حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها, سیره عملی و رفتاری

سیره رسول الله ابن هشام – ابو سفیان و تجدید صلح با رسول خدا(ص) در مدینه

ابو سفیان بمدینه آمد و (چون دانسته بود که خبر حمله بنی بکر برسول خدا (ص) رسیده است از این رو بیمناک بود که بنزد آن حضرت برود و) یکسر بخانه دخترش ام حبیبه که همسر رسول خدا (ص) بود رفت، و چون خواست روی تشکی که در اطاق بود (و هر گاه رسول خدا (ص) بدانجا میآمد روی آن
زندگانی محمد(ص) ،ج ۲،ص:۲۵۸
(۱) می نشست) بنشیند ام حبیبه آنرا جمع کرد ابو سفیان با ناراحتی گفت: دخترم آیا مرا لایق این تشک ندانستی یا آنرا در خور من ندیدی؟
ام حبیبه پاسخ داد: نه اینها نبود بلکه این تشک مخصوص برسول خدا (ص) است و چون تو مردی مشرک و نجس هستی نخواستم روی آن بنشینی.
ابو سفیان (که هیچ انتظار چنین پاسخی از دخترش نداشت با تعجب) باو گفت:
بخدا ای دخترک پس از من شرّی بتو رسیده است! سپس از خانه او خارج شده بنزد رسول خدا (ص) آمد و با او درباره تجدید قرار داد صلح و ازدیاد مدت آن صحبت کرد ولی رسول خدا (ص) باو پاسخی نداد از این رو بنزد ابو بکر رفت و از او خواست تا وساطت کند و در این باره با رسول خدا (ص) صحبت کند، ولی ابو بکر حاضر باین کار نشد.
از آنجا بنزد عمر بن خطاب رفت و از او خواست تا وساطت کند، عمر با خشونت او را از پیش خود رانده در جوابش گفت: آیا از من میخواهی که درباره شما پیش رسول خدا (ص) شفاعت کنم، بخدا سوگند اگر من یاوری جز مورچگان پیدا نکنم با همانها بجنگ شما خواهم آمد.
از آنجا نیز بیرون رفته بخانه علی بن ابی طالب آمد، و در آن وقت که ابو سفیان بخانه علی علیه السلام آمد فاطمه دختر رسول خدا (ص) نیز در خانه حضور داشت و حسن بن علی نیز که کودکی بود و در آنجا مشغول بازی بود.
ابو سفیان رو بعلی علیه السلام کرده گفت: یا علی قرابت و خویشی تو از همه این مردم بمن نزدیکتر است، و من برای انجام حاجتی باین شهر آمده ام و از تو در- خواست میکنم که نگذاری من نا امید از این شهر برگردم و پیش رسول خدا برای من وساطت کنی؟
علی علیه السلام فرمود: ای ابا سفیان وای بر تو، بخدا پیغمبر خدا بکاری تصمیم گرفته که ما نمی توانیم در آن باره سخنی با او بگوییم.
ابو سفیان که از علی بن ابی طالب نتیجه نگرفت بسوی فاطمه (سلام اللّه علیها)
زندگانی محمد(ص) ،ج ۲،ص:۲۵۹
(۱) متوجه شده گفت: ای دختر محمّد ممکن است باین کودک خود دستور دهی تا کسی را در پناه خود گیرد و در نتیجه برای همیشه آقا و سرور عرب باشد؟
فاطمه پاسخ داد: بخدا فرزند من هنوز بآن مرتبه نرسیده که بتواند کسی را پناه دهد، گذشته از اینکه کسی نمی تواند بر ضدّ رسول خدا کسی را در پناه خویش گیرد.
ابو سفیان (که از این راه هم نتیجه نگرفت مجددا رو بعلی بن ابی طالب کرده) گفت: یا ابا الحسن راه چاره بر من مسدود شده تو راهی پیش من بگذار؟
علی بن ابی طالب فرمود: بخدا من راهی که بدرد تو بخورد سراغ ندارم ولی تو بزرگ بنی کنانه هستی برخیز و مردم را در پناه خویش در آور و سپس خود را بمکه برسان.
ابو سفیان گفت: آیا این کار سودی برای من دارد؟
فرمود: نه بخدا گمان ندارم این کار فایده ای برای تو داشته باشد ولی راهی جز این بنظرم نمیرسد.
ابو سفیان بمسجد آمد و (همانطور که علی بن ابی طالب او را راهنمائی کرده بود) در میان مردم ایستاد و گفت: ای مردم من همه را در پناه خویش در آوردم سپس سوار شتر خویش شده بمکه آمد.
قریش بدیدن او آمده از او پرسیدند: چه کردی؟ گفت: من بنزد محمّد رفتم و با او گفتگو کردم ولی او پاسخم نداد، سپس بنزد پسر ابی قحافه (ابو بکر) رفتم در او هم خیری ندیدم، آنگاه پیش پسر خطاب رفتم و او را سخت ترین دشمنها دیدم، آنگاه بنزد علی رفتم و او را نرمتر از دیگران دیدم، و او راهی پیش پای من گذارد و من انجام دادم، و بخدا تا بحال هم نمیدانم آیا این کاری را که بدستور او کردم برای من فایده ای دارد یا نه.
از او پرسیدند: چه راهی پیش پایت گذارد؟
گفت: بمن دستور داد مردم را پناه دهم، و من هم این کار را کردم!
زندگانی محمد(ص) ،ج ۲،ص:۲۶۰
(۱) پرسیدند: آیا محمّد هم این کار را امضاء کرد؟
گفت: نه.
گفتند: وای بر تو او با این دستور تو را بمسخره و ریشخند گرفته، این کار چه سودی داشت؟
ابو سفیان گفت: بخدا راهی جز این نداشتم.
برگرفته از کتاب زندگانی محمد (ص) پیامبر اسلام: ترجمه سیره النبویه نوشته: ابن هشام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *