حسن بن علی پس از گواهی دادن بر حق- یکتایی خدا و پیامبری محمد (ص)- چنین گفت: همانا هیچ یک از پیشینیان این امت پس از پیامبر خود نتوانسته است بر علی پیشی گیرد و هیچ یک از آخران این امت هرگز به او نخواهد رسید، آن گاه دنباله سخنان خود را بیان کرد.
سعید بن منصور از هشیم، از مجالد، از شعبی به ما خبر داد که میگفته است هنگامی که حسن بن علی حکومت را به معاویه واگذاشت، معاویه به او گفت: برای مردم سخنرانی کن. گوید، حسن بن علی نخست سپاس و ستایش خدا را کرد و سپس چنین گفت:
همانا زیرکترین زیرکان پرهیزکار است و ابلهترین ابلهان تبهکار، و این حکومت که من و معاویه دربارهاش اختلاف کردیم یا حقی است که او بر آن از من سزاوارتر است یا آن که حق من است و من برای دسترسی به صلاح این امت آن را رها کردم، «و نمیدانم شاید آزمایشی برای شما باشد و بهرهوری اندکی تا یک چند».
محمد بن سلیم عبدی از هشیم، از ابو اسحاق کوفی، از هزّان برای ما نقل کرد که میگفته است به حسن بن علی گفته شد حکومت خود را رها کردی و آن را به مردی که از اسیران آزاد شده است سپردی و به مدینه باز آمدی؟! فرمود: آری که من ننگ را بر آتش دوزخ برگزیدم.
علی بن محمد از ابراهیم بن محمد، از زید بن اسلم به ما خبر داد که میگفته است در مدینه مردی به حضور حسن بن علی (ع) رسید. نامهیی در دست حسن بود، آن مرد پرسید این چیست؟ گفت: نامهای از معاویه است که در آن بیم و نوید داده است. آن مرد پرسید آیا با او درست رفتار کردی؟ فرمود: آری بیم آن داشتم که به روز رستخیز هفتاد هشتاد هزار یا کمتر و بیشتر در حالی که از رگهای گردنشان خون بیرون جهد از پروردگار
______________________________
[۱]. ابن عساکر به شماره ۳۲۰ در تاریخ خود، و احمد حنبل به شماره ۸ در فضائل و ذهبی در سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۱۸۱ آوردهاند.
[۲]. ابن عساکر به شماره ۳۲۱ از طبقات ابن سعد آورده است.
[۳]. طبرانی در معجم الکبیر، ج ۳، ص ۱۳ به شماره ۲۵۵۹ و ابو نعیم در حلیه الاولیاء، ج ۲، ص ۳۷ آوردهاند.
[۴]. ابن عساکر در صفحه ۱۷۷ تاریخ آورده است.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۳۷
(۱) یاری و داوری خواهند که برای چه خونشان بر زمین ریخته شده است.
علی بن محمد مدائنی از قیس بن ربیع، از بدر بن خلیل، از گفته یکی از بردگان آزاد کرده امام حسن به ما خبر داد، که میگفته است حسن بن علی علیه السلام به من گفت: آیا معاویه بن حدیج را میشناسی؟ گفتم: آری. گفت: هر گاه او را دیدی به من خبر بده. گوید: او را در حالی که از خانه عمرو بن حریق بیرون میآمد دیدم و گفتم این معاویه بن حدیج است.
حسن فرمود: او را صدا کن. صدایش کردم، همینکه آمد حسن بن علی به او گفت: تو هستی که در حضور پسر هند جگرخواره علی را دشنام میدهی؟ به خدا سوگند اگر کنار حوض کوثر برسی که هرگز نخواهی رسید بدون تردید علی را خواهی دید که دامن بر کمر زده و آستین بالا زده منافقان را از کنار حوض کوثر کنار میزند.
موسی بن اسماعیل از سلام بن مسکین، از عمران بن عبد الله بن طلحه به ما خبر داد که میگفته است حسن بن علی (ع) در خواب دید که گویی میان دو چشم او «قل هو الله احد» نوشته است. خود و افراد خاندانش از این خواب شاد شدند. و چون موضوع را برای سعید بن مسیب گفتند، گفت: اگر از خوابهای صادقه باشد چیز اندکی از عمر او باقی مانده است. امام حسن چند روزی زنده بود و رحلت کرد.
محمد بن عمر واقدی از عبد الله بن جعفر، از عبد الله بن حسن برای ما نقل کرد که میگفته است حسن بن علی بسیار زن میگرفت و کمتر بهرهمند از اقامت همیشگی بودند.
و کمتر زنی بود که پس از ازدواج با او نسبت به حسن دوستدار و شیفته نباشد.
گفته شده است، که به امام حسن یک بار شربت زهرآگین نوشانده شد سلامت یافت، بار دیگر چنان کردند و رهایی یافت، بار سوم در پی آن درگذشت.
و چون مرگ او فرا رسید پزشکی که پیش او آمد و شد داشت گفت: زهر همه دستگاه گوارش این مرد را فرو پاشیده است. حسین گفت: ای ابا محمد مرا آگاه کن که چه
______________________________
[۱]. مزّی در تهذیب الکمال و ابن عساکر به شماره ۳۳۲ و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۷ آوردهاند.
[۲]. بلاذری به شماره ۹ در انساب الاشراف و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۸ از گفته مدائنی و طبرانی در معجم الکبیر، ج ۳، ص ۸۳ به شماره ۲۷۲۷ و نیز به شماره ۲۷۵۸ و هیثمی در مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۳۱ و حاکم نیشابوری در مستدرک، ج ۳، ص ۱۴۵ و دیگران آوردهاند.
[۳]. سیوطی در تاریخ الخلفاء، ص ۱۹۲ از ابن سعد آورده است.
[۴]. در متن عبد الله بن حسین بوده، مصحح محترم تصحیح کردهاند. ابن عساکر هم به شماره ۳۳۹ آورده است و در آن عبد الله بن حسن است که صحیح است. او پسر حسن مثنی و نوه حضرت مجتبی است.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۳۸
(۱) کسی به تو زهر نوشانده است؟ فرمود: ای برادر برای چه؟ گفت: به خدا سوگند برای اینکه پیش از خاک سپاری تو او را بکشم مگر آنکه بر او دست نیابم یا در سرزمینی باشد که رفتن به آن دشوار نماید. حسن (ع) فرمود: این دنیا چیزی جز شب فانیشونده نیست، رهایش کن تا من و او در پیشگاه خدا دیدار داشته باشیم. و از بردن نام او خودداری کرد. من از برخی شنیدهام که معاویه دسیسه و نسبت به یکی از خدمتگزاران او مهربانی کرد تا زهر به او بخوراند.
اسماعیل بن ابراهیم از ابی عون، از عمیر بن اسحاق به ما خبر داد که میگفته است من همراه یکی از دوستانم برای عیادت حسن بن علی به خانهاش رفتیم. حسن (ع) به دوست من گفت: فلانی بپرس. او گفت: چیزی از شما نمیپرسم- چیزی از شما نمیخواهم.
حسن (ع) از پیش ما برخاست و به آبریزگاه رفت و چون برگشت دوباره فرمود:
فلانی! پیش از آنکه نتوانی از من چیزی بپرسی و بخواهی بپرسی، بپرس که به خدا سوگند هم اکنون قطعهیی از کبدم را برون افکندم و با چوبی که همراه داشتم آن را زیرورو و بررسی کردم. به من چند بار زهر نوشانده شده است ولی هیچ گاه چون این بار نبوده است، هر چه میخواهی بخواه. گفت: چیزی از شما نمیخواهم، انشاء الله خدایت بهبودی دهاد و از حضورش بیرون آمدیم.
فردای آن روز پیش حسن (ع) رفتیم که در حال مرگ بود. حسین (ع) آمد و کنار سر و بالین او نشست و گفت: ای برادر! به من خبر بده چه کسی به تو زهر نوشانیده است؟
فرمود: برای چه؟ آیا برای اینکه او را بکشی؟ گفت: آری. فرمود: بر فرض همان که گمان میکنم باشد باز هم به تو چیزی نمیگویم که خدای سخت عقوبتتر است و گر نه به خدا سوگند هرگز بیگناهی در برابر خون من کشته نباید بشود.
مسلم بن ابراهیم از دیلم بن غزوان، از وهب بن ابی دنی هنائی، از ابی حرب، یا از ابی الطفیل برای ما نقل کرد که میگفته است حسن بن علی که رضوان خدا بر آن دو باد فرمود: اگر میان جابلق و جابرص- خاور و باختر- بنگرید، مردی که نیای او پیامبر باشد
______________________________
[۱]. ابی عون در منابع دیگر به صورت ابن عون آمده که مشهورتر هم هست. به تهذیب التهذیب، ج ۵، ص ۳۴۶ مراجعه شود. این حدیث را ابن عساکر به شماره ۳۳۵ در تاریخ و ابن حجر در الاصابه، ج ۱، ص ۳۳۰ و ابو نعیم در حلیه الاولیاء، ج ۲، ص ۳۸ آوردهاند.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۳۹
(۱) جز من نخواهید دید، و همانا تا کنون دوباره زهر خورانده شدهام.
موسی بن اسماعیل از ابو هلال، از قتاده به ما خبر داد که میگفته است حسن (ع) به حسین (ع) گفت: چند بار به من زهر نوشاندهاند، و چون این بار نبوده است که کبد خود را دفع کردم. حسین گفت: چه کسی تو را مسموم کرده است؟ فرمود: برای چه، برای اینکه او را بکشی؟ نه تو را آگاه نخواهم کرد.
یحیی بن حماد از ابو عوانه، از مغیره، از ام موسی برای ما نقل کرد که جعده دختر اشعث بن قیس به حسن (ع) مایع زهرآگین نوشاند و حسن از آن سخت بیمار شد و چهل روز چنان بود که طشتی مینهادند و دیگری را بر میداشتند.
محمد بن عمر واقدی از عبد الله بن جعفر، از ام بکر دختر مسور برای ما نقل کرد که میگفته است حسن بن علی چند بار مسموم شد، هر بار جان به در میبرد تا بار آخر که کبد او فرو ریخت و درگذشت. و چون رحلت کرد زنان بنی هاشم یک ماه بر او مویه کردند.
یحیی بن حماد از ابو عوانه، از حصین، از ابو حازم برای ما نقل کرد که چون حسن (ع) محتضر شد به حسین (ع) فرمود: اگر بیم خون ریزی نبود مرا کنار پدرم یعنی پیامبر (ص) به خاک بسپرید. و اگر بیم خون ریزی داشتید هیچ خونی درباره من مریزید و مرا در گورستان مسلمانان به خاک بسپرید. گوید: و چون رحلت کرد حسین (ع) و همه وابستگانش سلاح پوشیدند. ابو هریره گفت: تو را به حق خدا و وصیت برادرت سوگند میدهم، این قوم دست از تو بر نمیدارند تا میان شما خونریزی شود و چندان اصرار کرد که حسین (ع) برگشت. و حسن (ع) را در گورستان بقیع به خاک سپردند. ابو هریره به مردم گفت: اگر جنازه پسر موسی (ع) را میآورند که کنار پدرش به خاک بسپرند و جلوگیری میکردند آیا نسبت به او ستم نکرده بودند؟ گفتند: آری که ستم میبود. گفت: اینک این پیکر پسر
______________________________
[۱]. عبد الرزاق در المصنف، ج ۱۱، ص ۴۵۲ و طبرانی در معجم الکبیر، ج ۳، ص ۸۹ و یاقوت و معجم البلدان ذیل کلمه جابلق و جابر ص آوردهاند.
[۲]. ابن عساکر به شماره ۳۳۷ و عبد الرزاق در مصنف، ج ۱۱، ص ۴۵۲ به گونه دیگری آوردهاند.
[۳]. در تاریخ ابن عساکر به جای مغیره، یعقوب است به شماره ۳۴۰ تاریخ مراجعه شود که با اسناد خود از ابن سعد آورده است.
[۴]. این حدیث پس از این هم خواهد آمد. حاکم نیشابوری در مستدرک، ج ۳، ص ۱۷۳ از واقدی نقل کرده است.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۴۰
(۱) رسول خداست که آوردهاند کنار مرقد پدرش به خاک سپارند.
واقدی از عبید الله بن مرداس، از پدرش، از حسن بن محمد بن حنفیه برای ما نقل کرد که میگفته است حسن بن علی (ع) چهل شب بیمار بود و چون بیماری او سخت شد بنی هاشم حاضر بودند و شبها در خانه او میماندند و از او دور نمیشدند. در آن هنگام سعید بن عاص حاکم مدینه بود چند بار به عیادت حسن (ع) رفت. گاه به او اجازه داده میشد و گاه او را نمیپذیرفتند. و چون بیماری حسن (ع) شدت پیدا کرد، مروان بن حکم فرستادهای پیش معاویه گسیل داشت و او را از سختی بیماری حسن (ع) آگاه کرد. به حسن زهر خورانده بودند و چنان درد شکم داشت که دستگاه گوارشی او فرو میریخت. و چون حسن (ع) محتضر شد برادرانش در محضرش بودند. سفارش فرمود در صورت امکان او را کنار مرقد پیامبر (ص) به خاک بسپرند. و اگر مانع شدند و بیم آن بود که به اندازه خون گرفتنی خون ریخته شود او را در بقیع کنار مرقد مادرش به خاک بسپرند. حسن (ع) شروع به سفارش به حسین (ع) کرد و فرمود: ای برادر بر حذر باش که درباره من خون ریزی نشود که مردم شتابان به سوی فتنه گام بر میدارند.
و چون حسن (ع) درگذشت بانگ شیون مدینه را به لرزه درآورد و هیچ کس دیده نمیشد مگر اینکه گریان بود. مروان همان روز بریدی پیش معاویه گسیل داشت و او را از رحلت حسن (ع) آگاه ساخت و پیام داد که ایشان میخواهند او را کنار پیامبر (ص) به خاک بسپرند و تا هنگامی که من زنده باشم به این کار دست نخواهند یافت. حسین (ع) خود را کنار گور پیامبر (ص) رساند و فرمود: همین جا را گود کنید. سعید بن عاص که در آن هنگام حاکم مدینه بود خود را کنار کشید و گوشه گیری کرد و مانع حسین (ع) و آن کار نشد. مروان با هیاهو بنی امیه را فراخواند و آنان را جمع کرد و همگان سلاح پوشیدند. و مروان گفت: این کار هرگز انجام نخواهد یافت. حسین به او گفت: ای پسر زن کبود چشم! تو را با این موضوع چه کار مگر تو حاکمی؟! گفت: به هر حال تا هنگامی که من زنده باشم این کار شدنی نیست و بر آن دسترس نخواهد بود. حسین فریاد برآورد و افراد قبیلههایی را که در حلف الفضول همپیمان شده بودند فراخواند. افراد بنی هاشم و قبایل تیم و زهره و اسد و خاندان جعونه بن شعوب که از قبیله لیث بودند همگان سلاح پوشیده جمع شدند. مروان
______________________________
[۱]. سبط ابن جوزی در تذکره الخواص، ص ۲۱۳ این موضوع را به صورت مختصر از طبقات نقل کرده است.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۴۱
(۱) درفشی برافراشت و حسین بن علی هم درفشی برافراشت. بنی هاشم گفتند: حسن (ع) کنار مرقد پیامبر (ص) به خاک سپرده خواهد شد. میان آنان تیراندازی شد و پسر جعونه بن شعوب در آن روز شمشیر خود را کشیده بود. سرانجام تنی چند از مردان بزرگ قریش چون عبد الله بن جعفر بن ابی طالب و مسّور بن مخرمه بن نوفل به وساطت برخاستند.
عبد الله بن جعفر، حسین را در آغوش گرفت و گفت: پسر عمو جان! مگر سفارش برادرت را نشنیدی که میگفت: اگر بیم آن را داشتی که درباره من به اندازه خون گرفتنی خون ریخته شود مرا در بقیع کنار مادرم به خاک بسپار. درباره ریخته شدن خونها خدا را فرا یادت میآورم. حسین (ع) چیزی جز دفن پیکر حسن (ع) را کنار مرقد پیامبر (ص) نمیپذیرفت و میگفت: چرا مروان متعرض من شود او را با این مساله چه کار؟
مسّور بن مخرمه گفت: ای ابا عبد الله! سخن مرا گوش کن، ما را به حلف الفضول- پیمان- فراخواندی، پذیرفتیم. و این را میدانی که من از برادرت یک روز پیش از درگذشت او شنیدم که به من فرمود: ای پسر مخرمه! من به برادرم سفارش کردهام که اگر بتواند مرا کنار پیامبر (ص) به خاک بسپرد، ولی اگر بیم آن داشته باشد که در آن کار به اندازه خون گرفتنی خون ریخته شود مرا در بقیع کنار مادرم به خاک بسپرد. اینک درباره این خونها خدا را فرایادت میآورم، مگر این همه سلاح و مردان را نمیبینی، مردم هم که شتاب کنندگان برای فتنهاند. گوید: حسین همچنان نمیپذیرفت، بنی هاشم و همپیمانان ایشان هم با هیاهو میگفتند هرگز به خاک سپرده نخواهد شد مگر کنار پیامبر (ص).
حسن پسر محمد بن حنفیه گوید از پدرم شنیدم که میگفت: در آن روز میخواستم گردن مروان را بزنم و چنان نبود که او را سزاوار کشتن ندانم. آنچه میان من و انجام این کار مانع شد این بود که خود از برادرم شنیدم ه میگفت: اگر بیم داشتید که درباره من به اندازه خون گرفتنی خون ریخته شود مرا در بقیع به خاک بسپرید. بدین سبب به برادرم- حسین- که از همه با او مهربانتر بودم گفتم: یا ابا عبد الله! چنان نیست که ما جنگ با این گروه را از بیم رها کنیم، بلکه میخواهیم از سفارش ابی محمد- حسن علیه السلام- پیروی کنیم. به خدا سوگند اگر بدون قید و شرط فرموده بود مرا کنار پیامبر (ص) به خاک بسپرید یا او را همان جا به خاک میسپردیم یا همگان تا پای جان و مرگ میایستادیم. ولی او از آنچه میبینی بیم داشت و فرمود: اگر ترس آن داشتید که درباره من به اندازه خون گرفتنی خون ریخته شود مرا کنار مادرم به خاک بسپرید. اینک جز این به مصلحت نیست که از سفارش
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۴۲
(۱) او پیروی کنیم و فرمان او را به کار بندیم. گوید: با آنکه گمان میکردم حسین (ع) نخواهد پذیرفت قبول کرد و پیکر حسن (ع) را برداشتیم و در بقیع بر زمین نهادیم. سعید بن عاص برای نمازگزاردن بر جنازه آمد. بنی هاشم گفتند: هرگز کسی جز حسین نباید بر او نماز گزارد.
سعید خود را کنار کشید و گفت: به خدا سوگند هرگز درباره نمازگزاردن بر او ستیز نخواهیم کرد. شما بر مرده خود سزاوارترید. اگر مرا مقدم دارید جلو میروم. حسین بن علی فرمود:
جلو برو و اگر نه این بود که حاکمان را مقدم میدارند تو را مقدم نمیداشتیم.
محمد بن عمر واقدی از هاشم بن عاصم، از منذر بن جهم برای ما نقل کرد که چون درباره خاکسپاری حسن بن علی اختلاف کردند، سعد بن ابی وقاص و ابو هریره از مزرعههای خود آمدند و سعد شروع به گفتگو با حسین کرد و میگفت: خدا را خدا را، و چندان به حسین اصرار کرد که از خواسته خود منصرف شد.
محمد بن واقدی از عبد الله بن ابی عبیده، از عبد الله بن حسن به ما خبر داد که چون امام حسین اعضای پیمان «حلف الفضول» را به یاری فراخواند، عبد الله بن زبیر به حضورش آمد و گفت: همه افراد خاندان اسد حاضر شدهاند.
پس از آن معاویه از ابن زبیر پرسید در آن روز تو پیش حسین بن علی رفته و با او همراه بودهای؟ ابن زبیر گفت: آری برای تعهد به پیمانی حاضر شدم که خود میدانی.
فراخوانده شدم و پذیرفتم. معاویه سکوت کرد.
محمد بن عمر واقدی از عبد الله بن جعفر، از ابن الهاد، از محمد بن ابراهیم تیمی برای ما نقل کرد که ابن زبیر درباره پیمان «حلف الفضول» سخن میگفت، ضمن آن گفت:
حسین بن علی مرا فراخواند و پذیرفتم. ابن زبیر در همان حال به حسین گفت: این موضوع را میدانی که درست است؟ و حسین گفت: آری.
______________________________
[۱، ۲]. ابن عساکر این دو روایت را به شمارههای ۳۵۶ و ۲۲۴ به نقل از ابن سعد آورده است.
[۳]. حلف الفضول، پیمانی است که آن را زبیر بن عبد المطلب- عموی پیامبر (ص)- پایه ریزی کرد. بلاذری در انساب الاشراف، ج ۲، ص ۱۲ ضمن شرح حال زبیر میگوید: او برادرش را فراخواند افراد خاندانهای هاشم و مطّلب و اسد و زهره و تیم، در خانه عبد الله بن جدعان قرشی تیمی گرد آمدند و پیمان بستند و سوگند خوردند که در مکه هیچ مظلومی را رها نکنند. او را یاری دهند و کمک کنند تا به حق خود برسد و داد او را از ستمگر بگیرند و بخشی از فزونی اموال خود را برای این کار کنار نهادند که همواره بر آن پایدار باشند و ضمن پیمان بستن و تاکید آن همگان ایستادند و در آن باره دست یک دیگر را فشردند. پیامبر (ص) هم در این پیمان شرکت فرموده و میگفته است داشتن شتران سرخ موی مرا به اندازه شرکت در آن پیمان شاد نکرده است.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۴۳
(۱) محمد بن عمر واقدی از قول موسی بن محمد بن ابراهیم بن حارث تیمی، از پدرش برای ما نقل کرد که میگفته است هنگامی که حسین بن علی (ع) اعضای پیمان حلف الفضول را فراخواند همه افراد خاندان تیم حاضر شدند.
واقدی از قول ابراهیم بن فضل، از ابو عتیق برای ما نقل کرد که میگفته است از جابر بن عبد الله شنیده که میگفته است روز درگذشت حسن بن علی (ع) حضور داشتیم.
نزدیک بود میان حسین بن علی و مروان بن حکم فتنه درگیرد. حسن (ع) به برادر خود سفارش کرده بود کنار مرقد پیامبر (ص) به خاک سپرده شود و اگر بیم آن داشته باشد که جنگ و ستیز درگیرد او را در بقیع به خاک بسپرند. مروان با آنکه در آن هنگام معزول بود برای اینکه معاویه را خشنود کند اجازه نداد که آن کار انجام پذیرد. مروان تا هنگام مرگ خود همواره دشمن بنی هاشم بود.
جابر میگوید: در آن روز با حسین بن علی سخن گفتم که ای ابا عبد الله! پرهیزگاری فرمای که برادرت آنچه را میبینی دوست نمیداشت. او را کنار آرامگاه مادرش در بقیع به خاک بسپار، و حسین چنان کرد.
واقدی از عبد الله بن نافع، از پدرش، از ابن عمر نقل میکند که میگفته است به هنگام مرگ حسن بن علی حضور داشتم. به حسین بن علی گفتم: از خدا بترس خون ریزی مکن و فتنه میانگیز و برادرت را کنار مادرش به خاک بسپار که برادرت هم چنین سفارش کرده است. و حسین (ع) این گفته را پذیرفت.
محمد بن عبد الله اسدی از سفیان ثوری، از ابی جحّاف، از اسماعیل بن رجاء از گفته کسی که خود دیده بوده است برای ما نقل کرد که حسین (ع) برای نمازگزاردن بر پیکر حسن (ع) سعید بن عاص را جلو انداخته و فرموده اس: اگر سنت بر این نمیبود تو را مقدم نمیداشتیم.
______________________________
[۱] این روایت را ابن عساکر در تاریخ به شماره ۳۴۹ از ابن سعد، و ابن کثیر در تاریخ، ج ۸، ص ۴۴ آوردهاند. غیر از مروان، عایشه هم در جلوگیری از خاکسپاری پیکر حضرت امام حسن علیه السلام کنار مرقد حضرت ختمی مرتبت نقشها بازی کرده است. برای آگهی بیشتر به تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۲۵ و اثبات الوصیه، ص ۱۶۰ و نبرد جمل، ص ۲۶۲ و مقاتل الطالبین، ص ۴۹ و روایت مفصل اصول کافی که در بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۱۴۲ آمده است مراجعه فرمایید- م.
[۲]. ابن عساکر در تاریخ، ص ۲۱۶ با اسناد خود از ابن سعد نقل کرده است.
[۳]. بر فرض صحت این روایت عقیده ما بر این است که بر امام جز امام نماز نمیگزارد و حضرت امام حسین در منزل و
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۴۴
(۱) سعید بن منصور از سفیان بن عیینه، از سالم بن ابی حفصه، از ابو حازم اشجعی برای ما نقل کرد که حسین بن علی به سعید بن عاص فرموده است: جلو برو و نماز بگزار. یعنی بر پیکر حسن (ع) که اگر سنت بر این نبود تو را مقدم نمیداشتم.
واقدی از اسرائیل، از جابر، از ابی الاشعث نقل میکند که حسین بن علی در حالی که با انگشتان خود بر شانه سعید بن عاص میزد، فرمود: جلو برو- نماز بگزار- که اگر سنت نمیبود تو را مقدم نمیداشتیم.
واقدی از حسن بن عماره، از راشد نقل میکند، که حسین (ع) در آن روز فرموده است، پیامبر فرمودهاند: امام- حاکم- سزاوارتر بر نمازگزاردن است.
واقدی از هاشم بن عاصم، از جهم بن ابی جهم برای ما نقل کرد که چون حسن بن علی درگذشت، بنی هاشم کسانی را به مناطق بالای مدینه فرستادند تا در دهکدههای انصار خبر رحلت او را جار بزنند و همه ساکنان مناطق بالا آمدند و هیچ کس از آمدن خودداری نکرد.
واقدی از داود بن سنان برای ما نقل کرد که میگفته است از ثعلبه بن ابی مالک شنیدم که میگفته است روز رحلت حسن بن علی حاضر شدیم و او را در بقیع به خاک سپردیم، و بقیع را چنان آکنده از مردم دیدم که اگر سوزنی را رها میکردم بر زمین نمیافتاد.
واقدی از محمد بن عبد الله بن عبید بن عمیر، از ابن ابی نجیح، از پدرش به ما خبر داد که میگفته است در مکه و مدینه هفت شبانروز زنان و مردان و کودکان به مرگ حسن بن علی گریستند.
واقدی از حفص بن عمر، از ابی جعفر به ما خبر داد که میگفته است مردم هفت شبانروز بر حسن بن علی (ع) سوگواری کردند و گریستند و بازارها باز نشد.
______________________________
[] پوشیده از عموم بر جنازه حضرت مجتبی نماز گزارده است و سعید که حاکم مدینه بوده است در مراسم تشییع عمومی، نماز گزارده است.
[۱]. ابن عساکر به مشاره ۳۷۱ در تاریخ خود آورده است.
[۲]. ابن عساکر به شماره ۳۷۲ در تاریخ و مزّی در تهذیب الکمال از ابن سعد آوردهاند. حاکم در مستدرک، ج ۳، ص ۳۷۳ و ابن حجر در الاصابه، ج ۱، ص ۳۳۰ و ذهبی در تلخیص از واقدی آوردهاند.
[۳]. ابن عساکر به شماره ۳۷۳ آورده است. این روایت و روایات بعدی نشانی روشن از جواز گریستن و سوگواری برای میت است. به تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۳۰۱ و البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۴۴ هم مراجعه شود.
[۴]. حاکم نیشابوری در مستدرک، ج ۳، ص ۱۷۳ از واقدی بدون «هفت شبانروز» آورده است.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۴۵
(۱) واقدی از عبد الله بن جعفر، از امّ بکر دختر مسّور به ما خبر داد که میگفته است به حسن بن علی (ع) چند بار زهر نوشانده شد و از آن جان بدر برد. بار آخر که از آن درگذشت چنان بود که کبدش فرو ریخت. و چون رحلت کرد زنان بنی هاشم یک ماه بر او مویه کردند.
واقدی از عبیده دختر نابل، از عایشه دختر سعد برای ما نقل کرد که زنان بنی هاشم بر مرگ حسن بن علی یک سال جامه سوگواری پوشیدند.
علی بن محمد مدائنی از یونس بن ابی اسحاق، از پدرش، از عمرو بن بعجه برای ما نقل کرد که میگفته است نخستین زبونی که بر عرب وارد آمد رحلت حسن بن علی (ع) بود.
علی بن محمد مدائنی از جویریه بن اسماء برای ما نقل کرد که چون حسن بن علی که خدای از او خشنود باد درگذشت و جنازهاش را بیرون آوردند مروان گوشه سریر را بر دوش گرفت. حسین به او گفت: به خدا سوگند که همواره جرعه خشم بر او فرو میریختی و اینک تابوت او را بر دوش میکشی؟ گفت: آری من آن رفتار را با کسی داشتم که بردباریاش- خردش- همسنگ کوهها بود.
علی بن محمد مدائنی از مسلمه بن محارب، از حرب بن خالد برای ما نقل کرد که میگفته است حسن بن علی پنج شب گذشته از ربیع الاول سال پنجاهم هجرت رحلت کرد.
واقدی از عبد الله بن نافع، از پدرش به ما خبر داد که میگفته است شنیدم ابان پسر عثمان میگفت این شگفت است که پسر قاتل عثمان کنار رسول خدا (ص) و ابو بکر و عمر!! به خاک سپرده شود و امیر المومنین عثمان شهید مظلوم در گورستان بقیع.
واقدی از علی بن محمد عمری، از عیسی بن معمر، از عبّاد بن عبد الله بن زبیر به ما
______________________________
[۱]. ابن عساکر به شماره ۳۳۸ و مزّی در تهذیب الکمال از ابن سعد نقل کردهاند به اسد الغابه، ج ۱، ص ۱۶ و تاریخ ابن کثیر، ج ۸، ص ۴۳ هم مراجعه شود.
[۲]. حاکم در مستدرک، ج ۳، ص ۱۷۳ و ابن کثیر در تاریخ، ج ۸، ص ۴۳ آوردهاند.
[۳]. مزّی در تهذیب الکمال و محمد بن حبیب در امالی از ابن عباس و ابن الحدید در شرح نهج البلاغه، ج ۱۰، ص ۱۶ آوردهاند.
[۴]. ابو الفرج در مقاتل الطالبین، ص ۷۴ و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۵۱ و ذهبی در سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۱۸۳ آوردهاند.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۴۶
(۱) خبر داد که میگفته است در آن روز خود از عایشه شنیدم که میگفت: این کار- دفن حضرت امام حسن کنار آرامگاه حضرت ختمی مرتبت- هرگز صورت نخواهد گرفت.
باید در بقیع به خاک سپرده شود و شخص چهارمی با آنان دفن نخواهد شد. به خدا سوگند این جا خانه من است که پیامبر (ص) در زندگی خود به من عطا فرموده است. عمر که خلیفه بود بدون اجازه من دفن نشد، علی که خدایش رحمت کناد و بازماندگانش در نظر ما پسندیده نیستند! واقدی از ابو بکر بن عبد الله بن ابی سبره، از مروان بن ابی سعد، از نملّه بن ابی نمله برای ما نقل کرد که میگفته است مردم هم این کار را که کس دیگری کنار گور آنان- یعنی حضرت ختمی مرتبت و ابو بکر و عمر- دفن شود خطایی بزرگ میدانستند و به مروان میگفتند کار خوبی کردی، نباید هرگز نفر چهارمی با آنان باشد.
واقدی از عبد الرحمان بن ابی الزناد، از ابراهیم بن یحیی بن زید به ما خبر داد که میگفته است از خارجه بن زید شنیدم که میگفت مردم کار مروان را تصویب کردند و میپنداشتند که درست رفتار کرده است و نباید با ابو بکر و عمر شخص سومی آن جا دفن شود.
واقدی از محرز بن جعفر، از پدرش به ما خبر داد که میگفته است روز خاکسپاری حسن بن علی (ع) شنیدم که ابو هریره میگفت: خدا مروان را بکشد که به خدا سوگند میخورد و میگفت نخواهم گذاشت پسر ابو تراب کنار مرقد رسول خدا (ص) به خاک سپرده شود و حال آنکه عثمان در بقیع به خاک سپرده شد. من گفتم: ای مروان! از خدا بترس و درباره علی جز سخن پسندیده مگو. گواهی میدهم که خود شنیدم پیامبر (ص) به روز جنگ خیبر میفرمود: همانا درفش را به مردی خواهم داد که خدا و رسولش او را دوست میدارند. مردی که گریزنده از جنگ نیست. و گواهی میدهم که خود شنیدم پیامبر (ص) درباره حسن میفرمود: پروردگارا من حسن را دوست میدارم و تو هم دوستش بدار
______________________________
[۱]. خوانندگان گرامی توجه دارند که عباد نوه خواهر عایشه و به او محرم است و عایشه کینهتوزی نسبت به امیر المومنین علی علیه السلام را پیش آنان اظهار میداشته است. وانگهی مساله مالک بودن حجره موضوع شگفتی است که این بانو به روزگار خلافت پدرش ابو بکر و عمر جرات اظهار آن را نداشته است که دروغی مسلم بوده است- م.
[۲]. کاش نام تنی چند از مردم را میگفت! مردم یعنی حقوق بگیران از مروان و معاویه؟!
[۳]. ابن عساکر به شماره ۲۱۷ در تاریخ آورده است.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۴۷
(۱) و هر که او را دوست میدارد دوست بدار. مروان گفت: به خدا سوگند که تو احادیث بسیاری را بر رسول خدا بستهای و ما آنچه را تو بگویی نمیشنویم، کسی غیر از خودت بیاور که آنچه میگویی او هم بداند. من به او گفتم: این ابو سعید خدری است- که سخن مرا میگوید- مروان گفت: حدیث پیامبر (ص) از آن هنگام که تو و ابو سعید خدری آن را نقل میکنید تباه شده است. به خدا سوگند روزی که پیامبر (ص) رحلت فرمود ابو سعید خدری پسر بچهای بیش نبود. تو نیز اندکی پیش از رحلت رسول خدا (ص) از کوههای دوس آمدهای، و ای ابو هریره! از خدا بترس. ابو هریره میگوید: به مروان گفتم چه نصیحت پسندیدهای و سکوت کردم.
واقدی از کثیر بن زید، از ولید بن رباح برای ما نقل کرد که میگفته است در آن روز شنیدم ابو هریره به مروان میگفت: به خدا سوگند که تو حاکم مدینه نیستی، کس دیگری حاکم است. این موضوع را رها کن، ولی تو در کاری که مربوط به تو نیست دخالت میکنی و میخواهی کسی را که این جا نیست- معاویه را- راضی کنی. گوید: مروان خشمگین روی به ابو هریره کرد و گفت: ای ابو هریره مردم میگویند او احادیث سست بسیاری از پیامبر نقل میکند و حال آنکه اندکی پیش از رحلت رسول خدا (ص) آمده است. ابو هریره گفت: من به سال هفتم هجرت در حالی که سی و چند ساله بودم در خیبر به حضور پیامبر (ص) رسیدم، و تا هنگام رحلت آن حضرت همراهش بودم. به خانههای او میرفتم و خدمتگزاری او را بر عهده داشتم. آری به خدا سوگند در آغاز کار حدیث اندکی از او نقل کردم ولی همواره پشت سرش نماز میگزاردم و همراهش به جهاد میرفتم و حج میگزاردم و به خدا سوگند داناترین اشخاص به حدیث آن حضرت شدم! آری به خدا سوگند گروهی از قریش و انصار به مناسبت هجرت و طول معاشرت بر من پیشی گرفتهاند و همانها پیوستگی من را به پیامبر (ص) میدانند و از من درباره احادیث پیامبر (ص) میپرسیدند که از ایشان عمر بن خطاب بود و میدانی که عمر عمر است! و از جمله ایشان عثمان و علی و زبیر و طلحه بودند. و به خدا سوگند هیچ موضوعی که در مدینه اتفاق میافتاد از من پوشیده نمیماند و همه کسانی را که خدا و رسولش را دوست میداشتند و
______________________________
[۱]. برای آگهی خوانندگان ارجمند یادآور میشود که ابو سعید خدری متولد ده سال پیش از هجرت است و به هنگام رحلت رسول خدا بیست و یک ساله بوده است. ابن عبد البر در استیعاب مینویسد ابو سعید از اصحاب فاضل و دانشمند و از نژادگان انصار بوده است. به حاشیه الاصابه، ج ۲، ص ۴۷ مراجعه فرمایید- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۴۸
(۱) همه کسانی را که در محضر پیامبر منزلتی داشتند و همه اصحاب آن حضرت را میشناسم.
آری ابو بکر که خدایش از او خشنود باد صاحب غار بود و حال آنکه شخص دیگری را از مدینه تبعید فرمود و اجازه نداد که ساکن مدینه باشد- یعنی حکم پدر مروان. مناسب است که مروان از این مورد و نظایر آن از من بپرسد تا آگهیهای بسیاری را از من به دست آورد.
گوید: به خدا سوگند پس از این گفتگو مروان در مورد ابو هریره کوتاه آمد و از او پرهیز میکرد و از پاسخ او بیم داشت. با این همه بدون سبب دوست میداشت که با ابو هریره در افتد. ولی چون میترسید که اگر به ابو هریره خبر برسد او هم به گفتگو درباره مروان بپردازد دست از ابو هریره برداشت.
علی بن محمد از سحیم بن حفص و عبد الله بن فائد، از بشیر بن عبد الله برای ما نقل کرد که میگفته است نخستین کسی که در بصره خبر مرگ حسن بن علی (ع) را اعلان کرد عبد الله بن سلمه محبق برادر سنان بود که موضوع را به زیاد گفت. حکم بن ابی العاص ثقفی بیرون آمد و خبر رحلت حسن (ع) را به مردم داد. مردم شروع به گریستن کردند. ابو بکره بیمار و بستری بود و چون بانگ ناله و شیون را شنید پرسید چه خبر است؟ همسرش عبسه دختر سحام که از خاندان ربیع بود گفت: حسن بن علی درگذشته است. سپاس خدای را که مردم را از او خلاص کرد. ابو بکره گفت: وای بر تو خاموش باش که خداوند متعال او را از شر بسیاری آسوده ساخت و مردم خیر بسیاری را از دست دادند.
واقدی از عبد العزیز بن محمد، از عمرو بن میمون، از پدرش برای ما نقل کرد که چون خبر رحلت حسن (ع) به معاویه رسید، ابن عباس که کور شده بود از معاویه اجازه خواست که پیش او برود. ابن عباس به عصا کش خود گفت: همینکه مرا پیش معاویه بردی در حضور او دست مرا نگیر که معاویه شادی و مرا سرزنش خواهد کرد. همینکه ابن عباس نشست، معاویه گفت اینک خبری را به او میدهم که سخت تر از سرزنش باشد و گفت: ای ابو العباس! حسن بن علی نابود شد، ابن عباس که فهمید معاویه سرزنش میکند نخست انا لله و انا الیه راجعون گفت و سپس چنین ادامه داد که ای معاویه به خدا سوگند حسن بن علی گور تو را نگرفته است و تو هم پس از او جاودانه نخواهی زیست. ما به مصیبتی که بسیار بزرگتر از رحلت حسن بود- یعنی رحلت حضرت ختمی مرتبت- سوگوار شدیم و خداوند جبران
______________________________
[۱]. بلاذری در انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۶ به شماره ۱۹ از ابو الیقظان، و ابن عساکر در تاریخ، ج ۱۰، ص ۱۵۷ در شرح حال بشیر بن عبد الله آوردهاند.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۴۹
(۱) فرمود. ابن عباس برخاست. معاویه گفت: به خدا سوگند هرگز با کسی که حاضرجوابتر و خردمندتر از ابن عباس باشد سخن نگفتهام.
عفان بن مسلم از ابو المنذر سلام برای ما نقل کرد که میگفته است معاویه برای در هم کوفتن ابن عباس به او گفت: حسن بن علی مرد. ابن عباس گفت: آری که درگذشته است ولی با پیکر خود گور تو را انباشته نکرده است و مرگ او چیزی بر عمر تو نمیافزاید. و ما به سوگ کسی که مرگش بر ما دشوارتر از مرگ حسن بود سوگوار شدیم و خداوند آن سوگ را جبران فرمود.
علی بن محمد- مدائنی- از مسلمه بن محارب، از حرب بن خالد برای ما نقل کرد که معاویه به ابن عباس گفته است: شگفتا از مرگ حسن بن علی که جرعهای از عسل آمیخته با آب چاه رومه نوشید و درگذشت. خدایت اندوهگین ندارد و در مصیبت حسن سوگوار نباشی. ابن عباس گفت: تا خداوند تو را زنده بدارد من بد نخواهم بود! معاویه فرمان داد جامه و صد هزار درم به او پرداخت شود.
گوید: گفته شده است که معاویه روزی به ابن عباس گفت: اینک- پس از رحلت حسن- تو سرور و سالار قوم خود شدی. ابن عباس گفت: تا ابو عبد الله حسین زنده باشد هرگز چنین نیست.
موسی بن اسماعیل از ابو هلال، از قتاده برای ما نقل کرد که معاویه گفت: شگفتا از حسن که جرعهای از عسل یمنی آمیخته با آب چاه رومه آشامید و درگذشت! سپس به ابن عباس گفت: خدایت در مرگ حسن نژند و سوگوار مدارد. ابن عباس گفت: چنین نیست تا خداوند امیر المومنین- معاویه- را برای من باقی بدارد خدا مرا نژند نمیدارد و هرگز اندوهگین نمیسازد! گوید: معاویه یک میلیون درم پول و کالا به او بخشید.
واقدی از موسی بن محمد بن ابراهیم بن حارث تیمی، از پدرش به ما خبر داد که میگفته است چون حسن بن علی درگذشت مروان بن حکم پیکی پیش معاویه گسیل
______________________________
[۱]. ابن عساکر به شماره ۳۶۸ در تاریخ به نقل از طبقات ابن سعد آورده است.
[۲]. ابن ابی الحدید ضمن شرح نامه شماره ۳۱ این موضوع را آورده است. لطفاً به جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه، ج ۷، نشر نی، تهران، ۱۳۷۴ ش، ص ۴ مراجعه فرمایید. چاه رومه نام چاهی در مدینه است که عثمان آن را حفر کرده است یا از مردی یهودی خریده و وقف کرده است. به ترجمه نهایه الارب، ج ۵، به قلم این بنده، ص ۱۲ مراجعه فرمایید.
[۳]. به راستی این خوشامدگوییها برای رسیدن به مال و خواسته ناپایدار دردانگیز است، «من از بیگانگان هرگز ننالم!»- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۵۰
(۱) داشت که او را از مرگ حسن آگاه سازد. گوید: سعید بن عاص هم پیکی دیگر فرستاد و معاویه را آگاه ساخت. مروان موضوع وصیت حسن (ع) را هم نوشت که سفارش کرده است او را کنار مرقد پیامبر (ص) به خاک بسپارند، و تا هنگامی که من زنده باشم این کار انجامپذیر نیست. ولی سعید بن عاص در نامه خود در این باره چیزی ننوشت.
پس از به خاکسپاری حسن بن علی در بقیع مروان پیک دیگری پیش معاویه فرستاد و به او خبر داد که چگونه همراه بنی امیه و وابستگان آنان قیام کرده است. برای او نوشت که من درفشی برافراشتم و همگان جامه جنگ پوشیدیم و دو هزار مرد فراهم آوردم که پیرو من بودند. و به فضل و منت خدا هرگز چنان نخواهد بود که همراه ابو بکر و عمر شخص سومی آن جا به خاک سپرده شود، همان گونه که امیر المومنین عثمان مظلوم! که خدایش رحمت کند آن جا دفن نشد و اینان بودند که نسبت به عثمان آنچه یافت، انجام دادند.
معاویه به مروان نامه نوشت و از آنچه کرده بود سپاسگزاری کرد و او را به حکومت مدینه گماشت و سعید بن عاص را بر کنار کرد. پس از آن، معاویه نامهای به مروان نوشت که چون این نامهام رسید هیچ مال و خواستهای از سعید بن عاص را چه کم باشد و چه بسیار رها مکن و همه را بگیر.
چون نامه به مروان رسید آن را همراه پسرش عبد الملک پیش سعید بن عاص فرستاد که او را از نامه معاویه آگاه سازد. سعید بن عاص همینکه آن نامه را خواند با صدای بلند یکی از کنیزکان خود را فراخواند و گفت: آن دو نامه امیر المومنین! را بیاور. کنیزک هر دو نامه را آورد. سعید به عبد الملک گفت: هر دو را بخوان. در آن نامهها معاویه پس از برکنار ساختن مروان از حکومت مدینه به سعید نوشته بود همه اموال و املاک مروان را که در مناطق ذو المروه و سویداء و ذو خشب دارد بگیرد و یک خرما بن هم برای او باقی نگذارد.
سعید گفت: پدرت را از این نامهها آگاه کن. عبد المک برای سعید پاداش پسندیده آرزو کرد. سعید گفت: به خدا سوگند اگر تو این نامه را پیش من نمیآوردی من یک کلمه از آنچه دیدی بر زبان نمیآوردم. گوید: چون عبد الملک پدر خود را از این موضوع آگاه کرد گفت:
آری او نسبت به ما پیوند را بیشتر رعایت کرده است که ما نسبت به او.
محمد بن عمر واقدی از ابو بکر بن عبد الله ابی سبره، از صالح بن کیسان به ما خبر داد که میگفته است سعید بن عاص مردی بردبار و خردمند بود. گرچه از ضربتی که روز درگیری خانه عثمان به جلو سرش خورده بود میبایست سبکیهایی از او سر میزد، با این
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۵۱
(۱) همه از بردبارترین و خردمندترین مردان بود.
مروان مردی تندخو، تند زبان و حاضر جواب و زبان آور بود و کمتر میتوانست از اظهار دوستی و دشمنی که در سینه نسبت به اشخاص داشت خودداری کند و آن را بر زبان میآورد. در حالی که سعید بن عاص بر خلاف او خوددار بود و دوستی و دشمنی را بر زبان نمیآورد و میگفت کارها و دلها دگرگون میشود شایسته نیست که آدمی امروز ستایشگر و فردا خردهگیر باشد.
محمد بن عمر واقدی از عبد الرحمان بن ابی الزناد، از پدرش نقل میکرد که معاویه در سال پنجاه حج گزارد. در آن سال سعید بن عاص حاکم مدینه بود. معاویه او را در ماههای پایانی سال چهل و نه که سال رحلت حسن بن علی است به حکومت مدینه گماشته بود. معاویه پیوسته در این فکر بود که سعید را از حکومت بر کنار کند زیرا مروان برای معاویه نامه مینوشت و گوشزد میکرد که در موضوع دفن حسن (ع) چه رنجی کشیده است و حال آنکه سعید بن عاص با بنی هاشم دیدار داشته و درباره به خاکسپاری حسن (ع) در آرامگاه حضرت پیامبر و کنار ابو بکر و عمر مدارا میکرده است. معاویه به مروان وعده داده بود که سعید را از حکومت مدینه برکنار و او را به حکومت منصوب خواهد کرد. با این حال سعید همچنان حاکم مدینه بود و معاویه از شتاب در عزل او آزرم میکرد. سعید که از نامههای مروان آگاه بود هر گاه مروان را میدید با شوخی میپرسید هنوز درباره حکومت من نامهای برای تو نرسیده است؟ مروان میگفت: چرا چنین میگویی آیا گمان میکنی من در جستجوی حکومت تو هستم؟ و چون مروان این سخن را تکرار میکرد سعید بن عاص آزرم و سکوت میکرد.
به مروان خبر رسید که از شام به سعید بن عاص نوشتهاند که مروان به معاویه نامهها نوشته و درباره تو فریب کاری میکند و مینویسد که تو طرفدار بنی هاشمی. سعید در سال پنجاه و سوم حج گزارد و در آغاز سال پنجاه و چهارم مروان به حکومت مدینه گماشته شد.
سعید پس از آن هر گاه مروان را میدید به شوخی میگفت: آری معاویه به هنگام مرگ حسن به تو وعده داده بود که تو را به حکومت میگمارد و مرا بر کنار میسازد و همچنان که میبینی من چند سال پس از مرگ حسن حاکم بودم و خدا میداند که اگر سبکی و خودسری نمیبود خود از کار کناره گرفته و به امیر المومنین پیوسته بودم. مروان میگفت:
کوتاه بیا که ما روز مرگ حسن از تو چیزهایی دیدیم که پنداشتیم گرایش تو به بنی هاشم
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۵،ص:۵۲
(۱) است. سعید میگفت: به خدا سوگند آنان مرا سخت متهم میدارند و نظرشان درباره من بدتر از نظر ایشان درباره تو است. اما خودداری من از مقابله با حسین بن علی چنان است که به خدا سوگند در آن باره یک کلمه بر زبان نمیآورم، وانگهی تو آن موضوع را کفایت کردی. ترجمه الطبقات الکبری ج۵ ۵۲ آنچه درباره انگشتری و خضاب بستن حسن و حسین(ع) آمده است ….. ص : ۲۹
مد بن عمر واقدی از عبد الرحمان ابی الزناد، از قول پدرش نقل میکند که گفته است مروان و سعید همواره پشت سر یک دیگر دندان نشان میدادند و از هم به خوبی یاد نمیکردند. با این همه با یک دیگر دیدار میکردند و حق یک دیگر را مراعات مینمودند. و چون به یک دیگر میرسیدند یکی بر دیگری سلام میداد و فهمیده نمیشد که در آن کدورتی باشد و این کار هر دو بود.
محمد بن عمر واقدی به ما خبر داد که حسن بن علی به سال چهل و نهم درگذشت و سعید بن عاص بر او نماز گزارد. چند بار شرنگ زهر به او نوشانده بودند و مدت بیماری او چهل روز بود.
ابن سعد میگوید: حسن بن علی در نیمه ماه رمضان سال سوم هجرت متولد شده است.
برگرفته از کتاب طبقات الکبری نوشته: ابن سعد، محمد بن سعد ترجمه: محمود مهدوی دامغانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *