معجزات و کرامات

رسیدن خبر بدر به مکه ومعجزات صورت گرفته

عکرمه از قول ابن عباس روایت میکند که او از قول ابو رافع خدمتکار پدرش میگفت که برایش چنین گفته بود.
ما خانواده عباس به اسلام در آمده بودیم اما اسلام خود را پوشیده میداشتیم و من غلام عباس بودم که تیر میتراشیدم.
هنگامی که قریش برای جنگ بدر بسوی پیامبر (ص) روان شد، ما هر آن منتظر وصول اخبار بودیم، تا اینکه حیسمان خزاعی خبر جنگ را آورد، ما در خود احساس نیرو و توان کردیم و خبر پیروزی پیامبر (ص) ما را خوشحال نمود.
من کنار صفه زمزم نشسته بودم و تیر میتراشیدم و ام الفضل همسر عباس هم کنار من نشسته بود و من و او از خبر پیروزی پیامبر (ص) بسیار شاد شده بودیم.
ناگاه ابو لهب خبیث در حالی که گویی پاهای خود را برای شر و بدی حرکت میداد پیدا شد و کنار ریسمانهای حجر نشست و از خبری که دریافته بود سخت اندوهگین بود، چه خداوند او را خوار فرموده بود. مردم به او گفتند، ابو سفیان بن حرث از صحنه برگشته و مردم بر او گرد آمدهاند، ابو لهب خطاب به ابو سفیان گفت ای برادر زاده بیا پیش من که بجان خودم خبر صحیح نزد تو خواهد بود.
او آمد و مقابل ابو لهب نشست، ابو لهب به او گفت ای برادر زاده اخبار مربوط به مردم را برایم بگو. گفت آری بخدا همینکه با مسلمانان رو برو شدیم پشت به آنها دادیم و آنها هم سلاح در ما نهادند و بخدا با وجود این من کسی را سرزنش نمیکنم، زیرا مردانی سپید جامه را بر اسبان ابلق دیدیم که هیچکس را باقی نمیگذاشتند.
ابو رافع میگوید من طناب ها را بلند کردم و بی اختیار گفتم اینان فرشتگان بودند، و ابو لهب دست بلند کرد و سیلی محکمی به من زد، من با او گلاویز شدم و مردی ناتوان و ضعیف بودم، ابو لهب مرا بلند کرد و به زمین کوفت
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۳۰۸
(۱) و روی سینهام نشست و شروع به زدن من کرد.
ام الفضل برخاست و عمودی از عمودهای حجره را برداشت و خطاب به ابو لهب گفت چون سرور و سید او غایب است، او را ناتوان شمردهای؟ و ضربتی محکم بر سر ابو لهب زد چنانکه آن را سخت شکافت.
ابو لهب برخاست و در کمال ذلت و خواری راه افتاد و رفت، و خداوند متعال او را گرفتار آبله ساخت و هفت روز پس از آن بمرد، دو پسر او جسدش را سه روز در همانجا که مرده بود رها کرده بودند چندانکه سخت بوی گرفت و عفن شد.
و قریش سخت از آبله میترسیدند همچنان که از طاعون بیم داشتند، تا اینکه مردی از قریش به آن دو گفت خجالت نمیکشید! پدرتان را آن قدر به خاک نسپردید که بو گرفت؟ گفتند از بیم سرایت آبله، گفت این کار را انجام دهید ما هم شما را یاری میکنیم و بخدا قسم که حتی او را غسل هم ندادند و فقط مقداری آب از دور بر او پاشیدند و هیچکس به لاشه او نزدیک نشد، سپس جنازهاش را به منطقه بالای مکه برده کنار دیواری گذاشتند و چندان سنگ بالایش ریختند که پنهان شد.
عایشه میگوید تا مدتها پس از مرگ ابو لهب، هر کس که از کنار گور او هم میگذشت دامن جامه خود را فرا میپیچید و شتابان عبور میکرد.
عروه بن زبیر و موسی بن عقبه میگویند، هنگامی که پیامبر (ص) از بدر به مدینه بر میگشت غنایم و اسیران همراه آن حضرت بودند و خداوند سران کفار را کشته بود مردم در روحاء به استقبال آن حضرت آمده و فتح را به ایشان و مسلمانان شاد باش گفتند، و میپرسیدند چه کسانی از مشرکان را کشتهاند، سلمه بن سلامه که یکی از افراد قبیله بنی عبد الاشهل بود گفت هیچکسی را که ارزشی داشته باشد نکشتیم، گویا ما فقط سالخوردگان را که موهایشان فرو ریخته بود کشتیم، در این هنگام پیامبر (ص) با ناراحتی متوجه او شد و آنچه را که او گفته بود نوعی ناسزا دانستند و فرمود ای برادرزاده، این ها که کشته شدند همه سران و بزرگان بودند.
و چون بقیه سپاه قریش و گریختگان از جنگ به مکه رسیدند، عمیر بن
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۳۰۹
(۱) وهب جمحی آمد و کنار صفوان بن امیه در حجر اسماعیل نشست، صفوان به او گفت مثل اینکه بعد از کشتهشدگان بدر زندگی برایت سخت زشت است؟ گفت آری بخدا پس از ایشان زندگی را خیری نیست.
اگر چنین نبود که وام دارم و نمیتوانم آنرا بپردازم و عیال مندم و برای آنها چیزی باقی نگذاشتهام میرفتم و محمد (ص) را میکشتم و پسرم را که اسیر ایشان است رها میساختم.
صفوان از این موضوع بسیار خوشحال شد و گفت من وامهای ترا میپردازم و افرادی را که نان خور تو هستند به نانخوران خود ملحق میسازم و چیزی از آنها دریغ نخواهد بود و صفوان او را آماده برای این کار میساخت، چنان که شمشیر او را داد تا صیقل زنند و مسموم سازند.
عمیر به صفوان گفت این موضوع را فعلا پنهان بدار.
چند روز بعد عمیر به سوی مدینه براه افتاد و کنار مسجد فرود آمد و مرکوب خود را بست و شمشیر خود را برگرفت و آهنگ جانب پیامبر نمود.
عمر بن خطاب که میان جمعی از انصار نشسته بود و درباره عنایات خداوند متعال در جنگ بدر صحبت میکردند چون چشمش به عمیر افتاد و او را ناراحت دید به یاران خود گفت مواظب این سگ باید بود که دشمن خداست و روز جنگ بدر علیه ما تحریک میکرد.
و عمر برخاست و شتابان حضور پیامبر رسید و گفت این عمیر بن وهب بدکاره و مکار در حالی که مسلح بود وارد مسجد شد، و نباید به او اعتماد نمائی.
پیامبر فرمود او را پیش من بیاور، عمر نزد یاران خود برگشت و به آنها دستور داد که به حضور پیامبر بیایند و مواظب باشند و خود همراه عمیر براه افتاد و نزد پیامبر آمدند، عمیر همچنان مسلح بود و شمشیرش را با خود همراه داشت.
پیامبر به عمر دستور فرمودند که از عمیر فاصله بگیرد، و چون عمیر پیش پیامبر آمد گفت بامدادتان خوش باد، و این درود جاهلیت بود، پیامبر فرمود خداوند متعال ما را به درود دیگری که بهتر از درود تو است گرامی داشته و آن «سلام» است که درود بهشتیان میباشد.
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۳۱۰
(۱) عمیر گفت، تا چندی پیش خود شما هم که همین درود را میگفتید، فرمود گفتم که خداوند درود بهتری به ما آموخته است، حالا بگو ببینم چه چیز موجب شده است به مدینه بیائی؟
گفت آمدهام تا اسیری را که پیش شما دارم آزاد کنم، شما که خویشاوند و عشیره ما هستید مناسب است که موافقت کنید و فدیه بگیرید.
پیامبر فرمود این شمشیر را برای چه به گردن خود آویختهای؟
عمیر گفت خدا همه شمشیرها را زشت نماید و از بین ببرد مگر این شمشیرها برای ما کاری ساخت؟ هنگامی که از مرکوب خود پیاده شدم این را که به گردنم آویخته بود فراموش کردم باز کنم، بعلاوه من به این شمشیر دلبستگی دارم.
پیامبر فرمود، راست بگو چه چیزی ترا به مدینه کشانده است؟ گفت هیچ انگیزهای بجز اسیر خود نداشتهام. فرمود در حجر اسماعیل با صفوان بن امیه چه شرطی کردی؟!! عمیر بیمناک شد و پرسید چه شرطی کردهام؟ فرمود تو متعهد شدی عهده دار کشتن من گردی بشرطی که صفوان وامهایت را بپردازد و عائله و خانوادهات را سرپرستی نماید و خدای تعالی مانع از آنست که تو بتوانی انجام دهی.
عمیر، شهادتین بزبان آورد و گفت ای رسول خدا، ما ترا در مورد وحی تکذیب میکردیم و آنچه را که از آسمان بتو گفته میشد دروغ میپنداشتیم و حال آنکه سخنی که میان من و صفوان رد و بدل شده کاملا پوشیده بوده و هیچکس جز من و او بر آن مطلع نشده است.
یقین دارم خداوند متعال ترا از آن آگاه ساخته است. اکنون به خدا و رسول او ایمان آوردم و خدا را سپاسگزارم که مرا به این طریق رهنمونی فرمود.
مسلمانان از اسلام عمیر و اینکه خداوند متعال او را هدایت فرمود سخت شاد شدند.
عمر میگفت سوگند به کسی که جان من در دست اوست در آن ساعتی که عمیر از راه رسید بنظر من پست تر از خوک بود و اکنون او را باندازه فرزندان
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۳۱۱
(۱) خود دوست میدارم! پیامبر به عمیر فرمود بنشین که همه با هم برابریم، سپس به اصحاب خود فرمود به این برادرتان قرآن بیاموزید و اسیر او را هم بدون دریافت فدیه آزاد فرمود.
عمیر گفت، ای رسول خدا با همه توان و یارای خود در خاموش کردن پرتو الهی کوشا بودم، اکنون خدا را سپاسگزارم که چنین سرنوشتی برایم تعیین فرمود و رهنمونم ساخت، اکنون میخواهم اجازه فرمائی تا به مکه بروم و قریش را به خدا و اسلام دعوت نمایم، شاید خداوند ایشان را هدایت فرماید و از بدبختی و نابودی برهاند. پیامبر (ص) به او اجازه فرمود و او به مکه بازگشت.
صفوان بن امیه به قریش میگفت به زودی مژده و بشارتی به شما میرسد که واقعه بدر را فراموش خواهید کرد، و از هر کسی که از مدینه میآمد میپرسید خبر تازه چیست؟ و امیدوار بود که عمیر نقشه خود را انجام داده باشد. تا اینکه مردی از مدینه آمد و خبر مسلمانی عمیر را آورد، مشرکان همه او را نفرین کردند و صفوان هم میگفت هرگز برای او کاری که سودی داشته باشد انجام نخواهم داد و هرگز هم با او صحبت نخواهم کرد و همه میگفتند عمیر از دین و آیین برگشت.
عمیر هم وارد مکه شد و شروع به دعوت مردم به اسلام کرد و تمام کوشش خود را برای ایشان انجام داد و گروه زیادی بدست او مسلمان شدند.
ابن اسحق هم از محمد بن جعفر بن زبیر روایت میکند که میگفت عمیر بن وهب از شیاطین قریش بود که پیامبر (ص) را سخت آزار میداد، و پس از واقعه بدر با صفوان بن امیه در مورد کشتن رسول خدا گفتگو نمود.
ابن اسحق هم تمام داستان را با اختلاف مختصر لفظی آورده است و در آخر آن میگوید چون عمیر به مکه آمد اسلام خود را آشکار ساخت و گروه زیادی بدست او اسلام آوردند و شروع به آزار افرادی کرد که از اسلام دوری گزیده بودند و عمیر مردی دلاور و بلند همت بود.
واقدی میگوید قباث بن اشیم کنانی میگفت، من هم همراه مشرکان در جنگ بدر حضور داشتم همینکه کمی اصحاب پیامبر (ص) را دیدم و
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۳۱۲
(۱) کثرت و افزونی سواران و پیادگان خود را مشاهده کردم امیدوار شدم، ولی من هم مانند دیگران گریختم همان طور که به گریز مشرکان مینگریستم با خود گفتم عجیب است از چنین سپاهی فقط زنها میگریزند؟! واقدی میگوید، قباث میگفت، پس از جنگ خندق با خود گفتم خوب است به مدینه برویم و ببینیم محمد (ص) چه میگوید چون اسلام هم در دل من درخشیده بود.
به مدینه آمدم و از پیامبر سراغ گرفتم، گفتند کنار مسجد با اصحاب خود نشسته است، من آنجا رفتم و پیامبر را نمیشناختم سلام دادم پیامبر فرمود، ای قباث بن اشیم، تو در روز بدر گفتی که فقط زنها از این جنگ میگریزند؟! گفتم گواهی میدهم که تو رسول خدایی زیرا من این مطلب را نه تنها به کسی نگفتهام بلکه بزبان هم نیاوردهام، اگر شما پیامبر نبودی خداوندت بر آن آگاه نمیکرد، اجازه ده و دست فراز آر تا با تو بیعت کنم و آن حضرت اسلام را بر من عرضه کرد و اسلام آوردم.
برگرفته از کتاب ترجمه دلائل النبوه نوشته آقای ابوبکر احمد بن الحسین بن علی البیهقی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *