حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها

حکایت عبد الله بن أنیس زمان بعثت

[۷] محمّد بن اسحاق، رحمه اللّه علیه، گوید که:
______________________________
[ (۱-)] روا:+ و در این باب حکایت بسیار بیاید و بتفصیل از مضمون باب توان دانست.
[ (۲-)] همچنین است در متن عربی ج ۴ ص ۲۵۶ بخلاف مواردی که در همین نسخه بیست و هشت غزو آمده است.
[ (۳-)] باب بیست و ششم، ص ۵۲۱ تا ۱۰۰۹ همین نسخه چاپی.
[ (۴-)] در اصل همه جا: بلقا (بدون همزه).
[ (۵-)] در اصل: دیار روم، و بمتابعت از متن عربی بر طبق روا ضبط شد.
[ (۶-)] بعوث و سرایا در متن عربی ج ۴ ص ۲۵۷ نیز سی و هشت تعداد شده است.
[ (۷-)] متن عربی ج ۴ ص ۲۶۷: غزوه عبد اللّه بن أنیس.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۶۶
عبد اللّه بن أنیس حکایت کرد و گفت که:
چون سیّد، علیه السّلام، مرا پیش خود خواند و گفت: می شنوم که خالد بن سفیان [هذلی] لشکری در جانب نخله جمع می کند که بجنگ من آید، اکنون برو و او را بقتل آور. پس من گفتم: یا رسول اللّه، من هرگز وی را ندیده ام، مرا علامتی بگوی که وی را بدان باز شناسم، سیّد، علیه السّلام، گفت: علامت آنست که چون تو وی را ببینی، لرزه بر اندام وی افتاده باشد.
عبد اللّه گفت: من شمشیر حمایل کردم و برنشستم و روی در نخله نهادم، چون به نخله رسیدم، خالد بن سفیان را دیدم که خانها کوچ کرده بود و خود از پیش بیامده بود که در صحرا جائی طلب کند که زنان و خانهای خود فرود آورد. چون به وی رسیدم وقت نماز دیگر بود، پیشتر نماز کردم، بعد از ان برنشستم و از پی وی می رفتم، و در حال که مرا بدید، چنانکه پیغمبر، علیه السّلام، گفته بود، لرزه بر اندام وی افتاد، آن وقت بدانستم که وی خالد بن سفیان است. چون بنزدیک وی رسیدم، از من پرسید که تو* از کجائی؟ گفتم:
من مردی ام از عرب و شنیدم که تو لشکری از بهر محمّد جمع می کنی و از هر جای مدد می طلبی، من بدین سبب برخاستم و پیش تو آمدم. پس خالد بن سفیان گفت که: همچنین است که شنیدی، و من دربند آنم که لشکری راست بکنم و بجنگ محمّد روم، و من با وی سخن می گفتم و فرصت طلب می کردم که وی را چگونه مشغول کنم، ناگاه وی را بسببی مشغول کردم و شمشیر برکشیدم و بر سر وی زدم و سر وی بینداختم، آنگاه زنان وی دیدم که از هودجها بیرون آمدند و بر سر وی دویدند. بعد از ان من شتر را تازیانه ای زدم و روی باز مدینه نهادم.
چون سیّد، علیه السّلام، مرا بدید، گفت:
أفلح الوجه.
گفتا: چه کردی یا عبد اللّه، که فلاح در روی تو پیدا است؟ گفتم: یا رسول اللّه، آن دشمن خدای و رسول را بکشتم. گفت:
راست می گوئی، آنگاه برخاست و دست من بگرفت و مرا بخانه برد و عصائی
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۶۷
بمن داد و گفت: این عصا بستان و نگاه می دار. من آن عصا برگرفتم و از پیش پیغمبر، علیه السّلام، بیرون آمدم، و آن عصا در دست داشتم و مردم [۱] مرا می گفتند که: این عصا چیست که داری؟ و من می گفتم که: عصائی است که پیغمبر، علیه السّلام، بمن داده است و گفته است که آن را نگاه دارم، مرا می گفتند که باز نگردی بخدمت وی که بازپرسی از وی که این عصا از بهر چه داری و از بهر چه بتو داد؟ من باز گردیدم و گفتم: یا رسول اللّه، این عصا از بهر چه بمن دادی؟ گفت:
آیه بینی و بینک یوم القیامه
[۲].
گفت: این نشانه ای است میان من و تو که در قیامت پیدا شود، بعد از ان گفت:
انّ أقلّ النّاس المتخصّرون یومئذ [۳].
گفت: اندک ترین مردم در قیامت ایشان باشند که عصا فرو زده باشند.
عبد اللّه گفت: من آن عصا با خود نگاه می داشتم، و چون از دنیا می رفت. وصیّت کرد که آن عصا در کفن وی نهادند. و عبد اللّه بن أنیس، در حقّ آنکه وی خالد بن سفیان بقتل آورد، این چند بیت بگفته است، رضی اللّه عنه.
بیت
ترکت ابن ثور کالحوار و حوله نوائح [۴] تفری کلّ جیب مقدّد
______________________________
[ (۱-)] در اصل: مردم را، و بر طبق سایر نسخ ضبط شد.
[ (۲-)] در اصل: بخلاف متن عربی ج ۴ ص ۲۶۸: آیه من آیات اللّه تعالی بینی و بینک یوم القیمه
[ (۳-)] در اصل: المحصرون فی القیامه.
[ (۴-)] در اصل: توالح.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۶۸ تناولته و الظّعن خلفی و خلفه بأبیض من ماء الحدید مهنّد
عجوم لهام الدّارعین کأنّه شهاب غضی من ملهب متوقّد
أقول له و السّیف یعجم رأسه أنا ابن أنیس فارسا غیر قعدد
أنّا ابن الّذی لم ینزل الدّهر قدره رحیب فناء الدّار غیر مزنّد
و قلت له خذها بضربه ماجدحنیف علی دین النّبیّ محمّد
و کنت اذا همّ النّبیّ بکافرسبقت الیه باللّسان و بالید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *