حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها

آغاز جنگ خندق زمان پیامبر

دلیرانه از هر طرف پردلان به خندق رسیدند جولان کنان ابو سفیان با گروه مکروه یک روز اتفاق نموده جنگ انداختند و شجاعان عرب و مبارزان بی ادب به لب خندق آمده و دلیران یثرب را به مبارزه خود طلبیدند و از هر طرف اظهار جلادت و دلاوری می نمودند «۲». راوی گوید که چون به خندق درآمدند و آغاز جنگ کردند میان ایشان و مسلمانان بجز تیر و شمشیر آمد و شد نداشت. آخر الامر مسلمانان بر ایشان غلبه کردند و تنی چند را بر خاک هلاک افکندند. در این محل از میان لشکر ابو سفیان سه تن برآمدند همه مبارزان مردافکن و دلاوران شمشیر زن. بیت:
یکی ز آن عمرو عبد ود بودکه در صحرای کین همچون احد بود
______________________________
(۱)- ب و ج ندارد.
(۲)- «ابو سفیان … می نمودند» را الف و ج ندارد.
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۲۰۷
و دیگری ضرار بن الخطاب برادر عمر بن الخطاب «۱» و سیوم ایشان نوفل «۲»، هر سه تن در بهادری یگانه آفاق و در معرکه دلاوری به غایت طاق، هر سه تن عنان بر عنان گرد خندق برآمدند و از گوشه ای ممری پیدا کرده اسبان در خندق راندند و عمرو عبد ود سوگند به لات و عزی خورده بود و هبل را نیز بر این موجب گواه گرفته که تا از محمّدیان انتقام خون قریش نکشم و چندین تن از محمّدیان را نکشم روغن بر بدن خود نمالم. و این عمرو عبد ود را دلاوران زمان، دلاورترین اهل زمان می گفتند و با هزار سوارش برابر می گفتند. نخوت شجاعتش در آن مرتبه بود که رستم را دلاور نمی گفت و سام نریمان را بهادر نمی شمرد. بیت:
از این دیو سیاهی تیز دستی قوی هیکل هژبری گرز دستی
کسی نادیده در هیجا گریزش صبا عاجز به پیش جست و خیزش
میان کینه جویان بو العجب بودهژبر بیشه ملک عرب بود
حدیث مردیش ورد قبایل قبایل را ز بیمش بیم در دل
پلنگ آسا به کینش بود آهنگ فلک نادیده مثلش در صف جنگ آن سیه روز در آن روز دو عمامه سفید و سیاه بر سر بسته بود و تارک و نیم تارک بر فرق خود نهاده و خود بر بالای آن نهاده و دو زره تنگ حلقه پوشیده و چهل قلاب از فولاد بر کمر پیچیده و خفتان در بر کشیده و شمشیری حمایل کرده و سپری از فولاد بر پشت افکنده بر مرکبی تیزگام بی آرام سوار گردیده روی به حرب آورد و رجزی آغاز کرد مضمونش آن که، بیت:
چون من اندر عرب جوان نبوددر عرب بلکه در جهان نبود
چون به میدان حرب رو آرم رستم زال را امان نبود و همین که اسب را در خندق تاخت لوای مقاتله برافراخت و نام خود را در میان
______________________________
(۱)- «برادر عمر بن الخطاب» را الف و ج ندارد.
(۲)- نوفل بن عبد الله بن مغیره مخزومی (تاریخ پیامبر اسلام، ص ۳۹۲).
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۲۰۸
مبارزان آشکارا ساخت و ندای هل من مبارز در انداخت. در این محل آن سرور- صلّی اللّه علیه و آله- بر استری سوار بود و ابا بکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر و عبد الرحمن مکمل و مسلح ایستاده بودند و شجاعان مهاجر و دلاوران انصار بر یمین و یسار سید ابرار حاضر بودند. هیچ کدام جواب نگفتند بلکه از شرمندگی سرها در پیش افکندند و حیران ماندند و مردم همه معترف به شجاعت او بودند و اعتراف به عجز خود نمودند. چون لحظه ای برآمد و کسی در میدان او نیامد دیگر باره آواز برآورد و مبارز طلبید. هیچ کس جواب نداد. از راه طعن درآمده گفت: مشتاقان شهادت کجایند و چرا در مقام محاربه و مقاتله در نمی آیند؟ حضرت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- طعن و تعرض عمرو عبد ود می شنید و به جانب یاران نگاه می کرد و می دید که یاران از شرمندگی سر بالا نمی کنند. بعضی از شرمندگی متحیر شده و بعضی را از بیم، رنگها متغیر گردیده می لرزیدند. در این محل، بیت:
بلند اختر ذروه اولیاءعلی العلی سید الاوصیاء
عدو بند کشورگشای دلیرکه مور رهش رفته در کام شیر از حراست مدینه پیش پیغمبر رسید و مبارز طلبیدن عمرو عبد ود شنید و از عجز و درماندگی یاران نیز واقف گردید، گفت: یا رسول اللّه! اجازت فرمای تا به میدان روم و محاربه و مقاتله نمایم. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- هیچ نگفت. نوبت سیوم عمرو آواز بر کشید و گفت: هیچ مردی در میان شما نیست که بیاید تا دمی با یکدیگر بگردیم و کینه پدر از یکدیگر بطلبیم؟ بیت:
نزد دم هیچ کس و ز جا نجنبیدعدو یکبارگی ز آن تیز گردید
نبی گفتا به یاران کاین چه حال است چرا زین گونه سرها پایمال است
به مردی بس که بودش در عرب نام به رزمش کس نرفت از اهل اسلام راوی گوید: چون علی- علیه السلام- دید که یاران هیچ کدام اقدام به حرب عمرو نمی نمایند و خاطر مبارک حضرت پیغمبر را متألم می دارند به جهت خاطر سرور انبیاء
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۲۰۹
و برای آرامش دل حضرت مصطفی دیگر باره «۱» بیت:
به پیش آمد نهنگ بحر فرهنگ قوی بازو هژبر بیشه جنگ
سهی سرو گلستان سعادت «۲»مصاف آرای میدان جلادت
مه اوج سپهر رهنمونی شه فرمانده تخت سلونی
علی عالی القدر آن امامی که در راه خطا ننهاده گامی فرمود یا رسول اللّه! اجازت ده تا به حربش روم و به توفیق الهی بنای لاف وگزافش را به یک ضرب شمشیر در هم شکنم. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: یا علی! این عمرو سنگین دل است و در میدان محاربه به غایت پردل است. علی- علیه السلام- گفت: یا رسول اللّه! من نیز علی بن ابی طالبم و به عنایت الهی بر دشمنان چنین غالبم اما خاطر انور حضرت خیر البشر چنان می خواست که از یاران یکی به جنگ رود و علی- علیه السلام- چون شب تا روز به حراست مدینه تردد نموده لحظه ای به استراحت مشغول باشد، چون هیچ کدام اجابت قول پیغمبر نکردند و از پی خاطر آن سرور در نیامدند آن سرور از استر فرود آمد و علی را نوازش نموده عمامه خود بر سرش نهاد و شمشیر اژدها پیکر خود را به وی داد و زره خود را در وی پوشانید و او را به جانب دشمن روان گردانید بعد از آن دست به دعا برداشت و گفت: الهی! از سرّ دلها آگاهی، و از روی نیاز گفت: ای قیّوم چاره ساز! به حضرت تو معروض می دارم و شمه ای از درماندگی خود به حضرت تو باز می خوانم که عبیده را که انیس و مونس من بود در روز بدر از من ستاندی و مرا یک چندی در ماتم او نشاندی، بیت:
گرفتی از من حمزه را همان روزکه اعدا در احد گشتند فیروز این علی را از من بازمگیر که وصی من و قائم مقام من است. خداوندا مرا تنها مگذار و بر بی کسی و درماندگی من رحم آر. مثنوی:
______________________________
(۱)- «به جهت … باره» را ب و ج ندارد.
(۲)- ب: «شهادت».
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۲۱۰ ولی الله روان شد سوی دشمن چه دشمن، بو قبیس غرق آهن
زبان در حمد یزدان تیغ در دست سر ره بر عدوی کینه جو بست آن لعین سوار بود و علی- علیه السلام- پیاده، چون رسید آغاز سخن کرد و گفت:
ای عمرو! شنیده ام که تو گفته ای که هرگاه یکی از قریش مرا مخیر سازند میان سه کار، یکی از آن سه کار البته اختیار کنم، اکنون به موجب وعده با من از سه کار یکی بکن: اوّل آنکه مسلمان شو و پشت اسلام را به این سبب قوی ساز، در دنیا آنچه مراد تست پیغمبر بر می آرد و در عقبی انیس و مونس این سیّد و سرور باشی. بیت:
نبی سازد به دنیا بی نیازت به عقبی حق نماید سر فرازت «۱» آن بدبخت اسلام قبول نکرد و دولت دنیا و سعادت عقبی را از دست بداد.
دوّم- آنکه چون قبول اسلام نکردی به مملکت خود بازگرد و ما را به قریش بگذار و حال آنکه در میان ما و شما هیچ نوع جنگی و نزاعی نیست، اگر محمّد غالب باشد ترا اسعد و یار خود گرداند و اگر مغلوب باشد آنچه خاطر تو خواهد چنان کن. عمرو گفت:
هیهات! هیهات! این سخن را زنان در خانه ها قبول ندارند خاصه من که سوگند خورده ام و هبل را گواه گرفته ام که انتقام خون قریش بکشم و آنچه توانم از محمّدیان بکشم. امیر فرمود که امر سیوم جنگ است و کار به کوشیدن نام و ننگ است. آن حرامزاده برآشفت و گفت، بیت:
نمی بردم گمان در فرصت کارکه کس جنگ مرا باشد طلبکار
هنوزت نیست وقت جنگ کردن به رزم چون منی آهنگ کردن ای علی پیدا است که عمر تو چند است و با همچون منی حرب کردن ترا ناپسند است، تو بازگرد و عمر را که لاف بهادری دارد و سعد وقاص را که کوس دلاوری می کوبد به میدان فرست تا با یکدیگر بگردیم و با یکدیگر شمشیر اندازیم. امیر مؤمنان
______________________________
(۱)- درب:
«به دنیا سر فراز خلق گردی به عقبی بی نیاز فرد گردی» .
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۲۱۱
فرمود: کجا در مردی روا باشد که من که به حرب تو آمده ام مرا بی سببی برانی و عمر و سعد وقاص را بخوانی. گفت: ای علی! مدتی است که با پدرت ابو طالب طریقه مودّت و رابطه محبت مسلوک داشته ام و جانب او را در همه ابواب فرو نگذاشته ام حالا تو فرزند برادر منی در طریقت و چون سال تو خرد است در حقیقت خون ترا ریختن و نهال ترا بر خاک هلاک افکندن در دوستی لایق نمی شمارم. علی- علیه السلام- فرمود:
من باری در راه شریعت، ریختن خون ترا دوست می دارم و قامت ترا از پای درآوردن از نعمات الهی می شمارم. عمرو بی ایمان از استماع این سخن امیر مؤمنان در غضب شد و گفت: اندیشه آن داری که غالب شوی؟ این خیالی است باطل که در خاطر می گذرانی و گمان داری که با تیغ و شمشیر غلبه کنی؟ این اندیشه ای است بی حاصل! علی- علیه السلام- نیز برآشفت و در آن آشفتگی گفت: ای مردود خدا و رسول! تا چند لاف گزاف مردی گویی و تا کی خلاف شجاعت و دلاوری به ظهور رسانی؟ امروز به توفیق الهی و به یمن حضرت رسالت پناهی دستبردی به تو بنمایم و شجاعت و دلاوری به نوعی ظاهر سازم که تا دامن قیامت، مردان معرکه قتال و مبارزان میدان جنگ و جدال از دلیری من و خواری تو بازگویند. به یکبارگی آتش غضب آن حرامزاده کافر تند گردید و از روی قهر و استیلا برآشفت و خواست که بر حضرت علی- علیه السلام- حمله کند.
به خاطر ناپاکش رسید که علی پیاده باشد و من سواره بر او حمله برم در میان مقاتلان عیب و عار به من لاحق گردد، فی الحال پیاده گردید و از قهر و غضب شمشیر الماس کردار از غلاف بیرون کشید و بزد بر قوایم اسب و به یک ضرب شمشیر هر چهار دست و پای اسب را قلم کرد. علی- علیه السلام- آن را به فال نیکو گرفت به سبب آن که اسب نشانه دولت بود و او را از پای درآورد.
راوی گوید: از هر دو طرف لشکر تماشا می کردند و از مناظره و مقاتله ایشان حیران می گردیدند. از تردد حیدر صفدر و از جست و خیز عمرو عبد ود کافر، گرد و غبار بسیار شد چنانچه مردم ایشان را نیکو نمی دیدند و لیکن آواز گیرودار و جگر داری می شنیدند.
آخر الامر آن حرامزاده پیش دوید و شمشیر بر فرق امیر حواله نمود. امیر سپر در سر
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۲۱۲
کشید، تیغ آن حرامزاده سپر را دونیم کرد و عمامه بریده گشت و زخمی منکر بر فرق مبارک آن حضرت رسید. راوی گوید که حضرت علی- علیه السلام- با وجود آن زخم کاری بر جانب دشمن میل نمود و عمامه پریشان شده را به گرد سر محکم گردانید. در این محل عمرو حمله ای دیگر آورد. چون علی مرتضی دید که آن غدّار نابکار حمله می آورد مانند شیر شرزه بغرید و بر سر او دوید و از خداوند کارساز، نصرت دین پیغمبر و سرافرازی خود طلبید. بیت:
قدم زد جانب بد خواه نادان به کف شمشیر و بر لب ذکر یزدان و آن ذو الفقار صاعقه آثار را بر فرق دشمن حواله کرد. آن بدکردار برگشته روزگار از بیم جان و از صلابت امیر مردان سپر در سر کشید. تیغ حیدر صفدر بر قبه سر آن کافر بد سیر آمد، بریده شد به میل و دو یلمقه رسید، دونیم گردانید، همچنان دو یلمقه و عمامه و ترک و نیم ترک و فرق و گردن و سینه و شکم و جوشن و زره و کمر هر چه بود بریده به دونیم شد. و در بعضی تواریخ آمده که تیغ بر کمر او زد و همچون خیار به دونیم کرد.
مثنوی:
به وقت تیغ راندن شاه صفدربرآورد از جگر الله اکبر
که یعنی مظهر کل عجایب شد از توفیق حق بر خصم غالب ملائکه ملکوت از غرفه آسمان تماشا می کردند و ساکنان طبقات زمین از کافر و مسلمان گوش بر آواز می داشتند که ناگاه آواز تکبیر حضرت امیر به گوش برنا و پیر رسید. مسلمانان آواز تکبیر برآوردند و ندای احسنت احسنت از دوست و دشمن بر آمد. بیت:
بود شمشیر او را گاه وبیگاه زبان در آیه نصر من الله غلغله از کره خاک به عالم افلاک رسید و سکّان عالم علیا و ساکنان عالم سفلی از زبان معجز بیان حضرت محمّد مصطفی (ص) این ندا شنیدند ضربه علیّ بن ابی طالب
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۲۱۳
یوم الخندق خیر من عباده الثّقلین و جناب مولانا کمال الدین حسین خوارزمی «۱» در سیر خود این حدیث را به این طریق بیان کرده: لمبارزه علیّ بن ابی طالب یوم الخندق افضل من اعمال امّتی الی یوم القیامه یعنی هرآینه مبارزت علی بن ابی طالب «۲» در روز خندق با عمرو عبد ود فاضلتر است از تمامی اعمال امت من تا روز قیامت. از مضمون حدیث نبوی و از منطوق کلام واجب الاحترام جناب مصطفوی ارباب طریقت و اصحاب حقیقت استدلال نموده اند که بستان سرای شریعت، سبز و سیر آب از بحر ذو الفقار است و خرابی بنیاد کفر و نگونساری بتان و بت پرستان به زور بازوی حیدر کرّار است. بیت:
هر چه گفتیم در اوصاف کمالیت اوهمچنان هیچ نگفتیم که صد چندان است نقل است که چون علی- علیه السلام- عمرو عبد ود را به آن خواری بر خاک هلاک انداخت عکرمه و ضرار بن الخطاب و نوفل هر سه به انتقام خون عمرو متوجه علی شدند. راوی گوید که علی پیش روی ایشان دوید نوفل در پیش بود او را به یک ضرب تیغ هلاک گردانید. ضرار و عکرمه روی به گریز آوردند. اصحاب رسول- صلّی اللّه علیه و آله- چون از علی- علیه السلام- آن شجاعت بدیدند غیرت کردند و چند تن خود را به خندق افکندند و حمله بر دشمنان بردند از آن جمله یکی عمر بود، او نیز تیغ کشیده حمله برد. در این محل ضرار بن الخطاب که از ضرب ذو الفقار روی به گریز آورده بود به عمر رسید و سر راه بر برادر خود گرفت و عمر خواست که بر او شمشیر زند ضرار چستی نموده نیزه ای بر عمر محکم کرد و خواست که او را به قتل رساند. علی- علیه السلام- رسید و نگذاشت که بر عمر ظفر یابد اما علی- علیه السلام- به عمر گفت: این نعمت مشکور است که بر تو ثابت کردم، یاد دار و فراموش مکن. راوی گوید که چون عمر نزد پیغمبر رسید گفت: یا رسول اللّه! برادرم ضرار مرا هلاک کرده بود اگر علی-
______________________________
(۱)- ب: «مولانا جمال خوارزمی».
(۲)- «یوم الخندق … ابی طالب» را ب و ج ندارد.
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۲۱۴
علیه السلام- آنجا نمی رسید.
اما چون خبر کشتن عمرو و نوفل به ابو سفیان رسید مثل مار بر خود پیچید و به اتفاق قریش و باقی کفار به بهانه آنکه روز به آخر رسیده از ترس گریختند و تا منزل خود هیچ جا توقف نکردند. و چون لشکر ابو سفیان و گروه احزاب را اعتماد تمام به جانب عمرو و نوفل بود و هر دو را کشته دیدند همه را حال متغیر گردید و چون شب درآمد مردم غطفان به واسطه کشتن عمرو بازگردیدند و جماعت نوفل روی به هزیمت آوردند. چون ابو سفیان از گریختن غطفان و نوفلیان واقف شد سران لشکر خود را طلبید و در باب استیلای محمّد مصطفی اندیشید. خاطر بر آن قرار دادند که همه اتفاق کنند و جنگ مغلوبه انداخته به دفع مسلمانان از اطراف و جوانب حمله برند. روز دیگر ابو سفیان پیش از طلوع نیّر اعظم علم برداشت و لشکر را به حرب مسلمانان برگماشت.
آن حضرت نیز لشکر خود را برآراست و صفوف راست کرد و علی- علیه السلام- را طلبید و دست مبارک خود را بر سر او مالید، آن زخم منکر در حال نیکو گردید و او را در محلی که خطر بسیار داشت بگذاشت و گروه گروه کافران به جانب طبقه طبقه مسلمانان متوجه شدند و اطراف و جوانب خندق را به این دستور فرو گرفتند و فریاد کوس حربی برآوردند و ناله نای رزمی کشیدند. مسلمانان نیز از غیرت اسلام، عشاق وار کمر خدمت پیغمبر بر میان جان شیرین بستند و شمشیرها از نیام برآورده روی به صف کار زار آوردند. بیت:
غبار دشت شد ابر بلا ریزز عکس تیغ بر فرق آتش انگیز
خدنگ پردلان سخت کینه برون می رفت از صندوق سینه مروی است که سعد معاذ در آن روز حرب می کرد و مرد می کشت و در دریای حرب غوطه خورده ملاعین را زیر و زبر می کرد. قضا را لعینی تیری انداخت و آن تیر بر رگ اکحل وی نشست، دانست که زخم کاری است، دست به دعا برداشت و گفت: الهی! اگر این سیّد و سرور را بر بنی قریظه مسلّط خواهی کرد مرا چندان امان ده که آن را ببینم
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۲۱۵
و آن حسرت را به همراهی خود به دار بقا نبرم. فی الحال خون از دست او بایستاد. و یاران رسول در محاربه کردن با اعدای دین ملول نمی گردیدند مردان و کار زار و مبارزان کینه گذار، آواز گیرودار به فلک دوار می رسانیدند. در این حال پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- نزدیک یاران رسید و ایشان را در حرب و قتال به غایت مجد می دید. پس در اثنای آن حال و شدت قتال روی نیاز بر زمین نهاد و دست دعا بر آسمان برآورد و گفت:
اللّهمّ انصر من نصر الدّین اللّهمّ اخذل من خذل الدّین، این دعا می کرد و دانه های اشک چون مروارید از دیده های خود می بارید و به زاری به حضرت کبریا می زارید و یاران حرب می کردند و به هیچ جهت اندوه به خود راه نمی دادند و رسول- صلّی اللّه علیه و آله- از این واسطه نیز داغ ملال بر سینه خود نمی نهاد و یاران را به فتح و نصرت وعده می داد و می گفت: مردانه باشید و صفوف خود را به مردانگی نگاه داشته از همدیگر مپاشید. اصحاب آن دلداری از پیغمبر می شنیدند و به قدر طاقت خود در حرب می کوشیدند و اگر یکی زخم کاری می خورد در ساعت ندای: أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ «۱» می شنید. کار حرب به غایت بالا گرفته بود و همه را لبها از شدت حرارت و کثرت عطش خشک شده با وجود این همه محنت و بلا و کثرت شدت و عنا، عشاق وار کمر فرمانبرداری بر میان جان شیرین بستند و مشتاق وار طریقه جان سپاری در خدمت سیّد المرسلین به تقدیم رسانیدند و در حرب کردن با تیر و شمشیر برابری نمودند و هیچ گونه تقصیری نمی کردند و از صف کارزار قدم از قدم فراتر نمی نهادند تا نماز عصر و مغرب فوت شد. حضرت الهی به جهت نصرت جناب با رفعت رسالت پناهی هوا را سرد گردانید به مرتبه ای که کفار را قدرت نبود که شمشیر رانند یا تیر اندازند و باد سخت وزیدن گرفت و سنگریزه و ریگ در دیده و دهان مشرکان پر می کرد و گروه احزاب را قوت ایستادن و جماعت قریش را مجال استقامت نمودن نماند. بیت:
ز صوب کین برآمد تند بادی که کوه سر بلند از پا فتادی
______________________________
(۱)- فصّلت ۴۱/ ۳۰٫
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۲۱۶ بدان شد مشرکان را شام دیجورکه شمع بختشان گردید بی نور
ببرد آن تند باد نصرت انجام غبار از خاطر ارباب اسلام روایت چنان است که از شدت باد و کثرت غبار و فساد که در میان مشرکان و در لشکر ایشان بود اصلا به اهل اسلام آن باد نمی وزید و آسیبی و ضرری از آن به مردم نمی رسید. بیت:
برون از اردوی ارباب کینه نجنبیدی گیاهی از مدینه القصه آن باد صرصر، لشکر کفار را زیر و زبر کرد و تفرقه عظیم و دغدغه تمام در میان ایشان پیدا شد چنانچه کسی را مجال نبود که به دیگری پردازد. عنان بگردانیدند و روی به منزل خود آوردند و به صد محنت و هزار خواری به آنجا رسیدند، باد در خیمه های ایشان پیچیده از جا بر می کند و احمال و اثقال کفار را برداشته به اطراف و جوانب می افکند. بیت:
شدندی خیمه های اهل بیدادبه هر سو در هوا چون کاغذ باد نقل است که نعیم بن مسعود نزد پیغمبر آمد و گفت: یا رسول اللّه! من مسلمان شده ام و هیچ احدی از کافران از اسلام من آگاه نیستند و ابو سفیان و جماعت بنی قریظه با من در غایت دوستی هستند اگر اجازت فرمایی در میان ایشان روم و از راه دوستی درآمده میان ایشان مخالفت افکنم. پس رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود:
نزدیک آن جماعت برو و تا ممکن باشد اتّفاقی را که در میان منافقان است برانداز و هر چه مصلحت دانی به ایشان بگوی و بپرداز. نعیم نزد بنی قریظه آمد و چون ندیم قدیم ایشان بود با یکدیگر از روی اشتیاق ملاقات کردند و با هم به غایت خوش برآمدند و حکایت محرمانه در میان آوردند. نعیم گفت: ای یاران همدم! و ای دوستان محرم! شما به غایت کار بد کردید و اندیشه غلط بی حد پیش آوردید و با محمّد عهد کرده بودید و اوقات به فراغت می گذرانیدید، حالا که عهد بشکستید و به فریب قریش به حرب محمّد آمدید و عمرو عبد ود و حارث را به کشتن دادید بسیار بد واقع شد. این بگفت و
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۲۱۷
همچون ابر بهاری به گریه درآمد. ایشان نیز گریه کردند و جزع نمودند. بعد از آن گفت:
ای بی عقلان! قریش از محمّد هیچ مهم نساخته اند و به همه حال در این دو سه روز به دیار خود می روند و شما را با محمّدیان می گذارند، و ای بر شما و افسوس از روزگار شما. ایشان گفتند: ای نعیم! راست گفتی آنچه گفتی، حالا تدبیر خلاصی خود نمی دانیم و اندیشه رهایی خود نمی توانیم، ارشاد کن ما را به امری که محمّدیان را بر ما دست نباشد و تدبیری کن در کار ما که اهل و عیال ما از جانب مسلمانان شکست نیابند. نعیم گفت: هیچ تدبیر بهتر از آن نیست که سعی نمائید در آن که قریش چند کس به شما دهند که به گرو نگاه دارید تا هر وقت و هر محل که ضرورت پیش آید اهل مکه به واسطه حمایت مردم خود امداد شما نمایند و لشکر به مدد شما روانه سازند. این سخن مردم بنی قریظه را پسندیده افتاد. بعد از آن پیش ابو سفیان آمد و خلوت کرد و گفت: ای ابو سفیان! بدان و آگاه باش که بنی قریظه کس به محمّد فرستاده اند و حکایت صلح در میان آورده اند قرار آن که ایشان از قریش چند تن به هر بهانه که باشد بستانند و به محمد فرستند و یگانگی خود را ظاهر سازند. بعد از آن پیش مهتران غطفان آمد و آنچه به دیگران کرده و گفته بود به اینها نیز معلوم نمود. آن سخنان در مذاق کافران معقول و شیرین نمود و همه دلها به یکدیگر متغیر گردید. روز دیگر ابو سفیان کسی را پیش بنی قریظه فرستاد که آماده حرب شوید که با محمّد فردا به همه حال قتال خواهم نمود که شتران و اسبان ما تمام لاغر شده اند و بیش از این مجال مقاومت و استقامت نماند. ایشان در جواب گفتند که چند کس از قریش به ما فرست که ما ایشان را در قلعه نگاه داریم که تقویت مردم قلعه باشد که روز احتیاج ما، شما همراهی به ما بکنید و لشکر به مدد ما فرستید. ابو سفیان را سخن نعیم راست آمد. همچنین مردم غطفان گفتند: مردان حربی ما زخم کاری خورده اند و سپاهیان ما از گرسنگی قوت سواری ندارند. القصه مخالفت تمام اظهار کردند و آن گروه کفار از گفتار یکدیگر متزلزل گردیدند و اتفاق ایشان برقرار نماند. ابو سفیان حیران گردید و از مخالفت لشکریان بترسید. حق سبحانه و تعالی باد را امر فرمود تا بیشتر از پیشتر در لشکر ایشان وزیدن
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۲۱۸
گرفت و خیمه های ایشان را از جای کنده نگونسار می ساخت و صدای اسبان و نعره مبارزان می شنیدند و به هر طرف که نظر می کردند کسی را نمی دیدند، از این جهت بترسیدند و هراس تمام ظاهر گردانیدند چنانچه حق سبحانه و تعالی از قصه باد و فرستادن لشکر غیب خبر می دهد، قوله تعالی: فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها «۱».
بیت:
باد صبا ببست میان نصرت ترادیدی چراغ را که دهد باد یاوری آن سرور چون نصف از شب گذشت حذیفه را طلبید و او در آن محل از شدت جوع و کثرت سرما می نالید، با وجود آن حال اجابت دعوت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- را سرمایه سعادت خود دانست با آن که به صد محنت و مشقت قیام از قعود نمی توانست. پیغمبر بر حال او مطلع گردیده دست مبارک بر وی مالید، آن جوع که ملازم او بود نماند و آن سرما بر طرف گردید و فرمود: ای حذیفه! از خندق بیرون رو و از حال دشمن خبر به من بیار و با کسی تعرض مکن. بعد از آن در حق او دعا کرده فرمود: اللّهم احفظ من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله. حذیفه می گوید:
سلاح برداشته به آن طرف خندق رفتم و خود را به نزدیک خیمه ابو سفیان رسانیدم.
در آن محل ابو سفیان از خیمه بیرون آمد و پیش آتش بایستاد و شکم را برهنه کرده گرم می کرد و اگر نه وصیت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- بودی تیری بر او می زدم که از پشتش بیرون می رفت. قضا را آواز برآورد و گفت: مردم بیگانه را در میان خود راه مدهید و فی الحال بار بر شتران نهید و فلان و فلان را خبر کنید که ما هیچ مهم نساختیم و از گرسنگی و سرما هلاک شدیم. در حال خلایق به هم برآمدند و شورش تمام و تردد از حد بیرون در میان ایشان افتاد و هر کس به مهم سازی خود می شتافتند و به واسطه کثرت فزع به همدیگر نمی پرداختند. ابو سفیان سلاح بر خود راست کرد و به جانب شتر خود آمد و از غایت اضطراب و نهایت تعجیل، زانوی شتر ناگشوده خود را بر شتر
______________________________
(۱)- الاحزاب ۳۳/ ۹٫
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۲۱۹
افکند و از بالای شتر سر فرود آورد و زانوی شتر را گشوده روان شد. باقی مردم با خسارت تمام و ملالت لا کلام، بار شتران نهادند و به اطراف و جوانب صحرا روی به راه آوردند. من بعد از رفتن ابو سفیان و جماعت لشکریان به خاطر جمع می آمدم تا خبر به رسول- صلّی اللّه علیه و آله- رسانم، ناگاه دیدم بیست سوار مسلح، دستارهای سفید بر سر نهاده بر اسبان ابلق نشسته مرا در میان گرفتند و از روی ملایمت نزد خود خواندند، این قدر دانستم که از لشکر ابو سفیان نیستند. من نزدیک ایشان رفتم و از ترس و بیم بر ایشان سلام کردم. ایشان به لطف و خوشی گفتند: برو و صاحب خود را بگو که شر دشمن را خدای تعالی از تو کفایت کرد.
چون حذیفه به خدمت حضرت رسالت- صلّی اللّه علیه و آله- آمد و احوال گذشته معروض داشت آن حضرت تبسم نمود و بعد از آن روی به اصحاب کرده فرمود که ملائکه بودند که دوش به حراست من مشغول می بودند. بعد از آن فرمود که ای یاران مهاجر و دوستان انصار! بدانید که دیگر قریش به جانب ما نخواهند آمد و لیکن ما بر سر ایشان خواهیم رفتن و به دلخواه مسلمانان بر اهل مکه و ابو سفیان مسلط خواهیم گشتن. پس رسول بقیه شب در کنار خندق بسر برده صباح با تمامی اصحاب روی به مدینه آورد و به منزل فاطمه زهرا- علیها السلام- درآمد و سر و تن از گرد و غبار بشست و خواست که قدری بوی خوش به کار برد و خود را مطیب سازد که جبرئیل- علیه السلام- سواره آمد با سر و روی غبارآلوده و گفت: یا رسول اللّه! خدا ترا رحمت کناد که سلاح از خود دور انداختی و بدن را از غبار دور ساختی و حال آنکه ملائکه که به حراست تو مشغول بودند سلاح ننهاده اند و همچنان غبار آلوده اند و به جانب روحا «۱» رفته اند و منتظر مقدم شریف تواند. ای رسول خدا! حکم خداوند تعالی- جلّ ذکره- چنان است که همین ساعت مسلح شده به جانب بنی قریظه متوجه شوی و قلع و قمع دودمان ایشان نمایی که تمامی فساد و افساد ابو سفیان و گروه احزاب از ایشان بود تا به
______________________________
(۱)- روحا جایی است از اعمال «فرع» در فاصله چهل روز و به قولی در سی و شش و به قولی دیگر در سی روز از مدینه (معجم البلدان).
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۲۲۰
جزا و سزای خود رسند. بیت:
شرانگیز هم بر سر شر شودچو کژدم که با خانه کمتر شود
برگرفته از کتاب آثار احمدی تاریخ زندگانی پیامبراسلام و ائمه اطهار علیهم السلامنوشته آقای احمد بن تاج الدین استر آبادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *