بعثت و رهبری، حاکمان زمان

سیرت جاودانه پیامبر – آغاز وحی در روایات مکتب خلافت

اشاره
بخاری، مسلم و دیگران روایتی از زهری از عروه بن زبیر از عایشه نقل کردهاند که خلاصه آن چنین است؛
فرشته در غار حراء نزد پیامبر (ص) آمد و گفت: بخوان. گفت: من خواندن نمیدانم. گوید: فرشته مرا گرفت و چنان فشار داد که بیرمق شدم. آنگاه رهایم کرد و گفت: بخوان. گفتم: خواندن نمیدانم. دوباره مرا گرفت و چنان به هم فشرد که بیرمق شدم. آنگاه رهایم کرد و گفت:
بخوان. گفتم: خواندن نمیدانم. بار سوم مرا گرفت و به هم فشرد. آنگاه رهایم کرد و گفت:
اقْرَاْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ، خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ، اقْرَاْ وَ رَبُّکَ الْاَکْرَمُ.
پیامبر (ص) با دلی هراسان به خانه برگشت. بر خدیجه وارد شد و گفت:
مرا بپوشانید، مرا بپوشانید… تا این که ترس او از بین رفت. ضمن بیان جریان به خدیجه گفت: بر خودم ترسیدم. خدیجه گفت: نه، به خدای سوگند؛ چنین نیست. هرگز خداوند ترا خوار نخواهد کرد. تو صله رحم میکنی؛ از درماندگان دستگیری میکنی؛ برهنگان را میپوشانی؛ مهمان را گرامی میداری؛ و در گرفتاریها به دیگران مدد میرسانی. خدیجه با او به راه افتاد تا به نزد ورقه بن نوفل… پسر عموی خویش آمد. این ورقه در جاهلیت آیین مسیحیت گزیده بود و به زبان عبرانی کتاب مینوشت.
سیرت جاودانه ،ج۱،ص:۲۵۶
او انجیل را به همین زبان مینوشت. ورقه پیرمردی بزرگ و نابینا بود.
خدیجه به پسر عمویش گفت: عموزاده؛ سخن برادرزادهات را بشنو. ورقه به پیامبر (ص) گفت: چه میبینی؟ رسول خدا (ص) آنچه دیده بود، گفت.
ورقه به او گفت: این همان ناموسی است که خداوند به نزد موسی فرستاد… کاش آن هنگام که قومت ترا بیرون میکنند، من زنده باشم.
رسول خدا (ص) گفت: آیا آنها مرا بیرون خواهند کرد؟ ورقه گفت:
آری، هیچ مردی همانند تو چیزی نیاورد، مگر او را راندند. اگر دوره ترا درک کنم، ترا یاری و حمایت خواهم کرد… چیزی نگذشت که ورقه مرد و وحی قطع شد. «۱»
روایات متعارض و متناقض فراوان دیگری هم در کتابهای آنان آمده است. به طور مثال چند نمونه را میآوریم؛
۱٫ خدیجه، پیامبر (ص) را با ابو بکر به نزد ورقه بن نوفل فرستاد.
پیامبر (ص) به ورقه گفت: صدایی از پشت سرش میشنود که میگوید: یا محمّد؛ یا محمّد؛ و او نیز از ترس فرار میکند. ورقه او را امر کرد که بماند تا آنچه میگوید، بشنود. آنگاه به وی خبر دهد. محمّد چنین کرد. شنید که صدایی میگوید: محمّد؛ بگو: بسم اللّه الرحمن الرحیم تا به و لا الضّالین رسید.
سپس گفت: بگو: لا اله الّا اللّه. پیامبر (ص) به ورقه خبر داد. ورقه او را مژده داد که او همان کسی است که پسر مریم از آمدن او بشارت داده است. هنگامی که ورقه مرد، پیامبر (ص) گفت: من آن کشیش را در بهشت دیدم که لباس حریر بر تن داشت، زیرا به من ایمان آورد و مرا تصدیق کرد. «۲»
۲٫ روایت دیگری میگوید: پس از آنکه خدیجه داستان محمّد (ص) را به
______________________________
(۱). صحیح بخاری، ۱/ ۵- ۶؛ ۹/ ۳۸؛ صحیح مسلم، ۱/ ۹۷؛ تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۴۷؛ المصنّف، ۵/ ۳۲۲؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۳۸۲؛ سیره دحلان، ۱/ ۸۲؛ سیره حلبی، ۱/ ۲۴۲٫
(۲). الروض الانف؛ سیره دحلان، ۱/ ۸۳؛ سیره حلبی، ۱/ ۲۵۰؛ سیره مغلطای، ۱۵٫
سیرت جاودانه ،ج۱،ص:۲۵۷
ورقه گزارش کرد، ورقه به او خبر داد که وی پیامبر این امّت است. مدتی بعد، ورقه پیامبر (ص) را دید که با خدیجه طواف میکنند. ورقه از پیامبر (ص) درباره آنچه دیده و شنیده بود، پرسید و او نیز همه را بازگفت. ورقه محمّد (ص) را خبر داد که پیامبر این امّت است. «۱»
۳٫ هنگامی که پیامبر (ص) آنچه را دیده بود، به خدیجه گفت، خدیجه او را بشارت داد که پیامبر این امّت است و غلام او ناصح، و بحیرای راهب این مطلب را به او گفتهاند و این راهب بیست سال پیش او را فرمان داده که با محمّد (ص) ازدواج کند. خدیجه پیوسته با رسول خدا (ص) بود تا این که غذا خورد، آب نوشید و خندید. سپس نزد راهب رفت که در نزدیکی مکّه زندگی میکرد. داستان را به راهب گفت او نیز خدیجه را خبر داد که جبرئیل، امین و فرستاده خداوند به نزد پیامبران است. خدیجه آنگاه نزد عدّاس آمد و از او در این باره، سوال کرد. او نیز همین مطلب را به خدیجه گفت. سپس خدیجه نزد ورقه بن نوفل آمد. او نیز مثل همین سخن را گفت، امّا خدیجه را سوگند داد که جریان را پوشیده نگه دارد و از او خواست که پسر عبد اللّه را به نزد او فرستد تا خودش از او سوال کند و جریان را از زبان او بشنود، زیرا خوف دارد که مبادا جبرئیل نباشد، زیرا برخی از شیاطین برای گمراهی و فساد خود را به این صورت در میآورند تا مرد خردمند را شیفته خود سازند و او را دیوانه کنند. خدیجه نزد پیامبر (ص) بازگشت و سخن ورقه را به او بازگفت. این آیه فرود آمد؛
ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ، ما اَنْتَ بِنِعْمَهِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ. «۲»
خدیجه اصرار ورزید که پیامبر (ص) به نزد ورقه برود. پیامبر (ص) نزد او
______________________________
(۱). سیره ابن هشام، ۱/ ۲۵۴؛ سیره حلبی، ۱/ ۲۳۹؛ سیره دحلان، ۱/ ۸۱- ۸۲٫
(۲). قلم (۶۸): ۱- ۲٫
سیرت جاودانه ،ج۱،ص:۲۵۸
رفت و ورقه او را تصدیق کرد. تصدیق و سخن ورقه درباره رسول خدا (ص) منتشر شد و این امر، بر اشراف قوم دشوار آمد. «۱»
۴٫ خدیجه از پیامبر (ص) خواست، هنگامی که فرشته میآید، به وی خبر دهد. پیامبر (ص) چنین کرد. خدیجه دستور داد که پیامبر (ص) روی ران راست او بنشیند. پیامبر (ص) چنین کرد، امّا فرشته نرفت. خدیجه، پیامبر (ص) را در دامن خود نشاند، بازهم فرشته نرفت. خدیجه ناراحت شد و در حالی که پیامبر (ص) در دامن او بود، پوشش از سر و صورت خود برداشت. فرشته رفت.
خدیجه گفت: این شیطان نیست، پسر عمو؛ این فرشته است؛ ثابت قدم باش.
در روایت دیگری آمده، خدیجه، رسول خدا (ص) را زیر لباس خود، قرار داد و سرش را از گریبان خویش به در آورد. در این هنگام جبرئیل رفت. «۲» در روایت دیگری آمده که این کار به راهنمایی ورقه بود. «۳»
۵٫ ورقه به خدیجه گفت: از او درباره کسی که نزدش میآید، سوال کن.
اگر میکائیل باشد، برای او فروتنی، مهربانی و نرمش آورده است و اگر جبرئیل باشد، برای او قتل و اسارت آورده است. خدیجه از پیامبر (ص) سوال کرد.
گفت: جبرئیل است. خدیجه به پیشانی خود زد. «۴»
۶٫ در روایت دیگری آمده، وقتی به پیامبر (ص) وحی شد، گفت: این- یعنی خودش- یا شاعر است یا مجنون. این سخن را هرگز نباید به قریش بگویم. هم اکنون بالای کوه میروم و خودم را به پایین پرتاب میکنم و با
______________________________
(۱). البدایه و النهایه ۳/ ۱۴- ۵؛ سیره ابن هشام، ۱/ ۳۵۴؛ سیره حلبی، ۱/ ۲۳۹- ۲۴۰؛ سیره دحلان، ۱/ ۸۱- ۸۲٫
(۲). سیره ابن هشام، ۱/ ۲۵۵؛ تاریخ الخمیس، ۱/ ۲۸۳؛ سیره حلبی، ۱/ ۲۵۲؛ سیره دحلان، ۱/ ۸۴٫
(۳). سیره حلبی، ۱/ ۲۵۲٫
(۴). تاریخ یعقوبی، ۲/ ۲۳٫
سیرت جاودانه ،ج۱،ص:۲۵۹
کشتن خود، راحت میشوم. گوید: بیرون رفتم تا به میان کوه رسیدم، از آسمان صدایی شنیدم که میگفت: محمّد؛ تو رسول خدایی.
در ادامه روایت آمده، پیامبر (ص) به خدیجه گفت: این شاعر است یا مجنون. خدیجه گفت: ترا از این به خدا پناه میدهم. سپس نزد ورقه رفت.
ورقه پیام استقامت برای پیامبر فرستاد. روزی او را در طواف کعبه ملاقات کرد.
بین آن دو گفتگوهایی انجام شد. «۱»
از نظر سهیلی، خدیجه درباره کار رسول خدا (ص) از ورقه، عدّاس و نسطور سوال کرد. «۲»
۷٫ عدّاس کتابی به خدیجه داد که آن را روی پیامبر (ص) بگذارد. اگر مجنون باشد، شفا پیدا خواهد کرد، و الّا ضرری ندارد. هنگامی که خدیجه با آن نوشته بازگشت، دید جبرئیل آیاتی از سوره قلم را به او یاد میدهد. خدیجه شادمان شد و او را نزد عدّاس برد. عدّاس پشت پیامبر (ص) را لخت کرد.
خاتم پیامبری را در میان دو بازویش دید… «۳»
در روایت دیگری است که وقتی پیامبر (ص) آمدن جبرئیل را به خدیجه گفت، خدیجه داستان را به بحیرای راهب نوشت. برخی گفتهاند: خودش به نزد راهب سفر کرد تا از او در این باره سوال کند. «۴»
۸٫ در روایتی آمده، وقتی پیامبر (ص) بالای کوه میرفت تا خود را از بلندی پرتاب کند، چون روی قلّه رسید، جبرئیل نمایان میشد و او را به رسالت خطاب میکرد. در این موقع، پیامبر (ص) آرام میگرفت و اطمینان خاطر پیدا
______________________________
(۱). تاریخ الامم و الملوک، ۲/ ۴۹- ۵۰٫
(۲). الروض الانف، ۱/ ۲۷۳؛ الاوائل، ۱/ ۱۴۶٫
(۳). تاریخ الخمیس، ۱/ ۲۸۴؛ سیره دحلان، ۱/ ۸۳؛ سیره حلبی، ۱/ ۲۴۳٫
(۴). سیره دحلان، ۱/ ۸۳؛ سیره حلبی، ۱/ ۲۴۴٫
سیرت جاودانه ،ج۱،ص:۲۶۰
میکرد. «۱»
۹٫ پیامبر (ص) با مسرّت و شادمانی به نزد خانوادهاش بازگشت و مطمئن بود که امر عظیمی روی داده است. وقتی وارد شد، به خدیجه گفت: آیا آنچه را پیش از این گفتم، در خواب دیدهام؛ به تو نشان دهم؟ جبرئیل به من اعلام کرد که پروردگارم او را به نزد من فرستاده است. سپس آنچه را که از ناحیه خداوند به او رسیده بود و نیز آنچه شنیده بود، به خدیجه گفت. خدیجه او را بشارت داد و گفت: ترا مژده باد؛ به خدای سوگند؛ خداوند جز به نیکی با تو رفتار نمیکند. آنچه از فرمان خدا به تو رسیده، بپذیر که حق است، ترا بشارت که حقیقتا رسول خدا هستی.
سپس نزد عدّاس نصرانی، غلام عتبه بن ربیعه، رفت که مردی از اهالی نینوا بود. از عدّاس درباره جبرئیل پرسید. عدّاس از ذکر نام جبرئیل در این سرزمین تعجّب کرد. او به خدیجه گفت: جبرئیل، امین خداوند به نزد پیامبران است.
سپس خدیجه به نزد ورقه بن نوفل رفت… «۲»
این، اندکی از انبوه روایات و گفتههای درهم و ضد و نقیضی بود که درباره آغاز وحی گفتهاند و میگویند. در پی، برخی از اشکالات مطرح در این سخنان را به اختصار و ایجاز بیان خواهیم کرد.
برگرفته از کتاب سیرت جاودانه ترجمه الصحیح من سیره النبی الاعظم نوشته علامه سید جعفر مرتضی عاملی ترجمه دکتر محمد سپهری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *