حکایت غزو عبد الرحمن بن عوف

و حدیث وی چنان بود که:
عبد اللّه بن عمر، رضی اللّه عنهما، حکایت کرد و گفت که:
______________________________
[ (۱-)] روا: غبن، ط و پا: غیرت.
[ (۲-)] در اصل و ط: چون من از خدمت، و از ایا و پا نقل شد. روا: چون من …
مفارقت کردم.
[ (۳-)] در اصل: لاجد من.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۷۴
یکی از من سؤال کرد و گفت: دستار که بر سر بندند شاید که کناره آن فرو گذارند؟ من گفتم او را که: ترا جواب دهم ان شاء اللّه العزیز. آنگاه عبد اللّه بن عمر به آن مرد حکایت کرد و گفت: من با نه تن دیگر از مهاجر در خدمت پیغمبر، علیه السّلام، نشسته بودیم و آن نه تن: أبو بکر، و عمر، و عثمان، و علی، و عبد الرّحمن [بن] عوف، و عبد اللّه [بن] مسعود، و معاذ [ابن] جبل، و حذیفه [بن] الیمان [۱]، و أبو سعید خدری، رضی اللّه عنهم، بودند و درین بودیم که جوانی از أنصار در آمد و گفت:
یا رسول اللّه، أیّ المؤمنین أفضل؟
گفت: ای پیغمبر خدای، از مسلمانان کی فاضلترست؟ سیّد، علیه السّلام، گفت:
أحسنهم خلقا.
گفت: آن کس که خلق و خوی وی نیکوتر باشد. و دیگر بار سؤال کرد و گفت:
یا رسول اللّه، أیّ المؤمنین أکیس؟
گفت [۲]: از مؤمنان کدام یک زیرکتر است؟ سیّد، علیه السّلام، گفت:
أکثرهم ذکرا للموت. و أحسنهم استعدادا له [۳]، قبل أن ینزل به أولئک الأکیاس.
گفت: زیرک تر کسی آن باشد که یاد مرگ بیشتر کند و زودتر کند، از آن وقت که مرگ آید ببر وی [۴] کار مرگ ساخته باشد. و دیگر گفت که:
______________________________
[ (۱-)] در اصل: الیمانی.
[ (۲-)] در اصل بخلاف سایر نسخ بجای گفت: قال.
[ (۳-)] در اصل: استعدادا للموت.
[ (۴-)] روا: مرگ به وی فراز آید. ایا: مرگ آید بر سر وی.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۷۵
زیرکان ایشان باشند که صفت و سیرت ایشان این باشد. بعد از ان سیّد، علیه السّلام، روی باز صحابه کرد و گفت:
خمس خصال اذا نزلن بکم [۱]، و أعوذ باللّه أن تدرکوهنّ: انّه لم تظهر الفاحشه فی قوم قطّ حتّی یعلنوا بها الّا ظهر فیهم الطّاعون و الأوجاع، الّتی لم تکن فی أسلافهم الّذین مضوا، و لم ینقصوا [۲] المکیال [و المیزان] الّا أخذوا* بالسّنین و شدّه المؤنه و جور السّلطان، و لم یمنعوا الزّکاه من أموالهم الّا منعوا القطر من السّماء، فلو لا البهائم ما مطروا، و ما نقضوا عهد اللّه [۳] و عهد رسوله الّا سلّط علیهم عدوّ [۴] من غیرهم، فأخذ بعض ما کان فی أیدیهم، و ما لم یحکم أئمّتهم بکتاب اللّه [۵] و تجبّروا فیما أنزل اللّه الّا جعل اللّه بأسهم بینهم.
گفتا: ای جماعت صحابه من، پنج خصلت هست که اگر، و العیاذ باللّه، آن [۶] خصلتها در میان قومی باشد، پنج چیز جزای روزگار ایشان شود:
أوّل آنکه اگر فاحشه و ناشایستی در میان قومی [۷] ظاهر شود، چنانکه آن را آشکارا کنند، حق تعالی بر ایشان طاعون و رنجهای گوناگون فرو فرستد، بصفتی که هرگز در أسلاف و گذشتگان ایشان چنان رنج نبوده باشد، و دیگر آنکه هر آن قومی که نقصان در سنگ و ترازو کنند، حق تعالی ایشان را بقحط و تنگی و دیگر بلاها گرفتار گرداند و سلطانی جائر برگمارد تا
______________________________
[ (۱-)] در اصل: اذ نزل بکم.
[ (۲-)] در اصل: ینقص.
[ (۳-)] در اصل: عهد اللّه عز و جل.
[ (۴-)] در اصل: سلط اللّه عز و جل عدوا.
[ (۵-)] در اصل: بکتاب اللّه تبارک و تعالی.
[ (۶-)] در اصل: و آن.
[ (۷-)] در اصل: اگر در میان ایشان فاحشه و ناشایستی در میان قومی.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۷۶
ظلم و جور می کند، و سوم. هر آن قومی که زکات از مال بیرون نکنند. حق تعالی بارندگی از ایشان باز دارد، تا اگر نه از بهر چهارپایان ایشان بودی، یک قطره باران بر زمین نباریدی، و چهارم. هر آن قومی که نقض عهد خدای تعالی کنند و از ان پیغمبر وی، حق تعالی دشمنی از جائی دیگر بر ایشان مسلّط کند که میان ایشان آشوب و خصومت در افتد و پراگندگی در کار ایشان آورد، [پنجم، هر قومی که علما و پیشوایان ایشان حکم بکتاب خدای و سنّت در میان ایشان نکنند و عدل کار نفرمایند و کتاب خدا و سنّت پیغمبر را وسیله بزرگی و تنعّم بخیر خود نسازند، حق تعالی مخالفت در میان ایشان افگند و خصومت و تشویش در میان پدید آورد و پراگندگی در کار ایشان افگند [۱]].
و چون سیّد، علیه السّلام، از این سخنها فارغ شده بود، عبد الرّحمن [ابن] عوف را بفرمود که: کار بسازد از بهر غزوی. عبد الرّحمن [بن] عوف برخاست و بترتیب راه غزو مشغول شد، و روز دیگر بخدمت پیغمبر، علیه السّلام، آمد و دستاری سیاه بر سر داشت. پس سیّد، علیه السّلام، او را بنزدیک خود خواند و آن عمامه از سر وی باز کرد، و بعد از ان دست دراز کرد و چهار انگشت از دنباله دستار وی فرو گذاشت و دستار بر سر وی کرد و گفت:
هکذا یا ابن عوف فاعتمّ، فانّه أحسن و أعرف.
گفت: ای پسر عوف، دستار چنین در سر بند که چنین نیکوتر و بهتر است. و بعد از ان بلال را بفرمود تا علم به عبد الرّحمن داد* و او را
______________________________
[ (۱-)] از اصل و روا و ایا و ط ساقط است و از مج نقل شد. پا: امامان و عالمان که بحکم کتاب خدای تعالی کار نکنند و به آن راه نروند حق تعالی میان ایشان جنگ و کارزار افگند.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۷۷
بغزو دومه الجندل [۱] فرستاد. ۱۷۴
و این جایگاه سخن تمام شد در مغازی و وفود عرب و لشکرها که پیغمبر، علیه السّلام، فرستاده بود بغزو کفّار. و آخر لشکری که بغزو فرستاد أسامه بن زید بود که او را بغزو شام و زمین فلسطین فرستاد در آخر عهد خود [۲].
و تفصیل این سیه و هشت گروه [لشکر] که سیّد، علیه السّلام، ایشان را بغزوها فرستاده بود بموجب آنکه در سیرت مذکور است اینست [۳]:
أوّل، عبیده بن الحارث بن ثنیّه المره [۴] فرستاد.
دوم، حمزه بن عبد المطلّب بساحل بحر [۵]. بناحیتی که آن را ناحیه العیص گفتندی، فرستاد [۶].
سؤم، سعد وقّاص را بجای دیگر فرستاد که آن را خرّار گفتندی [۷].
______________________________
[ (۱-)] این غزوه (سریه) که عبد الرحمن بن عوف امیر آن بوده است در متن عربی بدون تاریخ ذکر شده و واقدی (مغازی ج ۲ ص ۵۶۰) آن را در شعبان سال ششم قرار داده است.
[ (۲-)] رجوع شود به ص ۱۰۶۳ همین نسخه چاپی.
[ (۳-)] متن عربی ج ۴ ص ۲۵۷ تا ۲۹۱٫ در تاریخ طبری (۱- ص ۱۷۵۸) از قول ابن اسحاق بطریقی دیگر عده سرایا ۳۵ ذکر شده است و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۷) ۴۷ سریه.
[ (۴-)] در اصل تحریفا: ثنیه المروه. برای تفصیل این سریه رجوع شود به ص ۵۲۲ و ۵۲۳ همین نسخه چاپی، تاریخ وقوع آن بنا بر قول ابن اسحاق در صفر (متن عربی ج ۲ ص ۲۴۵) یا در ربیع الاول (ص ۲۴۱) سال دوم هجری قرار می گیرد و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۱۰، بنام رابغ بجای ثنیه المره): شوال سال اول هجری.
[ (۵-)] در اصل و سایر نسخه ها: بساحل بحرین، و بر طبق متن عربی ج ۴ ص ۲۵۷ ضبط شد.
[ (۶-)] بر طبق متن عربی (ج ۲ ص ۲۴۱ و ۲۴۵) در صفر یا در ربیع الاول سال دوم هجری، و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۹) رمضان سال اول هجری یعنی چند ماه قبل از غزو ابواء. تفصیل این سریه در ص ۵۲۴ همین نسخه چاپی آمده است.
[ (۷-)] ص ۵۲۷ و ۵۲۸ همین نسخه چاپی. در متن عربی ج ۲ ص ۲۵۱ از قول ابن هشام:
بس از سریه حمزه و قبل از بدر الاولی، و در البدایه و النهایه (ج ۳ ص ۲۴۸) از قول ابن اسحاق بدون ذکر طریق: پس از مراجعت پیغمبر بمدینه از بدر الاولی-
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۷۸
چهارم، زید [بن] حارثه را به قرده فرستاد [۱].
پنجم، محمّد بن مسلمه را خاص از بهر کعب بن الأشرف بفرستاد، و حکایت وی از پیش رفت [۲].
ششم، مرثد بن أبی مرثد الغنوی را با أصحاب رجیع به رجیع فرستاد، و حکایت آن از پیش رفت [۳].
هفتم، منذر بن عمرو به بئر معونه فرستاد، و حکایت آن هم از پیش رفت [۴].
هشتم، أبو عبیده بن الجرّاح براه عراق فرستاد جائی که آن را ذو القصّه گفتندی [۵].
[نهم، عمر بن الخطّاب را بزمین بنی عامر فرستاد، جائی که آن را
______________________________
[ (۱-)] در ماه جمادی الثانیه یا رجب یا شعبان سال دوم، و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۱۱) در ماه ذی قعده سال اول هجری.
۱- ص ۶۳۴ همین نسخه چاپی، در متن عربی بدون تاریخ و در البدایه و النهایه (ج ۴ ص ۴) از قول ابن اسحاق از طریق یونس: شش ماه پس از بدر (یعنی ربیع الاول سال سوم هجری) و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۳): جمادی الاخره سال سوم.
[ (۲-)] ص ۶۳۵ همین نسخه چاپی. بدون تاریخ در متن عربی و فقط ابن اسحاق این واقعه را قبل از غزو احد دانسته است (ج ۳ ص ۲۸۶) و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۳ و ۱۸۴): ربیع الاول سال سوم.
[ (۳-)] ص ۷۰۳ همین نسخه چاپی. در متن عربی (ج ۳ ص ۱۷۸) سال سوم هجری بعد از أحد و قبل از بئر معونه و چون تاریخ احد در شوال سال سوم (ج ۳ ص ۶۳) و بئر معونه در صفر سال چهارم (ج ۳ ص ۱۹۳) ذکر شده است تاریخ این سریه در بین این دو واقعه قرار می گیرد. مغازی واقدی (ج ۱ ص ۴ و ۳۵۴): صفر سال چهارم.
[ (۴-)] ص ۷۰۹ همین نسخه چاپی و در صفر سال چهارم. مغازی واقدی (ج ۱ ص ۴ و ص ۳۴۶): صفر سال چهارم.
[ (۵-)] بدون تفصیل و تاریخ در متن عربی، و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۴ و ج ۲ ص ۵۵۲): ربیع الاخر سال ششم هجری.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۷۹
تربه گفتندی] [۱].
دهم [۲]. علی بن أبی طالب به یمن فرستاد [۳]. ۱۷۵
یازدهم، غالب بن عبد اللّه الکلبی را بغزو بنو الملوّح فرستاد، جائی که آن را کدید گفتندی. و غالب برفت و این قوم را غارت کرد و چهاروای بسیار از شتر و گوسفند در پیش گرفت و می برد، ایشان بسیار باز هم افتادند و از پی وی بیامدند، چون بنزدیک رسیده بودند، رودخانه ای خشک میان هر دو قوم بود، حق تعالی، بی آنکه ابری پیدا کرد و بی آنکه موسم باران بود، سیلابی بفرستاد و در حال آن رودخانه پر آب گشت و لشکر مسلمانان از این جانب بودند. و لشکر کفّار، که از دنباله ایشان آمده بودند، از جانب دیگر بماندند، و آن رودخانه حایل شد میان کفّار و أهل اسلام، و آن غنیمت در پیش گرفتند و به مدینه آوردند [۴].
دوازدهم، دیگر بار، علیّ بن أبی طالب به غزو فدک و أهل فدک فرستاد خاص از بهر قومی که [ایشان را] [۵] بنی عبد اللّه گفتندی [۶].
______________________________
[ (۱-)] از اصل و روا و ایا و ط و پا ساقط است و بمتابعت از متن عربی (ج ۴ ص ۲۵۷) از مج نقل شد. بدون تفصیل در متن عربی و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۵ و ج ۲ ص ۷۲۲): شعبان سال هفتم هجری.
[ (۲-)] در اصل و روا و ایا و ط و پا: نهم، در این شماره و شماره های بعدی از مج متابعت شد.
[ (۳-)] بخلاف نسخ فارسی در متن عربی ج ۴ ص ۲۹۰ تصریح شده است که پیغمبر علیه السلام دو بار علی بن ابی طالب علیه السّلام را به یمن فرستاده است، و بر طبق مدلول ص ۲۴۹ متن عربی و ص ۱۰۶۰ همین نسخه چاپی یکی از این دو سریه در سال دهم هجری اتفاق افتاده است. و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۷ و ج ۳ ص ۱۰۷۹) و تاریخ طبری (۱- ص ۱۷۳۱): رمضان سال دهم.
[ (۴-)] بدون تاریخ در متن عربی ج ۴ ص ۲۵۷ و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۶ و ج ۲ ص ۷۵۰): صفر سال هشتم.
[ (۵-)] از روا نقل شد.
[ (۶-)] بدون تاریخ در متن عربی ج ۴ ص ۲۵۹ و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۵ و ج ۲ ص ۵۶۲): شعبان سال ششم.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۸۰
سیزدهم، أبو العوجاء السّلمی را بغزو بنی سلیم فرستاد، و وی و لشکری که با وی بودند همه را بکشتند و شهید گشتند [۱].
پانزدهم، أبو سلمه بن عبد الأسد را بناحیت نجد فرستاد، بجائی که آن را قطن گفتندی. و مسعود بن عروه [۳] را آن جایگاه بقتل آورده بودند [۴].
شانزدهم، محمّد بن مسلمه بغزو قرطاء فرستاد. و این قرطاء از قبیله هوازن بودند [۵].
هفدهم، بشیر بن سعد را بغزو ناحیت خیبر فرستاد [۶].
[هشدهم، بشیر بن سعد را بغزو بنی مرّه [۷] به فدک فرستاد] [۸].
______________________________
[ (۱-)] بدون تاریخ در متن عربی، و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۶ و ج ۲ ص ۷۴۱):
ذی حجه سال هفتم.
[ (۲-)] بدون تاریخ در متن عربی، و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۴) و تاریخ طبری (۱- ص ۱۵۵۴): ربیع الاخر سال ششم. بخلاف ص ۵۵۰ ج ۲ مغازی واقدی که ربیع الاول آمده است.
[ (۳-)] در اصل و سایر نسخ بخلاف متن عربی ج ۴ ص ۲۶۰: عروه بن مسعود الثقفی.
[ (۴-)] بدون تاریخ در متن عربی و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۳ و ۳۴۰): محرم سال چهارم.
[ (۵-)] در اصل و سایر نسخ فارسی تحریفا بجای محمد بن مسلمه اخی بنی حارثه (متن عربی ج ۴ ص ۲۶۰): محمد بن سلمه بغزو بنی حارثه فرستاد و این بنی حارثه از قبیله بنی هوازن بودند، و بر طبق متن عربی ضبط شد. در متن عربی بدون تاریخ و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۴ و ج ۲ ص ۵۳۴): محرم سال ششم هجری.
[ (۶-)] بدون تاریخ در متن عربی، و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۶ و ج ۲ ص ۷۲۷) بنام سریه جناب: شوال سال هفتم.
[ (۷-)] در مج: بشیر بن سعد بن مره را بغزو فدک فرستاد، و بمتابعت از متن عربی ج ۴ ص ۲۶۰ قیاسا ضبط شد.
[ (۸-)] از اصل و روا و ایا و ط و پا ساقط است و بمتابعت از متن عربی ج ۴ ص ۲۶۰ از مج نقل شد، بدون تاریخ در متن عربی، و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۵ و ج ۲ ص ۷۲۳): شعبان سال هفتم هجری.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۸۱
نوزدهم [۱]، زید بن حارثه را بر بنی سلیم فرستاد، از بهر قومی که آن را جموم گفتندی [۲].
بیستم، زید [بن] حارثه را بغزو قبیله جذام فرستاد. و سبب این غزو آن بود که: دحیه [بن خلیفه] الکلبی را برسالت از بر قیصر روم می آمد که سیّد، علیه السّلام، او را فرستاده بود، و چون بنزدیک قبیله جذام رسیده بود، گروهی از این قبیله بر وی زدند و او را غارت کردند و مال بسیار با وی بود و همه از وی بستدند، و آن کس که دحیه را غارتیده بود او را هنید می گفتند و پسر هنید بود و او را عوص بن هنید گفتندی. و قبیله جذام بیشتر آن بودند که مسلمان شده بودند، و چون خبر بیافتند که دحیه را بغارتیدند، برنشستند، و بیامدند و مالهای وی جمله از هنید و پسرش باز ستدند و باز وی دادند. پس دحیه بن خلیفه الکلبی چون به مدینه رسید، حکایت هنید و پسرش که او را غارت کرده بودند با سیّد، علیه السّلام، باز کرد. و از سیّد، علیه السّلام، درخواست تا لشکری بفرستد و هنید و پسرش به عوض آن بقتل آورند، و قوم وی را غارت کنند و ایشان را أسیر کنند و به مدینه آورند، و برفتند با لشکر و همه را غارت کردند و اسیر کردند و به مدینه آوردند [۳].
بیست و یکم، هم غلام [خود] زید [بن] حارثه را بغزو بنی فزاره [۴] فرستاد و مصافی سخت بکردند، و از لشکر زید [بن] حارثه بسیاری بقتل آوردند، و او را نیز زخمهای بسیار بزدند، چنانکه او را از اسب درافگندند و از سر وی باز نگردیدند تا آنگاه که پنداشتند که وی را نیز بکشتند [۵].
______________________________
[ (۱-)] در اصل و سایر نسخها هفدهم، در این شماره و شماری های بعدی از مج متابعت شد.
[ (۲-)] بدون تاریخ در متن عربی، و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۵): ربیع الاخر سال ششم.
[ (۳-)] بدون تاریخ در متن عربی، و تفصیل آن در ج ۴ ص ۲۶۰ تا ۲۶۵ آمده است، و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۵ و ج ۲ ص ۵۵۵): جمادی الاخره سال ششم.
[ (۴-)] در اصل: بغزو بنی وسم و بنی فزاره، و بمتابعت از متن عربی ج ۴ ص ۲۶۵ بر طبق روا و مج ضبط شد.
[ (۵-)] روا و ایا و ط و پا: بکشته اند.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۸۲
بعد از ان که بنی فزاره بازگردیده بودند، لشکر زید که باز مانده بودند، بیامدند و زید را از میان کشتگان طلب کردند و وی را برداشتند و باز مدینه آوردند. و زید بن حارثه سوگند خورد* که چون وی بهتر شود از آن زخمها، از جنابت سر نشوید تا پیشتر بغزو بنی فزاره شود.
پس چون وی بهتر شد و آن زخمها سر باز هم آورد، دستور [۱] خواست از پیغمبر، علیه السّلام، و لشکری بر گرفت و روی در قبیله بنی فزاره نهاد و در وادی القری به ایشان رسید و مصاف داد، و این بار [۲] ایشان را بهزیمت کرد و بسیار از ایشان بقتل آورد و از زن و مرد ایشان بسیار أسیر کرد و ایشان را با خود به مدینه آورد [۳].
بیست و دوم، عبد اللّه بن رواحه را بفرستاد با چند تن دیگر از صحابه، خاص از بهر آنکه یسیر بن رزام [۴] را بقتل آورند. یسیر بن رزام سردار یهود بود و در نزدیک خیبر نشستی، و در بند آن بود که از هر قبیله ای لشکری جمع کند و بجنگ پیغمبر، علیه السّلام، آید. بعد از ان سیّد، علیه السّلام، عبد اللّه بن رواحه با چند تن دیگر از صحابه بفرستاد تا وی را بقتل آورند. و از جمله ایشان که با عبد اللّه بن رواحه بودند، یکی عبد اللّه بن أنیس بود که حکایت وی از پیش رفت [۵]. پس عبد اللّه بن رواحه با آن جماعت صحابه برخاستند و به خیبر آمدند پیش یسیر بن رزام. و عبد اللّه بن رواحه در جاهلیّت با وی دوستی داشت، چون بیامد، با یسیر بن رزام بنشست بخلوت و
______________________________
[ (۱-)] روا و مج: دستوری.
[ (۲-)] روا: امبار.
[ (۳-)] حکایت قتل أم قرفه در این سریه آمده است (متن عربی ج ۴ ص ۲۶۵). بدون تاریخ در متن عربی و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۵ و ج ۲ ص ۵۶۴): رمضان سال ششم.
[ (۴-)] در اصل همه جا: یاسر بن رزام، و بر طبق متن عربی ج ۴ ص ۲۶۶ ضبط شد، و در واقدی (ج ۲ ص ۵۶۶) أسیر بن زارم.
[ (۵-)] ص ۱۰۶۵ همین نسخه چاپی.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۸۳
او را گفت: این چیست که تو پیش گرفته ای و از هر جای لشکر می طلبی و جمع می کنی و مال خود تلف می کنی؟ و این لشکر بهیچ کار باز نیایند و بمضرّت کار تو باز گردند، اکنون برخیز تا من ترا بخدمت پیغمبر، علیه السّلام، برم و آنچه ترا آرزوی است از عملهای بزرگ از بهر تو بستانم و ریاست هر قبیله ای که تو خواهی ترا مسلّم کنم، و پیغمبر، علیه السّلام، چون ترا بیند، خود نوازشها و اکرامها فرماید در حقّ تو. و از این جنس او را استمالت و دل خوشیهای بسیار بداد تا رغبت نمود و برخاست و جماعتی از یهود برگرفت و با عبد اللّه [بن] رواحه و أصحاب وی روی در مدینه نهاد. و چون چند منزل بیامده بودند، پشیمان شد از آنکه بخدمت پیغمبر شود و در بند آن شد که بگریزد و باز خیبر شود. پس عبد اللّه بن أنیس و أصحاب وی بدانستند که آن ملعون پشیمان شده است و می خواهد که بگریزد. آنگاه عبد اللّه فرود آمد و شمشیر برکشید و، همچنانکه آن ملعون برنشسته بود، شمشیر برآورد* و بر پای وی زد و یک پای از وی جدا کرد.
پس آن ملعون چون دید که وی را بخواهد کشتن، شمشیر که حمایل کرده بود برکشید و بر سر عبد اللّه زد، چنانکه نزدیک بود که سر عبد اللّه بدو باز [۱] شود.
پس آن ملعون را فرو کشیدند از شتر و وی را پاره پاره بکردند و جهودان که با وی بودند، همه را بکشتند، مگر یکی که بگریخت و برفت و او را نتوانستند گرفت. و چون جهودان و آن ملعون کشته بودند، سر عبد اللّه بن أنیس باز هم نهادند و در بستند. و چون به مدینه رسیدند، سیّد، علیه السّلام، درآمد و آب دهن بر جراحت وی انداخت، و هم در حال سر وی باز هم آمد و بهتر شد، چنانکه گوئی هرگز هیچ جراحت به وی نرسیده بود [۲].
______________________________
[ (۱-)] ایا و ط و مج و پا: بدو پاره.
[ (۲-)] در متن عربی بدون تاریخ، و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۵ و ج ۲ ص ۵۶۶): شوال سال ششم. بر طبق متن عربی و مغازی واقدی، عبد اللّه بن رواحه دو بار به خیبر رفته است.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۸۴
بیست و سؤم، هم عبد اللّه بن أنیس بفرستاد خاص از بهر کشتن خالد ابن سفیان الهذلیّ [۱] که لشکر جمع می کرد که بجنگ پیغمبر، علیه السّلام، آید. و عبد اللّه بن أنیس برفت و او را بقتل آورد، و حکایت آن از پیش رفت بشرح [۲].
بیست و چهارم، زید [بن] حارثه و جعفر بن أبی طالب و عبد اللّه [ابن] رواحه را به مؤته فرستاد از بهر غزو لشکر روم، و ایشان را هر سه در مؤته بقتل آوردند و شهید شدند، و حکایت غزو ایشان بتفصیل از پیش رفت [۳].
بیست و پنجم، کعب بن عمیر غفاری [۴] با لشکری بزمین شام فرستاد بجائی که آن را ذات أطلاح گفتندی از بهر غزو کافران، و آن جایگاه کافران بسیار بودند، و او را و لشکری که با وی بودند جمله [۵] بقتل آوردند و شهید گشتند [۶].
بیست و ششم، عیینه بن حصن بغزو قبیله بنی عنبر فرستاد، و برفت و بسیاری از ایشان بکشت و بسیاری از ایشان أسیر کرد از زن و مرد و به مدینه آورد. و هنوز از وی هیچ خبر به مدینه نرسیده بود که روزی عایشه، رضی اللّه عنها، گفت: یا رسول اللّه، من نذری کرده ام که رقبه ای که از
______________________________
[ (۱-)] در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۳ و سایر جاها) و طبقات ابن سعد (ج ۲ قسم ۱ ص ۳۵) بجای خالد بن سفیان: سفیان بن خالد.
[ (۲-)] ص ۱۰۶۵ همین نسخه چاپی. در متن عربی بدون تاریخ، و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۳) و طبقات ابن سعد (ج ۲ قسم ۱ ص ۳۵): محرم سال چهارم، و نیز در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۴): محرم سال ششم و در ج ۲ ص ۵۳۱: محرم ماه ۵۴ از هجرت، و بهر تقدیر محرم پنجاه و چهارمین ماه هجرت نمی تواند باشد.
[ (۳-)] ص ۸۵۱ تا ۸۶۱ همین نسخه چاپی، در جمادی الاولی سال هشتم هجری، بدون اختلاف.
[ (۴-)] در اصل: کعب بن عبد اللّه غفاری.
[ (۵-)] در اصل: با وی بودند و جمله، و بر طبق سایر نسخ نقل شد.
[ (۶-)] بدون تاریخ در متن عربی، در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۶ و ج ۲ ص ۷۵۲):
ربیع الاول سال هشتم.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۸۵
فرزندان اسماعیل است آزاد کنم. پس سیّد، علیه السّلام، گفت: یا عایشه، زود باشد که أسیران [۱] از بنی عنبر بیاورند، و من أسیری از ایشان بتو دهم، و تو او را آزاد کن و از عهده این نذر بدر آی. پس بعد از سه روز عیینه بن حصن برسید و أسیران بنی عنبر بیاورد، و سیّد، علیه السّلام،* یکی را از آن أسیران به عایشه داد، و عایشه وی را آزاد کرد. و بنی عنبر از قوم بنی تمیم بودند، و تمیم از فرزندان اسماعیل بود [۲].
بیست و هفتم، غالب بن عبد اللّه بود که پیغمبر، علیه السّلام، او را بغزو بنی مرّه [۳] فرستاد، و حکایت وی از پیش برفت [۴].
بیست و هشتم، عمرو بن العاص را بغزو ذات السّلاسل فرستاد. و حکایت آن از پیش رفت [۵]. ۱۷۶
بیست و نهم، ابن أبی حدرد با جماعتی دیگر بغزو اضم [۶] فرستاد، و چون بنزدیک ایشان رسیده بودند، عامر بن أضبط الأشجعی بشتری نشسته بود و قماشی چند داشت و بجائی می رفت، و چون برابر [ابن أبی] حدرد و أصحاب پیغمبر، علیه السّلام، رسید، سلام کرد، همچنانکه مسلمانان سلام کنند. و أصحاب به أوّل که وی را بدیدند، خواستند که وی را بکشند، و چون
______________________________
[ (۱-)] در اصل بخلاف سایر نسخه ها: اسیری.
[ (۲-)] بدون تاریخ در متن عربی، و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۷): محرم سال نهم.
[ (۳-)] در اصل: بنی مروه.
[ (۴-)] ص ۱۰۶۸ همین نسخه چاپی. بدون تاریخ در متن عربی، و در مغازی واقدی (ج ۲ ص ۷۲۳) در ذیل سریه بشیر بن سعد به بنی مره بفدک یعنی سریه هجدهم، ص ۱۰۸۰ همین نسخه چاپی: شعبان سال هفتم.
[ (۵-)] ص ۱۰۶۹ همین نسخه چاپی، بدون تاریخ در متن عربی، و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۶ و ج ۲ ص ۷۶۹) و تاریخ طبری (۱- ص ۱۶۰۴): جمادی الاخره سال هشتم، و در البدایه و النهایه (ج ۴ ص ۲۷۳) از طریق موسی بن عقبه:
پیش از فتح مکه در سال هشتم.
[ (۶-)] در اصل و روا و ایا بخلاف متن عربی ج ۴ ص ۲۷۵: طی اصم. در متن عربی قبل از فتح مکه و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۶ و ج ۲ ص ۷۹۷): رمضان سال هشتم.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۸۶
سلام کرد، دست از کشتن وی بازداشتند، از بهر آنکه دانستند که وی مسلمان شده است، و اگر نه سلام نکردی. و یکی در میان صحابه بود که نام وی محلّم ابن جثّامه بود، و دیرینه [۱] عداوتی با این عامر بن أضبط داشت و التفات بسلام وی نکرد و شمشیر برکشید و بی دستوری أصحاب برفت و او را بقتل آورد.
پس چون از آن غزو فارغ شدند و باز مدینه رفتند، حکایت محلّم بن جثّامه و کشتن عامر بن أضبط الأشجعی در خدمت پیغمبر، علیه السّلام، باز کردند، و سیّد، علیه السّلام، بر محلّم بن جثّامه خشم گرفت و او را گفت: ای ناجوانمرد، بعد از ان که عامر بن أضبط ایمان بخدای و به پیغمبر وی بیاورده بود و تحیّت اسلام بگزارده بود و مسلمانان وی را ایمن گردانیده بودند، تو چرا او را بقتل آوردی؟ بعد از ان محلّم از خجالت سر در پیش افگند و خاموش شد و هیچ نمی یارست گفتن. پس جماعتی گفتند که: ای محلّم، برخیز و بنزدیک پیغمبر، علیه السّلام، شو، تا سیّد، علیه السّلام، از بهر تو استغفار کند. محلّم بر پای خاست و بنزدیک پیغمبر، علیه السّلام، رفت. مردم گفتند: یا رسول اللّه، محلّم آمده است تا تو از بهر وی استغفار کنی. سیّد، علیه السّلام، بر وی خشمناک بود، دست برداشت و گفت:
أللهمّ لا تغفر لمحلّم بن جثّامه.
گفت: بار خدایا، تو محلّم بن جثّامه را میامرز، و سه بار چنین باز گفت.
پس محلّم بن جثّامه، چون چنان* دید، بر پای خاست و می رفت و می گریست و بگوشه ردا که برافگنده بود اشک پاک می کرد. چون وی برفت، بعد از هفت روز خبر آوردند که: محلّم بن جثّامه را وفات یافت، و چون وی را دفن کردند، زمین او را بخود قبول نمی کرد و بدن وی را باز پشت خود می انداخت، و دیگر بار وی را دفن کردند و همچنین زمین او را بخود قبول نکرد و
______________________________
[ (۱-)] روا: پیشینه.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۸۷
وی را همچنین به پشت زمین انداخت. پس سؤم بار او را دفن کردند، و هم این حالت او را پیدا شد، و چون عاجز آمدند، او را برگرفتند و در میان [دو] [۱] کوه بردند و در میان سنگها پنهان کردند [۲] و وی را همچنان رها کردند و بیامدند. و این حکایت در خدمت سیّد، علیه السّلام، باز کردند و پیغمبر، علیه السّلام، گفت که: زمین بسیار بتر از وی بخود قبول کرده است، لکن حق تعالی می خواست که حالت وی باز مردم نماید، تا مردم از ان پند و عبرت گیرند و هتک خون أهل اسلام، از بهر احترام اسلام، در هیچ حال روا ندارند، و شما که مسلمانان اید با یک دیگر راستی کار فرمائید و خیانت بجای یک دیگر نکنید و خون بناحق از ان یک دیگر مریزید. پس سیّد، علیه السّلام، بفرمود بقوم محلّم بن جثّامه تا دیت عامر بن أضبط بخویشان وی دادند.
سی ام، هم ابن [أبی] حدرد را بفرستاد خاص از بهر کشتن رفاعه ابن قیس الجشمی [۳]. و حکایت وی چنان بود که: ابن [أبی] حدرد زنی خواسته بود و صداق وی دویست درم کرده بود و مردی شجاع بود و لیکن درویش بود، و بخدمت پیغمبر، علیه السّلام، آمد و گفت: یا رسول اللّه، زنی بخواسته ام و کاوین وی دویست درم است و صداق از من می خواهد و هیچ ندارم، اکنون مرا یاری ده. سیّد، علیه السّلام، او را گفت که: اگر صداق زنان از سنگ رودخانه می بایستی دادن هم زیادت بودی و این همه صداق نشایستی کردن، چرا چندین صداق می کردی؟ بعد از ان وی را گفت: این ساعت چیزی نیست که بتو دهم، لیکن صبر کن تا چند روز دیگر. پس ابن
______________________________
[ (۱-)] بمتابعت از متن عربی ج ۴ ص ۲۷۷ از مج نقل شد.
[ (۲-)] روا: بردند و سنگها بر وی چیدند. مج: نهادندش و سنگی چند بر وی چیدند.
[ (۳-)] در اصل و سایر نسخ: رفاعه بن قیس الحبشی و در متن عربی ج ۴ ص ۲۷۸:
رفاعه بن قیس یا قیس بن رفاعه، و بدون تاریخ، و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۶ و ج ۲ ص ۷۷۷) این سریه و سریه قبلی به امیری ابو قتاده و نه به امیری ابن ابی حدرد: شعبان سال هشتم.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۸۸
[أبی] حدرد برفت و تا چند روز می بود، تا چند روز برآمد، بعد از ان خبر آوردند که رفاعه بن قیس لشکری جمع می کند [از] قیس [۱] و جشم و دیگر قبایل عرب که بجنگ پیغمبر، علیه السّلام، آیند* پس چون این خبر بیافتند، سیّد، علیه السّلام، ابن [أبی] حدرد را ببر خود خواند و دو تن دیگر از صحابه همراه وی کرد و گفت: برو و رفاعه بن قیس را بقتل آور. و این ابن [أبی] حدرد مردی بود که شجاعتی عظیم داشت، برخاست و برفت. و چون بنزدیک قبیله رفاعه رسید، خود را از گوشه ای کمین کرد و آن دو تن دیگر از گوشه دیگر، و ایشان را گفت که: چون آواز من بشنوید که گویم اللّه أکبر، از جای خود برخیزید و بر گوشه قبیله رفاعه زنید. پس کمین کردند تا شب درآمد و وقت نماز خفتن بگذشت، و اتّفاق را شبانی بود از ان رفاعه بن قیس، و اشتری چند بصحرا برده بود و هنوز نیامده بود، رفاعه از بهر وی برخاست و شمشیر حمایل کرد و گفت: می روم که شبان را بازطلبم، مگر که او را کاری افتاده است که تا این ساعت شتران هنوز نیاورده است. و مردم قبیله وی از وی [۲] در آویختند و گفتند که: تو بنشین تا ما برویم. و وی قبول نکرد، گفت: البتّه خود خواهم رفتن و هیچ کس را نگذارم که با من بیاید. و رفاعه برفت تا بنزدیک ابن [أبی] حدرد رسید که کمین کرده بود، و چون بنزدیک وی رسیده بود، ابن [أبی] حدرد کمین برگشود و تیری بینداخت و بسینه وی زد، و هم در حال بیفتاد و جان بداد. و چون وی بیفتاد، ابن [أبی] حدرد بدوید و سر او را برداشت و گفت: اللّه أکبر، و روی در نهاد و در میان قبیله و قوم وی دوید خود با آن دو تن دیگر که با وی بودند، و ایشان هر دو نیز آواز بر آوردند و گفتند: اللّه اکبر، و ایشان هر دو از گوشه ای و وی از گوشه ای
______________________________
[ (۱-)] در اصل: حبش.
[ (۲-)] روا: در او. پا: در وی.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۸۹
دیگر. و مردم قبیله، چون آواز تکبیر از هر دو جانب قبیله شنیدند [۱]، پنداشتند که لشکری بسیار آمده اند، و هزیمت در میان ایشان افتاد و باز خود نپرداختند و هر کسی از جای خود دست زن و فرزند خود می گرفتند و چیزی که سبک بود با خود برمی داشتند و می گریختند، و باقی جمله رختها و مالها بجای رها می کردند.
و ابن [أبی] حدرد با آن دو تن دیگر از صحابه برفتند و گلّهای شتر و گوسفند جمله در پیش گرفتند و قماشها هر چه می توانستند برگرفتند و روی در مدینه نهادند و بیامدند. و ابن أبی حدرد را همچنان سر رفاعه بن قیس* با خود داشت، و چون به مدینه آمدند، بیاورد و در پیش پیغمبر، علیه السّلام، نهاد و حکایت باز کرد. پس سیّد، علیه السّلام، از آن شتران که آورده بود، سیزده شتر خاصّ به ابن [أبی] حدرد داد [۲]، و باقی چنانکه حکم غنیمت بود قسمت کرد.
سیه و یکم، عبد الرّحمن [بن] عوف بغزو دومه الجندل فرستاد [۳].
و حکایت وی از پیش برفت [۴].
سیه و دوم. أبو عبیده بن الجرّاح با لشکری بکناره دریا فرستاد [۵]، از بهر غزو قومی از کفّار. و سیّد، علیه السّلام، یک انبانه خرما در توشه ایشان نهاد [۶]، و چند روز که در راه بودند بدان قناعت می کردند، تا غایتی که هر یکی [را] از ایشان یک دانه خرما برسیدی. پس چون بکناره دریا رسیدند،
______________________________
[ (۱-)] روا: و ایشان نیز هر دو آواز بر آوردند و گفتند: اللّه أکبر، و ایشان آواز از گوشه دیگر می دادند، پس مردم قبیله از هر دو گوشه آواز تکبیر شنیدند.
[ (۲-)] مج:+ تا صداق زن بگزارد.
[ (۳-)] در متن عربی بدون تاریخ، و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۵ و ج ۲ ص ۵۶۰):
شعبان سال ششم.
[ (۴-)] ص ۱۰۷۳ همین نسخه چاپی.
[ (۵-)] در متن عربی ج ۴ ص ۲۸۱ بنام سیف البحر، و بدون تاریخ، و در مغازی واقدی بنام خبط (ج ۱ ص ۶ و ج ۲ ص ۷۷۴): رجب سال هشتم.
[ (۶-)] مج: بزواده ایشان نهاد.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۹۰
ضعیف و لاغر شده بودند [۱] و خرما در میان ایشان نمانده بود، از میانه دریا یک ماهی بزرگ بیرون افتاد بصحرا، و ایشان آن ماهی را بگرفتند و بیست روز [۲] آن جایگاه مقام کردند و جمله لشکر از آن ماهی خوردند، و از روغن آن ماهی طعام می پختند و بکار می بردند، تا همه فربه شدند و باز حالت أوّلین شدند. و آن ماهی چنان بزرگ بود که یک پهلوی وی برافراشتند، شخصی از ایشان که از همه درازتر بود بر شتری نشست و همچنان سوار در زیر پهلوی آن ماهی بگذشت، و سر وی بهیچ جای آن پهلو نیامد از بلندی که بود [۳]. و پس چون از غزو فارغ شدند و باز مدینه آمدند، حکایت آن ماهی باز سیّد، علیه السّلام، بگفتند، و سیّد، علیه السّلام، گفت:
رزق رزقکموه اللّه تعالی.
گفت: آن روزی بود که حق تعالی بشما فرستاده بود.
سیه و سوم، عمرو بن أمیّه الضّمری ۱۷۷ را بفرستاد به مکّه، خاص از بهر کشتن أبو سفیان بن حرب، در آن وقت که خبیب بن عدیّ و أصحاب رجیع را بقتل آورده بودند، و حکایت آن از پیش رفت [۴]. و عمرو بن [أمیّه] الضّمری به مکّه رفت، و پیش از ان که أبو سفیان بن حرب را دریافتی، او را بشناختند و بگریخت و باز مدینه آمد، و او را اتّفاق کشتن أبو سفیان نیفتاد [۵].
______________________________
[ (۱-)] ایا: ضعف و لاغری در ایشان پیدا شده بود.
[ (۲-)] مج: لاغر گشته بودند، حق تعالی، چون ایشان را از ان هیچ نماند، از میان دریا ماهی بزرگ بصحرا انداخت و ایشان از آن ماهی می گرفتند و می خوردند و بیست روز.
[ (۳-)] مج: نشست و اشتر را در زیر پهلوی آن ماهی براند، سر وی بدان پهلوی ماهی نرسید و از بلندی که داشت مانند دروازه بود.
[ (۴-)] ص ۷۰۳ تا ۷۰۹ همین نسخه چاپی (حکایت اصحاب رجیع).
[ (۵-)] در متن عربی ج ۴ ص ۲۸۲ این بعث از قول ابن هشام آمده و بنابر گفته او ابن اسحاق این بعث را جزو بعوث و سرایا نیاورده است. ولی در تاریخ طبری (۱- ص ۱۴۳۷- ۱۴۴۱) همین قضیه از طریقی دیگر از قول ابن اسحاق آمده است. و در روض الانف (ج ۲ ص ۳۶۳) به این اشتباه ابن هشام اشاره شده است. تاریخ این بعث-
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۹۱
[سیه و چهارم، زید بن حارثه را بغزو مدین بساحل بحر فرستاد [۱]] و از آن جایگاه أسیران بسیار به مدینه آورد [۲].
سیه و پنجم، سالم بن عمیر را بفرستاد، خاص از بهر کشتن مردی منافق که با سیّد، علیه السّلام، دشمنی می کرد.* و نام آن منافق أبو عفک بود، و سالم بن عمیر برفت و او را بقتل آورد [۳].
سیه و ششم، عمیر بن عدیّ را بفرستاد تا عصماء دختر مروان بقتل آورد. و سبب آن بود که این عصماء زن [أبو] عفک بود [۴] که سالم بن عمیر او را بقتل آورده بود، و چون شوهرش بقتل آورده بودند [و] وی زن فصیحه ای بود و شعر گفتی و عیب مسلمانان کردی و آن دین اسلام، و بعد از ان حکایت کردند در خدمت پیغمبر، علیه السّلام، و عمیر بن عدیّ را که هم از قوم وی بود بفرمود تا برفت و آن زن بقتل آورد [۵]. و عمیر هم در شب برفت و آن زن را بقتل آورد، و روز دیگر بخدمت پیغمبر، علیه السّلام، آمد و گفت: یا رسول اللّه، عصماء را بقتل آوردم. سیّد، علیه السّلام، وی را گفت:
______________________________
[ ()] در متن عربی (ج ۴ ص ۲۸۲) تصریح نشده است ولی چون پس از قتل خبیب بن عدی واقع شده باید همان طور که در تاریخ طبری تصریح شده است در سال چهارم هجری واقع شده باشد.
[ (۱-)] از مج نقل شد، و در این شماره و شماره های بعدی از مج متابعت شد.
[ (۲-)] عبارت: و از آن جایگاه …، در سایر نسخه ها در دنباله سریه سی و سوم آمده است و در مج در دنباله سریه سی و چهارم، و بمتابعت از مدلول متن عربی بر طبق مج نقل شد. تاریخ این سریه در منابع مختلفه دیده نشد.
[ (۳-)] در متن عربی (ج ۴ ص ۲۸۴ و ۲۸۵) بدون تاریخ، و در مغازی واقدی (ج ۱ ص ۳ و ۱۷۴): شوال سال دوم هجری.
[ (۴-)] کذا در جمیع نسخ فارسی و بر طبق متن عربی ج ۴ ص ۲۸۵ عصماء زن ابو عفک نبوده و زن یزید بن زید خطمی بوده و پس از قتل ابو عفک نفاق ورزیده است.
[ (۵-)] مج: زنی فصیحه شاعره بود هجو مسلمانان کردی و در ان عیب دین و اسلام کردی. چون حکایت وی پیش پیغمبر صلعم بکردند عمیر بن عدی از قوم آن زن بود بفرمود تا آن زن را بقتل آورد.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۹۲
نصرت اللّه و رسوله [یا عمیر].
گفتا: ای عمیر نصرت خدای و پیغمبر کردی بکشتن عصماء [۱].
جزاه اللّه خیرا.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *