حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها

حکایت أسامه بن زید زمان بعثت

[۱] و حدیث وی چنان بود که سیّد، علیه السّلام، او را بغزوی فرستاده بود با لشکری دیگر [۲]، و چون نزدیک آن قوم رسیده بودند که بقصد ایشان آمده بودند، یکی را از [آن] قبیله بیافت نام آن کس مرداس بن نهیک بود، و أسامه چنان پنداشت که وی کافر است، شمشیر بر کشید که بر سر وی زند، آن مرد کلمه شهادت بگفت. أسامه از وی قبول نکرد و چنان گمان برد که از بیم کلمه شهادت می گفت، از بهر آنکه وی را نکشد، و ظنّ چنان برد که نه از سر اعتقاد و حقیقت می گوید، پس وی را بقتل آورد. چون
______________________________
[ (۱-)] متن عربی ج ۴ ص ۲۷۱: غزوه غالب بن عبد اللّه أرض بنی مره، و حکایت أسامه ابن زید در ضمن ابن غزوه آمده است. این حکایت در مج نیامده است.
[ (۲-)] بر طبق متن عربی، امیر این لشکر غالب بن عبد اللّه الکلبی بوده است.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۱۰۶۹
به مدینه باز آمدند. حکایت کردند که أسامه چنین مردی بکشت. پس سیّد، علیه السّلام، بر وی تند شد و او را بخواند، گفت:
من لک بلا اله الّا اللّه؟
گفت: ای أسامه. فردای قیامت جواب کلمه لا اله الّا اللّه چگونه باز دهی و تو گوینده آن بقتل آوردی؟ بعد از ان أسامه گفت: وی کلمه شهادت از بهر تعوّذ [۱] می گفت نه از سر جزم و اعتقاد. سیّد، علیه السّلام، بر وی تند شد و گفت:
فمن لک بها یا أسامه [۲]؟
گفت: ای أسامه این نه سخنی است که تو می گوئی، و فردا کی بفریاد تو خواهد رسیدن، و چگونه جواب کلمه لا اله الّا اللّه باز توانی دادن؟
أسامه بن زید گفت که: سیّد، علیه السّلام، همچنان با من از سر تندی سخن می گفت و چند بار مکرّر کرد و باز گفت، تا من چنان پشیمان شدم از کار خود که گفتم: کاشکی که من این ساعت مسلمان* شده بودمی تا این کار نه بدست من رفته بودی، بعد از ان عذر خواستم و گفتم: یا رسول اللّه، ندانستم، این یک بار مرا عفو کن که با خدای عهد کردم که با گویندگان کلمه شهادت متعرّض نباشم و ایشان را نرنجانم. و اللّه هو التّوّاب.
برگرفته از کتاب سیرت رسول الله مشهور به سیرت النبی نوشته آقای ابن هشام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *