معجزات و کرامات

دعاهای پیامبر در جنگ ها و معجزها در جنگ بدر

خبیب بن عبد الرحمن گوید، در جنگ بدر خبیب بن عدی ضربتی سخت خورد چنانکه گوشت و پوست محل زخم برگشت، پیامبر (ص) آب دهان خویش را روی زخم او افکند و با ملایمت بر آن دست کشید و آن را به حالت اول در آورد و هماندم زخم جوش خورد.
ابن اسحق میگوید از جمله مسلمانانی که در جنگ بدر شرکت داشت عکاشه بن محصن بود، و او همان کسی است که آن قدر جنگ کرد که شمشیرش در دستش شکست و پیش پیامبر آمد و آن حضرت چوبی به او عنایت کرد و فرمود ای عکاشه با این جنگ کن، همینکه عکاشه چوب را از پیامبر گرفت و آن را به جنبش در آورد تبدیل به شمشیری بلند و سخت استوار و براق گردید و او همچنان با آن شمشیر جنگ کرد تا خداوند فتح و پیروزی نصیب فرمود.
این شمشیر همواره و در همه جنگهایی که عکاشه شرکت میکرد با او بود تا اینکه عکاشه در جنگ با اهل رده (زمان ابو بکر) کشته شد و این شمشیر که قوی نامیده شده بود همچنان همراهش بود.
واقدی هم این مطلب را از خود عکاشه روایت میکند که میگفت، روز بدر شمشیرم شکست پیامبر چوبی به من لطف فرمود که ناگاه تبدیل به شمشیری بلند و درخشان گردید و من با آن تا هنگامی که خدا دشمنان را به هزیمت راند جنگ کردم و همواره نزد من بود تا نابود گردید.
گروهی از مردان قبیله بنی عبد الاشهل میگویند در جنگ بدر شمشیر سلمه بن اسلم بن حریش هم شکست و او بی سلاح ماند پیامبر (ص) چوبدستی ای که متعلق به خود آن حضرت و از چوب خرما بود به او لطف کرد و فرمود با این جنگ کن، چوبدست مزبور همان دم تبدیل به شمشیری نیکو گردید و تا روزی که سلمه در جنگ قادسیه کشته شد همراهش بود.
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۶۵
(۱) قتاده میگوید در جنگ بدر چشم قتاده بن نعمان چنان ضربتی خورد که تخم آن از حدقه بیرون آمد و مایع آن بر روی گونهاش روان شد، خواستند آن را ببرند و از پیامبر پرسیدند، فرمود، نه و او را فرا خواند و چشمش را با کف دست خود در جای آن نهاد و چنان شد که نمیفهمید کدامیک از چشمهایش صدمه دیده است.
رفاعه بن رافع بن مالک میگوید، در جنگ بدر مردم بر گرد امیه بن خلف جمع شده بودند، من هم بطرف او رفتم و دیدم قطعهای از زره او از زیر بغلش آویخته است، من با نیزه ضربتی زدم و با شمشیر خود آن را جدا کردم، و هم در آن روز تیری به چشم من خورد و کور شد. پیامبر (ص) آب دهان خود را به چشم من انداخت و برایم دعا فرمود و چشم من به حال اول برگشت و هیچ اذیت و آزاری از آن تیر ندید
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۶۶
(۱)
تحریر جنگ بدر و بیان آن از مغازی موسی بن عقبه که در نظر دانشمندان درستترین کتاب مغازی است. چیزهائی که در آن ساقط شده باشد در اخبار متفرقه خواهیم آورد.
در بغداد برایم روایت کردند که هر گاه از امام مالک میپرسیدند کدام کتاب مغازی را بخوانیم، میگفت بر شما باد به کتاب مغازی مرد نیکوکار موسی بن عقبه که صحیحتر کتب مغازی است.
اسماعیل بن ابراهیم بن عقبه از عموی خود موسی بن عقبه موضوع جنگ بدر را چنین روایت میکند. پس از کشته شدن ابن حضرمی پیامبر (ص) دو ماه در مدینه درنگ فرمود، در آن هنگام ابو سفیان همراه کاروانی از قریش از شام بر میگشت، هفتاد سوار از قبائل مختلف قریش همراه کاروان بودند و از جمله مخرمه بن نوفل و عمرو بن عاص، کالاها و اندوخته بسیاری از اهل مکه در آن کاروان بود و گفته شده است که کاروانشان هزار شتر بوده است، هر یک از قریش که سرمایه قابلی داشت همراه ابو سفیان نموده بود مگر حویطب بن عبد العزی که سهمی در کاروان نداشت، و به همین جهت هم در جنگ بدر حضور نداشت و از شرکت در آن خودداری کرد.
موضوع کاروان را بعرض پیامبر رساندند و در آن موقع و پیش از آن مسلمانان و کفار مکه در حال جنگ بودند، چه ابن حضرمی کشته شده بود و دو نفر هم عثمان بن حکم را اسیر کرده بودند، چون این مطلب را بعرض پیامبر رساندند، پیامبر عدی بن ابی الزغبا را که از انصار بود و از قبیله بنی غنم و اصل او هم از منطقه جهینه بود و بسبس بن عمرو را برای کسب خبر گسیل فرمود، آن دو براه افتادند تا به گروهی که در جهینه نزدیک دریا سکونت داشتند رسیدند و از ایشان در مورد کاروان و اخبار مربوط به آن تحقیق نمودند و به حضور پیامبر برگشتند و گزارش خود را دادند.
در این هنگام که ماه رمضان بود مسلمانان بقصد مقابله با کاروان از مدینه بیرون آمدند، از آن سو، ابو سفیان که از پیامبر و یارانش سخت میترسید به مردم جهینه که رسید پرسید آیا چیزی از محمد (ص) احساس نکردید؟ آنها خبر دو سوار یعنی عدی و بسبس را به او دادند و خوابگاه شترهای آن دو را نشانش
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۶۷
(۱) دادند، ابو سفیان گفت از پشکل شتران آنها بردارید و بیاورید و چون هسته خرما در آن دید گفت بدون تردید این شتران از مدینه بوده و آن دو از اصحاب محمد (ص) و جاسوس او بودهاند.
ابو سفیان در عین ترس شتابان براه افتاد و مردی از قبیله بنی غفار را که نامش ضمضم بن عمرو بود به مکه فرستاد و به قریش پیام داد که حرکت کنید و کاروان خود را از محمد (ص) و یارانش حفظ نمائید زیرا او و یارانش بقصد تعرض بر ما از مدینه بیرون آمدهاند.
عاتکه دختر عبد المطلب که عمه پیامبر (ص) است همراه برادر خود عباس ساکن مکه بود، پیش از جنگ بدر و اندکی قبل از ورود ضمضم به مکه خوابی دید که ترسید و پی برادر خود عباس فرستاد و عباس همان شبانه پیش او آمد، عاتکه گفت امشب خوابی دیدهام که سخت از آن ترسیدم و بر قوم تو میترسم که نابود شوند، عباس گفت چه خوابی دیدهای؟ گفت برایت نمیگویم مگر اینکه تعهد کنی که برای کسی نگوئی، زیرا اگر آن را بشنوند ما را آزار خواهند داد و اموری را که خوش نداریم برای ما بازگو خواهند کرد، عباس چنین تعهدی کرد و عاتکه چنین گفت.
«خواب دیدم که سواری همچنان که بر مرکب خود سوار است از بالای مکه میآید و بفریاد بلند میگوید ای اهل غدر و ای گروه بدکاره پس از دو یا سه شب دیگر از مکه بیرون خواهید رفت، همچنان فریاد میزد تا سواره وارد مسجد شد و سه مرتبه فریاد کشید آنچنان که زن و مرد و بچهها همه گرد او جمع شدند و مردم سخت بوحشت افتاده بودند، آنگاه بر فراز کعبه نمودار شد و همچنان که بر مرکب خود سوار بود سه مرتبه بانگ برداشت و همان جمله را تکرار نمود، و سپس بر روی کوه ابو قبیس نمودار گردید و همچنان گفت چنانکه صدایش در همه دره مکه شنیده شد، در این هنگام متوجه قطعه سنگی بزرگ شد و آن را از بیخ برآورد و سوی اهل مکه انداخت.
سنگ با صدایی وحشتناک فرود آمد و چون به پایین کوه رسید متلاشی گردید و من هیچ خانه و حجرهای در مکه ندیدم مگر اینکه قطعهای از سنگ وارد
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۶۸
(۱) آن شد و به این جهت است که بر قوم تو سخت ترسیدم.
عباس هم از خواب عاتکه بوحشت افتاد و از پیش او بیرون آمد و در آخرین ساعات همان شب با ولید بن عتبه بن ربیعه که دوست او بود ملاقات نمود و داستان خواب عاتکه را برایش بازگو کرد و به او دستور داد که برای هیچکس نقل ننماید، ولید برای پدر خود عتبه این خواب را بیان کرد و او برای برادرش شیبه بازگو کرد و این سخن بالا گرفت و بگوش ابو جهل رسید و میان اهل مکه شایع شد و فردای آن روز صبح زود عباس مشغول طواف بود که ابو جهل و عتبه و شیبه و امیه و ابی پسران خلف و زمعه بن اسود و ابو البختری را دید که در جمعی از قریش نشسته و گفتگو میکنند و آنها همینکه عباس را دیدند، ابو جهل او را صدا زد و گفت پس از اینکه طوافت تمام شد پیش ما بیان، عباس چون طوافش تمام شد آمد و کنار آن گروه نشست، ابو جهل پرسید که داستان خواب عاتکه چیست گفت چیزی نبوده و خوابی ندیده است، ابو جهل گفت شما بنی هاشم به این قناعت نکردید که مردانتان دروغ بگویند که حالا دروغ زنهای خود را هم برای ما آوردهاید؟ ما و شما مانند دو اسب مسابقه بودیم که هر دو برای رسیدن به مجد و بزرگی مسابقه میدادیم، و چون اسبها پهلو به پهلو زدند مدعی شدید که ما پیامبر مردی داریم و این باقی مانده بود که بگویید ما را پیامبر ماده هم هست!؟ من در قریش خانوادهای دروغگوتر از شما ندیدهام چه مرد و چه زن، و عباس را با زبان خود سخت آزار داد.
ابو جهل گفت عاتکه چنین میپندارد که سواری در خواب گفته است که پس از دو یا سه شب دیگر باید از مکه بیرون روید، و اگر سه شب بگذرد و دروغ شما برای قریش روشن شود ما سندی خواهیم نوشت که شما زن و مرد دروغگوترین خانواده عرب هستید. ترجمه دلائل النبوه ج۲ ۲۶۸ تحریر جنگ بدر و بیان آن از مغازی موسی بن عقبه که در نظر دانشمندان درستترین کتاب مغازی است. چیزهائی که در آن ساقط شده باشد در اخبار متفرقه خواهیم آورد. ….. ص : ۲۶۶
ا فرزندان قصی به این قناعت نکردید که پردهداری کعبه و سرپرستی شورا و سقایت و پرچم میان شماست، و مدعی شدید که برای ما پیامبری آوردهاید.
عباس بانگ زد که آیا بس میکنی یا نه؟ دروغ در تو و خانواده تست.
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۶۹
(۱) یکی از حاضران به عباس گفت تو مرد نادان و کهنهپرستی نیستی، و عباس در مورد این خواب عاتکه و افشاگری خود آزار بسیاری دید.
شبانگاه سوم بعد از شبی که عاتکه خواب دیده بود ضمضم بن عمرو غفاری که ابو سفیان او را فرستاده بود به مکه رسید و فریاد برداشت که، ای آل غالب بن فهر براه بیفتید، که محمد (ص) و اهل مدینه متعرض ابو سفیان خواهند شد کاروان خود را دریابید، قریش سخت ترسیدند و از خواب عاتکه به بیم افتادند عباس گفت شما که میپنداشتید عاتکه دروغ گفته است.
و قریش با هر وسیله که در اختیار داشتند براه افتادند و روان گردیدند ابو جهل میگفت، آیا محمد (ص) پنداشته است که این کاروان هم مثل کاروان نخیله است؟ خواهد دانست که ما کاروان خود را میتوانیم حفظ کنیم یا نه، نهصد و پنجاه جنگجو براه افتادند و یکصد اسب یدک داشتند.
آنها در اعزام اشخاص فرو گذاری نکردند، گروهی را که اکراه داشتند شرکت نمایند مجبور به شرکت در جنگ نمودند، حتی کسانی را که میپنداشتند هوادار پیامبرند و یا مسلمان هستند رها نکردند و آنها را هم با خود بردند، فقط کسانی را که مطمئن بودند موافق با محمد (ص) نیستند رها کردند و آزاد گذاشتند از جمله عباس بن عبد المطلب و نوفل بن حارث و طالب بن ابی طالب و عقیل بن ابی طالب را همراه گروهی دیگر از بنی هاشم با خود همراه ساختند و بردند، طالب پسر ابو طالب در همین مورد اشعاری سروده است که چنین است.
«طالب بیرون میرود همراه تو برهای از تو برههای شکار، در جمعی که همه جنگجو و کشندهاند، در عین حال آن کسی که مالش را از دست میدهد غیر از کسی است که آنرا بدست میآورد و آن کسی که مغلوب میشود و بر میگردد غیر از کسی است که غالب میشود».
سپاه قریش راه افتاد و یک سره تا جحفه پیش رفت، شبانگاه برای آب گیری در آنجا فرود آمدند. و مردی از فرزندان مطلب بن عبد مناف همراه ایشان بود که جهیم بن صلت بن مخرمه نام داشت. او سر خود را بزمین گذاشت و چرتی زد که ناگاه با ترس به یاران خود گفت این سواری را که هم اکنون کنار
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۷۰
(۱) من ایستاد دیدید؟ گفتند نه، گویا تو دیوانه شدهای.
گفت نه هم اکنون سواری کنار من ایستاد و گفت ابو جهل و عتبه و شیبه و زمعه و ابو البختری و امیه بن خلف کشته شدند و گروهی از اشراف کفار قریش را نام برد، یاران او گفتند شیطان ترا دست انداخته است. چون این سخن باطلاع ابو جهل رسید، گفت حالا دروغگوئی بنی مطلب هم علاوه بر دروغ گوئی بنی هاشم برای ما میرسد. فردا خواهید دید چه کسی کشته خواهد شد.
پس از آنکه موضوع کاروان قریش که بهمراهی ابو سفیان بن حرب و مخرمه بن نوفل و عمرو بن عاص و گروهی دیگر از شام بر میگشتند بعرض پیامبر (ص) رسید آن حضرت به قصد ایشان از مدینه بیرون آمد. پیامبر هنگام خروج از دروازه بنی دینار رفت و هنگام بازگشت از دروازه ثنیه الوداع باز آمد. و پیامبر (ص) را سیصد و شانزده نفر و بنا بروایت ابن فلیح سیصد و سیزده نفر همراهی میکردند، و گروه زیادی از اصحاب براه نیفتادند و در مدینه ماندند، جنگ بدر نخستین واقعهای بود که خداوند متعال اسلام را بآن وسیله عزیز و گرامی فرمود.
خروج پیامبر در ماه رمضان و درست هیجده ماه پس از ورودش به مدینه بود و آن حضرت و مسلمانان قصدشان فقط دست یافتن به کاروان بود.
همان طور که گفته شد از دروازه بنی دینار بیرون رفتند و نیروی پشتیبان هم نداشتند، شتران ایشان از نوع شتران آب کش بود و هر چند نفر یک شتر داشتند چنانکه برای پیامبر (ص) و علی بن ابی طالب و مرثد بن ابی مرثد غنوی هم پیمان حمزه فقط یک شتر اختصاص داشت. و در تمام سپاه فقط یک شتر نر جنگی وجود داشت.
مسلمانان راه افتادند و چون به منطقه عرق الظبیه رسیدند به سواری برخوردند که از سوی تهامه میآمد، گروهی از اصحاب پیامبر خود را به او رساندند و از او درباره ابو سفیان پرسیدند، گفت من اطلاعی از او ندارم، و چون از دریافت خبر مایوس شدند به او گفتند آیا به پیامبر (ص) سلام نمیدهی؟. گفت مگر میان شما کسی هست که فرستاده خدا باشد؟ گفتند آری. گفت کدامیک از شماست؟ مسلمانان به پیامبر اشاره کردند، مرد عرب خطاب به محمد (ص)
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۷۱
(۱) گفت، تو مدعی هستی که رسول خدایی؟ فرمود آری، گفت اگر چنانچه میپنداری پیامبر هستی به من بگو که این ماده شتر من کره ماده در شکم دارد یا نر؟ در این هنگام مردی از انصار که از قبیله بنی عبد الاشهل و نامش سلمه بن سلامه بن وقش بود خشمگین گردید و به او گفت خودت با ناقهات نزدیکی کردهای و از تو باردار شده است.
پیامبر (ص) چون این دشنام دادن سلمه را شنید ناراحت شد و روی از او برگرداند. و سپس پیامبر (ص) براه افتاد و هیچ خبری از کاروان و قریش نداشت و ظاهرا اطلاعی هم از بیرون آمدن قریش نداشتند.
پیامبر به یاران خود فرمود در این کار و درباره مسیری که باید طی کنیم آراء خود را بگویید.
ابو بکر گفت، ای رسول خدا من از لحاظ شناخت مسافات این سرزمین از همه واردترم، عدی بن ابی الزغباء میگفت که کاروان در فلان صحرا بوده است و ابن فلیح هم همان را تایید میکرد بنابر این ما و ایشان نسبت به بدر در یک فاصله قرار داریم و همچون دو اسبی هستیم که مسابقه گذاشتهاند، و دوش به دوش گردیدهاند پیامبر فرمود دیگر اشاره کنید.
عمر بن خطاب گفت، این کاروان قریش و عزت آنست و بخدا هرگز خوار و ذلیل نشدهاند و هرگز هم از کفر خود به ایمان بر نمیگردد و بخدا قسم که سرسختانه با تو خواهند جنگید بنابر این شما هم باید کاملا آماده باشید و متقابلا با ساز و برگ و کوشش کافی باشید.
پیامبر فرمود، اشارهای دیگر نمائید مقداد بن عمرو که از بنی زهره بود گفت ما آنچه را که اصحاب موسی (ع) به آن حضرت گفتند که تو و خدایت بروید و جنگ کنید و ما در این جا نشستهایم [۵۷] نمیگوئیم. بلکه میگوئیم تو و پروردگارت جنگ کنید و ما هم پیروان شمائیم. پیامبر باز هم فرمود اشارهای دیگر نمائید.
______________________________
[ (۵۷)]- فَاذْهَبْ اَنْتَ وَ رَبُکَ فَقاتِلا إِنَا هاهُنا قاعِدُونَ آیه ۲۴ سوره پنجم.
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۷۲
(۱) در این هنگام سعد بن معاذ که متوجه کثرت رای خواهی پیامبر شده بود و میدید که مرتب با اصحاب مشورت میفرماید و قانع نمیشود، چنین تصور کرد که آن حضرت میخواهند عقیده انصار را بداند، و از این میترسد که مبادا انصار همراه نشوند و یا برای جنگ آماده نباشند، و این مطلب را با پیامبر در میان گذاشت و گفت شاید تصور میفرمائید که انصار نمیخواهند با شما هماهنگی داشته باشند؟ و فکر میکنید که آنان این موضوع را برای خود واجب نمیشمرند و فقط در مورد جنگهائی که داخل مدینه باشد خود را متعهد میدانند؟ و من از طرف همه انصار میگویم و از سوی ایشان متعهد میشوم که ما در همه امور پیرو شما خواهیم بود، بهر کجا که بکوچید و رشته خود را از هر کس ببرید و بهر کس که پیوند نمائید فرمان برداریم. هر چه میخواهی از اموال ما بگیر و هر چه میخواهی به ما عنایت فرما و آنچه که از ما بگیری برای ما خوشتر است از آنچه بدهی و بهر حال هر فرمانی که بدهی همه پیرو تو خواهیم بود، بخدا سوگند اگر به ناحیه برک یمن عزیمت فرمائی همراه تو خواهیم آمد.
چون سعد چنین گفت پیامبر فرمود، بنام خدا راه بیفتید گوئی کشتارگاههای کافران را به من نشان دادهاند.
و پیامبر (ص) آهنگ بدر فرمود ابو سفیان خود را کنار کشید و از نزدیک ساحل دریا حرکت میکرد و چون میترسید که مسلمانان در بدر کمین کرده باشند مسیر خود را تغییر داد، و در این هنگام برای قریش نوشت که او خود و همراهانش را نجات داده است و پیشنهاد کرد که قریش به مکه باز گردند زیرا مقصود حفظ و نجات کاروان بوده که او خود موفق به انجام آن شده است.
این خبر در جحفه به اطلاع قریش رسید ولی ابو جهل گفت بخدا قسم بر نمیگردیم تا اینکه به بدر برویم و آنجا چند روزی اقامت کنیم و میهمانان عرب را که بدیدار ما خواهند آمد میزبانی و پذیرائی کنیم، زیرا هر کس از اعراب که ما را در این شوکت و عزت ببیند هرگز به جنگ ما نخواهد آمد اخنس بن شریق دوست میداشت که بر گردد و به سپاه قریش پیشنهاد بازگشت نمود ولی آنها از پذیرفتن آن خودداری کردند و سرپیچی نمودند و
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۷۳
(۱) تعصب جاهلیت آنان را فرو گرفت.
اخنس همینکه از بازگشت قریش مایوس شد، به بنی زهره پیشنهاد کرد که برگردند آنها اطاعت نمودند و همگی برگشتند و هیچیک از ایشان در جنگ بدر شرکت نکردند و پیشنهاد او را پذیرفته و به فال نیک گرفتند و اخنس تا هنگام مرگ همچنان میان بنی زهره محترم بود.
بنی هاشم هم تصمیم به بازگشت گرفتند و میخواستند همراه آنها بر گردند ولی ابو جهل بطور جدی از ایشان در خواست نمود که جدا نشوند و همراهی کنند.
پیامبر (ص) نیز براه ادامه داد و کنار نزدیک ترین چاه از چاههای بدر فرود آمد و علی بن ابی طالب (ع) و زبیر بن عوام و بسبس انصاری را که از قوم بنی ساعده بود و یکی از نمایندگان قبیله جهینه در سپاه پیامبر (ص) هم شمرده میشد همراه تنی چند برای کسب خبر اعزام فرمود و گفت خود را به پشت این تپهها برسانید، و امیدوارم که کنار چاهی که بعد از این تپهها قرار دارد خبری بدست آورید، آن تپهها هم از ناحیه بدر شمرده میشد، آن گروه با شمشیرهای کشیده براه افتادند و نزدیک همان چاهی که پیامبر گفته بود ماموران آب گیری کافران را دیدند و دو غلام را اسیر نمودند یکی غلامی سیاه از آن بنی حجاج بود و دیگری نامش اسلم و متعلق به خاندان عاص بود، همراهان این دو بسوی قریش گریختند و اصحاب پیامبر (ص) آن دو را پیش پیامبر (ص) آوردند و آن حضرت در سایه بانی دورتر از حدود چاه بود.
یاران پیامبر از آن دو غلام شروع به پرسیدن درباره ابو سفیان نمودند و تصور قطعی آنها چنین بود که آن دو از اصحاب ابو سفیان هستند ولی در مقابل سوالهایی که از آنها میشد، درباره سپاه قریش توضیح میدادند و میگفتند که چه کسانی با آنها از مکه آمدهاند و روسای آنها چه افرادی هستند.
ولی مسلمانان گفتار آنها را تکذیب مینمودند و مخصوصا از این خبر خوششان نمیآمد زیرا طمع در ابو سفیان و کاروان بسته بودند.
پیامبر (ص) که ایستاده نماز میخواند و در عین حال گفتار مسلمانان را با آن دو میشنید و رفتارشان را میدید، هنگامی که آن دو را تهدید میکردند و
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۷۴
(۱) میزدند میگفتند، آری این ابو سفیان و کاروان است که پائینتر از شما هستند، همچنان که خداوند متعال فرموده است.
إِذْ اَنْتُمْ بِالْعُدْوَهِ الدُنْیا وَ هُمْ بِالْعُدْوَهِ الْقُصْوی وَ الرَکْبُ اَسْفَلَ مِنْکُمْ وَ لَوْ تَواعَدْتُمْ لَاخْتَلَفْتُمْ فِی الْمِیعادِ وَ لکِنْ لِیَقْضِیَ اللَهُ اَمْراً کانَ مَفْعُولًا.
«هنگامی که شما در کناره نزدیکتر بودید و ایشان در کناره دورتر. و سواران کاروان پایینتر از شما بودند، و اگر وعده کرده بودید خلاف کردید در وعده ولی خدای بفعل میآورد کاری را که میبایست کرده شود» آیه ۴۴ سوره ۸٫
مسلمانان همچنان وقتی که آن دو غلام میگفتند قریش به سراغ شما آمدهاند آنها را تکذیب مینمودند و وقتی میگفتند این ابو سفیان است آنها را رها میکردند.
پیامبر نماز خود را سلام داد و فرمود عجیب است، چه میگویند؟ گفتند میگویند قریش آمدهاند، فرمود درست و راست میگویند، ولی شما وقتی که اینها راست میگویند میزنیدشان و وقتی دروغ میگویند خوشحال میشوید و رهایشان میکنید. قریش بر کاروان خود از شما ترسیده و برای حفظ آن بیرون آمده است.
آنگاه پیامبر آن دو را خواست و از آنها سوال فرمود گفتند این قریش است که آمده است و ما از ابو سفیان اطلاعی نداریم.
پیامبر (ص) از آنها درباره شمار قریش پرسید، گفتند بخدا نمیدانیم ولی بهر حال زیادند، آوردهاند که آن حضرت پرسید دیروز چه کسی عهدهدار غذا دادن به آنها بوده است؟ مردی را نام بردند، پیامبر پرسید چند گوسپند (یا شتر) برای آنها کشت؟ گفتند ده تا، پیامبر فرمود پریروز چه کسی این کار را بر عهده داشت و چند کشتار نمود؟ مرد دیگری را نام بردند و گفتند نه کشتار داشت.
میگویند پیامبر فرمود عده قریش بین نهصد و هزار است زیرا روزی ۹ کشتار و روز دیگر ده کشتار داشتهاند.
و هم آوردهاند که چون قریش از مکه بیرون آمدند در ناحیه مر ابو جهل
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۷۵
(۱) برای سپاه ده شتر کشت، سپس امیه بن خلف در عسفان نه شتر سر برید، و بعد در قدید سهیل بن عمرو ده شتر سر برید.
از قدید به سوی آبهائی که کنار دریا بودند رفتند و یک روز آنجا اقامت نمودند و شیبه بن ربیعه ۹ شتر سر برید، سپس به جحفه رسیدند و آنجا عتبه بن ربیعه ده شتر سر برید و پس از آن به ابواء رسیدند و آنجا نبیه و منبه پسران حجاج و یا عباس بن عبد المطلب ده شتر سر بریدند، روز بعد حارث بن عامر ۹ شتر سر برید و چون کنار چاههای بدر رسیدند یک روز ابو البختری ده شتر و روز دیگر مقیس جمحی نه شتر سر بریدند و در این هنگام جنگ در گرفت و آنها از اندوخته خود استفاده مینمودند. (منظور غذاهای سرد تهیه شده برای ایام سفر و جنگ است).
در این هنگام پیامبر (ص) خطاب به اصحاب خود فرمود درباره محل فرود آمدن و اردو رای خود را بگویید.
حباب بن منذر که مردی از انصار و قبیله بنی سلمه بود برخاست و گفت ای رسول خدا من همه این سرزمین و چاههای آن را خوب میدانم، اگر مصلحت بدانی خود را کنار چاهی که من میدانم پر آب و شیرین است برسانیم و سعی کنیم پیش از دشمن آنجا برسیم و منزل بگیریم و دستور دهید که دهانه چاههای دیگر را کور نمایند.
پیامبر فرمود براه بیفتید و خداوند متعال یکی از این دو گروه (کاروان- قریش) را برای شما وعده فرموده است. در عین حال مردم را ترس و بیم فرا گرفت و شیطان هم این مطلب را در دل آنها دامن میزد.
پیامبر و مسلمانان براه افتادند و به سوی آب پیشی گرفتند، کافران هم با شتاب آهنگ رسیدن به آب برداشتند، در آن شب خداوند بارانی شدید و ناگهانی فرو فرستاد که مسیر کافران را بسیار دشوار ساخت و بلائی سخت برای آنها بود و مسیر مسلمانان که زمینی شنزار بود پس از این باران برای راه پیمائی بهتر شده بود.
و آنجا دشتی بود شن زار و سیل گیر.
مسلمانان زودتر به چاه اصلی رسیدند و آن را بررسی نمودند و آب آن
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۷۶
(۱) زیاد بود و شبانگاه همانجا سکونت گزیدند و حوضی بزرگ ساختند و دهانه چاههای دیگر را کور کردند.
پیامبر فرمود انشاء الله این جا فردا صبح کشتارگاه کافران است و خداوند متعال این آیه را نازل فرمود.
إِذْ یُغَشِیکُمُ النُعاسَ اَمَنَهً مِنْهُ وَ یُنَزِلُ عَلَیْکُمْ مِنَ السَماءِ ماءً لِیُطَهِرَکُمْ بِهِ وَ یُذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَیْطانِ وَ لِیَرْبِطَ عَلی قُلُوبِکُمْ وَ یُثَبِتَ بِهِ الْاَقْدامَ.
«چون فرو میپوشانید چشمهای شما را خواب، تا از ترس ایمن گردید. و فرو میفرستاد بر شما از آسمان آبی تا پاک گرداندتان به آن و ببرد از شما وسوسه شیطان را و تا قوی گرداند دلهایتان را و استوار بدارد به آن قدم ها را» آیه ۱۱ سوره هشتم.
و گفتهاند که در همه سپاه پیامبر دو اسب وجود داشت یکی به مصعب بن عمیر تعلق داشت و دیگری مورد استفاده سه نفر بود که عبارت بودند از سعد بن خیثمه و زبیر بن عوام و مقداد بن اسود.
پیامبر (ص) بر کنار حوض لشکر را مستقر فرمود و صف بستند.
میگویند چون کفار ظاهر شدند پیامبر گفت، پروردگارا این قریش است که با تمام کبر و غرور خود برای ستیزه با تو و تکذیب پیامبرت آمده است.
خدایا از تو آنچه را که وعده دادهای مسالت مینمایم و در این حال بازوی ابو بکر را گرفته بود و ابو بکر میگفت ای رسول خدا ترا مژده باد که خداوند وعده خود را بر میآورد و مسلمانان از خداوند متعال نصرت میطلبیدند و از او یاری میخواستند و خداوند متعال حاجت پیامبرش و مسلمانان را بر آورد.
کافران پیش آمدند و شیطان هم بصورت سراقه بن جعثم مدلجی در آمده و همراه ایشان بود و میگفت که قبیله بنی کنانه از پی او برای یاری کافران خواهد آمد و هم به ایشان میگفت امروز کسی از مردم بر شما چیره نخواهد شد و من هم همراه شما هستم.
میگوید این آیه در این مورد نازل شده است وَ لا تَکُونُوا کَالَذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بَطَراً وَ رِئاءَ النَاسِ «و مباشید چون آنانی که بیرون آمدهاند از
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۷۷
(۱) خانههایشان برای طغیان و سرکشی و نمایش دادن کار خود به مردم» آیه ۴۷ از سوره هشتم. و همچنین آیه بعدی.
کافران و گروهی که آنها را خواه و ناخواه همراهی میکردند چون دیدند که اصحاب و همراهان پیامبر (ص) عده اندکی هستند گفتند این ها به دین خود فریفته شدهاند و خداوند متعال در این مورد میفرماید.
إِذْ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَ هوُلاءِ دِینُهُمْ، وَ مَنْ یَتَوَکَلْ عَلَی اللَهِ فَإِنَ اللَهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ.
«چون میگفتند منافقان و آنها که در دل ایشان شک بود، فریفت این مسلمانان را دین ایشان، و هر که بر خدا توکل کند، خدای عزیز و حکیم است» آیه ۴۹ سوره هشتم.
کافران همچنان آمدند و برابر مسلمانان فرود آمده و آماده جنگ شدند و شیطان همچنان همراه ایشان بود و از آنها جدا نمیشد.
در این موقع حکیم بن حزام خود را به عتبه بن ربیعه رساند و گفت آیا نمیخواهی کاری کنی که همواره سالار و سرور قریش باشی؟ عتبه پرسید چه باید بکنم؟
حکیم بن حزام گفت، میان این دو گروه میانجیگری کن، دیه و خونبهای ابن حضرمی را بپرداز و آنچه که اصحاب محمد (ص) از کاروان ابن حضرمی بردهاند قبول کن که پرداخت نمائی زیرا قریش از محمد (ص) چیزی جز خون بهای ابن حضرمی و ارزش کالاهای غارت شده نمیخواهند.
عتبه گفت آری این کار را میکنم، و چه خوب گفتی و چه پیشنهاد پسندیدهای نمودی لطف کن و میان قریش راه بیفت و اعلان کن که من هر دو مورد را متعهد هستم.
حکیم میان اشراف قریش راه افتادند و ایشان را به این کار دعوت نمود.
عتبه هم سوار شتر خود شد و میان صفهای کفار و یاران خود براه افتاد و بانگ برداشت که آی قوم من از من اطاعت کنید، شما که از محمد (ص) و اصحاب او چیزی غیر از خون بهای ابن حضرمی و بهای کالاهای غارت شده نمیخواهید.
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۷۸
(۱) من عهدهدار این هر دو مورد هستم، این مرد را به حال خود بگذارید. اگر در ادعای خود دروغ بگوید بگذارید افراد دیگر عرب او را بکشند و از میان بردارند زیرا بهر حال سپاه او هم متشکل از مردانی است که غالبا با آنها خویشی نزدیک دارید و بر فرض که آنها را بکشید، همواره باید آنها به کسانی نگاه کنند که برادر یا پدر یا پسر یا برادرزاده و پسر عمویش بدست آنها کشته شدهاند و این مساله موجب بروز کینهها و دشمنیهای شدید میشود.
و اگر محمد (ص) به پادشاهی برسد شما در سایه پادشاهی او قرار میگیرد و اگر پیامبر باشد با پیامبر جنگی نکردهاید که مستوجب دشنام باشید، و اگر از دست آنها خلاصی نیابید این مایه خوشحالی آنهاست و آنگهی من نمیتوانم اعتماد داشته باشم که پیروزی از آن شما باشد. چه بسا که برد با آنها باشد.
از سویی ابو جهل نسبت به عتبه و گفتار او رشک برد و حسد ورزید و از سوی دیگر اراده و قضای الهی بر آن بود که امر خود را عملی فرماید. باین جهت با اینکه در آن روز سالار قریش عتبه بود ولی ابو جهل خود را به برادر ابن حضرمی رساند و به او گفت میبینی! عتبه همه را به خواری میکشد او میخواهد خون بهای برادرت را بپردازد و تصور میکند که تو آن را قبول خواهی کرد، آیا خجالت نمیکشید که خون بها بگیرید؟
به قریش هم گفت عتبه میداند که شما به محمد (ص) و اصحاب او چیره میشوید و چون پسرش و برخی از پسر عموهایش همراه محمد (ص) آمدهاند این است که صلاح و خیر شما را نمیخواهد.
همچنان که عتبه میان قریش براه افتاده و آنها را به صلح فرا میخواند، ابو جهل به او گفت خیلی ترسیدهای!؟
و میگویند پیامبر (ص) هم در حالی که به عتبه نگاه میکرد فرمود اگر پیش یک نفر از این قوم خیری وجود داشته باشد پیش همین مردی است که شتر سرخ موی دارد و اگر قریش از او اطاعت کنند ارشاد خواهند شد.
ابو جهل پس از اینکه قریش را به جنگ تحریض نمود دستور داد که زنان
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۷۹
(۱) بر عمرو بن حضرمی زاری نمایند. و آنها برخاستند و بانگ برداشتند که ای وای عمرو، وای عمرو.
بعضی از مردها هم برخاستند و برهنه شدند و با این عمل خود قریش را در مورد کوتاهی از جنگ سرزنش مینمودند. در این موقع قریش تصمیم به جنگ گرفت. عتبه به ابو جهل گفت امروز خواهی دانست که چه کسی ترسیده است؟ و خواهی فهمیده که کدام کار به مصلحت نزدیکتر بود؟
قریش آماده جنگ شد و صف بر بستند و به عمیر بن وهب گفتند سوار شو و عدد اصحاب محمد (ص) را بررسی کن و تخمین بزن. او بر اسب خود نشست و گرد اردوی پیامبر گشتی زد و شمار یاران آن حضرت را تخمینی زد و برگشت.
گفت من آنها را حدود سیصد نفر یا کمی کمتر و بیشتر دیدم، مجموعا حدود هفتاد شتر هم دارند، در عین حال صبر کنید تا ببینم نیروی پشتیبانی و یا کمینی ندارند؟ دوباره گرد لشکر گردید و قریش گروهی از سواران خود را هم با او همراه ساختند و برگشتند و گفتند نه نیروی پشتیبان دارند و نه کمین. آنها لقمه چرب و راحت و گوشت بی استخوانی خواهند بود! قریش به عمیر بن وهب گفتند که آتش جنگ را بر افروزد و او همراه صد سوار حمله خود را آغاز کرد، در این هنگام پیامبر (ص) دراز کشیده بود و قبلا به اصحاب خود فرموده بود که تا دستور ندادهام جنگ را آغاز ننمائید و لحظهای آن حضرت را خواب در ربود.
چون کافران شروع به حرکت نمودند. ابو بکر صدای خود را بلند کرد و گفت ای رسول خدا آنها راه افتادند و نزدیک ما رسیدند.
پیامبر (ص) از خواب بیدار شد و خداوند متعال عده کافران را در خواب مقدار کمی به پیامبر نشان داد، و عدد مسلمانان را هم در نظر کافران کمتر نموده بود تا این مساله موجب گردد تا هر دو گروه به یک دیگر طمع ببندند، اگر تصور میشد که عده کافران زیادند موجب میگردید که مسلمانان به سستی گرایند و در ستیزه و بگو مگو افتند، همچنان که خداوند متعال فرموده است.
همان طور که گفته شد همراه پیامبر (ص) و یاران او فقط دو اسب وجود
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۸۰
(۱) داشت که یکی از ابی مرثد غنوی و دیگری از مقداد بن عمرو بود.
پیامبر (ص) میان اصحاب خود بپا خاست و ایشان را موعظه کرد و خبر داد که خداوند متعال برای هر کس که امروز کشته شود بهشت را واجب فرموده است.
عمیر بن حمام که از قبیله بنی سلمه بود و مشغول تهیه خمیر برای یاران خود بود، همینکه گفتار پیامبر را شنید برخاست، و گفت ای رسول خدا اگر من کشته شوم بهشت از آن من خواهد بود؟
فرمود آری، عمیر بن حمام همان دم به دشمنان حمله کرد و خداوند متعال او را بدرجه شهادت رساند او نخستین شهید بود.
در این موقع از لشکر کافران اسود بن عبد الاسد مخزومی در حالی که به الاهه خود سوگند میخورد که باید از حوض آب محمد (ص) و یاران او آب بیاشامد و آنرا ویران سازد حمله کرد. و چون نزدیک حوض رسید حمزه بن عبد المطلب با او برخورد و ضربتی محکم به او زد که پایش را قطع نمود، و او همچنان خود را کشاند و داخل حوض افکند و آنرا آلوده ساخت و حمزه هم او را تعقیب کرد و کشت.
پس از کشته شدن اسود، عتبه بن ربیعه با تعصب زیادی که از گفتار ابو جهل پیدا کرده بود به میدان آمد و در حالی که هماورد میطلبید بانگ برداشت که بخدا سوگند ابو جهل خواهد دانست کدامیک از ما ترسوتر و خوارتر هستیم.
برادر عتبه، شیبه و پسرش ولید هم به او پیوستند و شروع به هماورد خواستن نمودند.
سه نفر از انصار بیرون آمدند، ولی گویی پیامبر (ص) از این کار شرم داشت، چه این اولین جنگ میان مسلمانان و کافران بود و پیامبر هم شخصا حضور داشت و مایل بود که سختی و مشقت این جنگ را خود و خویشانش عهدهدار باشند.
به این جهت خطاب به آن سه نفر دستور فرمود که به صف خود برگردند، و پسر عموهای عتبه و شیبه و ولید به جنگ آنها بروند. و در این هنگام
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۸۱
(۱) حمزه بن عبد المطلب و علی بن ابی طالب (ع) و عبیده بن حارث بن عبد المطلب به میدان رفتند.
حمزه با عتبه درگیر شد و عبیده با شیبه و علی (ع) با ولید، حمزه عتبه را کشت و عبیده شیبه را و علی (ع) ولید را، شیبه ضربتی سخت به عبیده زده و پای او را قطع نمود، حمزه و علی (ع) عبیده را نجات داده و از میدان بیرون بردند و عبیده بعدا بواسطه چرکین شدن زخم رحلت نمود.
هند، دختر عتبه در مرثیه پدر خود چنین میگوید.
«ای چشم من، اشک ریزان خود را فرو ریز، بر بهترین مرد استوار که هیچگاه پشت به جنگ نمیکرد. خویشاوندان او از بنی هاشم و بنی مطلب در صبحگاه او را فرا خواندند.
سوزش شمشیرهای خود را به او چشاندند و پس از ضربات سنگین او را از شاخه چیدند.»
و هند دختر عتبه نذر کرد که اگر بر حمزه پیروز شوند از جگر او بخورد.
این چند نفر پیش از آنکه دو گروه بطور جدی وارد جنگ شوند کشته شدند.
مسلمانان چون دیدند که آتش جنگ بر افروخته شد. به پیشگاه الهی زاری کردند و پیروزی مسالت نمودند.
پیامبر (ص) هم در حالی که دستهای خود را بسوی آسمان بر افراشته بود از او یاری میخواست و استدعا مینمود تا حق تعالی وعده خود را بر آورد، و عرض میکرد پروردگارا اگر این مشرکان بر من پیروز شوند، کفر آشکار خواهد شد. و دین تو پابرجا نخواهد ماند. و ابو بکر میگفت، ای رسول خدا سوگند به آن کس که جان من در دست اوست که خدای عز و جل ترا یاری خواهد فرمود و روسپید خواهی شد.
در این هنگام خداوند متعال گروهی از فرشتگان را برای درهم کوبیدن دشمن فرو فرستاد و پیامبر فرمود خداوند متعال نصرت و پیروزی را نازل فرمود و فرشتگان فرود آمدند، ای ابو بکر مژده باد ترا، که من هم اکنون جبرئیل را در
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۸۲
(۱) حالی که جامه رزم پوشیده و اسبی را میان آسمان و زمین میکشید دیدم. و چون بزمین رسید بر آن اسب سوار و از نظر ناپدید شد، سپس پیش من آمد در حالی که سراپایش را غبار گرفته بود.
در این هنگام ابو جهل هم میگفت، خدایا هر یک از این دو آیین را که بهتر است یاری فرمای! آیین و دین کهن ما و یا دین و آئین تازه محمد (ص).
و چون شیطان فرشتگان را دید، عقب نشست و از یاری مشرکان خودداری نمود، خداوند به فرشتگان الهام فرمود که شیطان همراه کافران است و گفته بوده که آنها را یاری خواهد نمود. و فرمان داد که ایشان رسول خدا و مومنان را یاری دهند.
و پیامبر (ص) مشتی شن برداشت و به سوی چهره مشرکان پرتاب فرمود و خداوند متعال چنان قرار داد که هیچکس از کافران باقی نماند مگر اینکه آن شن و خاک چشمش را انباشته کرد.
مسلمانان به همراهی فرشتگان و عنایت خداوند شروع به کشتار کافران نمودند و ایشان را میکشتند یا اسیر میگرفتند. هر یک از کافران به روی در آمده بود و نمیدانست بکدام سوی بگریزد و چگونه خاک و شن را از چشم خود پاک کند.
پیامبر پیش از شروع جنگ به مسلمانان دستور داده بود که در صورت پیروزی بر عباس و عقیل و نوفل بن حارث و بختری و تنی چند که نام برده بود ایشان را نکشند. این گروه همراه افراد دیگری که پیامبر اشاره فرموده بود اسیر شدند. بجز ابو البختری که از اسارت بشدت ننگ داشت و کشته شد.
میگویند پیامبر (ص) به مسلمانان دستوری ویژه هم درباره ابو البختری داده بود که اگر تن به اسارت داد حتما او را نکشند و اسیر بگیرید. گروه زیادی هم از کفار قریش به امید آنکه با پرداخت دیه و غرامت آزاد خواهند شد تن به اسیری در دادند.
گروهی میگویند ابو السیر ابو البختری را کشت ولی بیشترین مردم گفتهاند که مجدر او را کشته است یا ابو داود مازنی.
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۸۳
(۱) شمشیر و لباس ابو البختری نزد فرزندان مجدر باقی بوده است تا اینکه از طرف ایشان به فرزندان ابو البختری فروخته شده است. در این مورد مجدر [۵۸] چنین میگوید.
«فرزندان بختری را به یتیمی مژده بده و این مژده را به فرزندان من هم برسان.
اصل من از قبیله بلی است و در جنگ چندان نیزه میزنم که از میان میشکند و دو پاره میشود.
هرگز نخواهی دید که مجذر کار خلاف عادت انجام دهد.» [۵۹]
آوردهاند، که مجذر، ابو البختری را سوگند داد که به اسیری تن در دهد و به او گفت که پیامبر از کشتن او منع فرموده است ولی او نپذیرفت و با شمشیر حمله کرد و مجذر به او مهلت نداد و با نیزه میان سینهاش کوفت و او را کشت و اسلحهاش را برداشت.
پیامبر (ص) بیامد و کنار جسد کشتگان ایستاد و در جستجوی لاشه ابو جهل بر آمد و آنرا ندید، از این موضوع چنان ناراحت شد که آثار آن در چهرهاش نمودار گردید و عرض کرد پروردگارا مرا از فرعون این امت ناتوان مساز.
گروهی از مردان براه افتادند تا از او خبری بدست آوردند، عبد الله بن مسعود ابو جهل را پیدا کرد که در فاصله کمی از میدان برو افتاده است در حالی که سراپا پوشیده از آهن است و شمشیر خود را روی رانهایش گذاشته و جراحتی هم ندارد ولی قادر به حرکت نیست و همچنان بزمین نگاه میکند.
عبد الله بن مسعود دور و بر او گردید و میخواست او را بکشد اما میترسید که ابو جهل بطور ناگهانی حمله نماید و با توجه باینکه سراپایش پوشیده از آهن بود عبد الله وحشت داشت بهر حال نزدیک او رفت و چون او را بی حرکت یافت پنداشت که مجروح شده است. تصمیم گرفت با شمشیر خود به او ضربتی
______________________________
[ (۵۸)]- نام این شخص در سیره ابن هشام مکرر بصورت «مجذر» ضبط شده و اصح است.
[ (۵۹)]- این اشعار بضمیمه چند بیت دیگر بطور صحیح تر در صفحه ۲۸۲ جلد دوم سیره چاپ مصطفی السقاء سال ۱۳۵۵ هجری قمری آمده است.
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۸۴
(۱) بزند ولی میترسید که ضربهاش کارگر نیفتاده و اثری نداشته باشد.
از پشت سر خود را به او رساند و دسته شمشیرش را گرفت و آن را بیرون کشید و ابو جهل همچنان بی حرکت بود، عبد الله دنباله خود ابو جهل را از پشت گردنش بالا داد و ضربت محکمی زد چنانکه سرش جدا شد و مقابلش بزمین افتاد.
عبد الله بن مسعود جامه و سلاح او را بیرون آورد و در این وقت متوجه شد که ابو جهل هیچگونه جراحتی نداشته است. ولی روی گردن و دست ها و شانههای او آثاری مانند اثر تازیانه دیده میشد. ابن مسعود به حضور پیامبر آمد و خبر کشته شدن او و علامتی را که بر بدنش دیده بود داد.
پیامبر فرمود، این ها آثار ضربتهایی است که فرشتگان زدهاند، سپس فرمود پروردگارا وعده خود را بر آوردی.
قریش در حالی که شکست خورده و مغلوب شده بودند به مکه بازگشتند.
نخستین کسی که خبر هزیمت قریش را به مکه آورد حیسمان کعبی بود که پدر بزرگ حسن بن غیلان است.
مردم کنار کعبه گرد او جمع شدند و درباره سربازان میپرسیدند، هر یک از اشراف مکه را که نام میبردند، خبر مرگ آنها را میداد. صفوان بن امیه که با گروهی از قریش در حجر نشسته بود گفت، بخدا قسم این مرد عاقل نیست، دلش را ترس و بیم فرار گرفته است، درباره من هم که از او بپرسید خیال میکنم خبر مرگم را خواهد داد. کسی از حیسمان پرسید آیا از صفوان بن امیه خبری داری؟ گفت آری او که همین جا در حجر نشسته است، ولی پدرش امیه را دیدم که کشته شد.
از آن پس گریختگان قریش پیاپی میرسیدند، خداوند متعال پیامبر خویش و مومنان را یاری فرموده بود. پیروزی بدر همه مشرکان و منافقان مدینه را خوار کرد و همه یهودیان مدینه هم در مقابل اسلام فروتنی نمودند. و این روز فرقان نامیده شده است یعنی روزی که خداوند میان شرک و ایمان را جدا ساخت.
در این هنگام یهودیان گفتند یقین پیدا کردیم که او همان پیامبری است
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۸۵
(۱) که صفاتش را در تورات یافتهایم، و بخدا قسم از این پس هر پرچمی که محمد (ص) بر افرازد پیروز خواهد شد.
مردم مکه هم در همه خانهها یک ماه برای کشتگان خود اعلام عزا نمودند و زنها موهای خود را آشفته کردند. معمولا شتر یا اسب کشتهشدگان را میآوردند و میان زنها نگاه میداشتند و آنها بر گرد آن نوحه و زاری میکردند و در همان حال که بر روی مرکب پوششی انداخته بودند حیوان را در کوچهها میگرداندند و زنها همچنان زاری میکردند.
از اسیرانی که در جنگ بدر بدست مسلمانان افتادند هیچکس بجز عقبه بن ابی معیط را نکشتند و او را هم عاصم بن ثابت بن ابی الافلح که از قبیله بنی عمرو بن عوف بود کشت.
عقبه هنگامی که او را دید که بطرفش میآید که حکم را اجرا کند از قریش یاری میخواست و زاری میکرد و میگفت چرا از میان همه اسیران من باید کشته شوم؟ و پیامبر (ص) در پاسخ او فرمود بواسطه ستیزهگری و دشمنی شدیدت با خدا و رسول خدا.
و پیامبر (ص) دستور داد تا کشتگان قریش را در یکی از چاههای متروک بدر ریختند و آنها را لعنت فرمود، و کنار چاه ایستاد و ایشان را به اسامی آنها میخواند.
امیه بن خلف که مردی چاق بود جسدش همان روز باد کرده بود و وقتی میخواستند آن را در چاه بیندازند متلاشی بود و پیامبر فرمود او را همانجا رها کنند.
پیامبر همچنان کافران را لعنت میکرد و میفرمود «آیا دیدید که آنچه پروردگارتان وعدهتان داده بود حق است» [۶۰] موسی بن عقبه میگوید، نافع میگفت که عبد الله بن عمر گفته است، گروهی از مردم به پیامبر گفتند آیا با مردگان گفتگو میکنی؟ پیامبر فرمود در مورد آنچه گفتم شما هم از ایشان شنواتر نیستید.
______________________________
[ (۶۰)]- بخشی از آیه ۴۳ سوره هفتم است که ضمن آن گفتگوی بهشتیان و دوزخیان مطرح است.
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۸۶
(۱) آن گاه پیامبر به مدینه برگشت و از دروازه ثنیه الوداع وارد شهر شد. و چون گروهی بودند که خروج پیامبر (ص) را برای جنگ دوست نمیداشتند و با آن حضرت مجادله کرده بودند، این آیه نازل شد که با سه آیه بعد آن در این مورد و بیان نعمت خدا به مسلمانان است.
کَما اَخْرَجَکَ رَبُکَ مِنْ بَیْتِکَ بِالْحَقِ وَ إِنَ فَرِیقاً مِنَ الْمُوْمِنِینَ لَکارِهُونَ. یُجادِلُونَکَ فِی الْحَقِ بَعْدَ ما تَبَیَنَ.
«همچنان که پروردگارت، بیرون آوردت از خانهات براستی و همانا پارهای از گروندگان کراهت دارند مجادله میکنند با تو در حق پس از آنچه ظاهر شده بود». آیه ۵ سوره هشتم.
همچنین خداوند متعال در مورد بر آوردن خواسته پیامبر و مومنان آیه زیر و آیه بعد آن را نازل فرموده است.
إِذْ تَسْتَغِیثُونَ رَبَکُمْ فَاسْتَجابَ لَکُمْ اَنِی مُمِدُکُمْ بِاَلْفٍ مِنَ الْمَلائِکَهِ مُرْدِفِینَ.
«وقتی که استغاثه نمودید پروردگارتان را، پس اجابت کرد شما را که من زیاد کنندهام شما را به هزار فرشته که از پی هم در آیندگان هستند» آیه ۱۰ سوره هشتم.
و هم در مورد خواب کوتاهی که برای در امان بودن مسلمانان ایشان را فرا گرفت، هنگامی که از آمدن قریش آگاه شده بودند آیه زیر و آیه بعد از آن را نازل فرموده است.
إِذْ یُغَشِیکُمُ النُعاسَ اَمَنَهً مِنْهُ وَ یُنَزِلُ عَلَیْکُمْ مِنَ السَماءِ ماءً لِیُطَهِرَکُمْ بِهِ وَ یُذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَیْطانِ وَ لِیَرْبِطَ عَلی قُلُوبِکُمْ وَ یُثَبِتَ بِهِ الْاَقْدامَ.
«وقتی که عارض شد شما را خواب برای ایمنی از او فرو میفرستد از آسمان بر شما آبی تا پاک سازد شما را به آن و ببرد از شما وسوسه شیطان را و تا دلهای شما را محکم بدارد و قدمها را به آن استوار فرماید». آیه ۱۲ سوره هشتم.
در مورد کشته شدن کافران و مشتی خاک و شن که رسول خدا (ص) آن را بسوی ایشان پرتاب فرموده است، میگویند که آیه زیر و آیه پس از آن نازل
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۸۷
(۱) شده است و خدا داناتر است.
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لکِنَ اللَهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَ اللَهَ رَمی وَ لِیُبْلِیَ الْمُوْمِنِینَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً إِنَ اللَهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ.
«شما را ایشان را نکشتید، بلکه خدا ایشان را کشت، و آن مشت خاک را هنگامی که انداختی تو نینداختی بلکه خدا انداخت، تا نعمت دهد مومنان را نعمتی خوب بدرستی که خدا شنوای داناست». آیه ۱۸ سوره هشتم.
و در مورد طلب پیروزی کردن ایشان و دعای مومنان فرموده است.
إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جاءَکُمُ الْفَتْحُ «اگر فتح میخواستید، بتحقیق که فتح برای شما آمد» و ضمن همین آیه درباره مشرکان میفرماید وَ إِنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ «و اگر باز ایستید برای شما بهتر است» آیه ۲۰ سوره هشتم.
سپس آیه زیر و هفت آیه بعد آن هم در همین مورد جنگ بدر نازل شده است.
وَ اَطِیعُوا اللَهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَ اللَهَ مَعَ الصَابِرِینَ.
«و فرمان برید خدا و رسولش را و نزاع مکنید که سست خواهید شد و دولت شما از میان خواهد رفت و صبر کنید که همانا خدا با صابران است» آیه ۴۹ سوره هشتم.
و در مورد بیان منازل و جایگاههای ایشان آیه زیر و آیه بعد آن را نازل فرموده است.
إِذْ اَنْتُمْ بِالْعُدْوَهِ الدُنْیا وَ هُمْ بِالْعُدْوَهِ الْقُصْوی وَ الرَکْبُ اَسْفَلَ مِنْکُمْ.
«هنگامی که شما در کناره نزدیکتر بودید و ایشان در کناره دورتر و سواران قافله پایینتر از شما بودند» آیه ۴۴ سوره هشتم.
و در مورد پند و اندرز دادن به مسلمانان آیه زیر و سه آیه بعد آن را فرو فرستاده است.
یا اَیُهَا الَذِینَ آمَنُوا إِذا لَقِیتُمْ فِئَهً فَاثْبُتُوا وَ اذْکُرُوا اللَهَ کَثِیراً لَعَلَکُمْ تُفْلِحُونَ.
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، چون ملاقات کنید گروهی را پایداری
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۸۸
(۱) کنید. و خدای را بسیار یاد کنید باشد که شما رستگار گردید». آیه ۴۸ همان سوره.
و درباره گفتار برخی از مسلمانان که مشرکان آنها را باجبار به جنگ آورده بودند و آنان در مورد اندکی عده مسلمانان صحبت میکردند، فرموده است.
إِذْ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَ هوُلاءِ دِینُهُمْ.
«هنگامی که میگفتند دو رویان و کسانی که در دلهایشان رشک بود، اینان را دینشان فریفته است» آیه ۵۲ همان سوره.
و درباره کشتهشدگان از مشرکان و کسانی که از آنها پیروی میکردند آیه زیر و هشت آیه پس از آن را نازل فرموده است.
وَ لَوْ تَری إِذْ یَتَوَفَی الَذِینَ کَفَرُوا الْمَلائِکَهُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ.
و اگر میدیدی هنگامی را که فرشتگان آنان را که کافر شدند میمیرانیدند و میزدند بر رویهایشان» آیه ۵۳ همان سوره.
و خداوند متعال در مورد اسیران و اینکه گروهی اصرار به کشتن ایشان داشتند آیه زیر را نازل فرمود که عتاب گونهای است.
ما کانَ لِنَبِیٍ اَنْ یَکُونَ لَهُ اَسْری حَتَی یُثْخِنَ فِی الْاَرْضِ تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُنْیا وَ اللَهُ یُرِیدُ الْآخِرَهَ وَ اللَهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ.
«نسزد مر پیغمبری را که او را اسیرانی باشد تا اینکه خونریزی بسیار کند در زمین، متاع دنیا را میخواهید، و خدای آخرت را میخواهد و خدا غالب درست کردار است» آیه ۶۹ همان سوره.
قبلا خداوند متعال غنیمت را برای امتهای دیگر حرام فرموده بود و پیش از جنگ حلال بودن آن برای پیامبر و مسلمانان به آن حضرت اعلام شده بود و ضمن احادیثی که از پیامبر (ص) آوردهاند حدیث زیرا را هم نقل نمودهاند و خدا داناتر است.
میگویند پیامبر فرمود برای هیچیک از امتهای پیش از ما غنایم حلال نبود و خداوند و متعال آن را برای ما حلال فرمود و قبلا روا بودن آن را اعلام فرموده بود.
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۸۹
(۱) در این مورد هم آیه زیر و آیه پس از آن نازل شده است.
لَوْ لا کِتابٌ مِنَ اللَهِ سَبَقَ لَمَسَکُمْ فِیما اَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ.
«اگر نبود، نوشتهای از خدا که پیشی گرفته بود هر آینه میرسید شما را در آنچه که گرفتهاید عذابی بزرگ» آیه ۷۰ همان سوره.
گروهی از مسلمانان که اسیر شده بودند به پیامبر (ص) اظهار میداشتند که ما مسلمانیم و کافران ما را از روی اجبار آوردهاند، چرا باید از ما هم فدیه بگیرند؟ در این مورد هم این آیه نازل گردید:
یا اَیُهَا النَبِیُ قُلْ لِمَنْ فِی اَیْدِیکُمْ مِنَ الْاَسْری إِنْ یَعْلَمِ اللَهُ فِی قُلُوبِکُمْ خَیْراً یُوْتِکُمْ خَیْراً مِمَا اُخِذَ مِنْکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللَهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ.
«ای پیامبر به اسیرانی که در دست شما هستند بگو که اگر خداوند در دلهای شما خیری بداند، به شما بهتر از آنچه از شما گرفته شده است میدهد و شما را میآمرزد و خدا آمرزنده مهربانست». آیه ۷۲ همان سوره.
ابو عبد الله حافظ هم با اسناد خود از عروه بن زبیر داستان جنگ بدر را تقریبا به همان طور که موسی بن عقبه آورده است روایت میکرد. با این تفاوت که در روایت او نام اشخاصی که عهده دار تامین اطعام لشکر قریش بودهاند نیامده است و در مورد کسانی که ابو البختری را کشتهاند از ابو داود مازنی نام برده نشده است.
همچنین در مورد اسیرانی که میگفتند مسلمان بودهاند میگوید چون فدیه گرفتن از آنها را هم خداوند متعال برای مسلمانان حلال فرمود، با تاثر گفتند معلوم میشود خیری در ما نیست زیرا هم کشته دادیم و هم اسیر شدیم و خداوند متعال آن آیه را نازل فرمود.
عروه میگوید بهر حال ایشان لااقل در لشکر کافران سیاهی لشکر که بحساب میآمدهاند بعلاوه اگر واقعا میخواستند میتوانستند از میان آنها بگریزند و به پیامبر و مسلمانان ملحق شوند. چنانچه درباره کسانی که از مکه هجرت کرده بودند این آیه و آیات بعد آن که تا آخر سوره است نازل شد.
وَ الَذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَهِ ….
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۹۰
(۱) «و آنان که گرویدند و هجرت گزیدند و جهاد کردند در راه خدا» آیه ۷۶ همان سوره همچنین خداوند عز و جل در مورد تقسیم غنیمتها آیه زیر را نازل فرموده است.
وَ اعْلَمُوا اَنَما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَاَنَ لِلَهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَبِیلِ ……
«و بدانید هر چه که غنیمت بگیرید یک پنجم آن از آن خدا و رسول خدا و صاحبان خویشاوندی و یتیمان و درماندگان و رهگذران نیازمند است …» آیه ۴۱ همان سوره.
و باز در مورد آنان که مدعی مسلمانی بودند و همراه لشکر کافران آمده و صدمه دیده و یا کشته شده بودند و در مورد کسانی که میتوانستند از مکه بیرون بروند و هجرت کنند ولی این کار را نکرده و همانجا مانده بودند این آیه نازل شده است.
إِنَ الَذِینَ تَوَفَاهُمُ الْمَلائِکَهُ ظالِمِی اَنْفُسِهِمْ قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْاَرْضِ.
«بدرستی آنانی را که فرشتگان میمیرانند، ستمگران بر خود هستند، گفتند شما در چه حال بودید؟ گفتند ما ضعیفان زمین بودیم ….» دو آیه بعد هم که آیات ۹۷ و ۹۸ سوره چهارم است در همین باره نازل شده است. از ابن عباس در مورد این آیه:
إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَهِ وَ ما اَنْزَلْنا عَلی عَبْدِنا یَوْمَ الْفُرْقانِ.
«اگر به خدا و به آنچه که در روز فرقان بر بنده خود فرو فرستادیم ایمان دارید» قسمتی از آیه ۴۳ سوره هستم. منقول است که منظور از یوم فرقان روز جنگ بدر است یعنی روزی که خداوند میان حق و باطل فرق گذاشت.
و همو میگوید، چون سپاه قریش و مسلمانان بیکدیگر نزدیک شدند، خداوند عدد مسلمانان را در نظر کافران و شمار کافران را در نظر مسلمانان اندک نمود.
کافران گفتند، این ها چقدرند؟ گویی دین آنها ایشان را فریفته است و
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۹۱
(۱) این مطلب را از آن جهت میگفتند که مسلمانان در نظرشان بسیار کم مینمود و میپنداشتند که حتما به هزیمت خواهند رفت و حتی کم کم به این موضوع یقین پیدا کرده بودند و خداوند متعال در همین مورد میفرماید.
وَ مَنْ یَتَوَکَلْ عَلَی اللَهِ فَإِنَ اللَهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ «و هر که بر خدا توکل کند همانا که خداوند غالب و فرزانه است» بخشی از آیه ۵۲ سوره هشتم. [۶۱]
______________________________
[ (۶۱)]- بنا به برخی از روایات تمام سوره انفال پس از جنگ بدر و در آن مورد نازل شده است. مراجعه فرمائید به جلد سوم ترجمه تاریخ طبری آقای ابو القاسم پاینده و صفحه ۱۴۱ جلد دوم تفسیر کشاف زمخشری چاپ انتشارات آفتاب تهران.
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۹۲
(۱)
عدد اصحاب پیامبر (ص) که در جنگ بدر شهید شدند و شمار کشتهشدگان و اسیران کافران
از موسی بن عقبه روایت است که در جنگ بدر شش نفر از مهاجران که برخی از قریش بودند و هشت نفر از انصار کشته شدند و از کافران چهل و نه کشته و سی و نه نفر اسیر گردیدند.
ابن لهیعه هم عدد کشتهشدگان مسلمانان و کافران را از قول عروه همچنین روایت کرده است:
ابو عبد الله حافظ با اسناد خود از یونس بن اسحق روایت میکند که در جنگ بدر یازده نفر از مسلمانان کشته شدند، چهار نفر از قریش و هفت نفر از انصار و از مشرکان چهل و چند نفر کشته گردیدند.
یونس بن اسحق در جای دیگری از کتاب خود میگوید.
شمار اسیرانی که همراه پیامبر (ص) بودند چهل و چهار نفر بود و عدد کشتهشدگان هم همین اندازه بود.
از ابن شهاب برایم روایت کردند که میگفت، نخستین کسی که در جنگ بدر از مسلمانان شهید شد، مهجع خدمتکار عمر بن خطاب بود و پس از او مردی از قبیله انصار، در این وقت کافران منهزم شده و گریختند و بیش از هفتاد نفر از آنها کشته و همین مقدار اسیر گردیدند.
یونس بن یزید هم این مطلب را از ابن شهاب و از عروه بن زبیر روایت مینماید و ظاهرا این صحیحترین روایتی است که در مورد شمار کشتگان و اسیران بدر آمده است.
حدیث براء بن عازب هم موید آنست که خود حدیث موصول و صحیحی است.
براء، ضمن بیان وقایع جنگ احد میگوید، پیامبر (ص) عبد الله بن جبیر را فرمانده تیر اندازان قرار داد. و آنها پنجاه نفر بودند، و در جنگ احد مجموعا هفتاد نفر از مسلمانان شهید شدند، در صورتی که در جنگ بدر مسلمانان هفتاد نفر از مشرکان را کشته و هفتاد نفر اسیر گرفتند.
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۹۳
(۱) روایت براء را بخاری هم در صحیح خود آورده است.
اسحاق بن کعب بن عجره از پدر بزرگ خود روایت میکند هنگامی که پیامبر (ص) در روحاء بود [۶۲] عربی از قبیله شرف بر ایشان فرود آمد و خطاب به مسلمانان گفت از کدام قوم هستید و آهنگ کجا دارید؟ گفتند همراه پیامبر خدا آهنگ بدر داریم، گفت چگونه است که نه جامه جنگی درستی دارید و نه سلاح مرتبی؟، گفتند ما بهر حال انتظار یکی از دو حالی را داریم که هر دو پسندیده و خوب خواهد بود. یا کشته میشویم و بهشت بهره ما خواهد بود، یا آنکه پیروز میشویم که خداوند متعال پیروزی و بهشت را برای ما عنایت فرموده است.
مرد عرب گفت، پیامبرتان کجاست؟ گفتند این اوست، عرب به پیامبر گفت ساز و برگ جنگی من همراهم نیست. میروم آن را برگیرم و برگردم و به شما پیوندم. پیامبر فرمود چنین کن، به خانه خود برو و ابزار جنگ خویش را بردار و بیا.
پیامبر (ص) به طرف بدر حرکت نمود و آن مرد هم به خانه خود رفت و سپس بسوی بدر راه افتاد و هنگامی به آنجا رسید که پیامبر (ص) مشغول مرتب کردن صفها بود، او هم وارد صف شد و شروع به جنگ کرد و از کسانی است که خداوند در آن روز او را بدرجه شهادت رساند.
پس از اینکه خداوند متعال مشرکان را هزیمت و مومنان را پیروزی بخشید، پیامبر در حالی که عمر همراه بود از میان شهداء عبور فرمود، پیامبر به عمر فرمود میدانم که حدیث را دوست میداری.
بدان که شهیدان درجاتی دارند همچون بزرگان و اشراف و پادشاهان. و این مرد عرب از آن هاست.
هاشم بن محمد عمری که از فرزندان عمر بن علی است میگوید.
سپیده دم جمعهای پدرم مرا همراه خود برای زیارت قبور شهیدان برد و
______________________________
[ (۶۲)]- روحاء: نام چند آبادی و از جمله دهکدهای در سی چهل کیلومتری مدینه بسوی مکه است، که در این جا مراد همانست.
ترجمه دلائل النبوه ،ج۲،ص:۲۹۴
(۱) من پشت سرش حرکت میکردم، چون نزدیک گورها رسید صدایش را بلند کرد و گفت سلام بر شما، بآنچه که صبر کردید و خانه آخرت چه نیکوست، [۶۳] در این هنگام صدایی پاسخ او را داد و گفت سلام بر تو ای بنده خدا، پدرم برگشت و گفت تو جواب سلام مرا گفتی؟ گفتم نه، پدرم دست مرا گرفت و به جانب راست خود نگهداشت، و دوباره شروع به سلام دادن به شهیدان نمود و آنان همچنان پاسخ میدادند و این کار را سه مرتبه انجام داد. پدرم بعنوان سپاس از لطف خدا بزمین افتاد و سجده نمود.
برگرفته از کتاب ترجمه دلائل النبوه نوشته آقای ابوبکر احمد بن الحسین بن علی البیهقی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *