ذکر امام موسی الکاظم علیه السلام

آن حضرت امام هفتم است از ائمه اثنی عشر. پاکیزه ترین ذوات بود از روی نسب و برگزیده ترین مخلوقات است از روی حسب. مظهر تخلّقوا باخلاق اللّه، منشأ بضعه من رسول اللّه، غرّه صبح سعادت و ایمان، لمعه صاحب سرّ هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ «۲». بیت:
زبان را چه یارا که گوید از اوسخن را چه گنجایش نعت او آن حضرت را فرزندان بسیار بود و جمله از جفای جفاکاران به اطراف عالم رفتند و
______________________________
(۱)- یونس ۱۰/ ۲۵٫
(۲)- انسان ۷۶/ ۱٫
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۲۲
از بسیاری شرف و فضیلت که ایشان را بود حسودان حسد بردند و همه را در اطراف عالم به درجه شهادت رسانیدند. و آن حضرت را «کاظم» از آن سبب گفتندی که خشم بسیار فرو خوردی و تحمل ظلم ظالمان بی حد کردی. یکی از فرزندان عمر بن الخطاب هرگاه آن حضرت را بدیدی پدرش را ناسزا گفتی. حضرت امام موسی- علیه السلام- تحمل نموده از آنجا گذشتی. موالیان و چاکران آن حضرت گفتند: یا بن رسول اللّه! اجازت فرما تا او را بکشیم یا ادب بلیغ کنیم. فرمود: صبر کنید و تحمل نمایید که من او را ادبی بلیغ می کنم و زبانش را کوتاه می سازم. پس سیصد دینار برگرفت و او را در کوچه ای تنها یافت. چون آن حضرت را بدید خواست که زبان به هرزه دراز کند، آن حضرت آن مبلغ را به وی داد و گفت: پدران مرا دشنام مده و هر چه تو را به خاطر می رسد مرا بدان بخوان و بدان که به خدای سوگند که از تو نرنجم و از گفتار ناهموار تو درگذرم. پس ابن الخطاب شرمنده شد و گفت: گواهی می دهم که تو از اهل بیت پیغمبری و معدن حلمی. بعد از آن هر جا که آن حضرت را بدیدی شرایط تعظیم و لوازم تکریم مرعی داشتی.
خارق عادات و کرامات آن حضرت بی نهایت است، از آن جمله است که:
حمید طوسی می گوید که آن حضرت را هارون الرشید در زندان حبس فرمود و مرا گفت که او را در زندان بکشم. آنجا رسیدم، وقت نماز بود و او به طاعت مشغول بود، دو شیر دیدم یکی از جانب راست و دیگری از جانب چپ وی ایستاده اند. از آن ترسیدم و نزد رشید آمده او را از آن حال واقف گردانیدم. باور نداشت. تنی چند از معتمدان به همراهی من مقرر داشت تا آمدیم و آن دو شیر را دیدیم و رشید را از آن حال آگاه گردانیدیم. پس گفت: این سر را پنهان دارید و الّا شما را بکشم. بعد از مرگ رشید این قضیه فاش گردید.
و از آن جمله است که احمد حلال می گوید که یکی حضرت امام موسی- علیه السلام- را غیبت می کرد و حرفهای بی ادبانه می گفت من به واسطه تولّا به حضرت امام موسی- علیه السلام- و تبرّا از اعدای وی در دل گذرانیدم که وی را بکشم. خنجر
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۲۳
برداشتم و در گوشه ای که محل عبور او بود، بایستادم و انتظارش می بردم. یکی آنجا رسید و رقعه آن حضرت به من رسانید، نوشته بود که من او را بحل کردم و مهمش را به کافی المهمات افکندم، او به تقدیر ملک قدیر کشته خواهد شد. بعد از دو سه روز او را عقربی گزید و اعضایش از یکدیگر بدرید.
و از آن جمله است که ابن منصور می گوید که رشید حضرت امام موسی- علیه السلام- را به خشم پیش خود خواند به قصد آنکه هلاکش گرداند. موسی بن جعفر- علیه السلام- از اندیشه آن ستمگر واقف گردید و عصایی را که داشت بجنبانید، ثعبانی گردید. رشید بعد از ملاحظه آن کرامت بغایت بترسید و در مقام اعتذار درآمد و بعد از عذر خواهی او را بازگردانید.
و از آن جمله است که عبد اللّه مغیره روایت کرده که آن حضرت طواف خانه کعبه نموده به گوشه ای بیرون رفت. دید زنی با دو کودک می گریند و می زارند. پرسید که این گریه شما را سبب چیست و این زاری و بی قراری برای کیست؟ گفت: گاوی داشتم که مرا و فرزندان مرا شیر می داد و کفاف معیشت ما بود، اینجا بمرد و ما بیچاره شده ایم.
آن حضرت دو رکعت نماز بکرد و روی نیاز به حضرت بی نیاز آورد و پای خود بر آن گاو مرده زد. فی الحال متحرک گردید و برخاست. آن زن آواز برکشید که اینک عیسی بن مریم- علیه السلام- ظاهر گردید. حضرت امام موسی- علیه السلام- خود را در میان مردمان افکند و برفت.
و از آن جمله است که علی بن مسیّب می گوید: مرا و حضرت امام موسی- علیه السلام- را رشید از مدینه به بغداد برده در زندان محبوس گردانید. هرگز او را غمناک و متألّم ندیدم و خالی از طاعت و عبادت مشاهده ننمودم و من آرزوی فرزندان، بسیار داشتم و آن را از آن حضرت پنهان می داشتم. فرمود: ای علی! آرزوی فرزندان بسیار داری، برخیز و دست به من ده و هر دو چشم بر هم بنه. قدمی چند برفت و فرمود:
چشم بگشا. چون چشم گشادم خود را در روضه شهداء در کربلا دیدم و شرایط طواف آن روضه در خدمت آن حضرت به جای آوردم. دیگر فرمود: چشم بر هم نه و بگشا.
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۲۴
دیدم در روضه سرور اولیاء علی مرتضی- علیه السلام- بودم. بعد از شرایط زیارت و لوازم مناجات به حضرت عزّت فرمود: چشم بر هم نه و بگشا. خود را در روضه مقدس و تربت اقدس حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- دیدم. بعد از آنکه زیارت آن حضرت کردم مرا فرمود که برخیز و به خانه خود برو و بعد از ملاقات اهل بیت خود نزد من اینجا بیا. من به خانه درآمدم و همه را بدیدم و بعد از تفحّص احوال وصیّت کردم و به خدمت آن حضرت در آن روضه معلی درآمدم. فرمود: چشم بر هم نه. گمان من چنان بود که دو سه قدم بیش نرفته باشد. فرمود که چشم بگشا چشم گشودم، خود را و آن حضرت را در زندان دیدم.
و از آن جمله است که علی یقطین می گوید: روزی رشید درّاعه ای به من بخشید مزیّن به طلا و اطرافش مرصّع به دانه ها. آن را با دراهمی چند به حضرت امام موسی- علیه السلام- فرستادم. بعد از نه ماه از نزد رشید به خانه آمدم، دیدم شخصی بر در خانه ایستاده بود و همان درّاعه در دست و نامه آن حضرت به من تسلیم نمود، نوشته بود که تو را به این درّاعه احتیاج تمام است. من آن درّاعه را در صندوق مرصّع نهادم و قفلی از طلا بر وی زدم. در این محل یکی از سرهنگان خلیفه رسید و مرا به حضور او طلبید. چون او را بغایت متغیر دیدم از بسیاری خشم و غضبش بر جان خود ترسیدم.
رشید گفت: فلان درّاعه را که به تو بخشیده بودم چه کردی و به که بخشیدی؟ گفتم: در خانه دارم و چون تواند بود که آن را به کسی بخشم؟ فرمود: حاضر ساز. برخاستم، مرا نگذاشت، خادم خود را فرستادم و صندوق را به حضور وی آوردم و دست به کیسه ای کرده کلید آن بیرون کرده قفل را گشوده درّاعه را از آنجا بیرون و در جامه زیبا پیچیده نزد وی نهادم. مشام حاضران از رایحه مشک و گلاب معطر گردید. رشید ساعتی سر در پیش افکند و از خشم بیرون آمده رو به ابن عمر کرد و گفت: غمازی علی کردی که آن درّاعه بن موسی به جعفر فرستاده. من بعد دیگر غمازی مکن. پس آن درّاعه با پنجاه هزار دینار به وی داد. آنگاه علی آن جمله را به نزد امام موسی- علیه السلام- فرستاد.
و از آن جمله است که علی مذکور می گوید که هارون به خاصان و ندیمان خود گفت:
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۲۵
کسی ندارم که با امام موسی- علیه السلام- مناظره کند و او را به حضور من شرمنده سازد. مشعبدی گفت: من آرزوی تو بر آرم و موسی را نزد تو شرمنده کرده حاضران را به خنده در آرم. هارون او را بنواخت و به مال دنیا از احتیاج مستغنی ساخت. روزی دیگر هارون، امام موسی- علیه السلام- را نزد خود حاضر گردانید و بساط ضیافت بگسترانید. حضرت امام- علیه السلام- دست دراز کرد که طعام از کاسه بردارد. آن مشعبد عملی نمود که طعام بالا رفت. هارون و حاضران به خنده آمدند. در آن مجلس تکیه ای بود و بر آن صورت شیری مصور بود. آن حضرت اشارت به آن صورت کرد و گفت: به اذن خدا بگیر این دشمن خدا را و بخور. فی الحال شیر او را نزد خود کشید و فرو برد. دیگر فرمود که به جای خود برو، همانجا رفت و همان صورت گردید. هارون حیران شد و از آن کرده بغایت پشیمان شد اما هیچ فایده نداد.
و از آن جمله است که ابن حمزه می گوید که آن حضرت روزی به راهی می رفت دید کاروان گذشته و یکی از ایشان مانده سبب آنکه درازگوش گوش او مرده. آن حضرت از حال او پرسید، گفت: چه می پرسی از حال من تنها مانده و مرکبم مرده و بارم اینجا ریخته و کاروان گذشته؟ بیت:
نه پای رفتن و نه جای ماندن مبادا کار کس زین گونه مشکل پس آن حضرت فرمود: من افسونی می دانم و به حکم خدا درازگوش گوش تو را زنده کردن می توانم. او گفت: با من غریب و تنها و به چنین محنت و الم مبتلا روا باشد که استهزا کنی؟ آن حضرت نزد درازگوش گوش آمد و دعا به حضرت حق تعالی کرد و چیزی بر وی زد که برخیز به حکم خدا. فی الحال درازگوش گوش بر جست، آن حضرت فرمود: باربر نه و برو بر اثر کاروان.
و از آن جمله است که شقیق بلخی می گوید: سالی به حج می رفتم. چون به قادسیه رسیدم جوانی دیدم جامه پشمین پوشیده و در گوشه ای تنها نشسته. گفتم: این مرد می خواهد که بار خود در این سفر بر مردمان نهد، بروم و او را ملامت کنم. چون نزدیک
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۲۶
وی رسیدم گفت: ای شقیق! از آنچه اندیشه کرده ای بازگرد، إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ «۱» و از چشم من غایب شد. چون دو سه منزل دیگر برفتم او را دیدم که دورتر از مردمان نماز می کرد و از ترس خدا اشک از دیده می بارید. از آن اندیشه توبه کردم و نزد وی رسیدم تا بحلی بطلبم. چون چشمش بر من افتاد گفت: وَ إِنِّی لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ «۲» دو نوبت مرا از ضمیر من آگاه کرد. بعد از طی منازل و قطع مراحل، کاروان نزدیک چاهی فرود آمدند و هر کس دلوی و رسنی آورده آب برداشته به کاروانگاه رفتند و من نزدیک آن چاه قرار گرفته بودم، دیدم آن کس را که بر سر چاه آمد و گفت: الهی! تشنه ام و آب می خواهم.
آب از چاه بجوشید و بالا آمد، آب بخورد و وضو ساخت و قدری آب برداشت و برفت و به گوشه ای به نماز مشغول شد. بعد از ادای نماز گفت: الهی! گرسنه ام. دیدم دست دراز کرد و قدری ریگ برگرفت و در رکوه ریخت و آغاز خوردن کرد. من به نزد وی رفتم و گفتم: از آنچه خدا به تو ارزانی داشته مرا طعام ده. فرمود: بیا و با من تناول کن. دیدم پسته و شکر به هم آغشته بود، خوردم و از آن لذیذتر طعام نخوردم. دیگر او را ندیدم تا به مکه رسیدم، دیدم جماعتی گرد وی درآمده بودند و از او مسائل حلال و حرام می پرسیدند. پرسیدم: این کیست و نامش چیست؟ گفتند: این حجت خدا است بر خلقان و راه نماینده است به گمراهان و نامش موسی بن جعفر است.
و از آن جمله است که محمّد بن عبد اللّه می گوید که مرا سیصد دینار قرض بود و از هیچ ممر میسّر نشد که قرض کنم و ادای دین خود نمایم. به مدینه رفتم نزد آن حضرت و پیش از آنکه حال خود بگویم از زیر نهالی «۳» خود سره ای زر بیرون آورد و به من داد، آن را بر گرفتم و بیرون آمده شمردم، سیصد دینار بود نه زیاد و نه کم.
و از آن جمله است که ابن واقد می گوید که هارون الرشید را سگی بود و تعلق خاطرش به وی بسیار بود. به واسطه آزار خاطر آن حضرت گفت: من این سگ را بسیار
______________________________
(۱)- حجرات ۴۹/ ۱۲٫
(۲)- طه ۲۰/ ۸۲٫
(۳)- نهالی بستر، تشک (معین).
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۲۷
دوست می دارم و باد سرد و گرم به وی وزیدن روا نمی دارم. آن سخن بر حاضران گران آمد و این خبر به سمع موسی بن جعفر- علیه السلام- رسید، فرمود: فردا سگش کشته شود و بنده ای از بندگان خدا از قتل برهد. روز دیگر هارون رطبی را به زهر آلوده با رطبی چند نزد آن حضرت فرستاد و خادم گفت: خلیفه می فرماید آنها را تناول نمایید.
آن حضرت یک رطب برداشت و به گوشه طبق بگذاشت و باقی را تناول نمود. ناگاه سگ خلیفه قلاده را پاره کرد می دوید تا نزد آن حضرت رسید و دم می جنبانید. آن حضرت آن خرما را برداشت و به جانب سگ افکند. بخورد و فریاد می کرد تا شکمش بدرید.
و از آن جمله است که ابن عیسی می گوید: من به خدمت آن حضرت بودم، برخاستم و نزدیک پدرش جعفر صادق رفتم تا از روش ابن الخطاب بپرسم. پیش از آنکه من سؤال کنم فرمود: چرا مشکل خود را از پسرم موسی نپرسیدی؟ مگر او را خردسال دیدی؟ من شرمنده شدم و مراجعت نموده نزد آن حضرت رفتم و سلام کردم، پیش از آنکه سؤال کنم فرمود: ابن الخطاب از عذاب الهی نترسید و چون ایمانش عاریتی بود متغیر گردید و به صفت اصلی بازگشت.
و از آن جمله است که ابن عیسی می گوید: من به زیارت آن حضرت می رفتم، برادرم دراهم معدوده به من داد که آن را به حضرت امام موسی- علیه السلام- برسان.
چون به مدینه رسیدم آن را شمردم نود و نه عدد بود، گفتم: همانا یکی از آنجا برداشته ام یا فراموش کرده به موضعی گذاشته ام، یک عدد از دراهم خود بر آنجا افزودم و صد عدد را درست کرده نزد آن حضرت بردم. آن حضرت به انگشت آن را متفرق گردانید و آن درهم را که اضافه نموده بودم برداشت و نزد من گذاشت و فرمود: آن کس که زر فرستاده نود و نه عدد بوده.
و از آن جمله است که هشام می گوید: کاروانی از مغرب آمد. پدر آن حضرت مرا بدره ای زر داد سر به مهر و گفت: برو و جاریه ای را که مرد مغربی دارد به چنین صفت بیار. من برفتم، او را یافتم و جاریه را به آن صفت دیدم و طلب بیع نمودم. گفت: او را به
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۲۸
جهت خود نگاه می دارم و نمی فروشم. یهودی آنجا حاضر بود، گفت: تو لایق این زن نیستی، من علم کهانت می دانم و تو می دانی که از صحایف تورات آگاهم، این زن زوجه بهترین آدمیان خواهد بود. چون مغربی این سخن شنید گفت: می فروشم اما به چندین مبلغ. من راضی گردیدم و سر همیان گشوده زر به وی شمردم، همان مقدار بود نه بیش و نه کم، او را آوردم نزد آن حضرت. بعد از چند روز حضرت امام جعفر- علیه السلام- وی را به پسرش موسی- علیه السلام- بخشید. بعد از آنکه حضرت امام موسی او را تصرف نموده بود من حکایت یهودی را به وی گفتم. تبسّم نموده فرمود: زود باشد که متولّد شود از او پسری که مقتدای مشرق و مغرب باشد و پیشوای عرب و عجم. بعد از نه ماه- به اندک کم یا بیش- متولّد شد قطب لگن امامت و شمع شبستان ولایت، بضعه حضرت مصطفی، امام بحق علی بن موسی الرضا علیه من التّحیّات افضلها و من التّسلیمات اکملها.
و از آن جمله است که مسیّب می گوید که آن حضرت مرا فرمود به مدینه می روم تا پسر خود علیّ رضا را وصی و خلیفه خود سازم و بازآیم. گفتم که حارسان بیرون درند و تو را مانع شده نگذارند. تبسّم نمود و لب بجنبانید و از نظر من غایب گردید و پس از اندک زمانی بازآمد و گفت: این دشمن خدای سندی بن شاهک مرا به زهر هلاک گرداند و بعد از سه روز این واقعه روی دهد و در آن محل شکم من نفخ کند و من به الوان مختلفه برآیم و جوانی نزد من حاضر شود و با من سر در میان آرد، تو را با وی کاری نیست. چون روز چهارم درآمد جمله سخنان آن حضرت راست بود. خواستم از آن بپرسم و از حالش سؤال کنم آن حضرت بانگ بر من زد، صبر کردم تا آن حضرت از این دنیای فانی غدّار ناپایدار به دار القرار رحلت فرمود و آن جوان غایب گردید. چون وقت غسل دادن شد همان جوان را دیدم، چون از غسل و کفن فارغ شد خواستم از حال وی پرسم، مرا گفت: من حجت خدایم بر خلقان و عالمم به ما فی الضمیر آدمیان، من پسر این مقتولم. در این محل به خاطرم رسید که پسر وی در مدینه است، چون تواند بود که قطع این طریق به این مقدار زمان نموده باشد؟ فرمود که ای مسیّب! در هر
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۲۹
چه شک کنی در من مکن، آصف برخیا تخت بلقیس را از شهر سبا تا مصر نزد سلیمان- علیه السلام- در یک چشم زدن و گشودن حاضر کرد از برکت اسم اعظم، من آن را می دانم و هرگاه اراده نمایم به عمل می آرم و از نظر من غایب گردید.
عمرش پنجاه و پنج سال بود و در بغداد «۱» مدفون است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *