از دیدگاه شعرا, مولودی، مدایح و مراثی

شعر شهادت پیامبر (ص) – آغاز رسالت

اقرا باسمِ… بخوان به نامش… هان!
اقرا باسمِ… به نام خالق جان

گفت: خواندن نمی توانم من
گفت جبریل: داده او فرمان!

آه! من اُمّی ام! نمی دانم
گفت جبریل: ای ستوده بخوان!

لرزه افتاد بر تن احمد
گشت نازل به سینه اش قرآن

خواند آنگه به نام معبودش
شعله می ریخت در دلش ایمان

خواند و این آیه را تلاوت کرد
از علق آفریده شد انسان

پس سکوتی به غار حاکم شد
لرزه بر جان و همچنان حیران

با دلی منقلب، سری آگاه
با نگاهی نشسته در باران

کوه را پلّه پلّه پایین رفت
در سکوتی عمیق و بی پایان

خانه اینک سرای امنی بود
که محمد در آن بگیرد جان

ای خدیجه! هوای من سرد ست
لرز دارم، ببین مرا این سان

هستم اینک نبی! منم احمد
منم و سینه ای پر از قرآن

گفت آن شب خدیجه با احمد
ای رسول خدا! محمد جان

منم آن زن که با تمام وجود
به تو آورده ام کنون ایمان…

شد رسالت شروع از آن شب
جهل را گشت نقطه ی پایان

وَ علی دومین مسلمان بود
آمد و بست با نبی پیمان

وَ خدا فرصتی فراهم کرد
بهر اوج و تعالی انسان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *