ازدواج و همسران

حکایت زنان پیغمبر علیه السلام

محمّد بن اسحاق، رحمه اللّه علیه، می گوید که:
چون سیّد، علیه السّلام، از دنیا مفارقت کرد، نه زن در خانه وی بودند:
عایشه دختر ابو بکر، رضی اللّه عنه، و حفصه دختر عمر، رضی اللّه عنهما، و أمّ حبیبه دختر أبو سفیان بن حرب، و أمّ سلمه دختر أبو أمیّه بن المغیره، و سوده دختر زمعه بن قیس، و زینب دختر جحش ابن رئاب، و میمونه دختر حارث بن حزن، و صفیّه دختر حییّ بن
______________________________
[ (۱-)] روا: وای دردسری.
[ (۲-)] ایا: سردرد می کند.
[ (۳-)] متن عربی ج ۴ ص ۲۹۲: ببعض نسائک فأعرست فیه.
[ (۴-)] مج: هر روز در حجره ای بود.
[ (۵-)] مج: حجره من. بر طبق متن عربی پیغمبر از حجره میمونه بحجره عایشه رفته است.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۰۰
أخطب، و جویریه دختر حارث بن ابی ضرار.
این نه آن بودند که چون سیّد، علیه السّلام، از دنیا مفارقت کرد، در خانه وی بودند. و دیگر جمله زنان که پیغمبر، علیه السّلام، در همه عمر خود بخواسته بود سیزده بودند:
أوّل، خدیجه بود، رضی اللّه عنها، و جمله فرزندان سیّد، علیه السّلام، از وی بودند ۱۷۸، الّا ابراهیم که از ماریه به وجود آمد، و تا وی بود هیچ زن دیگر نخواست، و بیست اشتر جوان ماده [۱] صداق وی کرده بود.
و دوم، عایشه، رضی اللّه عنها، بود و سیّد، علیه السّلام، او را در مکّه بخواست، و چون به مدینه رفت او را بخانه برد، [و هفت ساله بود، چون نکاح وی کرد، و نه ساله بود که وی را بخانه برد] [۲] و چنین گویند که ده ساله بود. و از جمله* زنان که سیّد، علیه السّلام، خواسته بود، وی بود که بکر بود و چهارصد درهم صداق وی کرده بود.
و سوم، سوده بنت [۳] زمعه [بن قیس] [۲] بود، و صداق وی نیز چهارصد درم بود.
و چهارم، زینب بنت جحش بود، و صداق وی نیز چهارصد درم بود، و پیش از پیغمبر، علیه السّلام، در خانه زید [بن] حارثه بود که غلام پیغمبر، علیه السّلام، بود. و در حقّ وی بود که این آیت فرو آمد، قوله تعالی:
فَلَمَّا قَضی زَیْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناکَها [۴]- الآیه.
پنجم، أمّ سلمه بود، دختر [أبی] أمیّه بن المغیره، و صداق وی لحافی و قدحی چوبین و خوانچه ای بزرگ چوبین و دیگی [۵] بود.
______________________________
[ (۱-)] در اصل: اشتر نر یا ماده. پا: اشتر ماده برنا، و بمتابعت از متن عربی ج ۹ ص ۲۹۳ از مج نقل شد.
[ (۲-)] از مج نقل شد.
[ (۳-)] در اصل: بن.
[ (۴-)] احزاب، ۳۷٫
[ (۵-)] در متن عربی ج ۴ ص ۲۹۴ بجای دیگی: مجشه، بکسر میم و فتح جیم، دستاس (منتهی).
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۰۱
و ششم، حفصه بنت عمر، رضی اللّه عنه، [بود] و صداق وی نیز چهارصد درم بود.
و هفتم، أم حبیبه بنت أبی سفیان [بن حرب] بود که نجاشی او را از بهر پیغمبر، علیه السّلام، بخواست، و صداق وی چهارصد دینار کرده بود [۱].
و هشتم، جویریه بنت الحارث بن أبی ضرار الخزاعیّه [بود]، و صداق وی نیز چهار [صد] درم بود، [و او را آزاد کرده بود و بنکاح خود درآورده بود] [۲]. ۱۷۹
و نهم، صفیّه بنت حییّ بن أخطب بود که از غنیمت خیبر بسیّد، علیه السّلام، رسیده بود، و او را آزاد کرده بود و بنکاح خود آورده بود.
و دهم، میمونه بنت حارث بن حزن بود، و صداق وی نیز چهارصد درم بود. و چنین گویند که مرد [۳] برفت و او را از بهر پیغمبر، علیه السّلام، بخواست، و میمونه در محمل نشسته بود بر شتر و جواب داد و گفت [۴]:
البعیر و ما علیه [۵] للّه و لرسوله.
گفت: اشتر و آنچه بر شتر است فدای خدای و پیغمبر وی بادا. و گویند که این آیت در حقّ وی فرود آمد که:
وَ امْرَأَهً مُؤْمِنَهً اِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِیِّ اِنْ أَرادَ النَّبِیُّ أَنْ یَسْتَنْکِحَها [۶]- الآیه.
و یازدهم، زینب بنت خزیمه بن الحارث بود، و صداق وی نیز
______________________________
[ (۱-)] بر طبق متن عربی ج ۴ ص ۲۹۵، ام حبیبه و شوهر اولش در حبشه بوده اند و سپس نجاشی او را برای پیغمبر خواستگاری کرده است.
[ (۲-)] از مج نقل شد.
[ (۳-)] بر طبق متن عربی ج ۴ ص ۲۹۶ این مرد عباس بن عبد المطلب بوده است.
[ (۴-)] مج: نشسته بود و چون بشنید که پیغمبر علیه السّلام مرد فرستاده است و او را خواستگاری می کند، گفت.
[ (۵-)] در اصل: علیها.
[ (۶-)] احزاب، ۵۰٫
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۰۲
چهارصد درم بود، و او را أمّ المساکین گفتندی از بس که تیمار داشت و شفقت درویشان کردی.
این یازده آن بودند که سیّد، علیه السّلام، ایشان را بخانه برده بود. و دو پیش از وی وفات یافته بودند: خدیجه و زینب بنت خزیمه، و باقی نه دیگر آن بودند که در حجره وی بودند تا وی از دنیا مفارقت کرد، چنانکه از پیش یاد کرده شد.
و دو زن دیگر تا تمامی سیزده بخواسته بود [۱]، لکن ایشان را بخانه نبرده بود:
یکی أسماء* دختر نعمان الکندیّه بود، که چون وی را بخواسته بود [۲]، بیاضی بر وی پیدا آمد و وی را چیزی بداد و باز خانه پدر گسیل کرد و بنزدیک وی نرفت.
و دیگر عمره بنت یزید الکلابیّه بود که وی حدیث العهد بود بکفر. و چون سیّد، علیه السّلام، او را بیاورد و خواست که با وی نزدیکی کند، او استعاذت کرد و گفت: أعوذ باللّه منک، گفت: پناه می گیرم بخدای از تو. سیّد، علیه السّلام، چون این از وی بشنید، گفت:
منیع [عائذ اللّه].
گفت: کسی که بخدای پناه گرفت از ما، نزدیک وی نشاید رفتن و دست بر وی نشاید نهادن. پس او را باز خانه خود گسیل کرد.
و این سیزده زن که پیغمبر، علیه السّلام، بخواسته بود، شش از قریش بودند: خدیجه، و عایشه، و حفصه، و أمّ حبیبه، و أمّ سلمه، و سوده بنت زمعه، و باقی دیگر از قبایل عرب بودند، الّا صفیّه دختر حییّ بن أخطب که وی از رؤسای یهود بود.
______________________________
[ (۱-)] مج: که تمامی سیزده باشد بخواسته بود.
[ (۲-)] مج: چون او را بخانه آورد.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۰۳
باز آمدیم بحدیث رنجوری سیّد، علیه السّلام.
عایشه، رضی اللّه عنها، حکایت کرد و گفت که:
چون زنان پیغمبر وی را دستوری دادند که در خانه من باشد، رنجوری در وی أثر کرده بود. چون خواست که بحجره من آید، عصابه بر سر ببست و دستی بر دوش علی افگند و دستی بر دوش فضل بن عبّاس، رضی اللّه عنهما، و خود پای در زمین می کشید، تا آن وقت که در خانه من آمد.
پس چند روز دیگر برآمده بود و رنجوری بر وی دراز شده بود [۱]، روزی گفت: هفت مشک آب از هفت چاه [۲] مختلف بخواهید و بر من فروریزید، تا بمسجد روم و مردم را وصیّتی کنم. برفتند و هفت مشک از هفت چاه [۲] مختلف بیاوردند، و سیّد را، علیه السّلام، باز نشاندند و آن آبها بر وی ریختند، و بعد از ان گفت: بس بس، جامه بخواست و در پوشید و عصابه بر سر بست، و او را بمسجد درآوردند و بر منبر رفت و روی بصحابه آورد و گفت:
انّ عبدا من عباد اللّه [۳]، خیّره اللّه بین الدّنیا و بین ما عنده [۴]، فاختار ما عند اللّه [۵].
گفت: حق تعالی بنده ای از بندگان خدای تعالی مخیّر گردانید میان دنیا و آخرت و میان مرگ و لقای حق،* و او مرگ و دیدار حق اختیار کرد بر دنیا و آخرت.
أبو بکر، رضی اللّه عنه، بدانست که سیّد، علیه السّلام، این سخن از بهر خود می گوید، و وفات وی نزدیک است، آنگاه بگریست و گفت [۶]:
______________________________
[ (۱-)] مج: بر وی گران تر شد.
[ (۲-)] در اصل و سایر نسخه ها: خانه، و بمتابعت از متن عربی ج ۴ ص ۲۹۹ از مج نقل شد.
[ (۳-)] در اصل: عباد اللّه تعالی.
[ (۴-)] در اصل و ووستنفلد: بین الدنیا و الاخره و بین ما عنده.
[ (۵-)] در اصل: ما عند اللّه عز و جل.
[ (۶-)] مج: این سخن خود را می گوید … نزدیک شده است پس بگریه افتاد و گفت.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۰۴
یا رسول اللّه، مادر و پدرم فدای تو باد، مرا طاقت فراق تو نبود، این می گفت و می گریست. پس سیّد، علیه السّلام، او را گفت: آهسته باش، ای أبو بکر. و بفرمود که هر دری که از خانه صحابه در مسجد گشوده بودند جمله برگرفتند، الّا آن در که از خانه أبو بکر، رضی اللّه عنه، در مسجد بود، گفت: آن را بحال خود بگذارید، و هم در آن حال روی باز صحابه کرد و گفت: هیچ کس را فضیلت صحبت من چنان نیست که أبو بکر [۱]. و دیگر گفت:
[فانّی] لو کنت متّخذا من العباد خلیلا لاتّخذت أبا بکر خلیلا، و لکن صحبه و اخاء ایمان حتّی یجمع اللّه بیننا عنده.
گفت: اگر کسی را بجز خدای دوست می گرفتمی، أبو بکر را بدوستی بگرفتمی، لکن میان من و وی صحبت و برادری است [به ایمان] [۲] تا آن روز که حق تعالی ما را بهم جمع آورد نزد خود.
بعد از ان روی باز مهاجر کرد و گفت:
استوصوا بالأنصار خیرا، … و انّهم [۳] کانوا عیبتی الّتی أویت الیها، فأحسنوا الی محسنهم [۴]، و تجاوزوا عن مسیئهم.
گفت: در حقّ أنصار من نیکوی کنید، و در حق ایشان وصیّت خیر [۵] فرمائید، که ایشان عیبه [۶] أسرار من اند، و یار و غم گزار [۷] من اند، و
______________________________
[ (۱-)] مج: صحبت من چندان نیافت که ابو بکر یافت.

[ (۲-)] از مج نقل شد.
[ (۳-)] در اصل: فانهم. در متن عربی ج ۴ ص ۳۰۰: خیرا فان الناس یزیدون، و ان الانصار علی هیئتها لا تزید، و انهم.
[ (۴-)] در اصل: محاسنهم.
[ (۵-)] در اصل: وصیت خود، و بر طبق سایر نسخ ضبط شد.
[ (۶-)] عیبه، رازگاه مردم (منتهی).
[ (۷-)] روا و ایا و پا و مج: غم گسار.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۰۵
با نیکوکاران ایشان نیکوی کنید، و با گناه کاران ایشان طریق عفو و تجاوز پیش گیرید. ۱۸۰
و عایشه، رضی اللّه عنها، روایت می کند که بسیار از سیّد، علیه السّلام، می شنیدم که می گفت:
انّ اللّه لم یقبض نبیّا حتّی یخیّره.
گفت: حق تعالی قبض روح هیچ پیغمبر نکرد الّا که پیشتر او را مخیّر گردانید [۱] میان زندگانی و ملک دنیا و میان لقاء خود و عیش آخرت.
و چون وفات وی نزدیک شده بود، آخر سخنی که از وی شنیدم این بود که می گفت:
بل الرّفیق الأعلی من الجنّه [۲].
گفت: دیگر بار زندگانی [۳] دنیا و عیش آن نمی خواهم بلکه لقاء تو و عیش بهشت می خواهم.
و چون این سخن از وی بشنیدم* دانستم که سیّد، علیه السّلام، وفات خواهد یافتن.
و هم عایشه، رضی اللّه عنها، می گوید که: رنجوری سیّد، علیه السّلام، سخت پیدا و دراز شد، و بنماز بیرون نتوانست رفتن، و وقت نماز برسید، گفت [۴]: أبو بکر را بگویید تا با مردم نماز کند. من گفتم: یا رسول اللّه، أبو بکر مردی تنگ دل است و آوازی باریک دارد و در نماز بسیار می گرید، کسی دیگر بفرمای تا با مردم نماز کند، و سیّد، علیه السّلام، بسخن من التفات نکرد، دیگر بار گفت: أبوبکر را بگویید تا برود و با مردم نماز کند. و
______________________________
[ (۱-)] در اصل: گردانیدند، و بر طبق سایر نسخ ضبط شد.
[ (۲-)] در اصل و سایر نسخ: من الاخره.
[ (۳-)] مج: یعنی بار خدایا زندگانی.
[ (۴-)] مج: برسید آواز داد که.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۰۶
دیگر بار همان سخن باز گفتم، پس سیّد، علیه السّلام، بر من خشم [۱] گرفت و گفت:
انّکنّ صواحب یوسف.
گفت: شما از آن زنان اید [۲] که یوسف را از راه ببردید و بر وی دروغ گفتید، یعنی خاموش باشید که زنان ناقص عقل باشند و در غور هیچ کار نرسند. و عایشه، رضی اللّه عنها، گفت که: من این سخن از بهر آن می گفتم که می دانستم که مردم نتوانند دیدن که کسی قائم مقام پیغمبر خدای باز ایستد و بجایگاه وی نماز کند، و ترسیدم که پدرم دشمن گیرند و خواستم و که امامت باز دیگری افگند [۳].
و روایتی دیگر آنست که: چون رنجوری وی، علیه السّلام، سخت شد و بنماز نتوانست رفتن و وقت نماز در رسید، و بلال بقاعده هر روز آواز داد و قامت گفت، و جماعتی پیش پیغمبر، علیه السّلام، نشسته بودند، ایشان را گفت: بروید و أبو بکر را بگویید تا با مردم نماز کند. و عبد اللّه بن زمعه حاضر بود و گفت: من برخاستم که بروم و أبو بکر را بگویم تا با مردم نماز کند، برفتم و أبو بکر نه حاضر بود در مسجد، و عمر را گفتم: یا عمر برخیز و با مردم نماز کن. عمر، رضی اللّه عنه، برخاست و با مردم نماز کرد. و عمر را، رضی اللّه عنه، آوازی درشت بود، و چون گفت: اللّه أکبر، سیّد، علیه السّلام، در اندرون حجره آواز وی بشنید و گفت:
فأین [۴] أبو بکر؟ یأبی اللّه ذلک و المسلمون، یأبی اللّه ذلک [و المسلمون].
______________________________

[ (۱-)] مج: از سخن من خشم.
[ (۲-)] مج: یعنی شما ای زنان آنید.
[ (۳-)] مج: خواستم تا تمامت کار امامت با دیگری افگند.
[ (۴-)] در اصل: ان ابو بکر.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۰۷
دو بار بگفت:
گفت: [کجا است ابو بکر؟ که] [۱] خدای و أهل اسلام نپسندند که، چون ابو بکر حاضر باشد، دیگری امامت کند [۲]. پس چون عمر، رضی اللّه عنه، از نماز فارغ شده بود، سیّد، علیه السّلام، کس فرستاد و أبو بکر، رضی اللّه عنه، بخواند و او را بفرمود تا دیگر بار با مردم نماز کرد.
بعد از ان عمر، رضی اللّه عنه،* عبد اللّه [بن] زمعه را بدید، گفت: دیدی که چه کردی با من، که من چنان پنداشتم که پیغمبر، علیه السّلام، مرا فرموده است [۳] و اگر نه بخدای که من هرگز برنخاستمی و با مردم نماز نکردمی.
پس عبد اللّه [بن] زمعه عذر خواست در عمر و گفت: مرا معذور می دار، یا عمر، که پیغمبر، علیه السّلام، بمن فرمود که: بیایم و أبو بکر را بگویم تا نماز کند، و چون بیامدم و او را ندیدم و بتو گفتم از بهر آنکه تو أولیتر بودی از حاضران.
و محمّد بن اسحاق، رحمه اللّه علیه، می گوید که:
سیّد، علیه السّلام، هم در رنجوری وفات بر منبر رفت، و بعد از ان که حمد و ثنای خدای تعالی بگفته بود، روی باز مهاجر و أنصار کرد و گفت:
أیّها النّاس، أنفذوا [۴] بعث أسامه، فلعمری [۵] لئن قلتم فی امارته لقد قلتم فی اماره أبیه [من قبله،] و انّه لخلیق للاماره [۶]، و ان کان أبوه لخلیقا لها [۷].
گفت: ای صحابه من، حکم أسامه بن زید در این لشکر که با وی
______________________________
[ (۱-)] از مج نقل شد.
[ (۲-)] مج: کند دو بار باز پس گفت.
[ (۳-)] در اصل و روا و مج: ترا فرموده است، و بر طبق ایا و پا ضبط شد.
[ (۴-)] در اصل: ابعدوا.
[ (۵-)] در اصل: لعمری.
[ (۶-)] در اصل: لحقیق لامارته.
[ (۷-)] در اصل: لحقیق لها.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۰۸
به شام می فرستم نافذ دارید، و هیچ سخن در ان مگوئید تا بروند، که بجان من، که او سزاوار امارت است و همچنین پدرش سزاوار امارت بود، و اگر چه شما را در امارت پدرش سخن گفتید، چنانکه این ساعت در امارت وی سخن می گوئید، و می گوئید که: چون باشد که جوانی کودک بر سر بزرگان مهاجر و أنصار أمیر باشد؟
این قدر بگفت و فرود آمد و بعد از ان لشکر بیرون شدند. و سبب این سخن آن بود که، چون سیّد، علیه السّلام، أسامه بن زید را بفرمود که بغزو شام رود و لشکری بسیار از مهاجر و أنصار بفرمود که با وی بروند، در آن روز رنجوری [۱] سیّد، علیه السّلام، ظاهر شد، و مردم رغبتی چنان نمی نمودند که با أسامه بن زید بروند، از بهر آنکه أسامه بن زید جوان و کودک بود و مردم می گفتند که: چون شاید بودن که وی حکم بر بزرگان مهاجر و أنصار کند، و از این سبب لشکر توقّف می نمودند و روز بروز همی کردند و از مدینه بیرون نمی رفتند، و سیّد، علیه السّلام، آن باز می شنید و می رنجید، و باز آنکه رنجور بود، عظیم دل در بند آن داشت که آن لشکر بجانب شام روانه شود. پس روزی برخاست و عصابه بر سر بست و بر منبر رفت و ایشان را* موعظت و پند فرمود و گفت: ای مردمان، أسامه بن زید سزاوار أمیریست، و پدرش سزاوار أمیری بود، و فرمان وی که برید همچنانست که فرمان من می برید. پس چون این سخن از سیّد، علیه السّلام، بشنیدند، لشکر خرسند شدند و با أسامه بن زید بیرون شدند، و چون یک منزل رفته بودند [۲]، خبر وفات سیّد، علیه السّلام، بدیشان رسید.
______________________________
[ (۱-)] مج: و هم در آن زودی رنجوری.
[ (۲-)] بر طبق مدلول متن عربی ج ۴ ص ۳۰۰، لشکر با اسامه بن زید بیرون شدند و چون یک فرسخ رفته بودند در جرف توقف کردند تا ببینند خداوند درباره پیغامبر چه حکم فرماید.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۰۹
و أنس بن مالک گوید، رضی اللّه عنه، که:
روز دو شنبه بود که سیّد، علیه السّلام، وفات یافت، و چون وی را وفات خواست رسیدن، وقت نماز بامداد برخاست و آن دری که از مسجد بخانه گشوده بودند باز کرد، و در میان در [۱] بیستاد و بمردم نگاه می کرد که نماز می کردند: پس جماعت، چون سیّد را، علیه السّلام، بدیدند، از خرّمی بهم برآمدند و صفها گشاده کردند و پنداشتند که سیّد، علیه السّلام، بنماز خواهد آمدن، تا سیّد، علیه السّلام، ایشان را اشارت کرد و گفت: شما بر جای خود باشید و حرکت مکنید، و سیّد، علیه السّلام، آن زحمت و کثرت مسلمانان در نماز بدید [۲] و صفهای ایشان دید راست و دستها که از سر ادب بر هم نهاده و بهیبتی [۳] هر چه تمام تر و نیکوتر همه روی در قبله آورده، عظیم خرّم شد، چنانکه از خرّمی تبسّمی بکرد و باز خانه گردید.
أنس بن مالک، رضی اللّه عنه، گفت که: من هرگز سیّد را خرّم تر از آن ساعت ندیدم، تا چنان پنداشتم که رنجها بکلّی از وی زایل شده است.
و چنین گویند که: عمر را [در آخر عهد] [۴] گفتند، رضی اللّه عنه، که خلیفه تعیین بکن. بعد از ان گفت:
ان أستخلف فقد استخلف من هو خیر منّی، و ان أترکهم فقد ترکهم من هو خیر منّی.
______________________________
[ (۱-)] روا و مج: میانه در.
[ (۲-)] مج: چون آن کثرت و شوکت مسلمانان بدید در نماز کردن.
[ (۳-)] مج: هیأتی. و در متن عربی ج ۴ ص ۳۰۳: لما رای من هیئتهم فی صلاتهم، و ما رأیت رسول اللّه صلعم احسن هیئه منه تلک الساعه. و اشاره ای به «دستها که از سر ادب بر هم نهاده» ندارد.
[ (۴-)] از روا نقل شد. مج: که عمر را گفتند که از دنیا مفارقت می کرد که.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۱۰
گفت: اگر خلیفه بر سر أمّت بگذارم، تواند بودن که [۱] آن کس که از من بهتر است خلیفه برگماشت، یعنی أبو بکر، رضی اللّه عنه، و اگر خلیفه نگمارم، تواند بودن که [۲] آن کس که از من بهتر بود خلیفه نگماشت، یعنی پیغمبر، علیه السّلام. و چون عمر، رضی اللّه عنه، این چنین بگفت، مردم بدانستند که سید، علیه السّلام، هیچ خلیفه تعیین نکرده بود، و اگر نه سخن عمر بودی، رضی اللّه عنه، خلافت أبو بکر، رضی اللّه عنه، بتعیین پیغمبر، علیه السّلام،* ثابت بودی، از بهر آنکه عمر، رضی اللّه عنه، نماز کرد با مردم، و سیّد، علیه السّلام، آواز تکبیر بشنید و برنجید و گفت:
أین أبو بکر؟ یأبی اللّه [ذلک] و المسلمون [۳].
و چون عمر، رضی اللّه عنه، از نماز فارغ شد، سیّد، علیه السّلام، کس بفرستاد و أبو بکر را بخواند و او را بفرمود تا دیگر بار نماز با مردم باز کرد.
و [أبو بکر بن] عبد اللّه بن أبی ملیکه [۴] روایت کرد که:
هم در آن روز که سیّد، علیه السّلام، وفات خواست یافت، یعنی روز دوشنبه، عصابه بر سر بست و بنماز صبح بیرون آمد، و أبو بکر، رضی اللّه عنه، با مردم نماز می کرد. و چون سیّد، علیه السّلام، بمسجد درآمد، مردم صفها برگشودند و راه باز دادند تا سیّد، علیه السّلام، در پیش رود [۵]، و أبو بکر، رضی اللّه عنه، چون حسّ مردم بشنید که صف از هم می گشودند،
______________________________
[ (۱-)] روا: بر سر امت بگمارم تواند بودن که. مج: بر سر امت پیغمبر گمارم شاید بودن زیرا که.
[ (۲-)] مج: نگمارم هم تواند بودن زیرا که. سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ج ۲ ۱۱۱۰ حکایت زنان پیغمبر علیه السلام ….. ص : ۱۰۹۹
[ (۳-)] در اصل بخلاف متن عربی ج ۴ ص ۳۰۲ در این روایت:+ یأبی اللّه و المسلمون ذلک، دو بار بگفت.
[ (۴-)] مج: یأبی اللّه ذلک و المسلمون، و یأبی اللّه و المسلمون ذلک، پس این تعیین بود در حق ابو بکر بخلافت و عبد اللّه ابی ملیکه.
[ (۵-)] مج: تا پیغمبر علیه السّلام بگذرد و پیش رود.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۱۱
دانست که آن حرکت از بهر سیّد، علیه السّلام، می کنند، پس وی قصد آن کرد که وی باز پس آید و سیّد، علیه السّلام، در پیش رود. سیّد، علیه السّلام، دست بر پشت وی نهاد و نگذاشت که باز پس آید و گفت: بحال خود باش، یا أبا بکر، و نماز تمام با مردم بکن [۱]، و سیّد، علیه السّلام، برفت و در پهلوی أبو بکر، رضی اللّه عنه، از دست راست [وی] [۲] بر زمین نشست و نماز بکرد. و چون نماز کرده بود، روی با مردم کرد و آواز برداشت [۳] و گفت:
أیّها النّاس، سعّرت النّار، و أقبلت الفتن کقطع اللّیل المظلم، [و] انّی و اللّه ما تمسّکون علیّ بشی ء، انّی [۴] لم أحلّ الّا ما أحلّ القرآن و لم أحرّم الّا ما حرّم القرآن.
گفت: ای صحابه من، ای مسلمانان، بدانید که آتش دوزخ برافروخته است و فتنه های آخر الزّمان، همچون شب تاریک، روی بنموده است، و بخدای که هیچ بازنگذاشته ام از حلال و حرام الّا که شما را بگفته ام و بیان آن از قرآن با شما بکرده ام، اکنون اگر خواهید که در دنیا و آخرت رستگار شوید و از فتنه های آخر الزّمان ایمن و فارغ گردید، تمسّک به قرآن کنید و حلال آن حلال دارید و حرام آن حرام دارید. و چون سیّد، علیه السّلام، از این سخنها فارغ شده بود، أبو بکر، رضی اللّه عنه، او را گفت: یا رسول اللّه، امروز بحمد اللّه بهتری و فضل خدای بسیار است بر ما.
و عبد اللّه [بن] عبّاس، رضی اللّه عنهما،* حکایت کند که:
هم در آن روز که سیّد، علیه السّلام، وفات خواست یافتن، علی [۵]،
______________________________
[ (۱-)] مج: و با مردم نماز بگزار و تمام کن.
[ (۲-)] از روا و مج نقل شد.
[ (۳-)] متن عربی ج ۴ ص ۳۰۲ و ۳۰۳: اقبل علی الناس فکلمهم رافعا صوته، حتی خرج صوته من باب المسجد.
[ (۴-)] در اصل: و اللّه انی ما تمسکون علی نفسی و انی.
[ (۵-)] مج: وفات خواست کردن بامداد امیر المؤمنین علی.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۱۲
رضی اللّه عنه، از پیش پیغمبر، علیه السّلام، بیرون آمد و مردم پیش وی آمدند و پرسش می کردند که سیّد، علیه السّلام، چگونه است؟ علی، رضی اللّه عنه، می گفت: امروز بحمد اللّه او را هیچ رنجی نیست. پس چون علی چنین بگفت، عبّاس، رضی اللّهُ عنه، دست وی بگرفت و بگوشه ای برد و گفت: یا علی، تو هنوز أحوال نمی دانی و می گوئی که پیغمبر، علیه السّلام، بهتر است و بخدای که من امروز آثار و علامت مرگ بر وی دیدم و از روی وی بشناختم [۱]، و همچنانکه مرا معلوم شده است از قوم بنی [عبد] المطلّب، چون أجل ایشان نزدیک رسیدی، و هر آینه من می دانم که وفات وی نزدیک شده است، اکنون بیا تا ببر وی رویم و باز دانیم که بعد از وی کار خلافت که را خواهد بودن، تا اگر از ان ماست دانیم و اگر از ان غیر ماست دانیم، و باری وصیّتی در حقّ ما بکند. علی، رضی اللّه عنه، گفت: مرا با این سؤال کاری نیست، و اگر سیّد، علیه السّلام، ما را منعی می کند یقین می باید دانست که هیچ کس بعد از وی چیزی بما ندهد و اگر چند وصیّت ما را کرده باشد.
و هم در آن روز که ایشان این سخن بگفته بودند، سیّد، علیه السّلام، وفات یافت و بجوار حقّ رسید و وفات سیّد، علیه السّلام، روز دوشنبه بود چاشتگاه گرم.
و عایشه، رضی اللّه عنها، گفت که:
هم در آن روز که سیّد، علیه السّلام، وفات خواست یافتن، نماز بامداد بمسجد رفته بود، و مردم را پند داده بود و وصیّت کرده بود، و حکایت آن از پیش رفت. و چون از وصیّت و نصیحت بپرداخت، باز خانه آمد و سر در کنار من نهاد که عایشه بودم، و در آن حالت یکی از خویشان من در آمد و مسواکی سبز در دست داشت، و سیّد، علیه السّلام، در ان نگاه
______________________________
[ (۱-)] روا: آثار و علامات مرگ بر روی وی بشناختم.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۱۳
می کرد، و من دانستم که وی را آن مسواک می باید. گفتم: یا رسول اللّه، مگر آن مسواک می خواهی؟ گفت: بلی. من آن مسواک بستدم و در دهان نهادم و نرم [۱] کردم و بدست پیغمبر، علیه السّلام، دادم، و سیّد، علیه السّلام، آن مسواک از من بستد و سخت در دندان مالید و بعد از ان بینداخت. آنگاه دیدم که قوّت از وی ساقط می شد و در کنار من گران می شد* پس در روی وی نگاه کردم و چشمهای وی دیدم که از جای خود برخاسته بود، و گوش فرا وی داشتم و می شنیدم که می گفت:

بل الرّفیق [۲] الأعلی من الجنّه.
یعنی جوار حق می خواهم در بهشت، نه زندگانی و عیش دنیا.
آنگاه گفتم: یا رسول اللّه، دانم که این حالت آخرترین است ترا، و ترا مخیّر کرده اند، و تو اختیار لقاء حقّ کرده ای و آخرت [۳]. پس چون من این سخن بگفتم، هم در حال در کنار من، روح بسپرد و بجوار حق رسید. و من از نادانی برخاستم و سر پیغمبر، علیه السّلام، از کنار خود فرو نهادم [۴] و در میان زنان رفتم و می گریستم و بر روی خود می زدم.
و أبو هریره روایت می کند که:
چون سیّد، علیه السّلام، وفات یافت، عمر، رضی اللّه عنه، بمسجد در آمد و منافقان را دید که سر در گوش یک دیگر نهاده بودند و هر یکی سخنی می گفتند. پس عمر، رضی اللّه عنه، تند شد و بر پای خاست و گفت:
جماعتی از منافقان می گویند که: پیغمبر، علیه السّلام، بمرده است، بخدای که نمرده است، و لیکن بنزد حقّ رسیده است [۵]، همچنان که موسی بن عمران
______________________________
[ (۱-)] در اصل: ترک، و بر طبق سایر نسخ ضبط شد.
[ (۲-)] در اصل: تلک الرفیق.
[ (۳-)] مج: و ترا مخیر کرده اند میان دنیا و آخرت و تو آخرت اختیار کردی.
[ (۴-)] در متن عربی ج ۴ ص ۳۰۵: ثم وضعت رأسه علی وساده.
[ (۵-)] روا و مج و پا: رفته است.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۱۴
رفت و بعد از چهل روز باز بر قوم خود آمد، و سامری قوم وی را هلاک کرد، اکنون پیغمبر ما، علیه السّلام، بنزد حق رفته است و زود باز خواهد آمدن [۱].
و چون باز آید، هر آن کسی که گفته باشد که وی بمرده است، زبان وی ببرّد و او را سیاست کند [۲]. و أبو بکر، رضی اللّه عنه، هنوز خبر نداشت، و چون وی را خبر کردند، از خانه بیرون آمد و چون بدر مسجد رسید، دید که عمر سخن با مردم می گفت و وی هیچ التفات نکرد، تا أوّل بحجره عایشه، رضی اللّه عنها، رفت و پیغمبر را، صلوات اللّه علیه، دید که در گوشه صفّه بخوابانیده بودند و بردی یمنی بر روی وی کشیده بودند. أبو بکر، رضی اللّه عنه، برفت و آن برد از روی وی برداشت و بوسه ای بر روی وی نهاد و گفت: مادر و پدرم فدای تو بادا، یا رسول اللّه، طعم مرگ که حق تعالی بر تو نوشته بود بچشیدی، لکن بعد ازین عیش ابد تراست و مملکت بهشت جاوید ترا خواهد بودن. این بگفت و برد باز روی وی کشید و از حجره بیرون آمد و در مسجد شد. و همه* مردم حاضر بودند، و عمر، رضی اللّه عنه، هنوز سخن با ایشان می گفت. آنگاه أبو بکر گفت: یا عمر، آهسته باش، و عمر همچنان آواز برداشته بود و خاموش نمی شد. پس أبو بکر، چون دید که عمر، رضی اللّه عنه، خاموش نمی شود، بسخن درآمد. و چون سخن أبو بکر بشنیدند، همه روی باز وی کردند و عمر را رها کردند و گوش باز سخن وی نکردند. آنگاه أبو بکر، رضی اللّه عنه، بحمد و ثنای حق تعالی در آمد، بعد از ان گفت:
من کان یعبد محمّدا فانّ محمّدا قد مات، و من کان یعبد اللّه فانّ اللّه حیّ لا یموت.
______________________________
[ (۱-)] مج: همچنانکه موسی بن عمران رفت و زود باز خواهد آمدن.
[ (۲-)] مج: زبان وی ببرم و او را بسیاست رسانم. و در متن عربی: فلیقطعن ایدی رجال و ارجلهم زعموا أن رسول اللّه صلعم مات.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۱۵
گفت: هر کی محمّد را می پرستید، بدانید که محمّد مرد، و هر کی خدای محمّد می پرستید، بدانید که خدای زنده همیشه است. و بعد از ان این آیت فرو خواند.
وَ ما مُحَمَّدٌ اِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَاِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ [۱].
و معنی این آیت آنست که: محمّد نیست الّا پیغمبری چنانکه پیغمبران دیگر از پیش وی آمده اند و رفته اند، پس اگر وی بمیرد یا او را بکشند نباید که شما از دین اسلام برآئید، [۲] که اگر محمّد بمرد، خدای محمّد هرگز نمرد و نمیرد [و هیچ زیانی نباشد خدای را اگر شما از دین برگردید] [۳]، باز داشت همه از وی و پاداش همه از وی، که شاکران [۴] را بهشت جزا دهد و عاصیان را دوزخ [۵].
پس چون أبو بکر، رضی اللّه عنه، این سخن بگفت و این آیت برخواند، مردم همه آرمیده شدند و آن اضطراب و اختلاف از میان ایشان برخاست. و عمر گفت: رضی اللّه عنه، که: همانا که من هرگز این آیت نخوانده بودم تا أبو بکر باز یاد من آورد [۶]، و از قول أبو بکر مرا یقین شد که پیغمبر، علیه السّلام، از دنیا برفته است، و تا آن وقت مرا هنوز باور نمی شد [۷].
______________________________
[ (۱-)] آل عمران، ۱۴۴٫
[ (۲-)] مج: بازگردید.
[ (۳-)] از مج نقل شد.
[ (۴-)] روا: نمیرد و باز داشت و بازگشت همه بدو است، اوست که شاکران.
[ (۵-)] مج: از دین برگردید و او سزاوار آنست که شاکران را جزا دهد.
[ (۶-)] روا و مج: باز یاد من داد.
[ (۷-)] بنا بر متن عربی ج ۴ ص ۲۹۱ از قول ابن اسحاق: پیغمبر علیه السّلام یا در چند روز آخر ماه صفر و یا در اول ربیع الاول (سال یازدهم هجری) رنجور شده و در ماه ربیع الاول روز دوشنبه (ص ۳۰۳) وفات یافته است، بدون آنکه تصریح-
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۱۱۶
و اللّه هو الباقی.
برگرفته از کتاب سیرت رسول الله مشهور به سیرت النبی نوشته آقای ابن هشام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *