حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها, سیره عملی و رفتاری

سیره رسول الله ابن هشام – سوگواری قریش برای جنگ بدر

(اخبار جنگ بدر و کشته شدن بزرگان قریش شهر مکه را عزادار کرد و کمتر خانه بود که یک یا چند نفر خود را از دست نداده باشند و داغدار نباشند از این رو) قریش بسوگواری و نوحه گری پرداختند ولی دیری نگذشت که همگی گفتند: دیگر بر کشتگان خود زاری و گریه نکنید، تا مبادا بگوش محمّد و یارانش برسد و موجب گردد که شما را شماتت کنند.
و نیز تصمیم گرفتند که بدنبال اسیران نفرستند و برای آزادی آنان موقتا اقدامی نکنند تا مبادا موجب شود که محمّد و اصحابش در قبول فدیه و آزاد کردن آنان سخت گیری کنند.
اسود بن مطلب از کسانی بود که سه فرزندش را بنامهای: زمعه، عقیل حارث، از دست داده بود و بی اختیار از دیدگانش اشک میریخت ولی باحترام تصمیم قریش صدای خود را بگریه و زاری بلند نمی کرد، شبی صدای گریه شنید و چون دیدگانش نابینا شده بود بغلامش گفت: برو نگاه کن ببین گریه آزاد شده تا اگر آزاد شده من نیز صدای خود را در داغ زمعه بلند کنم زیرا آتش داغ او در درون من شعله ور شده و مرا می سوزاند! غلام از خانه بیرون آمد و بدنبال آن صدا روانه شد و طولی نکشید که مراجعت کرده گفت:
زنی است شترش را گم کرده و برای آن گریه می کند! اسود بی اختیار شده اشعاری گفت که خلاصه ترجمه اش این است که:
آیا زنی بخاطر گم شدن شترش با آواز بلند گریه میکند و خواب از چشمش گرفته شده ولی برای کشتگان بدر گریه نمیکند!؟ ای زن برای کشته گان بدر و زمعه. و حارث … و عقیل گریه کن … [(۱)]
______________________________
[(۱)] برای اطلاع از متن اشعار بصفحه ۶۴۸ سیره مراجعه شود.
زندگانی محمد(ص) ،ج ۲،ص:۴۷
(۱) در میان اسیران مردی بود بنام ابی وداعه که رسول خدا (ص) فرمود: او فرزند تاجر و پولداری دارد و بزودی برای استخلاص پدرش بنزد شما خواهد آمد و چون قریش تصمیم گرفتند در استخلاص اسیران عجله نکنند فرزند ابی وداعه نیز که نامش مطلب بود بظاهر تصمیم قریش را پذیرفت ولی عملا نتوانست صبر کند و شبانه از مکه خارج شده و خود را بمدینه رسانید و با پرداخت چهار هزار درهم پدرش را آزاد کرده بمکه برد.
پس از اینکه چندی گذشت قریش از تصمیم خود برگشته و برای آزاد کردن اسیران اقدام کردند.
از جمله مکرز بن حفص بود که برای آزاد کردن سهیل بن عمرو بمدینه آمد و با مالک بن وخشم- که سهیل را دستگیر کرده بود و اشعاری نیز در این باره گفته بود [(۱)] و سایر مسلمانان شروع بمذاکره کرد.
عمر بن خطاب بنزد رسول خدا (ص) آمده گفت: یا رسول اللّه اجازه دهید تا دندانهای پیشین سهیل را درآورم و زبانش را از بیخ قطع کنم تا از این به بعد نتواند بر علیه شما برای مردم سخنرانی کند! رسول خدا (ص) فرمود: من کسی را مثله نمی کنم زیرا خدا همین کار را با من خواهد کرد اگر چه پیغمبر باشم.
و برخی گفته اند حضرت بعمر فرمود: شاید (زبانش روزی بدرد بخورد و) برای ایراد خطبه در مقامی بایستد که مورد مذمت نباشد [(۲)] و بالجمله پس از گفتگوی زیادی که مکرز درباره آزادی سهیل کرد مسلمانان بگرفتن فدیه و آزاد کردن او راضی شدند.
مکرز گفت: اکنون مرا بجای او نگهدارید و او را آزاد کنید تا بمکه برود
______________________________
[(۱)] ابن هشام اشعار مزبور را در ص ۶۴۹ ج ۱ سیره نقل کرده است هر که خواهد بدان جا مراجعه کند.
[(۲)] مقصود خطبه ای است که پس از رحلت رسول خدا (ص) هنگامی که مسلمان شده بود در مکه ایراد کرد و شرحش در پایان همین جلد دوم بیاید.
زندگانی محمد(ص) ،ج ۲،ص:۴۸
(۱) و پول فدیه خود را بفرستد.
مسلمانان این پیشنهاد را پذیرفته سهیل را آزاد کردند و مکرز را بجای او بزندان افکندند (و سهیل پس از رسیدن بمکه فدیه خود را فرستاده مکرز نیز آزاد شد) و در همین باره مکرز اشعاری سرود [(۱)].
و از جمله اسیران عمرو فرزند ابو سفیان بود که علی بن ابی طالب او را اسیر کرده بود، و چون بابو سفیان گفتند: پولی بفرست تا عمرو آزاد شود جواب داد:
من نمی توانم هم داغ (فرزندم حنظله) را تحمل کنم هم (برای استخلاص عمرو) پول بدهم.
از طرفی پسرم حنظله را کشته اند و خونی از من پایمال شد و اکنون نیز برای آزادی پسر دیگرم پولی بپردازم، بگذارید عمرو در دست پیروان محمّد باشد و تا هر زمان که خواستند او را نگهدارند (که من حاضر نیستم بر آزادی او پول بپردازم)! بدین ترتیب عمرو در دست مسلمانان در مدینه محبوس ماند تا اینکه یکی از مسلمانان مدینه بنام سعد بن نعمان که پیرمردی فرتوت و از قبیله بنی عمرو بن عوف بود بقصد حج یا عمره بسوی مکه حرکت کرد، و چون قریش اعلان کرده بودند که متعرض مسلمانانی که بقصد حج یا عمره بمکه بیایند نخواهند شد از این رو سعد بن نعمان احتمال نمیداد که او را بجای عمرو یا دیگری دستگیر سازند، ولی هنگامی که ابو سفیان از ورود سعد بمکه مطلع شد او را بگروگان فرزندش عمرو دستگیر کرده و به بستگانش در مدینه اطلاع داد که تا عمرو را آزاد نکنید ما هم سعد را آزاد نخواهیم کرد و در این باره بین او و حسان بن ثابت نیز اشعاری رد و بدل شد [(۲)].
بنی عمرو بن عوف که از جریان مطلع شدند بنزد رسول خدا (ص) رفته
______________________________
[(۱)] سیره ج ۱: ۶۵۰٫
[(۲)] سیره ج ۱: ۶۵۱٫
زندگانی محمد(ص) ،ج ۲،ص:۴۹
(۱) و درخواست کردند تا آن حضرت پسر ابو سفیان را آزاد کند و در نتیجه سعد بن نعمان نیز بشهر و دیار خود باز گردد.
رسول خدا (ص) درخواست آنان را پذیرفت و بدین ترتیب عمرو بن ابی سفیان آزاد شد.
برگرفته از کتاب زندگانی محمد (ص) پیامبر اسلام: ترجمه سیره النبویه نوشته: ابن هشام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *