ذکر امام زین العابدین

«۱» آن حضرت، امام چهارم است از ائمه اثنی عشر علیهم السلام. و حضرت امام حسین [ع] را به غیر از وی پسری نماند و آن حضرت را عبادت بسیار و طاعت بی شمار است و کرامات و خارق عاداتش بیش از آن است که به الفاظ و عبارات ادای آن توان نمود. و آن حضرت را عادت چنان بود که چون وقت نماز درآمدی او را رخساره زرد گردیدی و تمام اعضای وی به لرزه درآمدی و اشک چون دانه های مروارید از ابر دیده آن حضرت بر رخسارش می بارید و می گفت که وا ویلا از آن کس که از ترس مولای خود زار نگرید و در دل غیر او بگذراند. و هرگز نماز نکردی تا موضع سجده و محاسن و چهره او از ترس الهی از آب دیده آن حضرت تر نشدی و از جمله کرامات آن حضرت است که:
حسن بن عبد اللّه می گوید که روزی از روزها مردی نسبت به امام زین العابدین- علیه السلام- سخنان درشت و حکایتهای زشت گفت و بسیار گفت. آن حضرت صبر فرمود و تحمّل نمود تا آن مرد از پیش او برفت. لحظه ای برآمد، برخاست و من با دیگری به همراهی آن حضرت بیرون آمدیم. ما هر دو را به خاطر رسید که آن حضرت می رود که به آن مرد خصومت کند. بازنگریست و فرمود در حق من گمان بد مبرید و استغفار کنید: إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ. «۲» چون قدمی چند برفت بر زبان مبارکش گذشت که:
وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ «۳». بعد از آن فرمود که خدای تعالی دوست می دارد کسی را که خشم فرو خورد و از جریمه گناهکاران درگذرد. و چون به منزل آن شخص رسید فرمود: آنچه در حق من گفتی اگر موجود نیست تو را از خدا آمرزش خواستم. آن مرد قدم آن حضرت را بوسه داد و گفت: یا بن رسول اللّه! دروغ گفتم و آنچه به حضرت تو گفتم جمله صفت من بود که اسناد به حضرت تو کردم.
و از آن جمله است که امام محمّد باقر [ع] می فرماید که پدرم طواف خانه کعبه
______________________________
(۱)- ب: «ذکر آدم آل عبا پسر پدر سید الشهداء علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام».
(۲)- حجرات ۴۹/ ۱۲٫
(۳)- آل عمران ۳/ ۱۳۴٫
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۴۹۷
می کرد. عبد الملک مروان در آن مطاف طواف می کرد و پدرم به وی التفات نمی فرمود.
عبد الملک گفت: که را رسد که تعظیم من به جای نیارد و شرط حرمت من به تقدیم نرساند؟ پرسید: این کیست و نامش چیست؟ گفتند: علی بن الحسین است. پرسید که چه چیز تو را بر آن می دارد و مانع می گردد از آمدن به نزد من و ملاقات من نمودن؟ من پدر تو را نکشته ام و تو را نیازرده ام. آن حضرت فرمود: قاتل پدر من، فساد دنیای پدر من نمود و پدر من فساد دنیا و آخرت وی کرد. عبد الملک گفت: ای علی بن الحسین! توقّع می دارم که چیزی از دنیا به تو دهم و تو قبول فرمایی. امام زین العابدین- علیه السلام- تیز تیز در عبد الملک نگریست و بعد از آن ردا از کتف مبارک برداشت و بر زمین افکند و گفت: الهی! از دلها آگاهی! حرمت بنده خود را به عبد الملک بنما، و آن ردا را برداشت، هر سنگریزه ای که آنجا بود دانه ای قیمتی می نمود که عبد الملک را در خزانه مثل آن نبود، و فرمود: ما را به دنیا حاجت نیست.
و از آن جمله است که یکی از موالیان آن حضرت می گوید که نزد وی رفتم و خواستم که بگویم: ای مولای من! وقت آن نیامد که از اندوه بیرون آیی و گریستن را کم سازی؟ در نگریست و بگریست و گفت: یعقوب پیغمبر- علیه السلام- را یک پسر غایب گردید از اندوه، پشتش خم گشت و از گریستن بصیرتش کم گردید، من پدر خود را سر بریده و برادران را سینه چاک گردیده و عمان و پسر عمان را در کربلا هلاک افتاده دیده خود را چگونه از گریه نگاه دارم و آن غصه و غم را به راحت و خوشی چه سان مبدّل گردانم؟
و از آن جمله است که جماعتی از زهّاد و گروهی از عبّاد مثل صالح مری و حبیب فارسی و مالک دینار و ثابت بنانی و ایوب سختیانی به زیارت کعبه رفتند. اتفاقا آب چاه زمزم کم گردید و از آسمان باران نبارید. مردمان از تشنگی به فغان آمدند و نزد زهاد و عباد آمدند و گفتند: دعا کنید و برای تشنه لبان از خدا آب طلبید. دست نیاز به قیّوم کارساز برآوردند و آب طلبیدند. مستجاب نشد. از آب ناامید گردیدند و به یکبارگی دل بر مرگ نهادند. جوانی را دیدم می آید و با وجود ضعف و لاغری از جبینش نور طاعت
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۴۹۸
می تابد. چون نزدیک ما رسید هر یک از ما را نام برد و احوال پرسید. تعجب نمودیم از آنکه ما را ندیده نام می داند و از ضمیر ما اعلام می نماید. بعد از آن گفت: دعوی محبت الهی می کنید اما دروغ می گویید اگر راستگو بودید دعای شما مقرون به اجابت گشتی. این بگفت و به نزدیک کعبه رسید و دست دعا بر آسمان برداشت و روی نیاز بر زمین گذاشت و گفت: الهی! به حق دوستی تو که مرا است که بر اهل مکه باران بباران و این بندگان را از آتش تشنگی برهان. فی الحال قطعه ای ابر پیدا گردید و بر ایشان چندان باران ببارید که جمله سیر آب شدند و ظرفها پرآب کردند. ما گفتیم: ای جوان! چون دانستی که خدا تو را دوست می دارد؟ فرمود که از آنجا دانستم که مرا به حج آورده و از من زیارت کردن خواسته. این بگفت و برفت. بعد از آن مردم را بعد از تفحص معلوم شد که این میوه بوستان ثقلین و سرو گلستان کونین، علی بن الحسین است.

و از آن جمله است که میان او و عمش محمّد حنفیه در باب امامت نزاع شد. آن حضرت فرمود که ای عم! به خدا سوگند که اگر امام می بودی به تو مخالف نمی کردم.
محمّد گفت: یکی را حاکم سازیم تا میان من و تو حکم فرماید. آن حضرت فرمود:
حجر الاسود را حاکم سازیم. پس هر دو به اتّفاق آنجا آمدند و دو رکعت نماز کردند بعد از آن محمّد گفت: ای حجر! به عزّت خداوند اکبر اگر علی بن الحسین را اطاعت می باید کرد، اشارت فرما. هیچ جواب نشنید. آنگاه علی بن الحسین پیش رفت و گفت:
ای حجر! به حرمت خدا و به عزت مصطفی و مرتضی و زهرا و حسن و حسین که اطاعت محمّد حنفیه بر من لازم است یا نی؟ آن سنگ به سخن درآمد و گفت: تو حجت خدایی بر خلقان و محمّد را تابع امر تو باید بودن. پس محمّد حنفیه سر و روی او را ببوسید و او را در برگرفت و ببویید و به امامت وی معترف گردید.
و از آن جمله است که محمّد بن شهاب می گوید: عبد الملک مروان گفت که آن حضرت را از مدینه بند کرده به بغداد «۱» برند نزد وی، و من در آن سفر همراه بودم. گفتم:
یا بن رسول اللّه! راضیم که این بند بر من باشد و تو خلاص باشی. فرمود: اگر خواهم
______________________________
(۱)- پایتخت امویان دمشق بوده بنابراین احتمالا در متن به جای بغداد باید دمشق باشد.
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۴۹۹
خود را خلاص می سازم، بعد از آن اشارت به آن آهن کرد که بر پای آن حضرت بود، جدا گردید، دیگر باره اشارت کرد به آن آهن، دیدم که باز همان بند بر پای آن حضرت بود. و چون منزلی چند برفتیم و هر شب او را با وجود چنان بند، مردم پاس می داشتند، شبی از شبها بیدار شدیم او را ندیدیم اما بند آهنی آنجا بود، افتاده. صباح نگاهبانان به طلب او به مدینه مراجعت نمودند و من نزد عبد الملک رفتم و ماجرا بگفتم. عبد الملک گفت: فلانه روز علی بن الحسین- علیه السلام- آنجا غایب شد و فلان روز نزد من حاضر شد و مرا از او آزار بسیار در دل بود، نتوانستم که تعرّض به وی رسانم و او را با وجود استدعا نزد خود نگاه دارم اما من از او می ترسم که خروج کند بر من و مملکت مرا بر من تباه سازد. گفتم: او به طاعت مشغول است و عبادت حق را بغایت راغب. عبد الملک را فی الجمله تسلی شد.
و از آن جمله است که آن حضرت سالی به مکه می رفت. در راه به صیّادی رسید و آهویی در دست وی بدید. چون صیّاد به حضرت امام سلام کرد آهو نیز فریاد برکشید.
آن حضرت فرمود که هیچ می دانی که این آهو چه می گوید؟ گفت: نمی دانم. آن حضرت فرمود: می گوید مرا ضامن شو که فرزندان دارم بروم و ایشان را سیر شیر کنم و بازآیم. صیّاد گفت: یا بن رسول اللّه! من نیز فرزندان دارم و این طعمه ای است که به جهت ایشان می برم. آن حضرت فرمود: ضامن شدم که او را به تو تسلیم نمایم. صیّاد چاره ندید الّا آنکه رسن از گردن آهو دور گردانید. آهو در حال رو به راه آورد و به سرعت تمام در آن صحرا رفت و از چشم مردم غایب گردید. زمانی اندک برآمد، آهو را دیدند دوان دوان تا نزدیک صیّاد رسید. مردی آنجا حاضر بود و ولایت و کرامات علی بن الحسین را انکار می نمود. چون آن بدید مسلمان گردید و دست و لا به یکبارگی در دامن آل عبا زد.
و از آن جمله است که زهری می گوید: برادر خود را بعد از شهادت در خواب دیدم بر غرفه ای از غرفه های بهشت نشسته و حوران و غلمان بر گرد او درآمده. مرا از علو مرتبه او رشک آمد. گفتم: ای برادر! خوشا حال تو و چه نیکوست این منزل و مقام تو!
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۰۰
گفت: به حق آن خدایی که مرا این مرتبه داد من رشک دارم بر تو. گفتم: ای برادر! به چه چیز؟ گفت: هر روز جمعه تو به خدمت علی به الحسین- علیه السلام- می روی و بر وی سلام می کنی و بر جدش مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله- صلوات می فرستی در چنین زمان شوم بنی امیه. من از خواب بیدار شدم و نزد آن حضرت رفتم. چون مرا دید تبسم کرده فرمود: آنچه در خواب دیدی تو می گویی یا من؟! از سخن آن حضرت مرا بغایت تعجّب آمد، گفتم: یا بن رسول اللّه! شما بفرمایید. آن حضرت تمامی خواب را بی زیاده و نقصان تقریر نمود.
و از آن جمله است که دست مردی و زنی که در طواف بودند و اندیشه باطل در خاطر گذرانیدند بر حجر الاسود چسبید و به هیچ طریق جدا نمی گردید. مردمان گفتند:
هر دو دست را باید بریدن و ایشان را از این رسوایی خلاص گردانیدن. آن حضرت به آنجا رسید و دست حق پرست خود بر دستهای ایشان مالید. در لحظه خلاص شدند و روی خود را بر پای آن حضرت مالیده رفتند.
و از آن جمله است که پسرش امام محمّد باقر- علیه السلام- در چاه افتاد و مادرش ناله و نعره بر کشید و فغان و فریاد به فلک و ماه رسانید و آن حضرت در نماز بود و با خدای خود در مقام ذلت و نیاز. مردم گفتند: قطع نماز می کند و فرزند خود را خلاص می سازد. آن حضرت قطع نماز نکرد و در مقام خود به خضوع و خشوع بود تا نماز به اتمام رسانید. بعد از آن بر لب چاه آمد و لب مبارک بجنبانید و دست دراز کرد و بی طناب و علاقه او را بیرون آورد و به مادرش سپرد.
و از آن جمله است که آن حضرت در سفری بود و با جمعی طعام تناول می فرمود.
دیدند از دور آهویی پیدا گردید و چون نزدیک آن حضرت آمد بایستاد و پای خود بر زمین مالید. امام- علیه السلام- یکی از ملازمان خود را فرمود: برو و آهو را به حضور من بخوان و بگو که علی بن الحسین می گوید بیا و با ما طعام تناول نما، و فرمود که کسی دست به جانب او دراز نکند. یکی از اهل نفاق دست بر پشت او کشید. آهو از آنجا برمید. آن حضرت آن شخص را براند و آهو را بخواند. آهو دوان دوان آمد و طعام تناول
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۰۱
کرده خود را نزد آن حضرت بر خاک مالید و از روی نیاز سر فرود آورد و به جانب صحرا روان گردید.
و از آن جمله است که طاووس یمانی می گوید: سالی به حج می رفتم، در آن قافله جوانی را دیدم جامه های کهنه پوشیده و دامن از اختلاط خلایق در چیده. چون چشمش بر خانه کعبه افتاد به جانب آسمان نگریست و گفت: الهی! انا جائع کما تری و انا عریان کما تری. من گرسنه ام تو می دانی و من برهنه ام تو می دانی. دیدم طبقی و دو جامه از آسمان فرود آمد، متبسّم گردید و گفت: ای طاووس، تو را به اینها حاجت هست یا نی؟ گفتم: سیّدی و مولایی! مرا به این جامه ها حاجت نیست اما به آنچه در طبق است حاجت هست. قدری از آن به من داد و آن جامه ها یکی را پوشید و دیگری را رد گردانید و به جانب مروه روان گردید و در آن انبوهی غایب شد. حسرت خوردم که او را نشناختم، از اهل مکّه پرسیدم از حال آن جوان. مردمان گفتند: وای بر تو! او را نمی دانی؟ او آدم آل عبا است و او پسر سید الشهداء است، او پیشوای ملت و دین است و او مقتدای عرب و عجم علی بن الحسین زین العابدین- علیه السلام- است.
و از آن جمله است که ابی الصلاح می گوید: روزی به در خانه آن حضرت رفتم و حلقه بر در زدم. جاریه ای بیرون آمد. خواستم که بگویم: به مولای خود بگو فلان بر در است؛ از اندرون خانه آواز آمد که یا فلان! درآی! نزد وی رفتم و بغایت متحیّر بودم که مرا ندیده و آواز من نشنیده چگونه شناخته؟ آن حضرت فرمود: حیران مباش که دیوار مانع ما نمی شود.
و از آن جمله است که حبیب کوفی می گوید: سالی به حج می رفتم، بادی عظیم و گرد بسیار شد. مردمان قافله از هم جدا شدند. من در آن بیابان سر گردان شدم و راه گم کردم به خدا بنالیدم و چون شب درآمد پناه به درختی بردم. ناگاه جوانی دیدم. با خود گفتم: اگر حرکت کنم برمد و برود. دیدم به نزدیکی آن درخت رسید و پاره ای ریگ دور کرد، چشمه ای در آن بادیه پدید آمد، وضو ساخت و آب بیاشامید و به نماز مشغول شد. من نیز آمدم و در عقب وی به نماز مشغول شدم. بعد از ادای نماز و عرض
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۰۲
حاجات به حضرت بی نیاز برخاست و مرا بدید و گفت: به همراه من بیا. همراه شدم و گمان من چنان بود که زمین در زیر قدم او درهم می گردد و چون صبح برآمد فرمود:
اینک مکه! برو، و از من جدا شد. گفتم: به حق خدا و به حرمت مصطفی به من بگو تو کیستی؟ فرمود: منم علی بن الحسین زین العابدین.
و از آن جمله است که امام محمّد باقر- علیه السلام- روایت کند که پدرم فرمود که من شنیدم که رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود که مرگ مفاجات بر بنده مؤمن تخفیف است در دنیا و بر کافر فاجر اندوه است و حسرت. حمزه نامی آنجا حاضر بود.
بخندید و پدرم از خنده او برنجید و گفت: الهی! او را به مفاجا بمیران! روز دیگر دیدند که به مفاجا بمرد و آواز آمد که این سزای کسی است که بر علی بن الحسین- علیه السلام- بخندد.
و از آن جمله است که آن حضرت با جمعی کثیر به مکه می رفت. در راه خادمان، خیمه آن حضرت را به موضعی نصب کردند. چون آن حضرت در آنجا درآمد فرمود:
این خیمه را از اینجا بردارید و به موضعی دیگر بزنید که موضع جنیان است. آواز آمد که یا بن رسول اللّه! خیمه را از اینجا بر مدارید که ما را از تو ضرری نیست و این تحفه قبول کن. ما دیدیم در کنار خیمه طبقی نهاده در آنجا انگور و انار بود. آن حضرت تناول نمود و حاضران را نیز از آن نصیب بداد. بعد از خوردن طعام استراحت خفیف نموده از آن مقام روی به راه نهاد.
و از آن جمله است که جمعی به همراهی آن حضرت به سفر می رفتند. گفتند: یا بن رسول اللّه! ما را آرزوی گوشت است. در این محل آهویی از دور پیدا گردید که در آن صحرا می چرید. آن حضرت یکی را فرمود که برو و به این آهو بگوی که علی بن الحسین تو را می خواهد. آهو دوان دوان آمد. آن حضرت فرمود او را ذبح کردند و بریان کرده تناول نمودند. بعد از آن فرمود که استخوانهای او را در پوست او جمع کردند و لب مبارک بجنبانید و پای خود بر وی زد و گفت: برخیز به اذن خدا. در حال آهو برخاست به صفت اوّل و بر آن حضرت سلام کرده به جانب صحرا روان شد.
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۵۰۳
گویند: عمر آن حضرت پنجاه و هفت سال بود. بعد از شهادت امام حسین سی و چهار سال بزیست و هم در ماه محرم الحرام عبد الملک مروان او را به زهر شهید گردانید. «۱»
برگرفته از کتاب آثار احمدی تاریخ زندگانی پیامبراسلام و ائمه اطهار علیهم السلامنوشته آقای احمد بن تاج الدین استر آبادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *